X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار شهادت امام جواد (ع)
اشعار شهادت امام جواد (ع)
اشعار شهادت امام جواد ع,اشعار شهادت حضرت جواد الائمه ع,اشعار شهادت حضرت محمد بن علی ع,اشعار شهادت امام تقی الجواد ع,اشعار شهادت حضرت امام تقی ع,شعر شهادت امام جواد ع,شعر شهادت حضرت جواد الائمه ع,شعر شهادت حضرت محمد بن علی ع,شعر شهادت امام تقی الجواد ع
نوشته شده در تاريخ 1393/7/3 توسط سلام |

شعر شهادت امام جواد (ع)

"سائل" آن کس که به خاک کف پایت نرسید

"مرده" آنکس به پابوس سرایت نرسید

شانت آنقدر که در محضر حق بالا بود

پر جبریل هم آقا به هوایت نرسید

باید افسوس به دستان تهیدستی خورد

که به دامان پر از جود و سخایت نرسید

با وجود تو خداوند نخواهد بخشید

آنکسی که به دلش نور ولایت نرسید

مانده ام این دم آخر به کف حجره چرا

سر نهادی و به لب زمزمه هایت نرسید

آنقدر سعی نمودی که بگویی.. جگرم

آنقدر هلهله کردند صدایت نرسید

عطش زهر کشندست ولی شکر خدا

زخم شمشیر که بر هیچ کجایت نرسید

جای شکر است که پیراهن تو غصب نشد

پاره های بدنت فرش سم اسب نشد


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/3 توسط سلام |

تكان گريه ي سختي به شانه ها دادي

بهانه دست جگرهاي چشم ما دادي

اجازه داد نگاهت كه عاشقت باشم

جواز نوكري امشب مرا دادي

حسین» گفتنت آقا؛ دليل تشنگي است»

به لب ز اشكِ غمش كوثر بقا دادي

شکستنی شده ای پشتِ بام جاي تو نيست

دوباره گوش به دردِ دل خدا دادی !

اگر چه مقتلتان واژه ي «کلوخ» نداشت

شبيه شيشه زمين خوردي و صدا دادي

غريبي تو، تصاوير اشك رهگذران

بدون حجله به اين كوچه ها نما دادي

سه روز پيكرتان را كفن نكرد كسي

عجب مجال گريزي به كربلا دادي

وحید قاسمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/3 توسط سلام |

شعر شهادت حضرت امام جواد الائمه (ع)

ز صداي نفس نفس زدنت

همسر تو چقدر شاكي بود

شده پيراهن تنت تازه

مثل آن چادري كه خاكي بود

--

تا صدايِ غريبي ات نرسد

با كنيزانِ خانه كف ميزد

ناله اي از مدينه فاطمه و

ناله اي حيدر از نجف ميزد

--

و كنيزي كه آب آورد و

تو به يادِ هلال افتادي

همسرت كاسه را شكست و سپس

تشنه مثل حسين جان دادي

--

در ميانِ تمام معصومين

در مقاتل مُوَرخان ديدند

در عزاي حسين و تو تنها

دشمنان كف زدند و رقصيدند

--

پيكر تو ز پشت بام افتاد

ولي آقا به خون نشسته نشد

به لبِ پلّه خورد لبهايت

ولي دندان تو شكسته نشد

--

چقَدَر خوب وقتِ تَدفينَت

سهم قبرت به جز گلاب نشد

و از آن بهتر اينكه در يك طشت

سَرَت آلوده يِ شراب نشد


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/3 توسط سلام |

شعر شهادت حضرت جواد الائمه (ع)

زهرش اثر کرد و گرفت از تو توان را

طوری که حتی تار دیدی این و آن را

وقت زمین افتادنت احساس کردی

در باغ سرسبز تنت رنگ خزان را

در گوشه ی حجره به خود پیچیدی از درد

یعنی چشیدی درد تلخ استخوان را

مثل عمو جانت حسن آزار دیدی

از بس شنیدی از خودی زخم زبان را

این زن که دست جعده را از پشت بسته

جاری نمود اشک زمین و آسمان را

از او تقاضای دو قطره آب کردی

وقتی تماشا کرد خشکی دهان را ...

... در پیش چشمت آب ها را بر زمین ریخت

سوزاند قلب مادری قامت کمان را

با هلهله ... با کف زدن ... با پای کوبی

مانند عاشورا ورق زد داستان را

هر چند که لب تشنه جان دادی ولیکن

دیگر ندیدی رنگ و روی خیزران را

شکر خدا بالای بام آماده کردند

بال کبوترها برایت سایه بان را

دور و بر تو جز کبوترها نبودند

دیگر ندیدی خولی و شمر و سنان را

با نعل اسب از تو پذیرایی نکردند

دیگر نخوردی ضربه های ناگهان را

محمد فردوسي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/3 توسط سلام |

میان حجره غریبانه دست و پا میزد

همان که روضه اش آتش به جان ما میزد

میان اشهد خود گاه یا رضا میگفت

و گاه مادر مظلومه را صدا میزد

تمام حاجت او انتقام سیلی بود...

....از آن که مادرشان را به کوچه ها میزد

صدای ناله ی او: آه سوختم ،جگرم

شراره ها به دل حضرت رضا میزد

صدای هلهله و تشنگی و کاسه آب

گریز روضه او را به کربلا میزد

دلش گرفت برای کسی که در گودال

عدو به پیکر او نیزه بی هوا میزد

همین که چشم به هم میگذاشت او می دید

که روی نیزه سر شیر خواره را میزد

همان که سر شاه را جدا کرده

سه ساله را طرفی برده و جدا میزد

برای اینکه نبیند دوباره این ها را

میان حجره غریبانه دست و پا میزد

مهدی نظری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/3 توسط سلام |

شعر شهادت امام جواد (ع)

قدمش ناگهان شتاب گرفت

طرفش رفت و ظرف آب گرفت

آب را بر روی زمین تا ریخت

در همان لحظه قلب زهرا ریخت

روضه کوتاه نکته سر بسته

حجره تاریک حجره در بسته

جگری رفته رفته سم می خورد

قصۀ تازه ای رقم می خورد

عرش را ناله ای تکان می داد

تشنه ای روی خاک جان می داد

زهر بی تاب کردش از داخل

سوخت تا آب کردش از داخل

مثل اکبر شده ولی بهتر

ظاهر جسمش از علی بهتر

این جوان آن جوان تفاوت داشت

زخم زهر و سنان تفاوت داشت

این جوان پیکرش که سالم بود

جگرش نه سرش که سالم بود

موقع دفن لااقل سر داشت

بدنش می شد از زمین برداشت

به تنش پای نیزه باز نشد

در نهایت عبا نیاز نشد

بگذرم؟ نگذرم؟ نمی دانم

وسط چند روضه حیرانم

تا بفهمم گریز آخر را

می روم بیت های دیگر را

تشنه در آفتاب بنویسم

از زبان رباب بنویسم

آدم تشنه تار می بیند

همه جا را بخار می بیند

بدتر اینکه غبار هم باشد

یک بیابان سوار هم باشد

تازه حالا حساب کن دورش

چند تا نیزه دار هم باشد

در میان هجوم نامردان

خواهری بی قرار هم باشد

و ببیند که تیر با لبخند

باز کرده هزار و نهصد و چند...

علي زمانيان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/3 توسط سلام |

به زمین خوردی و آهت دل ما را سوزاند

جگرت سوخت و این؛ قلب رضا را سوزاند

پشت این حجره در بسته چه گفتی تو مگر

که صدای تو مناجات و دعا را سوزاند

عمر کوتاه تو پایان غم انگیزی داشت

جگر تو جگر ثانیه ها را سوزاند

بی حیا لحظه سختی که به تو آب نداد

با چنین کار دل عرض و سما را سوزاند

بس که در فکر رخ حضرت زهرا بودی

داغ آن صورت مجروح شما را سوزاند

گرچه مثل پدرت سوختی از زهر ولی

مجتبائی شدنت آل عبا را سوزاند

شیشه عمر تو را هلهله ها سنگ زدند

این جوان بودن تو بود خدا را سوزاند

طشت ها تا که به هم خورد خودت میدیدی

خیزران روی لب خشک، حیا را سوزاند

تا کبوتر به تو و صورت تو سایه فکند

ماجرایی دل خون شهدا را سوزاند

بعد غارت شدن جسم غریبی دشمن

خیمه های حرم کرب و بلا را سوزاند

مهدی نظری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/3 توسط سلام |

شب نشینان فلک چشم ترش را دیدند

همه شب راز و نیاز سحرش را دیدند

تاخدا سیر و سفر داشت همه شب وز اشک

غرق در لاله و گل رهگذرش را دیدند

هر زمان رو به خدا کرد در آن خلوت اُنس

او دعا کرد و ملائک اثرش را دیدند

جلوه اش جلوه ای از نور خدا بود و ز عرش

همچو خورشید به سر تاج زرش را دیدند

همه سیراب از آن چشمۀ رحمت گشتند

سائلان بخشش دُرّ و گهرش را دیند

روز پرسیدن هر مسئله از علم و کمال

پایۀ دانش  و حُسن نظرش را دیدند

عمر او آینۀ عمر کم زهرا بود

در جوانی همه شوق سفرش را دیدند

دود آهش به فلک رفت از آن حجرۀ غم

شعله های جگر شعله ورش را دیدند

هرکه پروانۀ شمع غم او شد هر شب

عرشیان سوختن بال و پرش را دیدند

چون که شد سایه فکن نخل شهادت آن روز

همه با اشک «وفائی» ثمرش را دیدند


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون