X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار شهادت امام رضا (ع)
اشعار شهادت امام رضا (ع)
شعر شهادت امام هشتم ع,اشعار شهادت امام هشتم ع,شعرشهادت امام هشتم ع,اشعارشهادت امام هشتم ع,شعر شهادت امام رئوف ع,اشعار شهادت امام رئوف ع,شعرشهادت امام رئوف ع,اشعارشهادت امام رئوف ع,اشعار شهادت امام رضا ع,شعر شهادت امام رضا ع,اشعارشهادت امام رضاع
نوشته شده در تاريخ 1394/5/31 توسط سلام |

شعر مدح و شهادت امام رضا (ع)

از لطف التماسِ صداهایِ آهوان

بی گریه هم گرفت دعاهایِ آهوان

آهو زیاد محضر معشوق می رود

پس وصلمان كنید به پاهایِ آهوان

یك عده ای شدند گدا كلبِ كهف را

ما نیز می شویم گداهایِ آهوان

نانم حرام میل كبوتر شدن كنم

وقتی كه هست حال و هواهایِ آهوان

صورت گذاشتن به كفِ پات واجب است

آن هم در آستانِ خداهای آهوان

صیاد نیز پایِ تو را بوسه می زند

با ذكر یا امام رضاهایِ آهوان

آهو شدیم پس كرمت را نشان بده

مثل همیشه آن حرمت را نشان بده

ما زلف داده ایم پریشان شود همین

دل داده ایم دستِ تو حیران شود همین

آئینه ی مرا سحری تكّه تكّه كن

باشد كه خرج گوشه ی ایوان شود همین

دردِ مرا علاج مكن با طبابتت

با خاكِ زیر پای تو درمان شود همین

حالا كه هم غذای غلامان خانه ایم

خوب است آدمی ز غلامان شود همین

آن كه به مهربانی ات ایمان نیاورد

در ازدحام حشر پشیمان شود همین

لطف تو را به خاطر این آفریده اند

كه آتشِ خلیل، گلستان شود همین

كلِّ زمین بناست اگر كشوری شود

بهتر كه پایتخت خراسان شود همین

از جلوه ات كنار بزن این نقاب را

تا آفتاب، پاره گریبان شود همین

سلمانی ات نیامده ظرفش طلا شود

این جا نشسته است كه سلمان شود همین

حالا كه محمل تو رسیده ست شهر طوس

حرفی بزن كه شهر مسلمان شود همین

این بندگیِ ما به قنوتِ تو كامل است

توحیدِ ما به شرط و شروطِ تو كامل است

جز تو نمی شویم گرفتار هیچ كس

هرگز نمی شویم هوادار هیچ كس

از آن زمان كه با حرمت آشنا شدیم

اصلاً نرفته ایم به دربار هیچ كس

این جا به زائرانِ تو فیضی كه می رسد

آن را نمی دهند به زوّار هیچ كس

نانِ كسی به غیر تو من را حلال نیست

خود را نمی كنم بدهكار هیچ كس

حالا كه تو امامِ رئوفِ جهان شدی

دیگر نمی شویم گنهكار هیچ كس

شب های قدر غیر تماشایِ رویِ تو

دل خوش نمی كنیم به دیدار هیچ كس

فردا بگیر دستِ مرا ایّها الرئوف

یا ایّها الامام رضا ایّها الرئوف

هر چند ناتوان شدی، اما ز پا نیفت

ای هشتمین عزیز، عزیزِ خدا نیفت

می ترسم آن كه دست بریزد به پهلویت

باشد ز پا بیفت ولی بی هوا نیفت

كوچه به آلِ فاطمه خیری نداشته

دیوار را بگیر و در این كوچه ها نیفت

مردم میان شهر تماشات می كنند

این بار را به خاطر زهرا بیا نیفت

دامان هیچ كس به سرت سر نمی زند

حالا كه نیست خواهر تو پس ز پا نیفت

تكّه حصیرِ خویش از این حجره جمع كن

اما به یاد نیمه شبِ بوریا نیفت

ای وای اگر به كرب و بلا بوریا نبود

راهی برای دفن شه كربلا نبود

علی اکبر لطیفیان

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/6 توسط سلام |
شعر شهات حضرت ثامن الحجج (ع)

هر چند ناتوان شدی اما ز پا نیفت

ای هشتمین عزیز ، عزیز خدا نیفت

می ترسم آن که دست بریزد به پهلویت

باشد ز پا بیفت ولی بی هوا نیفت

کوچه به آل فاطمه خیری نداشته

دیوار را بگیر و در این کوچه ها نیفت

مردم میان شهر تماشات می کنند

این بار را به خاطر زهرا بیا نیفت

دامان هیچ کس به سرت سر نمی زند

حالا که نیست خواهر تو پس ز پا نیفت

تکّه حصیر خویش از این حجره جمع کن

اما به یاد نیمه شب بوریا نیفت

ای وای ، اگر به کرببلا بوریا نبود!

راهی برای دفن شه کربلا نبود!

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/2 توسط سلام |
شعر شهادت امام رضا (ع)

ابري سياه، چشم ترش را گرفته بود

زهري توان مختصرش را گرفته بود

معلوم بود از وَجَناتش که رفتني است

يعني که رُخصت سفرش را گرفته بود

از بس شبيه مادرش افتاد بر زمين

در انتهاي کوچه سرش را گرفته بود

تا رو به روي حجره خميده خميده رفت

از درد بي امان، کمرش را گرفته بود

چشم انتظار ديدن روي جواد بود

خيلي بهانه ي پسرش را گرفته بود

بر روي خاک بود که پيچيد بر خودش

آثار تشنگي، جگرش را گرفته بود

افتاد ياد جدّ غريبي که خواهرش ...

... در بين قتلگه خبرش را گرفته بود

ديگر توان ديدن اهل حرم نداشت

از بس که نيزه دور و برش را گرفته بود

وقتي که شمر آمد و کارش تمام شد

خلخال دختري نظرش را گرفته بود

محمد فردوسي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/29 توسط سلام |
شعر شهادت امام رضا (ع)

آمد از راه و کشید آرام عبا رویِ سرش

یعنی امروز ست روزِ ناله‌هایِ آخرش

هر قدم رفت و نشست و دست بر پهلو گرفت

میکشد خود را به سویِ خانه مثلِ مادرش

رویِ خاکِ کوچه دنبالش اگر دقت کنی

بنگری آثاری از خاکی ترین بال و پرش

او زمین می‌خورد و میخندید بر حالش عدو

این هم ارثی بود که برده ز جدِّ اطهرش

صحنۀ جان دادن او روضۀ مستوره شد

حجره در بسته میداند چه آمد بر سرش

بار دیگر صورت خاکی و دست و پا زدن

خادمش دید و ولی هرگز نمیشد باورش

یک بُنَیّ گفت و از کام پسر بوسه گرفت

از مدینه بهر یاری زود آمد دلبرش

 

کربلا بابا رسید امّا پسر افتاده بود

قلبِ شاعر آب شد در این سه بیت آخرش

هر چه قدر آغوش خود واکرد اکبر جا نشد

تا که آخر در عبا پیچید جسم اکبرش

تا قیامت هم نمیفهمند اهل معرفت

از چه آمد دست بر سر بین لشگر خواهرش

آنکه حتّی تارِ مویش را ندیده جبرئیل

دست بُرده بر سرِ نعش علی بر معجرش

قاسم نعتمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/29 توسط سلام |

شعر شهادت امام رضا (ع(
از داغ زهر پیکرم آتش گرفته است
گویی تمام بسترم آتش گرفته است
تر میکند لبان مرا کودکم ولی
از تشنگی , لب ترم آتش گرفته است
پا میکشم به خاک و نفس میزنم که شهر
از آه آهِ آخرم آتش گرفته است
حالا کبوتران به غمم گریه میکنند
از بال و پر زدن , پَرم آتش گرفته است
امشب تمام حجره ی من کر بلا شده
یک جرعه آب , حنجرم آتش گرفته است
امشب دوباره خیمه ی آتش گرفته را
میبینم و سراسرم آتش گرفته است
سر ها به روی نیزه و سرنیزه ها به تن
یک دشت در برابرم آتش گرفته است
فریاد دختری ز دل خیمه میرسد
عمه کمک که معجرم آتش گرفته است
حسن لطفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/29 توسط سلام |

شعر شهادت امام رئوف (ع)

مانند مادرت شده ای، قد خمیده ای!

آقا چرا عبا به سرخود کشیده ای !؟

با درد کهنه ای به نظرراه می روی!؟

مانند مادرت چقدر راه می روی!

خون ِجگربه سینه به اجبار می دهی

راهی نرفته! تکیه به دیوار می دهی

داغ غریبی تو، نمک بر جگر زند

خواهر نداشتی که برایت به سر زند

اینجا مدینه نیست، چرا دلخوری شما !؟

درکوچه های طوس زمین می خوری چرا ؟

با «یاعلی» به زانوی خسته توان بده

خاک لباس های خودت را تکان بده

مقداری ازعبای شما پاره شد،ولی...

نیزه نزد کسی به تو ازکینه ی علی

اینجا کسی به پیرهن تو نظر نداشت

فکروخیال گندم ری را به سر نداشت

اینجا کسی به غارت انگشترت نرفت

چشمی به سمت مقنعه ی خواهرت نرفت

وحيد قاسمي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/29 توسط سلام |

شعر شهادت امام هشتم (ع)

آقایمان آمد عبا روی سرش بود

رنگ کبودی برتمام پیکرش بود

درکوچه یادماجرای کوچه افتاد

یافاطمه یافاطمه ذکرلبش بود

دستی به پهلودست دیگر روی دیوار

پهلو گرفتن یادگار مادرش بود

او در میان حجره‌ای دربسته اما

صدها فرشته در کنار بسترش بود

اودست وپا می‌زد ولی باکام عطشان

گویا که دیگر لحظه‌های آخرش بود

اما تمام فکروذهنش کربلا بود

یادغریبی‌های جد بی سرش بود

مردم گریز کربلایم اینچنین است

آمد جوادو لحظه آخربرش بود

اما به دشت کربلا جور دگر شد

اربابمان بالای نعش اکبرش بود

بایدجوانان بنی هاشم بیایند

تا این بدن را بر در خیمه رسانند

حبیب باقرزاده


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون