X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار توسل به امام زمان (ع)
اشعار توسل به امام زمان (ع)
اشعار نجوا با امام زمان ع,شعر توسل به امام زمان ع,شعر درد دل با امام زمان ع,اشعار درد دل با امام زمان ع,شعر در فراق امام زمان ع,اشعار در فراق امام زمان ع,شعر توسل به حضرت صاحب الامر,اشعار توسل به حضرت صاحب الامر,اشعارتوسل به حضرت صاحب الامر
نوشته شده در تاريخ 1394/3/26 توسط سلام |
شعر توسل به مهدی موعود (ع)

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

فاضل نظری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/25 توسط سلام |

شعر توسل به یوسف زهرا (ع)

دردم مداوا میکنی مثل همیشه

عقده ز دل وا میکنی مثل همیشه

آیینه زیبا می شود با یک نگاهت

دل را تو شیدا میکنی مثل همیشه

دروازه لطف و کرم را می گشائی

وقتی که لب وا می کنی مثل همیشه

از گوشه چشمت کرم می ریزد آقا

از بس که غوغا میکنی مثل همیشه

پرونده اعمال ما گرچه سیاه است

می دانم امضا میکنی مثل همیشه

دل مرده ام اما تو با یک گوشه چشمی

کار مسیحا میکنی مثل همیشه

بهر ظهور خود چرا ای یوسف عشق

امروز و فردا میکنی مثل همیشه

تو مثل بابایت علی غمهای خود را

با چاه نجوا میکنی مثل همیشه

تو مثل زهرا مادرت از بس که خوبی

با ما مدارا میکنی مثل همیشه

شبهای جمعه کربلا همراه مادر

تو روضه برپا میکنی مثل همیشه

سيد مجتبي شجاع


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/21 توسط سلام |
شعر حضرت منتظر (ع)

باید تمام عمــر شما را صـــدا کنم

شاید که حق نان و نمک را ادا کنم

تا زنده ام به عشق تو باید،امام عصر

فکری به حال این گذر جمعه ها کنم

من اهل کوفه نیستم ولی آقا بدان

میترسم از دمی که شما را رها کنم

سنگینی فراق تو در شعر جا نشد

باید فراق را به دل خویش جا کنم

با هر گناه کردن من آه می کشی

باید مریض بودن دل را دوا کنم

با گریه پاک میشود این دلهایمان

کافــیست یادِ تشنه لب کربلا کــنم

حتما صدای مادرتان میرسد به گوش

کافــیست یاد لحظــۀ گــودال را کــنم

وای از دمی که شمر ستمگر به خنده گفت:

باید حــســـین(ع) ، رأس تو را من جدا کنم

كربلايي محسن داداشي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/21 توسط سلام |
شعر امام زمان (ع)

هر سحر منتظر یار نباشم چه کنم ؟

من اگر اینهمه بیدار نباشم چه کنم ؟

گریه بر درد فراق تو نکردن سخت است

خونجگر از غمت ای یار نباشم چه کنم ؟

عده ای بر سر آنند اسیرت نشوند

من بر آنم که گرفتار نباشم چه کنم ؟

تو چه کردی که من از خواب و خوراک افتادم ؟

راستی ، اینهمه بیمار نباشم چه کنم ؟

چهارده بار خدا عاشق تو شد من اگر

عاشق روی تو یکبار نباشم چه کنم ؟

ابرویت تیغ مصری است که جان میطلبد

به طلبکار بدهکار نباشم چه کنم ؟

خواستم نام مرا هم بنویسند همین

سر بازار خریدار نباشم چه کنم ؟

من اگر مثل تو هر صبح و غروبی آقا

فکر بین در و دیوار نباشم چه کنم ؟

حمید رضا برقعی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/20 توسط سلام |
شعر حضرت صاحب الزمان (ع)

بی تو یک روز نشدخوب به فردا برسد

یا دعا از سرِ سجاده به بالا برسد

زندگی سخت نفس می کشد اینجا بی تو

کی به آخر نفس این شب یلدا برسد

چشم باران زده کوچه به راه است هنوز

کاش آهنگ قدم هات به اینجا برسد

حسرت یخ زده پنجره ها را دریاب

تا به گرمای دمت فصل تماشا برسد

سیزده قرن زمین چشم به راهت مانده

نکند کار دوباره به اگر ها برسد

درد دیرینه یک قوم تو را می خواند

با تو این زخم قدیمی به مداوا برسد

اگر از عمر جهان ثانیه ای باقی بود

باید آن ثانیه حرف تو به دنیا برسد

شجره نامه ما مثل سحر معلوم است

چون به سر سبزی سر شاخه طوبی برسد

حسن کردی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/20 توسط سلام |
شعر توسل به حضرت صاحب الزمان (ع)

فكري به حال اين دل بي‌ اختيار كن

آهوي بي پناه و رها را شكار كن

يوسف شدي و خلق زليخاي تو شدند

كمتر ز چشم دلشدگانت فرار كن

اطراف، پُر شده ز طرفدارهاي تو

يك گوشه چشم نيز به گوشه كنار كن

دل دادنم ز عاقبت يك نگاه توست

اين لطف را هميشگي و پايدار كن

روز ظهور اگر بدنم زير خاك بود

يك فاتحه بيا سر قبرم نثار كن

تو مثل نوح از بغلم ساده رد نشو

با زور هم شده پسرت را سوار كن

يك نيمه شب اگر به مناجات مي روي

ما را ببر كنار خودت همجوار كن

علي صالحي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/20 توسط سلام |
شعر توسل به صاحب الزمان (ع)

به من عاجز و بیچاره کمک کن آقا

بین دنیا شدم آواره کمک کن آقا

ناگزیر از همه جا آمده ام خانه تو

رحم کن بر من بیچاره کمک کن آقا

لحظه ای گرکه رهایم بکنی می افتم

به من غم زده همواره  کمک کن  آقا

آمدم تا به ابد سائل لطفت باشم

به من این مرتبه یک باره کمک کن آقا

زحمتم گردن چشمان  حسین  افتاده

پس به آن مصحف صد پاره  کمک کن آقا

قسمی میدهمت تا نتوانی نخریم

.... به همان صاحب گهواره کمک کن آقا

موسی علیمرادی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/20 توسط سلام |
شعر توسل به امام زمان (ع)

بی تو گذشت آن هیجانی که داشتیم

آن عشق پر شرار نهانی که داشتیم

روزیّ ما نبود ببینیم شاه را...

ناکام ماند عمر جوانی که داشتیم

دارد به سمت قبر مرا می کشد کسی...

طی شد بدون یار زمانی که داشتیم

حتی "دعای عهد" مرا با وفا نکرد

سمت گناه رفت، توانی که داشتیم

از بس زبانمان به دعای تو لب نزد

"لکنت گرفت بی تو زبانی که داشتیم"

از بس گناه روی دلم را سیاه کرد

پنهان شد آن عیار عیانی که داشتیم

این گرگ نفس آمد و ما را به خاک زد-

با دوری از حضـور شبانی که داشتیم

بی تو چقدر زندگی ما تباه شد

مرداب شد همین جَرَیانی که داشتیم

با دوری از تو عمر به دردی نمی خورد

آجر شده است لقمه ی نانی که داشتیم

محمد کاظمی نیا


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/11 توسط سلام |
شعر توسل به امام زمان (ع)

بال ما را به آسمان ببريد

تا افقهاي بيكران ببريد

از همين فاصله دخيل مرا

به حرمهاي مهربان ببريد

مسجد كوفه گر نشد قسمت

تا حوالي جمكران ببريد

سحري ابن مهزيار مرا

محضر صاحب الزمان ببريد

عرض تبريك چشمهاي مرا

سمت بانوي بي نشان ببريد

برتو اي آفتاب و آب حيات

تا ظهور تبسمت صلوات

هركه از كوچه تو رد شده

معني عشق را بلد شده

اي شمالي ترين ستاره هنوز

چشم نورانيت رصد نشده

بي تو، توحيد چشممان شرك است

قل هوالله ها احد نشده

رد پايت چه خوب پاسخ داد

راه سلمان شدن كه سد نشده

اي مسيحا نفس نمي آيي؟

تا نفس هايمان جسد نشده

برتو اي آفتاب و آب حيات

تا ظهور تبسمت صلوات

ميرسي ميرسي به اين زودي

قبله نغمه هاي داوودي

با شمابا نگاه آبي تان

ميرسد روزهاي بهبودي

آنكه دلها ميان دستانش

نرم شد ناگهان شما بودي

اي نسيم سحر به پابوست

تو شكوه مقام محمودي

حتم دارم دعايمان كردي

غافل از ما دمي نياسودي

برتو اي آفتاب و آب حيات

تا ظهور تبسمت صلوات

ميشود صبح جمعه برگردي؟

اي ستاره اي كه نور آوردي

برگ پاييزم و پريشانم

و شما بهار اين زردي

ما كه لايق نبوده ايم اما

سر سجاده ها دعايمان كردي

تا كه چيزي به اين گدا برسد

در پي يك بهانه ميگردي

ميشود عصر جمعه ها فهميد

كه شما چقدر پر دردي

برتو اي آفتاب و آب حيات

تا ظهور تبسمت صلوات

زندگي بي شما چه بي معناست

اي كه چشمت بهانه دنياست

پيش هركه نشست مريم گفت

در نماز تو حضرت عيسي ست

روي شن زار شوق مجنونت

رد پاي دويدن ليلي ست

چشم يعقوب پيرهن هر روز

گريه دار رسيدن فرداست

تا بيايي به شور هرگريه

آخر گريه هامان براي سقاست


گريه صبح و شام عاشورا

انتهاي قيام عاشورا

اي قنوت شكسته زينب

قامتت التيام عاشورا

بر تو اي آفتاب و آب حيات

تا ظهور تبسمت صلوات


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/9 توسط سلام |
شعر حضرت امام زمان (ع)

مولای جمعه های معطر بیا بیا

خورشید نسل های مطهر بیا بیا

ما دل به جذبه های نگاه تو بسته ایم

تکرار عشق های مکرر بیا بیا

ای وارث تمام مواریث انبیا

سوگند بر عبای پیمبر بیا بیا

قرآن پاره پاره ی ما روی خاک هاست

آقا به دست بسته ی حیدر بیا بیا

باران بیار...آب بیاور خودت بریز

بر شعله های سرکش این در...بیا بیا

تا که بیاوری کمی از خاک کربلا

مرهم برای پهلوی مادر بیا بیا

شاید که تشت پر شده از لخته های درد

برداری از مقابل خواهر بیا بیا

تا پس زنی به دست خود این خون داغ را

از روی حلق تشنه ی اصغر بیا بیا

تا شستشو دهی مگر ای اشک مهربان

خونِ سر شکسته ی اکبر بیا بیا

آقا! عمو که مشک ندارد شما مگر

مشکی بیاری از شط کوثر بیا بیا

آقای من بلند کن از خاک عمه را

تا کم ببوسد این تن بی سر بیا بیا

آقا چقدر منتظرت صبح و ظهر و شب

آقا چقدر دیده ی ما تر؟...بیا بیا

آقا فدای چشم پر از غربت شما

هر چه شکست بال کبوتر بیا بیا

آقا فدای شما هر چه داده ایم

دریا دلان تشنه ی پرپر بیا بیا

ایوب پرندآور


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/9 توسط سلام |
شعر امام زمان (ع)

دلدار زهرا راحت جانم تو هستی

تنها دلیل اینکه می خوانم تو هستی

آنروزهایی که کسی دور و برم نیست

آقا خدا را شکر، می دانم تو هستی

از دامن چرک گناهانی که کردم

آنکس که می گیرد به دامانم تو هستی

هر هیئتی رفتم به خود گفتم که لابد

شاید میان روضه مهمانم تو هستی

هر بار بغض گریه هایم می شکافد

در قطره های سرخ بارانم تو هستی

با حال خوش یکبار قرآن باز کردم

دیدم همه آیات قرآنم تو هستی

بی تو کی از دین خدا بو برده بودم

سر منشا اینکه مسلمانم تو هستی

درد مرا فن اطبا کارگر نیست

داروی این قلب پریشانم تو هستی

دل را گرفتار دوایت کردم آقا

در کربلا خیلی صدایت کردم آقا


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/14 توسط سلام |
شعر توسل به حضرت صاحب الامر (ع)

برگرد ای توسل شب زنده دارها

پایان بده به گریه ی چشم انتظارها

از یک خروش ناله ی عشاق کوی تو

حاجت روا شوند هزاران هزارها

یکبار نیز پشت سرت را نگاه کن

دل بسته این پیاده به لطف سوارها

از درد بی حساب فقط داد میزنم

آیا نمیرسند به تو این هوارها

ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن

خیری ندیده ایم از این اختیارها

باید برای دیدن تو "مهزیار" شد

یعنی گذشتن از همگان "محض یار" ها

دیگر برای تو صدقه رد نمیکنم

بیهوده نیست اینکه گره خورده کارها

یکبار هم مسیر دلم سوی تو نبود

اما مسیر تو به من افتاد بارها

شب ها بدون آمدنت صبح می شوند

برگرد ای توسل شب زنده دارها

این دست ها به لطف تو ظرف گدایی اند

یا ایها العزیز تمام ندارها

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/7 توسط سلام |

شعر در فراق امام زمان (ع)

الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی

تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی

شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید

سرآید و تو برآیی، خدا کند که بیایی

دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید

الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی

فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها

تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی

ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن

تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی

نظام هر دو جهانی امام عصر و زمانی

یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی

تو مشعری عرفاتی، تو زمزمی تو فراتی

تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی

دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته

تو مروه ای تو صفایی، خدا کند که بیایی

به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری

به دردها تو دوایی، خدا کند که بیایی

ترا به حضرت زهرا، بیا ز غیبت کبری

دگر بس است جدایی، خدا کند که بیایی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/7 توسط سلام |

شعر درد دل با امام زمان (ع)

صبح جمعه که مي رسد از راه

در فراق تو بر لبم آه است

ندبه‌ ی چشمهای بارانی

ذکر «أین بقیة الله» است

 

بی تو دلهای ما چه سرگردان

بی تو احوالمان پریشان است

«العجل یا بن فاطمه» دیگر

جان به لب های ندبه خوانان است

 

روی دوشت عبای پیغمبر

وارث ذوالفقار مولایی

می رسی با طنین «جاء الحق»

می کنی کعبه را تماشایی

 

تو بیا تا معرفی گردد

در جهان برترین آئین ها

پرچم حق در اهتزاز آید

جمع گردد بساط توهین ها

 

آخر این روزهای محنت بار

غم تو از شماره بیرون است

شده بی حرمتی به ساحت عشق

آه از این ماجرا دلت خون است

 

باز هم کینه‌ ی شیاطین و

باز هم غربت رسول الله

دل عالم چگونه تاب آورد

بشکند حرمت رسول الله

 

این جماعت ز نسل آنهایند

که به شخص نبی ستم کردند

ساحتش را به تهمت هذیان

چه وقیحانه متهم کردند

 

بعد از او کینه ها نمایان شد

تا که حق علی شود انکار

أجر او را چه خوب أدا کردند

کوثرش بین آن در و دیوار ...

 

فتنه ای در مدینه برپا شد

که زد آتش به خانه‌ ی زهرا

از همان شعله ها غروبی سوخت

خیمه های امام عاشورا

 

آن امامی که مرهم زخمش

شده شمشیر و تیر و سرنیزه

پیکرش غرق خون رها ماند و

سر او آفتاب بر نیزه

 

خون این کشته خونبها دارد

می رسد وارثی که در راه است

ندبه‌ ی چشمهای بارانی

ذکر «أین بقیة الله» است

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/23 توسط سلام |

شعر توسل به امام زمان (ع)

یک لحظه حتی چشم از من برنداری

من با نگاهت زنده ام باور نداری؟!

باور نداری پلکی از من چشم بردار

آن وقت می بینی مرا دیگر نداری

این غم که لبخند تو را با خود ندارم

سخت است آری سخت تر از هر نداری

پروانه ات بودم ولی از من پس از این

چیزی بجز یک مشت خاکستر نداری

با هر قدم پا می گذاری بر دل من

قربان لطفت! پای خود را برنداری

سید محمد جواد شرافت



برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/8 توسط سلام |

غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد

از شما دور شدن زار شدن هم دارد

هر که از چشم بیفتاد محلش ندهند

عبد آلوده شدن خار شدن هم دارد

عیب از ماست که هر صبح نمی بینیمت

چشم بیمار شده تار شدن هم دارد

همه با درد به دنبال طبیبی هستیم

دوری از کوی تو بیمار شدن هم دارد

ای طبیب همه انگار دلت با ما نیست

بد شدن حس دل آزار شدن هم دارد

آنقدر حرف در این سینه ی ما جمع شده

این همه عقده تلنبار شدن هم دارد

از کریمان فقرا جود و کرم می خواهند

لطف بسیار طلبکار شدن هم دارد

نکند منتظر مردن مایی آقا ؟!

این بدی مانع دیدار شدن هم دارد

ما اسیریم اسیر غم دنیا هستیم

عفلت از یار گرفتار شدن هم دارد

علی اکبرلطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/5/18 توسط سلام |

گفتند که می آیی زیبای من اما کی؟

می آیی و می دانم آقای من اما کی؟

با لطف عصای تو از ساحل نیل غم

خواهیم گذشت آری موسای من اما کی؟

چون تو ز سفر آیی با عطر دل انگیزت

زیبا شود و خرم دنیای من اما کی؟

در خواب خیال تو با عشق تو سر کردم

تعبیر شود روزی رویای من اما کی؟

وصل است سرانجام هر هجر و لیکن کی

روز است سرانجام شبهای من اما کی؟

با بوی گل رویت با دیده دلجویت

درمان شود این قلب شیدای من اما کی؟

هر سال بهار از تو گفته است که می آیی

می آیی و می دانم مولای من اما کی؟

رضا حمامی آرانی(صفیر)


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/9 توسط سلام |

گرچه پیش از خواهش سائل عنایت می‌کند

گوشه چشمی هم بیندازد کفایت می‌کند

این گدا چیزی به غیر از اشک تقدیمش نکرد

شاه اما باز بخشش، بی‌نهایت می‌کند

این سیه روزی ما از غصه‌ی ایام نیست

حال مجنون از غم لیلی حکایت می‌کند

آبرویم رفت از بس در زدم، در وا نشد

پس کی آقای من اعلام رضایت می‌کند

هر چه می‌خواهی بیاری بر سرم آماده‌ام

این دل از دوری تو تنها شکایت می‌کند

گرچه تاریک است راه و ماه رفته پشت ابر

پرتو تو همچنان ما را هدایت می‌کند

تا شروع دولت عدل تو ما با آن کسیم

کز دل و جان خودش، خرج ولایت می‌کند

کوری نسخه نویسان دروغین شاهدیم

درد عشقت بر جهان دارد سرایت می‌کند

دشمنان شمشیر از رو بسته‌اند اما چه باک

مهدی زهرا از این پرچم حمایت می‌کند

آه ای آقای من، بنشین که دارد روضه‌خوان

روضه‌ی جد غریبت را روایت می‌کند

پیش چشمان بقیه ذبح کردن خوب نیست

آه زینب، این لعین آیا رعایت می‌کند؟


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/31 توسط سلام |

خورشید پشت ابر نشانی به ما بده

ای ماه مژده رمضانی به ما بده

مثل نسیم صبح از اینجا گذر کن و

باد صبای مشک فشانی به ما بده

بی کس تر از همیشه رساندیم خویش را

آواره ایم... جا و مکانی به ما بده

از بس که در پی همه غیر از تو بوده ایم

از پا نشسته ایم... توانی به ما بده

از سفره ای که وقت سحر پهن می کنی

مانده غذا و خورده ی نانی به ما بده

"با روضه حسین نفس تازه می کنیم"

روضه بخوان دوباره و جانی به ما بده

محمدبياباني


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/31 توسط سلام |

کسی مسیر خدا را به من نشان بدهد

دل سیاه مرا دست آسمان بدهد

درون پیله سر در گمی اسیرم ، آه

کسی برای پریدن به من توان بدهد

به دشت خیره شدم تا مگر که قاصدکی

نشانه ای به من از یار مهربان بدهد

و کاش رنگ غزلهای نا سروده من

بهار شعر مرا شور ناگهان بدهد

هزار بیت به وصفش قصیده میخوانم

اگر که بغض گلوگیر من امان بدهد

من از حکایت آشفتگی پرم اما

کجاست او که مرا جرات بیان بدهد ؟

همیشه منتظرم تا عزیز خوش خبری

خبر ز آمدن او دوان دوان بدهد

چه سرد مرده ام اینجا ، کجاست دستی که

به بند بند وجودم دوباره جان بدهد ؟


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون