اشعار شهادت امام عسكري (ع)
اشعار شهادت امام حسن عسكري ع,اشعار شهادت امام عسکری ع,اشعار شهادت امام یازدهم,شعر شهادت امام حسن عسکری ع,اشعار شهادت امام حسن عسکری ع,شعرشهادت امام حسن عسکری ع,اشعارشهادت امام حسن عسکری ع,اشعار شهادت امام عسكري ع,شعر شهادت امام عسكري ع
نوشته شده در تاريخ 1393/10/9 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت ابا الحجة (ع)

ز عرش فاطمه تا که دم حسن جان داد

دوباره اشک من آمد کمی به من جان داد

برای غربت آقای سامرا باید

هزار دفعه شکست و مرتباً جان داد

میان حجره جوانی ز درد می لرزید

جوان موی سپید غم و محن جان داد

دوباره یک حسن ازداغ کوچه ها دق کرد

جوانی اش همه شد صرف سوختن جان داد

ز بس که آه کشید و به روضه دم بگرفت

که جای فاطمه من را بیا بزن «جان داد»

امام پاره گریبان روضه ها پر زد

امام گریه کن شاه بی کفن جان داد

دوباره با لب تشنه ز کربلا می خواند

شبیه جدّ خودش دور از وطن جان داد

دوباره حجره او گوشه ای شد از گودال

حسین شد، وسط دست و پا زدن جان داد...

محسن حنیفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/9 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت اباالحجة (ع)

وقتی امام عصر ماامشب عزاداراست

برپایی این روضه ها واجب ترین کار است

پیراهن و شال عزا مولا به تن دارد

امشب تمام عرش با آقا عزادار است

بی جرم و تقصیری به زندان شد امامِ ما

یوسف به زندانی شدن آیا سزاوار است؟

زندان برای عاشقان خلوتگه خوبی است

هر روز، روزه... هر شبش دیدارِ دلدار است

ای کاش قدری معتصم شرم و حیا می کرد

اصلا که گفته او ز آقا دست بردار است؟

با زهرِ کاری، عاقبت زهر خودش را ریخت

این روضه ی زهر و جگر الحق که دشوار است

از ترسِ رسواییِ خود از این جنایت ها

در هر کجا پشت سرش گفتند: "بیمار است..."

مردی که هر شب تا سحر غرق عبادت بود

این چند روزه تا سحر از درد، بیدار است

رنگش دگرگون می شود هر بار از دردش...

...پهلو به پهلو می کند، هرچند ناچار است

در این دم آخر شنیدم کعبه هم می گفت:

بیچاره من که قسمتم هجرانِ از یار است

در سامرا بوی مدینه می رسد انگار

آقا به یاد محسن و خونِ به دیوار است

در بسترش هر شب سؤال از مادرش می کرد

مادر چرا پس بسترت اینقدر گلدار است؟

در جست و جوی علت آن سینه ی مجروح...

...حالا شده خیره به در، در فکر مسمار است

میخواست تا یک جرعه ی آبی بنوشد که

افتاد از دستش قَدح، از بس که تب دار است

این جا پسر سیراب کرد آخر امامش را

در کربلا شرمندگی سهم علمدار است

سر منشأ هر روضه ای از روضه ی زهراست

گرچه مصیبت در دل تاریخ بسیار است

محمد جواد شیرازی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت ابا الحجه (ع)

در سامرا غریبی و تنهایی و فراق

در کربلا حسین و عطش بود و درد و داغ

در سامرا تنی جگرش تشنه و کباب

در کربلاحسین تنش زیر آفتاب

در سامرا نگاه کسی مانده بر در است

در کربلا حسین عزادار اکبر است

در سامرا شکسته  ز غم روی ماه بود

در کربلا تمام بدنها سیاه بود

در سامرا زدرد تنش تیر می کشید

در کربلا کسی دهنش تیر می کشید

در سامرا به گل شرر خار می زند

در کربلا رباب فقط زار می زند

در سامرا امام کرم بی قرار بود

در کربلا دور حسین نیزه دار بود

در سامرا بریده نفس شاه عالمین

در کربلا کنار علی محتضر حسین

سید پوریا هاشمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت یازدهم امام شیعیان (ع)

آقای سامرا چقدر ناتوان شدی

خیلی شبیه مادر خود قدکمان شدی

عمری اسیر طعنه و زخم زبان شدی

تبعیدی مجاور یک پادگان شدی

 

آه ای بهار زرد و خزانی تومیروی

چون مادرت زمان جوانی تو میروی

---

دور از مدینه حضرت جانان چه میکنی؟

یوسف،جدا ز خیمه کنعان چه میکنی

تنها غریب گوشه زندان چه میکنی

ابن الرضا به حلقه شیران چه میکنی

 

حتی درندگان به تو تعظیم میکنند

اینجا تورا نیامده تکریم میکنند

---

دور از مدینه ای سفرت سخت میگذشت

ای آسمان به بال و پرت سخت میگذشت

باگریه ها به چشم ترت سخت میگذشت

آقا چقدر بر جگرت سخت میگذشت

 

بغضی شکسته داری و فریاد کوچه ای

هی میخوری زمین و ولی یاد کوچه ای

---

گرچه غریب بودی و کس سوی تو نرفت

شکرخدا که میخ به پهلوی تو نرفت

شعله سراغ پیچش گیسوی تو نرفت

اینجا غلاف بر روی بازوی تو نرفت

 

آتش کسی به خرمن نیلوفرت نزد

اینجا کشیده کس به روی همسرت نزد

---

توضعف میکنی پسرت گریه میکند

مهدی رسیده و به برت گریه میکند

خاکی شده است موی سرت گریه میکند

این ظرف آب بر جگرت گریه میکند

 

برروی دامن پسرت دست و پامزن

اینگونه چتگ برروی این خاکها مزن

---

آقاسلام برتو و دریای تشنه ات

این کاسه میخورد روی لبهای تشنه ات

یاد حسین می دمد از نای تشنه ات

دادی سلام بر لب بابای تشنه ات

 

خونابه گرچه از دهنت ریخته شده

آلاله روی پیرهنت ریخته شده

---

شکرخدا که لعل لبت خیزران نخورد

شکرخدا که روی گلویت سنان نخورد

چکمه به روی پیکرتو بی امان نخورد

سرنیزه ای نیامد و روی دهان نخورد

 

شکرخدا که تو کفنی داشتی حسن

بر جسم خویش پیرهنی داشتی حسن

---

بی تو وقار خواهرتو مستدام ماند

باحترام آمدو با احترام ماند

پوشیده از نگاه خواص و عوام ماند

وای از زنی که در وسط ازدحام ماند...

 

احساس های خواهری اش لطمه خورده بود

حتی غرور روسری اش لطمه خورده بود

محمد جواد پرچمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت مولا امام عسکری (ع)

سرّ کلیم بودن موســـــی اطاعـت است

"عاشق" همیشــــه طور نشین عبادت است

مانوس تیـــــــرگی شب اند اهــــل نافله

ظلمت برای چشم سحر خیز عادت است

در کنج "خلوت" است مقامـــــــــات بندگی

"زندان" برای اهل مناجـــــات جنّت است

حرف از غریب شد که دلم گفت "یا حسن!"

بین بقیع و سامره خیلی شبــــــاهت است

ما بین بچه های علی فــــــــرق نیست که

ترس یزیدیان همه "اصل ولایــــت" است

هی زجر می دهند که جانـــت به لب رسد

از دست زهر حال تو رو به وخامت است

بر خاک می کشند تو را این حـــــــرامیان

این بی حیا شدن همه اش از لجاجت است

سیلی که می زنند سرت چرخ می خورد

محکم لگد زدن به تو از روی نفــرت است

بس کن نزن،زمین و زمان می خورد به هم

نفرین کند که لرزه به ارکان خلقت است

رحمت بس است،رو کن از آن هیبت خودت...

نه...، صبر در قبیله ی حـــیدر وراثت است

ذکر لبم شده همه شــــب "یا ابن العسکری!"

می آیــــــد آنکه در پس اسرار غیبت است

از یُمن توست "سامره" شد "سُرّ مَن رَءآه"

سرداب سامــــرای تو "باب الاجابت" است

انــــــــــــــگار غربت تو به پایان نمی رسد

سوغات سامرای تو تربت نه،غربت است

محمد کاظمی نیا


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت امام عسگری (ع)

هر کس که با ولای تو دل آشنا نکرد

لب تشنه ماند و روی به آب بقا نکرد

چشمی که دید روضۀ نورانی تو را

دیدار باغ خُلد طلب از خدا نکرد

هرگز نمی رسد به مشامش نسیم عشق

آن کس هوای قبر تو در سامرا نکرد

ای عسکری لقب، که غم تو عظیم بود

دل را غمی چو داغ تو ماتم سرا نکرد

گل ها به عمر کوته تو گریه می کنند

یک غنچه لب به خنده ز داغ تو وا نکرد

قربان آن دلی که به شب های سوز و ساز

حتی به حبس، دامن شب را رها نکرد

دشمن ز کشتن تو کجا می کند حیا

جائی که او ز کشتن زهرا حیا نکرد

هر گوشه از دل تو پُر از درد و غصه بود

جز زهر کینه درد دلت را دوا نکرد

دشمن پس از تو بُرد به کاشانه ات هجوم

تنها به زهر دادن تو اکتفا نکرد

ای گل زبی وفائی گلچین روزگار

دنیای دون نصیب تو غیر از جفا نکرد

سید هاشم وفایی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت امام عسکری (ع)

سالیانی درد بی درمان هجران مشکل است

بی کسی درشهرغربت ای رفیقان مشکل است

سالیانی جای دور افتاده تبعیدت کنند...

سالیانی  در غل و زنجیر زندان مشکل است

تشنگی از سویی و زخم زبان سویی دگر

روزه داری با دلی زار و پریشان مشکل است

سخت گیری ها که نه اما تحمل کردن

بد دهانی های هر روز نگهبان مشکل است

سالیانی بوده قلبم داغدار کربلا

آب دیدن آب خوردن کام عطشان مشکل است

معتمد با بی حیایی قصد جانم کرده است

جان سپردن گوشه ی زندان ویران مشکل است

ما به تو حق میدهیم آقای عالم گریه کن

حجت الله ای ولی الله اعظم گریه کن

سومین ابن الرضای خانواده اندکی

باغم و اندوه و سوز و اه ماتم گریه کن

گریه کن شاید که آرامت نماید گریه ها

فتح بابی گردد و راهی گشاید گریه ها

دیده واکن نوگل ات پشت وپناهت میرسد

غمگسارت ،دستگیرت ،تکیه گاهت میرسد

دیده وا کن داغ تو آتش به جان ما زده

دیده وا کن مهدی ات آقا سراغت آمده

دیده واکن مهدی ات دارد گریبان میدرد

دیده واکن مهدی ات دارد به سینه میزند

دیده واکن بامصیبت ها کلیمش میکنی

دیده واکن ورنه یک باره یتیمش میکنی

شکرلله ناله هایت را جوابی هم رسید

تاکه گفتی تشنه هستم ظرف آبی هم رسید

شکرلله حجره ی تو دامن پیکار نیست

تیغ وتیر وسنگ وچوب ونیزه ای در کار نیست

کربلا اما عطش ها را دو چندان کرده اند

کربلا جد شما را تیر باران کرده اند

کربلا جد شما را کام تشنه....یاحسن

با دوازده ضربه و با زور دشنه...یاحسن

کربلا حق حسین بن علی را خورده اند

روسری عمه جان ات را به یغما برده اند

علیرضا خاکساری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت عسگری (ع)

برپاست به بزم پدرت شور و نوایی

من چشم به راه تو نشستم، تو کجایی؟

تو صاحب این روضه و مهمان تو هستم

آقا به پذیرایی مهمان نمی آیی؟

جانم به فدای غم تو، آجرک الله

بنداز به دوشم تو خودت شال عزایی

زهر ستم از پای درآورده پدر را

حالا پسر  و روضه و تشییع جدایی

در ظاهر اگر کوچکی و کودک و کم سن

در واقع بزرگی و ابوالفضل نمایی

عالم همه قربان گل فاطمه مهدی...

....امشب تو خودت سینه زن و نوحه سرایی

من گریه کن روضه ی بابای غریبت

تو فکر من و کوله سنگین خطایی

نور دل زهرا به عزا خانه بابا

سر میزنی و میکنی ام کرب و بلایی

حسین ایمانی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت عسکری (ع)

شرافت داریم

از امام حسن امیّد شفاعت داریم

 

رخت مشکی به تن و

زیر این بیرق تعزیه لیاقت داریم

 

پسر فاطمه ایم

همه در سینه خود درد ولایت داریم

 

گرچه آلوده شدیم

امشب از روضه یک حجره حکایت داریم

 

جگرش میسوزد

شب آخر همه بال و پرش میسوزد

 

زهر کاری شده و

جگرش، بال و پرش، چشم ترش میسوزد

 

مادرش آمده است

ولی انگار از این غم پسرش میسوزد

 

همه عضو تنش

باز با یاد همان میخ و درش میسوزد

 

شب آخر شده است

پسرش آمده و هجره معطر شده است

 

روی خاک است تنش

با لب تشنه شبیه گل پرپر شده است

 

گرچه او تشنه لب است

ولی با دست پسر لعل لبش تر شده است

 

ولی افسوس، حسین

بالب خشک، اسیرِ لب خنجر شده است

رضاباقريان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت حسن بن علی امام عسگری (ع)

سلام ما به تو و سامرای اطهر تو

سلام ما به حرمخانۀ منور تو

سلام بر تو و برحُرمتت که جبرائیل

جبین گذاشته بر آستانۀ در تو

سلام ما به تو ای عسکری لقب که خدا

نهاده خیل ملک را معین و عسکر تو

سلام ما به شکوه و به شوکت و قدرت

که آگه ست از این قدر و جاه داور تو

قسم به عمر کمت ای گل بهشت رسول

دوباره زنده شده یاد عمر مادر تو

سلام ما به دل پاره پاره ات هردم

سلام اهل سماواتیان به پیکر تو

سلام ما به تو و آن گلی که از داغت

شرر گرفته دل او کنار بستر تو

ز بس که رعشه بجانت فتاده بود از زهر

به دست او شده سیراب لعل اطهر تو

صدای آیۀ امن یجیب می آید

بپاس آن گل درد آشنا و مضطر تو

برای روز ظهورش تو خود دعائی کن

که مستجاب شود هر دعا ز محضر تو

به روز حشر "وفائی" کجا غمی دارد

اگر که ثبت شود نام او به دفتر تو

سید هاشم وفایی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت امام عسگری (ع)

از روضه های ماه صفر تا جدا شدی

با روضه های زهر کمی آشنا شدی

اینها برای کشتن تو نقشه می کشند

از لحظه ای که وارد این سامرا شدی

اهل مدینه ای چقَدَر راه آمدی

اما اسیر معتمد بی حیا شدی

کم حرص این جماعت گمراه را بخور

تو برکتی که شامل همسایه ها شدی

آقا عجیب لرزه به دستت فتاده است

حالا شبیه فاطمه مشگل گشا شدی

با تشنگی لحظه ی آخر بدون شک

با پای دل روانه ی کرببلا شدی

رفتی غروب روز دهم٬سال شصدویک

گریه کن تمامی آن صحنه ها شدی

گفتی منم شبیه خودت تشنه ام حسین

همسایه ی غریبی خون خدا شدی

عبد الحسین مخلص آبادی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت امام حسن عسگری (ع)

زهر دادند دوباره حسنی دیگر را

به روی خاک کشیدند گلی پرپر را

لحظه آخر عمرش چه قَدَر درد کشید

به لب آورد، مصیبات غم مادر را

سرخ شد صورتش از زهر جفا واویلا

تازه آورد به یادش گل نیلوفر را

آن گلی که به خرابه نفسش بند آمد

تا به زانوش نهادند همان بی سر را

لحظه آخر عمرش پسرش آمده است

تا به زانوش بگیرد پدر اطهر را

پسرش جرعه آبی به لبانش داد و

روضه کرببلا خواند، شب آخر را

روضه میخواند از آن شاه که افتاد به خاک

یاد آورد همان خنجر و آن حنجر را

رضا باقریان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت اباالحجه  (ع)

امروز با تمام توان گریه می کنیم

همراه با امام زمان گریه می کنیم

در پشت دسته های عزا سوی سامرا

در لا به لای سینه زنان گریه می کنیم

شاید نماز ظهر رسیدیم در حرم

آن لحظه با صدای اذان گریه می کنیم

آقا اگر به مرقدشان راهمان دهند

در روضه ی مبارکشان گریه می کنیم

در غصه اسارت مردی که سال ها

از او نبوده نام و نشان گریه می کنیم

بر لحظه ای که آب طلب کرد آن امام

ما نیز یاد تشنه لبان گریه می کنیم

هم در گریز روضه ی موسی بن جعفریم

هم یاد آن شکنجه گران گریه می کنیم

هم در مسیر کوفه و هم در مسیر شام

با روضه های عمه شان گریه می کنیم

خیلی به پیش چشم من این صحنه آشناست

وقتی نشسته ایم چنان گریه می کنیم

شب های جمعه نیز همین گونه کربلا

ما پا به پای مادرمان گریه می کنیم

اذن دعا دهید که پایان روضه است

تا انتهای مجلستان گریه می کنیم

در ذکر «یا حَمیدُ بِحَقِ مُحَمَّد»یم

تا می رسیم آخر آن گریه می کنیم

امیر حسین الفت


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت حسن بن علی امام عسکری (ع)

این چند روزه لرز تنت بیشتر شده

شاید تو را هم از قفس غم رها کنند

این آب از گلوی تو پایین نمی رود

بس کن دگر ٬ بگو پسرت را صدا کنند

 

مزد رسالتِ دل لرزان مصطفی است

این لرزشی که بر سر و دستت رسیده است

این آخرین زمان حضور ائمه است

این روزگار مثل تو رنگش پریده است

 

دارد به دست خود به لبت آب می دهد

فرزند پنج ساله که پیشت نشسته است

مثل امیدهای به زهر آرمیده ات

از بغض ٬ راه آه نفسهاش بسته است

 

حالا که در جوانی ات از دست می روی

کاری برای غربت مهدی نمی کنی؟

در رفت و آمد غم و در ازدحام داغ

فکری برای غیبت مهدی نمی کنی؟

 

باشد ٬ برو ٬ ولی به دو چشمش نگاه کن

خون دل است این که به رخسارش آمده

از بهر یوسفت چه کسانی ببین که بعد

در مصر روزگار به بازارش آمده

 

او را بغل بگیر که آغوش آخر است

شاید هزار سال دچار بلا شود

شاید غریب کوچهٔ جهل و غرورها

شاید اسیر سلسلهٔ کینه ها شود

 

دارد کنار پیکر تو گریه می کند

یعنی که آب غسل تو هم جفت و جور شد

باید برای تو کفنی دست و پا کند

باور کند که راه تو هم سمت گور شد

 

اصلاً بپرس گریهٔ او از برای چیست

شاید برای بی کفنی گریه می کند

شاید برای تشنه لبی ناله می زند

شاید برای پاره تنی گریه می کند

سید علی احمدی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت یازدهمین امام شیعیان (ع)

از ما زمینیان به شما آسمان سلام

مولای دلشکسته، امام زمان سلام

این روزها هزار و دو چندان شکسته ای

حالا کجای روضه بابا نشسته ای

رخت سیاه داغ پدر کرده ای تنت

قربان ریشه های نخ شال گردنت

آماده می کنی کفن و تربت و لحد

مرد سیاهپوش، خدا صبرتان دهد

گویا دوباره بی کس و بی یار وخسته ای

این روزها کنار دو بستر نشسته ای

انگار غصه دار جراحات سینه ای

گاهی به سامرایی و گاهی مدینه ای

یکبار فکر زهر و دل پر شراره ای

یکبار فکر واقعه گوشواره ای

با اینکه بر سر پدر دیده بسته ای

اما به یاد مادر پهلو شکسته ای

آن مادری که بال و پرش درد می کند

هم کتف و شانه هم کمرش درد می کند

هم بین خانه گفت و شنودش اشاره شد

هم آسمان روسریش پر ستاره شد

دو ماه و نیم کارحسن موشکافی و

دو ماه و نیم بازوی مادر غلافی و...

دو ماه و نیم گونه زخمی ماه! تر

از چادر سیاه سرش هم سیاه تر

تا اینکه با سیاه پر تازیانه رفت

شمع شب مدینه هم آخر شبانه رفت

علی زمانیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت امام یازدهم شیعیان

شاهی بدون لشگر و تنها نمیشود

این حال و روز یوسف زهرا نمیشود

بی یار و یاور و غریب مثل مرتضی

تبعید در دل دژ اعدا نمیشود

یک سیلی و دوباره جسارت به صورتی

نه نه نگو که باورم اصلا نمیشود

شش سال در فراق پدر سوختی ز غم

در قلب طفلت اینهمه غم جا نمیشود

سیراب گشتی و پسرت سیر دیده ای

چیزی به از آغوش پسرها نمیشود

ذهنم زده گریز به آن شاه بی کفن

هرچه نمود دید پسرش پا نمیشود

بازار و کاسبی همه تعطیل و شیعیان

سویت روان که مثل تو پیدا نمیشود

دیدی عذاب و جور اسیری ز بی حیا

هرگز غمت چو زینب کبری نمیشود

بالعکس،ازدحام عجیبی دو قرن پیش

چون شام و سوق آن به مثل ها نمیشود

زینب به ناله گفت: عزیزان احمدیم

ناموس کبریا که تماشا نمیشود

زینب کجا و سلسله و زخم نیزه ها

این روضه ها تحمل سقا نمیشود

درمان دردو  لکنت دختر سه ساله ای

بابا است، تازیانه که بابا نمیشود

جایت بروی عرش خداست،باورم هنوز

رأست نشسته بر سر نی ها نمیشود

کو قاسم و علی تو و حضرت قمر؟

شاهی بدون لشگر و تنها نمیشود

علی اکبر نازک کار


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت امام حسن العسکری (ع)

بیا و سر بـه روی سینـه‌ام بگذار، مهدی‌جان

شـرر زد بـر درونـم زهـر آتشبـار، مهــدی‌جان

بیـا تــا سیــر بینــم وقـت رفتن، ماه رویت را

که می‌باشد مرا این آخرین دیـدار، مهدی‌جان

در ایـام جوانــی سیــــر گردیـــدم ز جـان خـود

زبس بر من رسیـد از دشمنان آزار،مهدی‌جان

ازآن ترسم که بعد از من، تو درتنهایی و غربت

به موج غم گذاری چهـره بر دیـوار، مهدی‌جان

تـو در ایـام طفلــی بی‌پـدر گشتــی، عزیـزِ دل

مرا شـد در جوانــی پـاره قلب زار، مهـدی‌جان

از آن می‌سوزم ای نور دوچشم خود،که می‌بینم

تو بهــر گریـه کردن هـم نـداری یـار، مهدی‌جان

غـم تــو بیشتــر باشـــد ز غم‌هــای پــدر، آری

اگر چه دیـده‌ام مـن محنت بسیار، مهدی‌جان

تـو بایــد قرن‌هــا در پـــردۀ غیبت کنــی گریــه

بود هـر روز روزت مثـل شــامِ تــار، مهدی‌جان

تو باید قرن‌ها چون جد مظلـومت علـی باشی

به حلقت استخوان باشد،به چشمت خار،مهدی‌جان

بگیر از مرحمت، فردای محشر، دست«میثم» را

کـه بـر جـرم و گناه خـود کنـد اقـرار، مهدی‌ جان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت امام یازدهم (ع)

تسلیت ای حجّت ثانی عشر ، یابن الحسن

زود بود از بهر تو داغ پدر ، یابن الحسن

قلب بابت از شرار زهر دشمن آب شد

سوخت جسم و جانش از پا تا به سر یابن الحسن

کودک شش ساله بودی بر پدر خواندی نماز

ریختی از چشم خود خون جگر یابن الحسن

زود گرد بی کسی بر ماه رخسارت نشست

زود کردی جامۀ ماتم به بر یابن الحسن

قرن ها چشم تو گریان است بر جدّت حسین

لحظه لحظه ریختی اشک بصر یابن الحسن

طفل بودی پیش چشمت چشم بابا بسته شد

تو نگه کردی و او زد بال و پر یابن الحسن

مخفی از چشم همه، چشم تو بر بابا گریست

سوختی چون شمع سوزان تا سحر یابن الحسن

قرن ها فریاد زهرا مادرت آید به گوش

از مدینه بین آن دیوار و در یابن الحسن

یوسف زهرا بیا با ما بگو آخر چرا

تربت زهراست مخفی از نظر یابن الحسن

ای سرشک چارده معصوم از چشمت روان

ای زده هجر تو بر دل ها شرر یابن الحسن

روز (میثم) تیره تر می باشد از شام فراق

تا شود خورشید رویت جلوه گر یابن الحسن


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت امام حسن عسکری (ع)

سوخت از زهر ز پا تا به سرم

آب گردیده خدایا، جگرم

پسرم مهدی موعود کجاست؟

تا ببیند که چه آمد بسرم

دشمنانم همه شادند ولی

گرد غم ریخت به روی پسرم

پسرم گرید و گوید همه دم

پدرم ای پدرم ای پدرم

یاد تنهایی مهدی هر دم

می‌رود خون ز دو چشمان ترم

طوطی باغ جنانم امّا

ریخت یا رب بجهان بال و پرم

از پس ماه صفر زهر جفا

کرد با ختم رسل همسفرم

پیکرم شمع صفت آب شده

قاصد مرگ نشسته ببرم

آب آرید برایم یاران

که بدل سخت فتاده شررم

ای خدا، یاد لب خشک حسین

سوزد از زهر جفا بیشترم

آن حسینی که سرش هست هنوز

به سر نیزه، عیان در نظرم

آن حسینی که به قاتل می‌گفت

آب ده آب که سوزد جگرم

من به ایّام جوانی «میثم»

...؟


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/8 توسط سلام |
شعر شهادت مولا امام عسکری (ع)

ای ز چشم همگان ریخته اشک بصرت

حسنی و چو حسن خون شده عمری جگرت

همچو اجداد غریبت همۀ عمر غریب

به جوانی شده مسموم چو جد و پدرت

در پی ماه صفر معتمد از زهر جفا

کرد با عم گرامیت حسن همسفرت

بس‌که در جامعه مظلوم و غریب و تنهاست

نیست ممکن که عزا بر تو بگیرد پسرت

چشم بگشا به سوی خانۀ در بسته خویش

که عزادار شده همسر نیکو سیرَت

سال‌ها تحت‌نظر بودی و بودی در حبس

کس ندانست و نداند که چه آمد به سرت

چشم حق‌بین تو شد بسته و می‌بینی باز

همه جا غربت مهدی است به پیش‌ِ نظرت

سال‌ها شمع صفت سوختی و آب شدی

نه فقط زهر جفا زد به دل و جان شررت

سال‌ها بود که با یاد لب خشک حسین

خون دل بود روان روز و شب از چشم ترت

«میثم» از خواجگی هر دو جهان دست کشد

بشماریش اگر جزء گدایان درت


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون