X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار شهادت امام صادق (ع)
اشعار شهادت امام صادق (ع)
باز روي سر تو ريخته اند,بازروي سرتوريخته اند,اشعار شهادت حضرت جعفر بن محمد,شعر شهادت حضرت جعفر بن محمد,شعرشهادت حضرت جعفربن محمد,اشعارشهادت حضرت جعفربن محمد,اشعار شهادت امام جعفر صادق,شعر شهادت امام جعفر صادق,اشعارشهادت امام جعفرصادق
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

عاشقم از تبار سلمانم

زیر دین محبتت باشم

آمدم تا تمامی عمرم

دست بر سینه خدمتت باشم

---

جان من از ارادتت لبریز

محو تو غرق نور خواهم شد

امرکن روی چشم یا مولا!

وارد در تنور خواهم شد

---

پای دَرست ملائکه حاضر

نَفَس تو زُراره می سازد

یا هزاران هُشام را چشمت

می کند تا اشاره، می سازد

---

درس امروز می شود تعطیل

مرثیه خوان رسید گریه بکن

مجلس روضه مجلس درس است

ابن عفّان رسید گریه بکن

---

شانه هایت به لرزه می افتند

وسط گریه می روی از حال

وسط روضه ی لب تشنه

وسط روضه ی سر و گودال

---

جدّ تو شد غریب و غرقه ی زخم

بین گودال دست و پا می زد

هیچ کس یاری اش نکرد او هم

مادر خویش را صدا می زد

---

وسط روضه های مرثیه خوان

صحن چشمت شبیه دریا شد

ضجه هایت بلند شد تا که

شمر از روی سینه اش پا شد

---

راستی چند روز قبل از این

خانه ات را چرا شراره زدند

دل تو غرق زخم بود ولی

روی زخمت نمک دوباره زدند

---

چه شد آن شب که حرمت تو شکست

بی عمامه چرا تو را بردند

پا برهنه، شبانه، بین نماز

بی خداها کجا تو را بردند؟

---

مو پریشان شدی در آن کوچه

گرد و خاکی شده است پیرهنت

چه بگویم که خاک بر دهنم

بین کوچه کشیده شد بدنت

---

درد پهلو برید امان تو را

تا در آن کوچه ها تو را بردند

صفحه ی روضه ها عقب برگشت

مادرت را چقدر آزردند...

محسن حنیفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

آقا تورا چون حیدر کرار بردند

در پیش چشم بچه های زار بردند

تو آنهمه شاگرد داری پس کجایند!

آقا چه شد آنشب تورا بی یار بردند؟

این اولین باری نبود اینطور رفتید

آقا شمارا اینچنین بسیار بردند

وقتی شما فرزند ابراهیم هستی

قطعاً شمارا ازمیان نار بردند

آنشب میان کوچه ها باگریه گفتی...

که عمه جان را هم سربازار بردند

یاد رقیه کردی آنجاکه شمارا

پای برهنه از میان خار بردند

این ظاهر درهم خودش می گوید آقا

حتما شمارا از سر اجبار بردند

سخت است اما آخرش تابوتتان را

آقاهزاران شیعه در انظار بردند

مهدي نظري


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

شیخ الائمه ام که شکستند حرمتم

با هیزم آمدند شبانه زیارتم

در احترام موی سپیدم همین بس است

در بین شعله ها شد تکریم ساحتم

من دست بسته بودم و یاران به خواب ناز

آنجا کسی نبود نماید حمایتم

من مرد بودم این شد و ای وای مادرم

این تنگنای کوچه نماید اذیتم

سجاده ام کشید و بماند چگونه برد

خاکی شده زکینه لباس عبادتم

بادست بسته ،پای برهنه ، نفس زنان

مرکب دوانیش بخدا برد طاقتم

خوردم زمین و ناله زدم عمه جان مدد

قدری کمان چو قامت تو گشته قامتم

در بین راه گشته پریشان محاسنم

از بسکه دست بسته زمین خورده صورتم

تفسیر مقتل «قبض شیبه » شده

این صورت کبود و رخ پر جراحتم

قاسم نعمتی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

امشب چرا اینقدر نورانی ست؟

شاید کسی نان می پزد شاید

شاید کسی نذری پزان دارد

بدجور بوی دود می آید!

---

از کوچه تنگ بنی هاشم

نزدیک باب جبرئیل انگار

آری، شعاع سرکش این نور

از بیت «صادق» می رسد اینبار

---

ای وای اینجا نور؟! نه نار است

انگار دارم خواب می بینم

نه، مثل اینکه عین بیداری ست

پروانه ای بی تاب می بینم

---

ای کاش میمُردم، نمی دیدم

اینگونه احوال امامم را

شرمنده ام از اینکه می گویم

تعبیرهای نا تمامم را:

---

فرزند ابراهیم و اسماعیل

بر روی آتش راه می پیمود

آن آتشی که سرخی داغش

بود از تبار هیزم نمرود

---

از خاطرات کوچه، تصویری

ناگاه در ذهنش تجسّم کرد

اشک از کنار گونه اش بارید

بغض فدک در او تلاطم کرد

---

یاد دوشنبه آتشش می زد

کوثر میان شعله ها می سوخت

چشم دلش را بین آن غوغا

بر مادر بی یاوری می دوخت

---

یاد امیرالمؤمنین می کرد

آن «یابنَ أم...إستَضعَفونی» را

یکباره در پیش نگاهش دید

مسمارهای داغ خونی را

---

بر گریه هایش خنده می کردند

بر ناله هایش هلهله، امّا...

او خواند در آن حال نامطلوب

چندین و چندین نافله، امّا...

---

یک حرف در این سینه جا مانده

زخم سر و پیشانی اش از چیست؟

آثار ناموزونِ خاک آلود

بر چهره ی عرفانی اش از چیست؟

---

این کوچه تاریک است و ناهموار

بی شک به روی خاک افتاده ست

با دیدن این ماجرا یادِ...

آن صحنه ی غمناک افتاده ست

---

با دست های بسته و تهدید

مزد رسالت را ادا کردند

یک مشت نامرد خدا نشناس

بی حرمتی بر هل اتی کردند

---

موی سپیدش را نمی بینید!

آه نفس هایش که می آید

کف می زنید و قهقهه هرگاه

آوای زهرایش که می آید

---

این باغ و پر پر کردنش؟ هرگز

آقای ما هجده بغل یاس است

از مادرش حرفی نزن! خاموش

بر نام زهرا سخت حسّاس است

---

این خاندان ارثش پریشانی ست

گاهی مدینه گاه در کوفه

یا در حصار شصت طغیانگر

یا روضه های داغ مکشوفه

---

آقا خودش هم خوب می داند

بی کربلا این شعر ویران است

باید بمیرد شاعرش، وقتی

حرف از لب و تشت است و دندان است

---

یک روز در تشتی جگر دارند

یک روز در آن تشت، سر دارند

یک روز سرهایی که بر دار اند

یک روز بر داری قمر دارند

---

این بیت ها قدری معطّل شد

تا اینکه حرف تلّ و مقتل شد

در گیر و دار قافیه، آخر

شاعر درون شعر منحل شد

مجید لشگری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

دلم هواى بقیع دارد و غم صادق

عزا گرفته دل من ز ماتم صادق

دوباره بیرق مشکى به دست دل گیرم

زنم به سینه که آمد محرم صادق

سلام من به بقیع و به تربت صادق

سلام من به مدینه به غربت صادق

سلام من به مدینه به آستان بقیع

سلام من به بقیع و کبوتران بقیع

سلام من به مزار معطّر صادق

که مثل ماه درخشد به آسمان بقیع

سلام من به ششم ماه فاطمىّ بقیع

سلام من به گل یاس هاشمىّ بقیع

ز غربتش چه بگویم که سینه ‏ها خون است

براى صادق زهرا مدینه محزون است

دلم دوباره به یاد رئیس مذهب سوخت

که ذکر غربت لیلى حدیث مجنون است

همانکه غربتش از قبر خاکى ‏اش پیداست

امام صادق شیعه سلاله ی زهراست

ز بسکه کینه و غربت به هم موافق شد

هدف به تیر جسارت امام صادق شد

همان که فاطمه را بین کوچه زد گویا

ز کینه قاتل این پیرمرد عاشق شد

امام پیر و کهنسال شیعه را کشتند

امان که روح سبکبال شیعه را کشتند

براى فاطمه از بى کسى سخن مى ‏گفت

براى مادرش از غربت وطن مى ‏گفت

بخاک حجره‏اش از سوز سینه مى‏ غلطید

پسر به مادر خود از کتک زدن مى ‏گفت

از آن شبى که زد او را ز کینه اِبْن‏ ربیع

دوانده در پی ‏اش اندر مدینه ابن ‏ربیع

فضاى شهر مدینه بیاد او تار است

هنوز سینه آن پیر عشق خونبار است

هنور می کشد او را عدو به دنبالش

هنوز هم ز عدویش دلش به آزار است

هنوز تلخى کامش به حسرت شهدى است

هنوز چشم دلش به رسیدن مهدى است

سید محمد میرهاشمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

بازهم بی کسی یک آقا

باز هم ماحرای دست و طناب

پیش چشمان آسمانی ها

باز شهر مدینه گشته خراب

---

باز هم زنده شده در این کوچه

قصه ی تلخ آتش و خانه

خودشان را به زور جا کردند

شعله ها روی بال پروانه

---

آبرو دار این دیار چرا ؟

شده بی تکیه گاه و بی یاور

نا نجیبانه سوی او آمد

بی کسی و غریبی حیدر

---

پیرمرد قبیله شد هدفِ

آتش و تازیانه و تهدید

مَرد ها مرده اند در این شهر

به غریبیش دشمنش خندید

---

حرمت کعبه ی مدینه شکست

تا شده ظالمانه زانویی

شکر حق در میان این خانه

بار شیشه نداشت بانویی

---

بی خدا ها نگه نمی دارند

حرمت سن و سال آقا را

وای من باز هم در آوردند

اشک های دو چشم زهرا را

---

بچه های سقیه در دل شب

«عزت و احترام را بردند »

پا برهنه بدون عمامه

وحشیانه امام را بردند

---

بس دویده به پشت یک مرکب

نفس پیرمرد گشته تمام

قد او را خمیده تر کرده

ناسزا و جسارت و دشنام

---

کربلا را به چشم خود می دید

روضه خوان امام کرببلا

کرده داغ رقیه را زنده

پشت مرکب دویدن آقا

محمد حسین رحیمیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

باز روي سر تو ريخته اند

شعله پشت در تو ريخته اند

گريه ات را كه بهانه كردند

باز هم حمله شبانه كردند

ريسمان بسته به بازوي تو شد

باز زخمي روي ابروي تو شد

رحمي آن خصم پليد تو نداشت

حرمت موي سفيد تو نداشت

پشت مركب تن پاكت بردند

پا برهنه روي خاكت بردند

كو عباي تو و عمامه ي تو ؟

پر ز خاك است چرا جامه ي تو ؟

اشك چشم تر تو مي ريزد

قلب اين دختر تو مي ريزد

گيسويت از چه پريشان شده است

دخترت ديده و گريان شده است

ببريدش ولي با لشكر نه !

مي زنيدش ؟ جلوي دختر نه ...

پيرمرد است مراعات كنيد

احترامي حق سادات كنيد

پيرمرد است زمينش نزنيد

تازيانه به جبينش نزنيد

---

گرچه آتش به سرايت زده اند

با لگد بر روي پايت زده اند

گرچه بردند تو را نيمه ي شب

سر برهنه شده پشت مركب

ولي هرگز تن تو تير نخورد

به خدا جسم تو شمشير نخورد

پيكرت پهن به گودال نشد

زير پا جسم تو پامال نشد

داغ فرزند تو را پير نكرد

نيزه اي بر دهنت گير نكرد

خيزران بر لب تو بوسه نزد

به رگت زينب تو بوسه نزد

كسي از پشت سرت را نبريد

جلوي ديده ي زهرا نبريد

ناگهان ولوله و غوغا شد

بر سر نعش حسين دعوا شد

يكي آمد كه عصا را ببرد

ديگري خواست عبا را ببرد

به كلاخود سرش رحم نكرد

به زره يا سپرش رحم نكرد

همه ي پيكر او غارت شد

پاي تا به سر او غارت شد

رضا رسول زاده


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

درشب غصه دلم رنگ سحر میخواهد

وقت پرواز شده بال سفر میخواهد

غربت شهر مدینه همه جا معروف است

روضه اش خون دل و دیده تر میخواهد

حرمت موی سپیدم که در این شهر شکست

قصه ای شد که سرانجام جگر میخواهد

همه قوت من را اثر زهر گرفت

آهم از بغض ترک خورده اثر میخواهد

نیمه شب دشمن و بی حرمتی اش یادم هست

او چه از جان منِ سوخته پر میخواهد

طرف کوچه کشیدند و عبایم افتاد

بردن پیر مگر چند نفر میخواهد؟

آتش و هیزم و کوچه همه اش تکراری ست

غم این صحنه فقط ضربه ی در میخواهد

نه عمامه به سرم بود زمین افتادم

نه کسی دور و برم بود زمین افتادم

جام چشم من بی تاب پر از غم میشد

داشت لبریز غم و گریه ی نم نم میشد

هر قدم پشت سر مرکب دشمن آن شب

از نفس های من سوخته دل کم میشد

بند نعلین و کهن سالی و رنج کوچه

به زمین خوردن من داشت مسلم میشد

ماه شوال که حال دل من را میدید

با زمین خوردن من داشت محرم میشد

بی هوا خوردن من روی زمین علت داشت

در نظر روضه ی گودال مجسم میشد

آه چقدر نیزه و شمشیر بساط قتل...

...تشنه ی خسته به گودال فراهم میشد

پنجه ی قاتل بی رحم به جانش افتاد

با سر زلف خودش داشت معمم میشد


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

آب و هوای شهر پیغمبر غم انگیز است

آقای شیعه هم دلش از غصه لبریز است

آقای مظلومی که اوج مهربانی هاست

تنها دلیل گریه های آسمانی هاست

آقای مظلومی که خود روح عبادات است

آقای مظلومی که دریای کمالات است

آن تکیه گاهی که همیشه پشت پا خورده

دائم برای شیعیانش غصه ها خورده

اما بنی عباس دائم ناگزیرش کرد

یکباره امازود...خیلی زود پیرش کرد

می دید با چشم خودش مردم چه نامردند

با بی حیایی بار دیگر هیزم آوردند

می دید از نسل مغیره آمده فردی

می دید یک قنفذ صفت در عین نامردی

با یک لگد آمد میان خانه اش آن شب

آتش بیفکند بر در کاشانه اش آن شب

از آن شب آقاهم اسیر درد و آهی شد

مثل علی پای برهنه کوچه راهی شد

یک بد دهانی سوی آقا حرف بد میزد

مرکب سواری هم به کتف او لگد میزد

در خاطر آزرده اش اوج محرم هاست

آقای ما از ابتدا راوی ماتم هاست

گاهی برای خود شبانه روضه میخواند

گاهی برای اهل خانه روضه میخواند

از شعله های آتش و دود عجیبی که

پیچیده بود در آشیانه روضه میخواند

از بی حیایی های تیغ قنفذ ملعون

از زخم روی کتف و شانه روضه میخواند

گاهی دلش تنگ غروب میگیرد آقایم

از حمله های وحشیانه روضه میخواند

از آن غروب روز عاشورای شصت و یک

از ضربه های تازیانه روضه میخواند

با یاد شام و عمه جان و کنج مخروبه

از گریه های نازدانه روضه میخواند

عليرضا خاكساري


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

شعر شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع)

دارم براي رنگ تنت گريه ميكنم

پايِ نفس نفس زدنت گريه ميكنم

باور كنيم حرمت تو مستدام بود؟

يا بردن تو بردن با احترام بود؟

باور كنيم شأن تو را رد نكرده است؟

اين بد دهانِ شهر به تو بد نكرده است؟

گرد و غبار، روي تو اي يار ريختند

روي سر تو از در و ديوار ريختند

هرچند بين كوچه تنت را كشيد و برد

دستِ كسي به رويِ زن و بچه ات نخورد

باران تير و نيزه نصيب تنت نشد

دست كسي مزاحم پيراهنت نشد

اين سينه ات مكانِ نشست كسي نشد

ديگر سر تو دست به دست كسي نشد

علي اكبر لطيفيان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

شعر شهادت حضرت جعفر بن محمد ، امام صادق (ع)

گوشه ای از حرای حجره ی خویش

نیمه شب ها،خدا خدا می کرد

طبق رسمی که ارث مادر بود

مردم شهر را دعا می کرد

---

هر ملک در دل آرزویش بود

بشنود سوز ربنایش را

آرزو داشت لحظه ای بوسد

مهر و تسبیح کربلایش را

---

هر زمان دل شکسته تر می شد

«فاطمه اشفعی لنا» می خواند

زیر لب با صدای بغض آلود

روضه ی تلخ کوچه را می خواند

---

عاقبت در یکی از آن شب ها

دل او را به درد آوردند

بی نمازان شهر پیغمبر

سرسجاده دوره اش کردند

---

پیرمرد قبیله ی ما را

در دل شب،کشان کشان بردند

با طنابی که دور دستش بود

پشت مرکب،کشان کشان بردند

---

ناجوانمردهای بی انصاف

سن و سالی گذشته از آقا !؟

می شود لااقل نگهدارید

حرمت گیسوی سپیدش را

---

پابرهنه،بدون عمامه

روح اسلام را کجا بردید؟

سالخورده ترین امامم را

بی عبا و عصا کجا بردید؟

---

نکشیدش،مگر نمی بینید!؟

زانویش ناتوان و خسته شده

چقدر گریه کرده او نکند؟

حرمت مادرش شکسته شده

---

ای سواره،نفس نفس زدنش

علت روشن کهن سالی است

بسکه آقای ما زمین خورده!؟

در نگاه تو برق خوشحالی است

---

جگرم تیر می کشد آقا

چه بلاهایی آمده به سرت!

تو فقط خیزران نخورده ای و

شمر و خُولی نبوده دور و برت

---

به خدا خاک بر دهانم باد

شعر آقا کجا و شمر کجا!؟

حرف خُولی چرا وسط آمد؟

سرتان را کسی نبرد آقا؟

---

به گمانم شما دلت می خواست

شعر را سمت کربلا ببری

دل آشفته ی محبان را

با خودت پای نیزه ها ببری

---

شک ندارم شما دلت می خواست

بیت ها را پر از سپیده کنی

گریه هایت اگر امان بدهد

یادی از حنجر بریده کنی

وحيد قاسمي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

دوباره هیزم و آتش دوباره فاجعه ای

دوباره ضربه ی سنگین دست واقعه ای

چقدر مردم پست مدینه نامردند

دوباره هر دو سر کوچه را قرق کردند

ببین که آخر عمری چه بر سرت آمد

صدای ناله ی جان سوز مادرت آمد

مگر نه اینکه شما را دوان دوان بردند؟؟

دوان دوان نه که حتی کشان کشان بردند

مگر نه اینکه زدند ریسمان به بازویت ؟؟

مگر نه اینکه زدند با لگد به پهلویت؟؟

مگر نه اینکه شما بین کوچه افتادی ؟؟

به یاد مادر پهلو شکسته جان دادی ؟؟

بناست کوچه و بازار بی عبابروی

بناست دیدن یک قوم بی حیا بروی

بناست تا که مدینه ادا کند دین ات !!

بناست پای برهنه... کجاست نعلین ات ؟؟

بناست تا که نشیند به مرکبی لجنی

ولی تو پای پیاده نفس نفس بزنی

چقدر همسفر بد دهان عذابت داد

چقدر تهمت و زخم زبان عذابت داد

چه خوب شد پس در همسرت نیامده بود

میان کوچه پی ات دخترت نیامده بود

چه خوب شد در خانه نداشت مسماری

نبود لکه ی خونی به روی دیواری

علیرضا خاکساری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

می سوخت بین شعله ها بال و پر تو

آتش نشد شرمنده از موی سر تو

از نعره مستانه یک نامسلمان

آن شب پرید از خواب شیرین دختر تو

دست خدا را باز بستند این جماعت

آقا چه خالی بود جای مادر تو

با رفتن تو آسمان هم گریه می کرد

آن شب نبود عمامه ای روی سرتو

پای برهنه پشت یک مرکب دویدن

نگذاشت نایی در میان پیکر تو

در کوچه های خلوت شهر مدینه

تنها غریبی بود یار و یاور تو

دیدند خیلی داغدار کربلایی

شام غریبان شد به پا در محضر تو

جای هزاران سجده شکرانه دارد

خنجر نیامد بر ضریح حنجر تو

محمد حسین رحیمیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

شعر شهادت حضرت صادق آل محمد (ص)

وقتی آن بی صفت از چشم، حیا را انداخت

با عزیز دل زهرا سر دعوا انداخت....

دید از پیش بنایش به زمین خوردن نیست

تازیانه زد و از پشت عبا را انداخت

ذکر یا فاطمه بر روی لبش داشت ولی

ضربهء سیلی آن مرد، صدا را انداخت

با سر شیخ حرم تا سر شوخی وا شد

یکی عمامهء آن مرد خدا را انداخت

وسط کوچه که افتاد، صدا زد: وای از

نیزه هایی که شه کرببلا را انداخت

یکی انگشت اشاره سوی نسوان می برد

آهِ زینب زد و آن بی سر و پا را انداخت

حسین قربانچه


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

ناگهان سجّاده را از زیر پایش می کِشند

مثل حیدر(ع)درمیان کوچه هایش می کشند

نامسلمانان به فکر سنّ وسالش نیستند

پابرهنه،بی عمامه ،بی عبایش می کشند

بی مروّت ها سوار مرکب ودنبال خود

(پیرمرد)ی را(پیاده)،(بی عصا)یش می کشند

با(طناب)و(دست بسته)،(سیلی) و آتش به در(ب)

لحظه لحظه عکس مادر را برایش می کشند

نای رفتن را ندارد در تنش اما به زور

درمیان کوچه زیر دست وپایش می کشند

روضه هارا در خیالش هی مجسم می کنند

از مدینه نا گهان تا کربلایش می کشند

---

((زینت دوش نبی))*افتاده (بی سر بر زمین)

وای بر من از کجاها تا کجایش می کشند

شاه غیرت روی خاک افتاده وبی غیرتان

نقشه ی حمله به سوی خیمه هایش می کشند

چون نمی برّید خنجر حنجرش را از جلو

ناکسان این بار خنجر از قفایش می کشند

کاروان عصمت وتوحید را،(نامحرمان)

کربلا تا کوفه وشام بلایش می کشند

---

اشک دختر بچه ای یک شهر را بر هم زده

با سر باباش جان را از صدایش می کشند

***

در قنوتش رفته در فکر تمام روضه ها

ناگهان سجاده را از زیر پایش می کشند

مجتبی خرسندی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

بگذارید از این خانه عبا بردارد

لااقل رحم نمایید عصا بردارد

بگذارید در این حلقه دود و آتش

طفل ترسیده از این معرکه را بردارد

پیر مرد است نبندید دودستش نکشید

وای اگر دست نحیفی به دعا بردارد

کوچه ای تنگ ودلی سنگ وزمین خوردنها

استخوانی که ترک خورد صدا بردارد

آی نامردِ سواره نفسش بند آمد

فرصتی ده قدمی پشت شما بردارد

رمقش نیست ولی می رود و می خواهد

که قدم یاد غم کرب وبلا بردارد

آخرین روضه ی او روضه ی گودالش بود

وقت آن است به لب بانگ عزا بردارد

تشنگی بود و لبی چاک و تنی خون آلود

لشگری حلقه زده رسم حیا بردارد

خوب پیداست چرا این همه نیزه اینجاست

هر کسی آمده یک سهم جدا بردارد

هر کسی آمده یک تکه بگیرد بکشد

بیشتر تا که تنت زخم جفا بردارد

کاش میشد که سنان تا که سنان را نزند

دست از گیسوی بر خاک رها بردارد

زجرکُش می کند این قاتل خنجر در مشت

کاش میشد که از این حنجره پا بردارد

مشعل حرمله روشن شده عمه ای کاش

چشم از دختر انگشت نما بردارد

حسن لطفي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

چنان پيچيده در ناى زمان فرياد يا زهرا (س)

که داده خرمن هستى ما برباد يا زهرا

سرت بادا سلامت اى گل گلزار پيغمبر

که بلبل از غم گل از نفس افتاد يا زهرا

بهار ما مبدل بر عزا گرديد و فرزندت

شده مسموم زهر کينه از بيداد يا زهرا

به ياد پهلوى بشکسته و آن سينه مجروح

بسان نى چنان ناليد تا جان داد يا زهرا

در کاشانه اش از آتش بيداد مى سوزد

به جرم اينکه مي باشد تو را اولاد يا زهرا

سرو پاى برهنه نيمه شب مى برد آن جاني

پياده در بر آن جانى جلاد يا زهرا

ز درد بازوان خسته تو حضرت صادق

بياد تازيانه خوردنت افتاد يا زهرا

حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابورى)


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

سلام الله، مولانا ! سلام الله ای رهبر

سلام الله یا صادق، سلام ای حضرت جعفر

چه شبهایی نمازت را بنی العباس بر هم زد

و بُردت با جسارتها ، همانند پدر ، حیدر

میان کوچه ها بهرت ، مجسم گشت غمهایی:

همان ایام تاریکی، که آمد بعد پیغمبر

گـَـهی یک ابر تاریکی، به اوج آسمان دیدی

همان ابری که زد رعدی ، به رخسار گل ازهر

گـَهی باران پر بغضی، ز اشک مجتبی دیدی

که راه رجعت منزل ، نشان میداد بر مادر

گـَه از فریاد بیجانی ، "خذینی فضّه" می آید

"همانا کشته شد محسن"، که افتاده به رویش در

و دَر گفتم به یاد آمد، حکایتهای آتش را

که تفتیده کند میخی، و سوزد مو و هم معجر

و باز از آتشم روضه، میان ذهن من جاری:

غروب کربلا وقتی ، که از تل آمده خواهر

خبیثی داد فرمانی ، که سوزاندن روا باشد

و خیمه خیمه ها سوزد، و چوب و پرده خاکستر

حسین آن غیرت حق بر، شکسته نیزه زد تکیه

شعار راد مردی را، بیان فرمود بر کافر

صدای "عمه جان عمه"، فضای دشت را پیچد

و دخترها به گرد او ، مثال یاس و نیلوفر

به یکسو جمع می سازد، زنان دل پریشان را

ز یکسو میشود فکرِ ، نجات مردِ در بستر

تپشهای دلش اما، "حسین بن علی" گوید

هنوزش قلب زینب در میان مقتل دلبر

... چقدر اشکت روان گشته، وبی تابی بر این حرفم

شوم خاموش یا مولا، نخوانم روضه ی دیگر

همان تاریخ عاشورا ، همان عهد غدیر خم

دعای حضرت ساجد، و ذکر منجی آخر

اگر بر ما رسید اینک، یقین از "قال صادق" شد

تو کوثر را شدی کوثر ، "و من شانئ ،هو الابتر"

ابراهیم لایق بر حق


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

اى مهر تو بهترین علایق

جانها به زیارت تو شایق

ما را نبود به جز خیالت

یارى خوش و همدمى موافق

بیمارى روح را دوا نیست

جز مهر تو اى طبیب حاذق

اى نور جمال کبریائى

اى نور تو زینت مشارق

روز یکه دمید نور خلقت

رخسار تو بود صبح صادق

از جلوه تو تبارک الله

فرمود به خلقت تو خالق

حسن تو خود از جمال زهراست

اى زاده بهترین خلایق

بر تخت کمال و تاج عصمت

آخر که بود بجز تو لایق

تفسیر کمال ایزدى بود

گفتار تو اى امام صادق

باشد سخن تو جاودانى

بوده است چو با عمل مطابق

افسوس شدى شهید آخر

از حیله ناکسى منافق

از داغ تو شد جهان عزادار

زیرا به تو عالمى است عاشق

ماتم زده ایم و غم چو دریاست

دلها همه چون شکسته قایق

اندم که حسان فکر یاریم

ما راست ز بهترین دقایق


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/4 توسط سلام |

صبا بگو به فاطمه شرح غم زمانه ام

که خون زجور دشمنان شد دل غمگنانه ام

چنان که درب خانه ات سوخت در آتش ستم

آتش کينه شعله ور گشته به درب خانه ام

به جرم آنکه در جهان نور دو ديده توام

چشم به راه يورش خصم دنى شبانه ام

ابن ربيع خيره سر پياده و برهنه سر

نيمه سب بيرون کشد زخانه جابرانه ام

به مسلخ حکومتى مي بردم کشان کشان

کندى اگر کنم زند زکينه تازيانه ام

منصور تا که بيندم تيغ کشد به روى من

شرم و حيا نمى کند ز خالق يگانه ام

گهى به من تعراف شراب مى کند گهي

به احترام مى کشد دست به روى شانه ام

شاهد درد من بود رنگ ز رخ پريده ام

گواه سوز دل بود سرشک دانه دانه ام

حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابورى)


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون