X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار اربعین
اشعار اربعین
اشعار اربعين حسيني,شعر اربعين حسيني,شعراربعين حسيني,اشعاراربعين حسيني,با دست بسته هست ولی دست بسته نیست,بادست بسته هست ولی دست بسته نیست,شعر توسل به امام حسین ع در اربعین,اشعار توسل به امام حسین ع در اربعین,اشعار اربعین,شعر اربعین,شعر زبان حال حضرت زینب س در اربعین
نوشته شده در تاريخ 1393/10/11 توسط سلام |
شعر زبانحال عقیله بنی هاشم (س) با برادر

دوباره خاطرات روزای بارونی

چه غمی داره زینب ، داداش تو میدونی :

 مگه یادم میره من بودم و چشای گریون

مگه یادم میره تو بودی عازم میدون

مگه یادم میره بوسیدم اون گلوی گلگون

 

مگه یادم میره تا از حرم رفتی برادر

مگه یادم میره محکم زدم گره به معجر

مگه یادم میره ترسیده بود مادر اصغر

 

مگه یادم میره تنها شدی غریب مادر

مگه یادم میره سنگت زدن وسط لشکر

مگه یادم میره از روی زین افتادی بی سر

 

مگه یادم میره اون غربت عجیب مقتل

مگه یادم میره دیدم شدی غریب مقتل

مگه یادم میره خوردی زمین تو شیب مقتل

 

مگه یادم میره شَری که شمر اونجا به پا کرد

مگه یادم میره ضربِ پاشو ، رو سینه جا کرد

مگه یادم میره چند ضربه زد سرو جدا کرد

 

مگه یادم میره گونی به دست خولی ملعون

مگه یادم میره دزدید چطور اون سر پر خون

مگه یادم میره اون پیکر توی بیابون

 

نگاهی کن رد زنجیر روی دستامه

بگو روزای عمرم رو به سرانجامه

تموم روضه هامون سه دفعه الشامه

 

مگه یادم میره مُردم سر کوچه و بازار

مگه یادم میره چشم چرون ها، میدادن آزار

مگه یادم میره خون بود جلو چشم علمدار

 

مگه یادم میره گریه ام گرفت وسط مردم

مگه یادم میره سوخت چادرم به جای هیزم

مگه یادم میره تو جمعیت رقیه شد گم

 

مگه یادم میره روی سرش جای کبودی

مگه یادم میره سیلیش می زد زن یهودی

مگه یادم میره بزم شراب، خودت که بودی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/24 توسط سلام |
شعر ورود کاروان غم به کربلا

کاروان آمده وبرگ خزان می ریزد

باز از چشم حرم دُرِّ گران  می ریزد

هرکه دنبال گل گمشده ای می گردد

درد از عاطفه های نگران می ریزد

راه بگشای که بانوی حرم می آید

سوز هجر است که از قدکمان می ریزد

دستها باز شده تا که به سرها بزنند

خاک غم روی سر سینه زنان می ریزد

صاحب پیرهن کهنه کجا افتاده

بوسه هایی است که بر جای سنان می ریزد

هر یتیمی به شهیدی گله ای می گوید

خون دلهاست که از داغ جوان می ریزد

مادری در پی گهواره شش ماهۀ خود

تَه گودال به سر خاک ، نهان می ریزد

مَشکی از آب به دستان سکینه است چو طفل

به روی قبر عمو آب روان می ریزد

گوئیا وقت نماز است که با یاد علی

از لب سید سجاد اذان می ریزد

همه هستند ولی دختر دردانه کجاست

گوئیا گوشة ویرانه زبان می ریزد

نه بجا مانده خیامی ، نه امامی ، نه دلی

خواهری مانده که هر زمزمه ، جان می ریزد

آری یک قافلة فاتح و پیروز رسید

اشک شوق است که با آه و فغان می ریزد

محمود ژوليده


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/24 توسط سلام |
شعر زبانحال حضرت زینب (س) با رباب (س) 

(و یادآوری شهادت علی اصغر در روز عاشورا)

 

لختی بیا به سایه ی نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

می دانم اینکه محرم خورشید بوده ای

حتی به شام، همدم خورشید بوده ای

همدوش آفتاب شدی پا به پای نور

خورشید زاده داشت در آغوش تو حضور

این خاطرات، چنگ غم آهنگ می زند

دارد به سینه ی تو عجب چنگ می زند

لختی بیا به سایه ی این نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

زمزم به چشم، زمزم به سینه تا به کی؟

آه از جدایی دل و آیینه تا به کی؟

سیر عطش به خیمه تان پر شتاب شد

آوای کودکان حرم آب آب شد

هاجر به سعی خیمه به خیمه مکن شتاب

پایان پذیر نیست تماشای این سراب

به به ز هستی که به احساس زنده شد

مشکی که به سقایت عباس زنده شد

تکبیر گفت و ذائقه ی خیمه شد خنک

می شد گلوی حمزه و کوه احد خنک

چشمش به غیر خیمه نمی دید در مسیر

اما امان ز هجمه ی این بوسه های تیر

دشت از حضور فاطمه لبریز نافه شد

داغ عمو به داغ عطش ها اضافه شد

آری رباب طفل تو سمت زوال رفت

آن قدر گریه کرد که دیگر ز حال رفت

لختی بیا به سایه این نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

این گریه های بی حد کودک برای چیست؟

این گریه ها که گریه ی قحطی آب نیست

این بار گریه، گریه ی عشق است و شوق و شور

رفتن ز سمت معرکه تا قله های نور

گهواره کوچک است به شش ماهه ات رباب

بشکن قفس که بال زند سمت آفتاب

مسپر به نیل آسیه پیدا نمی شود

با این ردیف قافیه پیدا نمی شود

این طفل را فقط سوی آسمان فرست

تا سمت معرکه پی اهدای جان فرست

آنجا کسی به جان تو سودای تن نداشت

هر کس که رفت میل به باز آمدن نداشت

قنداقه را به دست پدر ده، شتاب کن

این تشنه ی شهادت حق را مجاب کن

بشتاب که درنگ در این کارها جفاست

حتی زره به قامت این طفل نارساست

با هر نگاه خویش دو خنجر کشیده است

آری علی است پاشنه را ور کشیده است

با هر نگاه، قدرت گفت و شنفت داشت

آری برایش ماندن در خیمه اُفت داشت

طفل تو در طراوت این سایه شیر داشت

مادر نداشت شیر ولی دایه شیر داشت

این دایه ی شهادت و شیرش ز کوثر است

این دایه است و از او مهربان تر است

حالا نگاه کن که علی تیر خورده است

با بوسه ی سه شعبه عجب تیر خورده است

کم مانده بود عالم از این داغ جان دهد

ای مادر شهید خدا صبرتان دهد

تعجیل در مسابقه کردند کوفیان

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

حنجر شد از سه شعبه مشبّک ضریح شد

بخشید جان به حرمله از بس مسیح شد

مجذوب بود دل به دعاهای ناب زد

این تشنه، بی گدار در این جا به آب زد

پر جوش شد ز لاله، کران تا کران دشت

خاموش شد صدای چکاوک میان دشت

لبخند می زد و ز پدر اشک می گرفت

این روضه خوان ما چقدر اشک می گرفت

لختی بیا به سایه این نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

دیگر ز یادت این غم سنگین نمی رود

آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود

می دانم از دل تو شکوفید این امید

آقا سرش سلامت اگر طفل شد شهید

حالا به پشت خیمه پدر ایستاده بود

مشغول دفن پیکر خورشید زاده بود

لبریز ابر می شود و تار، آسمان

در خاک دفن می شود انگار آسمان

بهتر که دفن بود تن طفل تو رباب

بوسه نزد سه روز بر این پیکر آفتاب

بهتر که دفن بود عذابی فرو نریخت

بر کوفه سنگ های عذابی فرو نریخت

بهتر که دفن بود و چو رازی کتوم شد

این نامه محرمانه شد و مُهر و موم شد

بهتر که دفن بود و پی بوریا نرفت

این پاره تن به زیر سم اسب ها نرفت

بهتر که دفن بود اسارت نرفته بود

قنداقه ای داشت به غارت نرفته بود

دفن است طفل میل به غارت نمی کنند

قرآن جیبی است جسارت نمی کنند

در شور رفته اند همه پرده ها رباب

تنبور می زند جگر کربلا رباب

لختی بیا به سایه این نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

جواد محمد زمانی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/24 توسط سلام |
شعر زبانحال رباب (س) در اربعین

چشم بگشاوببین همسفربی سرمن

باز هم آمده بالای سرت همسفرت

خواهرت معجر خود را به سرت بست ولی

نگرانم که چرا خوب نشد زخم سرت

 

آنقدر سوخته این صورت افسرده ی من

که کسی کرده کنیز تو خطابم آقا

حق نداری که تو این بار مرا نشناسی

مادر طفل صغیر تو ربابم آقا

 

مثل پروانه ببین دور و برم می  چرخند

همه زنهای حرم از سر دلداری من

قطره ای آب حرام دو لب خشک رباب

آسمان محو تماشای وفاداری من

 

کم نخوردم لگد اما به خدا خم نشدم

زیر آماج بلا  از تو حمایت کردم

پهلویی باز سپر شد که سرت را نبرند

همچو زهرا تن خود خرج ولایت کرد

 

نهضتت با سر تو خوب هدایت می شد

هیبت خواهر تو هیبت پیغمبر بود

دشمنت درد  مرا لحظه ای احساس  نکرد

گرچه بر روی دلم داغ علی اصغر بود

 

من قیامت جلوی حرمله را می گیرم

که کسی مثل تو اینجا دلی از سنگ نداشت

بشکند تیرو کمانت که کمانم کرده

طفلک کوچک من باتو سر جنگ نداشت

 

لحظاتی که نفس از بغلم پر می زد

بغلش کردم و دیدم بدنم می سوزد

بعد از آن بوسه ی آخر زلب عطشانش

هرشب از زیر گلو تا دهنم می سوزد

 

قول دادی که حواست به گلویش باشد

پاره ی جان تو خوابیده روی پاره تنت

باورم نیست پس از نبش مزارت دیدم

بند قنداقه ی او بسته شده بر کفنت

 

حق تو نیست که دور از وطنت خاک کنند

آخر ای کشته ی  بی سر کس و کاری داری

می کشم چادر خود را روی خاکت آقا

من بمیرم که چنین سنگ مزاری داری

 

بی تو از  شهر و دیارم به خدا بیزارم

من به شهرم بروم بعد تو اینجا باشی؟

تا قیامت سر این خاک زمینگیر توام

نه... روا نیست در این دشت تو تنها باشی

عبد الحسین مخلص آبادی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/16 توسط سلام |
شعر اربعین حسینی (ع)
زبانحال حضرت ام المصائب (س)

عاقبت آمدم پس از عمری

به مزارت نه بر مزار خودم

آمدم های های گریه کنم

به دل خون و داغدار خودم

 

چند وقتی ست بغض سنگینی

به گلویم نشسته، میبینی؟

کار خود را فراق با من کرد

کمرم را شکسته میبینی؟

 

شانه های ضعیف طفلانت

خواهرت را کشان کشان آورد

هرکه اینجا رسیده سوغاتی

سر و رویی پر از نشان آورد

 

شرح این راه را یتیمانت

با زبان اشاره می گویند

با لبی زخم خورده، چاک و کبود

با تنی پاره پاره می گویند

 

شام با من چه کرده، میبینی؟

روی پیشانی ام پر از چین است

بعد از این ضجه ای نمیشنوم

گوشم از تازیانه سنگین است

 

با اشاره رباب می گوید

هیچ داغی شبیه این غم نیست

بین گهواره نه ببین زینب

کودکم بین قبر خود هم نیست

 

از سرت بی خبر نبودم که

هر شبی دست این و آن دیدم

با کمی لخت خون عقیقت را

من به انگشت ساربان دیدم

 

بود بر گیسوان تو جای

پنجه ی چندتا زنا زاده

زود فهمیدم از محاسن تو

که سرت در تنور افتاده

 

کاش میشد که بوریا بودم

تا نگه دارمت همیشه تو را

کاش میشد که بوسه ای بزنم

باز حلقوم ریش ریش تو را

 

اربعینی گذشته اما باز

نیزه هاشان هنوز در خاک است

لخته خون های خشک بر تیر است

تیغ های شکسته بر خاک است

 

یاد عصری که دیدمت اینجا

بعد غارت عجیب میخندند

حرف سوغات بود و با عجله

از تنت تکه تکه می کندند

 

پای من جان نداشت تا آیند

بی اثر بود هرچه کوشیدم

از سر شیب تند گودالت

تا کنار تن تو غلطیدم

 

سر عمامه و عبایت نه

بود دعوا برای پیرهنت

دست هایم برید وقتی که

تیغ ها را کشیدم از بدنت

حسن لطفي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/16 توسط سلام |
شعر زبانحال حضرت سکینه (س) در اربعین

یک اربعین گذشته بر این باده ها حسین!

آماده اند ناب ترین باده ها حسین!

ما باده های عشق تو هستیم، آمدیم

دلداده های عشق تو هستیم، آمدیم

این بلبلان عشق که از غم فسرده اند

اجساد زنده ایم که در اصل مرده اند

چل روز بی حضور تو با درد طی شده

با مردهای ظالم و نامرد طی شده

چل روز سایه ات به سر ما نبود، آه!

ماه عشیره همسفر ما نبود، آه!

چل روز چشم قافله دریای آب بود

چل روز حال عمه خرابِ خراب بود

چل روز دختران تو زیور نداشتند

چل روز همسران تو همسر نداشتند

در شام خواهران تو معجر نداشتند

ای کاش، مثل پیکرتان سر نداشتند

چل روز چشم مادرمان بی امان گریست

حیدر گریست، خاتم پیغمبران گریست

هفت آسمان گریست، زمین و زمان گریست

در شهر کوفه جامه بر انداممان گریست

چل روز، روز ما همه چون شب سیاه بود

سمت مخدّرات هجوم نگاه بود

چل روز  نیش زخم زبان بود و هلهله

چشم رباب و قهقهه ی شمر و حرمله

چل روز؛ وای، یک به یک ایّام درد بود

الشّام، شام، شام، همان شام درد بود

چل روز خارجی شدن خاندان تو

زخم زبان و چوب و یزید و لبان تو

چل روز عمه نقش زنی بی بدیل داشت

امّ المصائبی شد و صبری جمیل داشت

چل روز عمه روضه برای سر تو خواند

در پای نیزه روضه ای از حنجر تو خواند

می گفت ای حسین عزیز دل بتول

ای حنجرت محل گل بوسه ی رسول

چل روز پیش بود دل مادرم گرفت

بوسه به حنجر تو زدم، حنجرم گرفت

چل روز پیش بود به سمتت دوید شمر

روی تنت نشست و سرت را برید شمر

امیر عظیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/16 توسط سلام |
شعر زبان حال حضرت زینب (س) در اربعین

باور نمی کنم که رسیدم کنار تو

باور نمی کنم من و خاک و دیار تو؟

یک اربعین گذشته و من پیرتر شدم

یک اربعین گذشت و شدم همجوار تو

یک اربعین اسیر بلایم ، بلای عشق

یک اربعین دچار فراقم ، دچار تو

یک اربعین دویده ام و زخم دیده ام

دنبال ناله های یتیمان زار تو

یک اربعین به گریه ی من خنده کرده اند

لبهای قاتلان تو و نیزه دار تو

یک اربعین به روی سرم شعله ریختند

با چادری که سوخت رسیدم کنار تو

مثل رباب مثل همه تار گشته اند

چشمان خسته ی من ، چشم انتظار تو

روز تولدم که زدم خنده در برت

باور نداشتم که شوم سوگوار تو

با تیغ و تیر و دشنه تو را بوریا کنند

با سنگ و تازیانه مرا داغدار تو

یادم نمی رود به لبت ، آب آب بود

یادم نمی رود بدن نیزه زار تو

حالا سرت کجاست که بالای سر روم

گریم برای زخم تن بی شمار تو

یک مشت خاک روی تو و من دعا کنان

شاید شوم نشان تو – سنگ مزار تو -

حسن لطفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/29 توسط سلام |
شعر زبان حال بی بی زینب با حضرت عباس (ع)

رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی

عباس من! دیدی اما مانند خواهر ندیدی

آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را

وقتی غریبانه می‌رفت بی یار و یاور ندیدی

آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است

اما در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی

حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست

آن بهت و ناباوری را در چشم مادر ندیدی

شد پیش تو نا امیدی تیر نشسته به مشکت

مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی

بر گودی گرم گودال خوب است چشمت نیفتاد

چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی

دلخونی اما برادر دلخون‌تر از من کسی نیست

آخر تو بر خاک صحرا مولای بی سر ندیدی

قلبت نشد پاره پاره، آن شب خرابه نبودی

آنجا سر یک پدر را در دست دختر ندیدی

سقا! تو ساغر ندیدی، در تشت زر، سر ندیدی

جای نیِ خیزران بر لبهای دلبر ندیدی

قاسم صرافان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/21 توسط سلام |

اربعین تو رسیده است و ز راه آمده است

خواهرت با قد خم گشته و آه آمده است

زینب از وادی شام آمده چشمت روشن

از کجا تا به کجا آمده ؟ چشمت روشن

آه ای یوسف صد تکه ی بی پیراهن

پیرهن بافته ات را بگرفت از دشمن

به لبش ناله ی محزون اخ العطشان است

روضه خوان حرم و آن بدن عریان است

مو پریشان شده و سینه زن و نالان است

به دلش سوز نهان ، دیده ی او گریان است

زینبی که سر بازار معطل شده است

بهر او چشم حرامی است که معضل شده است

ازدحام  هلهله ها  خنده ی مردم دیده

ناسزا در همه ی راه چقدر بشنیده

سایه ی بر سر خود را به روی نی دیده

در کنار سر نورانی او  می  دیده

کوفه با خطبه ی خود ، شام چه غوغا می کرد

خواهرت در همه جا محشری برپا می کرد

خطبه اش تیغ شد و یک تنه یک لشگر شد

گاه چون فاطمه  و گاه خود حیدر شد

 

مژدگانی بده عباس که خواهر آمد

خاطر آسوده که با چادر و معجر آمد !

قافله همره خود مشک پرآب آورده

جرعه جرعه غم و اندوه رباب آورده

بسپارید که در علقمه هرگز نرود

وای اگر شکوه ی او پیش ابالفضل رود

آه بانو زچه رو قافله ات کم دارد

بعد از آن شام سیاه اشک دمادم دارد

نکند دختری که بود شبیه زهرا

جای مانده است در آن شام بلا

یاسر مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/20 توسط سلام |

شعر توسل به امام حسین (ع) در اربعین

قسمت نشد اربعین کنارت باشم

و زائر آن صحن و مزارت باشم

به خود فاطمه سوگند که مایل بودم

چون شهیدان خدا یاور و یارت باشم

و از آن نوع نگاهی که به حرٌت کردی

به من انداز  که بر چوبه ی دارت باشم

گوش جان جز به صدای غم تو نسپارم

آمدم گوشه ی این روضه که زارت باشم

گفته ای دار وندارت همه در علقمه ماند

من فدای تو و آن دار و ندارت باشم

پس برایم بنویسید به مشهد آیم

اربعین روزی اگر نیست کنارت باشم

یاسر مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/25 توسط سلام |
شعر اربعین و مدح حضرت رینب (س)

با دست بسته است ولی دست بسته نیست

زینب سرش شکسته ولی سرشکسته نیست

هرچند سربه زیر... ولی سرفراز بود

زینب قیام کرده چون از پا نشسته نیست

زینب اسیر نیست دو عالم اسیر اوست

اورااسیر قافله خواندن خجسته نیست

رنج سفر ،خطر، غم بازار،چشم شوم

داغ سه ساله دیده ولی باز خسته نیست

حتی اگر به صورت او سنگ می خورد

هیهات بند معجرش از هم گسسته نیست

 

از سر ناقه ی غم  شیشه ش صبر افتاده

همه دیدند که زینب سر قبر افتاده

چشم او در اثر حادثه کم سو شده است

کمرش خم شده و دست به زانو شده است

بیت بیت دل او از هم پاشیده شده

صورتش در اثر لطمه خراشیده شده

گفت برخیز که من زینب مجروح توام

چند روزیست که محو لب مجروح توام

این چهل روز به من مثل چهل سال گذشت

پیر شد زینب تو تا که ز گودال گذشت

این رباب است که این گونه دلش ویران است

در پی قبر علی اصغر خود حیران است

گر چه من در اثر حادثه کم می بینم

ولی انگار دراین دشت علم می بینم

دارد انگار علمدار تو برمی گردد

مشک بر دوش ببین یار تو برمی گردد

خوب می شد اگر او چند قدم می آمد

خوب می شد اگر او تا به حرم می آمد

تا علی اصغر تو تشنه نمی مرد حسین

تا رقیه کمی افسوس نمی خورد حسین

راستی دختر تو...دختر تو...شرمنده

زجر...سیلی...رخ نیلی...سرتو شرمنده

وای از دختر و از یوسف بازار شدن

وای از مردم نا اهل و خریدار شدن

سنگ هایی که پریده است به سوی سر تو

چه بلایی که نیاورده سر خواهر تو

سرخی چشم خبر می دهد از دل خونی

وای از آن لحظه که شد چوبه ی محمل خونی

مجید تال


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/28 توسط سلام |

شعر زبانحال حضرت زينب (س) در اربعين

با دست بسته هست ولی دست بسته نیست

گر چه سرش شکسته ولی سرشکسته نیست

هرچند سر به زیر... ولی سرفراز بود

زینب قیام کرده چون از پا نشسته نیست

رنج سفر ،خطر، غم بازار،چشم شوم

داغ سه ساله دیده ولی باز خسته نیست

حتی اگر به صورت او سنگ می خورد

هیهات بند معجرش از هم گسسته نیست

چشم او در اثر حادثه کم سو شده است

کمرش خم شده و دست به زانو شده است

بیت بیت دل او از هم پاشیده شده

صورتش در اثر لطمه خراشیده شده

گفت برخیز که من زینب مجروح توام

چند روزیست که محو لب مجروح توام

این چهل روز به من مثل چهل سال گذشت

پیر شد زینب تو تا که ز گودال گذشت

این رباب است که این گونه دلش ویران است

در پی قبر علی اصغر خود حیران است

گر چه من در اثر حادثه کم می بینم

ولی انگار در این دشت علم می بینم

دارد انگار علمدار تو برمی گردد

مشک بر دوش ببین یار تو برمی گردد

خوب می شد اگر او چند قدم می آمد

خوب می شد اگر او تا به حرم می آمد

تا علی اصغر تو تشنه نمی مرد حسین

تا رقیه کمی افسوس نمی خورد حسین

راستی دختر تو...دختر تو...شرمنده

زجر...سیلی...رخ نیلی...سرتو شرمنده

وای از دختر و از یوسف بازار شدن

وای از مردم نا اهل و خریدار شدن

سنگ هایی که پریده است به سوی سر تو

چه بلایی که نیاورده سر خواهر تو

سرخی چشم خبر می دهد از دل خونی

وای از آن لحظه که شد چوبه ی محمل خونی

مجيد تال


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون