X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار شهادت امام كاظم (ع)
اشعار شهادت امام كاظم (ع)
شعر شهادت امام کاظم,اشعار شهادت امام کاظم,اشعارشهادت امام کاظم,شعرشهادت امام کاظم,هر لحظه ای که آمد و از من خبر گرفت,هرلحظه ای که آمدوازمن خبرگرفت,شعر شهادت حضرت کاظم,اشعار شهادت حضرت کاظم,اشعارشهادت حضرت کاظم,شعرشهادت حضرت کاظم,در اين زندان كه ره بسته است پرواز صدايم را
نوشته شده در تاريخ 1394/2/23 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت امام موسی بن جعفر (ع)

اگرچه بسته زنجیر و در اسیری بود

به دست بسته به دنبال دستگیری بود

نبود باب حوائج اسیر زندان ها

همیشه پشت درخانه اش فقیری بود

نبود دخترکش تا به او کند تکیه

اسیر پای شکسته به وقت پیری بود

چقدر لاغر و زخمی شد و ...؛ شکست آخر

شبیه اینکه گلاب از گلی بگیری بود

به روی تخته تنش را غلام ها بردند

عجب مراسم تشییع کم نظیری بود

برای بی کفنی گریه می کند کفنت

همان که سهم تنش کهنه ي حصیری بود

محسن حنيفي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/23 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت موسی بن جعفر (ع)

زندان صبر بود و هوای رضای او

شوقش کشیده بود به خلوت سرای او

زندان نبود،چاه پر ازکینه بود و بس

زنده به گور کردن آیئنه بود و بس

زندان نبود یک قفس زیر خاک بود

هر کس نفس نداشت در آنجا هلاک بود

زندان نبود ، کرب و بلای دوباره بود

یک قتلگاه مخفی پر استعاره بود

زندان نبود یوسف در بین چاه بود

زندان نبود گودی یک قتلگاه بود

زنجیر بود و آینه بود و نگاه بود

تصویر هر چه بود،کبود و سیاه بود

زنجیر را به گردن آیینه بسته اند

صحن و سرای آینه را هم شکسته اند

دیگر کسی به نور کنایه نمی زند

شلاق روی صورت آیه نمی زند

می خواستند ظلم به آل علی کنند

می خواستند روز و شبش را یکی کنند

هر کس که می رسید در آنجا ادب نداشت

جز ناسزا کلام خوشی روی لب نداشت

حتی نماز و روزه در آنجا بهانه بود

افطار روزه دار خدا تازیانه بود

باران گرفته و همه ی شب گریسته

گاهی به حال معجر زینب گریسته

زندان نبود روضه گودال یار بود

هر شب برای عمه خود بی قرار بود

حرف از اسارت و غل و زنجیر یار بود

زینب میان جمعیت نیزه دار بود

در شهر شام غیرت و شرم و حیا نبود

زندان برای دختر زهرا روا نبود

رحمان نوازنی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/23 توسط سلام |
شعر شهادت امام موسی بن جعفر (ع)

دوری از شهر و دیارم عزتم را لطمه زد

این جدائی قلب پاک عترتم را لطمه زد

با دو دست بسته هم باب الحوائج بوده ام

کی غل و زنجیر فضل و رحمتم را لطمه زد

ناله ها ی ممتدم گویای این مطلب شده

بغض سینه اشتیاق صحبتم را لطمه زد

تار میبینم ز بس که این حرامی یهود

گاه و بیگاه آمد از ره صورتم را لطمه زد

صوت سیلی هم صدا شد با صدای خنده اش

هر دمی آمد سراغم خلوتم را لطمه زد

شد شکسته راه رفتن ارث مادر زادیم

ضربه ها را بی هوا زد قدرتم را لطمه زد

نام زهرا را نه تنها با طهارت او نبرد

بد دهن بود و دل با غیرتم را لطمه زد

داغ من یک سربریدن کمتر از جدم حسین

آخر کار این کفن ها غربتم را لطمه زد

پیکر من بین راه زائران کربلا

این سه روزه تا قیامت شوکتم را لطمه زد

قاسم نعمتی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/23 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت امام موسی کاظم (ع)

بر سر تخته پاره دريا رفت

ناله از تخت سينه بالا رفت

چهار حمّال و آفتابِ فلك

چه بساطيست اينكه با ما رفت

جبرئيل از فلك اذان سر داد

عجّلوا عجّلوا كه آقا رفت

شجر طور ساقه اش بشكست

يا كه بشكسته ساق،موسا رفت

يك تن و اينهمه كفن چه كند؟

ناله از بوريا به بالا رفت

محمد سهرابی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/23 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت موسی کاظم (ع)

ای قاری مقیم سیه چال، ای غریب

وی هم صدای قاری گودال، ای غریب

قرآن بخوان که صوتِ رسایت حسینی است

ای قاری شکسته پر و بال، ای غریب

زندانِ سرد و تیره که جایِ امام نیست

ای جسم تو چو  جَدّ تو پامال، ای غریب

ای تازیانه خوردن تو مثل عمّه ات

افتاده ای به طُعمه ی دجال، ای غریب

با آن زبانِ روزه و لبهای تشنه لب

افطار کرده ای به چه منوال؟ ای غریب

از بس که سینه ات نفسی پاره پاره داشت

دیگر رمق نداشت به دنبال، ای غریب

معصومه ات اگر پی جسم تو میدوید

خصمش نبرد معجر و خلخال، ای غریب

روی عبای خاکی تو جای پای کیست؟

ای سرو ِقامتت شده چون دال، ای غریب

مهدی میری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/23 توسط سلام |
شعر شهادت امام موسی کاظم (ع)

چشمهايش همه را ياد خدا مي انداخت

لرزه بر جان و دل تک تک ما مي انداخت

پا برهنه همه بر بُشر شدن محتاجيم

نظري کاش که بر ما، گذرا مي انداخت

دست بسته فقط او بود که شد دست به خير

سکّه نه، ماه به کشکول گدا مي انداخت

آن همه زخم به روي بدنش بود ولي

زَهر هم بر جگرش چنگ، جدا مي انداخت

چشم خود بست ولي دختر او چشم به راه

روي شانه پسرش شال عزا مي انداخت

او پر از درد شد امّا به خداوند او را

روضه ي کوچه و گودال ز پا مي انداخت

پيکرش زخم شد امّا سر او دست نخورد

شد خراشيده ولي حنجر او دست نخورد

محسن حنیفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/23 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت امام موسی بن جعفر (ع)

ای دستگیر خلق خدا دستهایتان

زیباترین جواب دعا دستهایتان

گفتم در این مسیر گدایی تان کنم

شاید رسد به دست گدا دستهایتان

دستانتان دو دست خداوند طاهر است

دست پُر از گناه کجا، دستهایتان

از این گناهکاری دستان من چقدر

افتاده است فاصله تا دستهایتان

باور نمی کنم فقط از کثرت گناه

نگرفته اند دست مرا دستهایتان

باشد! به خاک پای شما سجده می کنم

خورده به گیوه های شما دستهایتان

وقتی به خاک پای شما بوسه می زنم

دارم به دست های شما بوسه می زنم

اسلام راستین، مسلمان درست کن

با یک نگاه حضرت سلمان درست کن

از کیمیای دیده ی خود خرج ما نما

این سنگ را تو لوءلوء و مرجان درست کن

مولا بیا به خاک کف گیوه های خود

دست محبتی بکش انسان درست کن

در این دلی که محبس تنهایی من است

یک پنجره به سمت امامان درست کن

یک پنجره که آن طرفش روی ماه تست

سمت صفوف آینه داران درست کن

از نسل تو امام خراسان درست شد

از نسل من گدای خراسان درست کن

ذکر علی علی من از لطف این در است

از آه های سینه ی موسی بن جعفر است

ای آفتاب مشرقی سایه های من

ای سایه سار جود و عطای خدای من

رنجور کرده مرغ تنت را سیاهچال

نگذاشت بال و پَر بزنی ای همای من

مستوجب عذاب منم، من که عاصی ام

آقا چرا تو درد کشیدی بجای من

زنجیر دور پای ترا بسته ام به دل

زنجیر روضه های تنت بست پای من

اشکم به درد بزم عزای حسین خورد

شاید به دردتان بخورد اشک های من

گفتی به نوکرت، به مسیّب که در قفس

دلتنگی من است برای رضای من

شیعه همیشه با تو هماهنگ می شود

وقتی دلش برای رضا تنگ می شود

در این قفس ز شوق خدا گریه می کنی 

با ذکر یا رضا و رضا گریه می کنی

آقا برای مغفرت شیعیان خود

این قدر سر به سجده چرا گریه می کنی 

در این سیاهچال، به تنهایی خودت

یا که برای کربُبلا گریه می کنی 

بر غربت حسین جدا ناله می زنی

بر عمّه جان خویش جدا گریه می کنی 

در زیر تازیانه، چرا بیخودی زِ خود

داری برای فاطمه ها گریه می کنی

مرد یهود رفته ولی تو هنوز هم

چون بُرد نام فاطمه را گریه می کنی

هر چند بی حساب تو را می زد آن یهود 

شکر خدا کنار تو معصومه ات نبود

امیر عظیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/23 توسط سلام |

شعر شهادت حضرت موسی بن جعفر (س)

باب الحوائج هستی و عالم گدایتان

امّید نا امیدها نوشته خدایتان

ای ملجاء همیشگی بی پناه ها

ای مستجاب لحظه به لحظه  دعایتان

میگفت مادرم که دخیل های بسته اش

وا شد به روضه ها و به این سفره هایتان!

آقا به کاظمین تو گر ره نداده اند

پرواز کرده دل به کنار رضایتان

بدکاره ای رسیده به آزارتان ولی

در سجده ات فتاد و شده مبتلایتان

گویا اسیر جذبه ی روحانی ات شدند

جمع ِ محافظان ِ به زندان سرایتان

ای آسمان نشین و امام فرشته ها

مقتل چرا نوشته سیاهچال جایتان؟

اصلا مگر سیاهچال برای شما کم است ؟

زنجیر و قل زدند چرا دست و پایتان؟

در زیر تازیانه ی این بی حیاترین

تقطیع میشود نفس و ناله هایتان

با این قواره های کفن بهر تو دلم

رفته کنار بی کفن کربلایتان

یاسر مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/22 توسط سلام |

شعر شهادت امام موسي بن جعفر (ع)

بر روی لب هایت به جز یا ربنا نیست

غیر از خدا ، غیر از خدا، غیر از خدا نیست

زنجیر ها راه گلویت را گرفتند

در این نفس بالا که می آید صدا نیست

چیزی نمانده از تمام پیکر تو

انگار که یک پوستی بر استخوانی است

زخم گلوی تو پذیرفته است اما

زخم دهانت کار این زنجیر ها نیست

این ایستادن با زمین خوردن مساوی است

از چه تقلا میکنی ؟ این پا که پا نیست

اصلا رها کن این پلید بد دهان را

از چه توقع میکنی وقتی حیا نیست

نامرد ! زندان بان ! در این زندان تاریک

اینکه کنارش میزنی با پا عبا نیست

این تخته ی در که شده تابوت حالا

بهتر نباشد بدتر از آن بوریا نیست

اما تو را با نیزه ها بالا نبردند

پس هیچ روزی مثل روز کربلا نیست

علی اکبر لطیفیان

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/15 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت امام موسی کاظم (ع)

ازهمان روز ازل خاك مرا ، آب  تورا

دست معمار از احسان به هم آميخته است

و شدي باب حوائج ، و شدم سائل تو

دستها را به عباي تو در آويخته است

آسمان جاي شما بود ، ولي حيف چه شد ...

... آب باران به دل چاه فرو ريخته است ؟

 

من از اين واقعه تا روز جزا حيرانم

 

وبنا بود كه محراب دعايت بشود

ولي افسوس در اين چاه زمينگير شدي

صورتت رنگ عوض كرده ، عذارت نيلي است

چه بلائي به سرت آمده كه پير شدي ؟

توهماني كه به جبريل پر و بال دهد

پس چگونه بنويسيم كه زنجير شدي..!؟

 

من تورا باني جبرئيل امين مي دانم

 

چارده سال تورا گوشه زندان ديدم

چارده قرن اگر گريه كنم باز كم است

استخوانهات چو گيسوت مجعد شده اند

اين هم از همرهي آهن و زنجير و نـم است

وشنيدم بدنت چون پرگل نازك شد

زير اين نازكِ گل ، قامت خورشيد خم است

 

در عزايت همه ی عمر رثا مي خوانم

 

چه غريبانه روي تخته‌ي در مي رفتي

بال و پرهاي پرستوئي ات  هر جا مي ريخت

دهني يخ زده آن روز جگر ها را سوخت

آتشي تلخ به كام همه دنيا مي ريخت

پسري آمده بود و ... پدري را مي برد...

... اشكها بود كه در غصه بابا مي ريخت

 

باز  از گريه معصومه ی تو گريانم

 

تا نوشتم در و آتش ، قلم از سينه شكست

... عرق خجلت پيشاني دنيا مي ريخت...

گرچه باور نتوان كرد ولي ديده شده ست

رد پاي گل  ني را كه به صحرا مي ريخت

سال ها در پي اين نيزه‌ي سرگردانم

تامگر لب بگشايد بشود قرآنم

ياسر حوتي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/15 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت موسی کاظم (ع)

مردی که نام دیگر او «آفتاب» است

بین غل و زنجیر هم عالی جناب است

حبل المتین ماست یک تار عبایش

این مرد از نسل شریف بوتراب است

هنگام طی الارض و معراجش یقیناً ...

... روح الامین در محضرش پا در رکاب است

پیداست از باب الحوائج بودن او

هر کس از او چیزی بخواهد مستجاب است

با یک سؤالش بشر حافی زیر و رو شد

هر کس به پای او بیفتد کامیاب است

بدکاره ای را زود سجّاده نشین کرد

اعجاز او بالاتر از حدّ نصاب است

چیز کمی که نیست ... آقا چارده سال

زیر شکنجه ، کنج زندان در عذاب است

نامرد ، زندان بان ، یهودی زاده ی شوم

دست و سر و پاهای آقا را چرا بست ؟!

با ناسزا باب زدن را باز کرده

این بد دهان بی حیا ذاتش خراب است

از حیدر و زهرای اطهر کینه دارد

هر صبح و شب دنبال تسویه حساب است

از بس که گلبرگ تن آقا خمیده

زندان تاریکش پر از عطر گلاب است

زخمی که در زیر گلوی او شکفته

یادآور زخم و غم طفل رباب است

با این غل و زنجیر و لب های ترک دار

تنها به یاد زینب و بزم شراب است

چوب یزید و گریه ی اطفال ای وای

حرف کنیزی و زبانم لال ای وای

محمد فردوسي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/15 توسط سلام |
شعر شهادت امام موسی کاظم (ع)

زندان گرفته

حتی صدای مرد زندان‌بان گرفته

حتی زنی بد

از ساحتش بوی خوش ایمان گرفته

زنجیر و پابند

از استخوان‌هایش توان و جان گرفته

مثل مدینه

مولای ما انگشت بر دندان گرفته

هر تازیانه

با کینه از پهلوی او تاوان گرفته

از سفره‌ی او

دشمن سه روزی هست آب و نان گرفته

اما به‌جایش

هر نیمه‌شب روی سرش قرآن گرفته

ذهنم دوباره

حال و هوای روضه‌ای عطشان گرفته

آتش کشیدند

آتش بمیرم معجر و دامان گرفته

شام غریبان

گوشه به گوشه بارش باران گرفته

رقّاص شامی

آسایش از یک کاروان مهمان گرفته

عمامه‌ای را

خاکستری پر شعله و‌ سوزان گرفته

نی غرق نور است

انگار خولی نیزه‌ای تابان گرفته

بابا کجایی

با نام بابا یک سه ساله جان گرفته

مجید لشگری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/15 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت امام کاظم (ع)

کسی بدون دلیل از صدا نمی افتد

لب کلیم ز سوز دعا نمی افتد

کریم در غل و زنجیر هم کریم بُود

به دست بسته شده، از عطا نمی افتد

اگرچه خاک نشسته به روی لب هایت

عقیق، پا بخورد از بها نمی افتد

مگر چه گفته به تو این زبان دراز یهود؟

همیشه از دهنش ناسزا نمی افتد

چه آمده به سرت پنجه میکشی بر خاک؟

به هر نفس، لب تو از ندا نمی افتد

به سینه ای که لگد خورد پشت در سوگند

بدون درد سر این ساق، جا نمی افتد

کسی که در تن او پیرهن شده پاره

به یاد بی کفن کربلا نمی افتد

تو گیر یک نفر افتاده ای چنین شده ای

تن تو در گذر گرگ ها نمی افتد

پس از سه روز تو را عده ای کفن کردند

سر بریده ی تو زیر پا نمی افتد

سنان و شمر به هم با اشاره می گفتند:

مگر که نیزه نخورده ؟ چرا نمی افتد؟

قاسم نعمتی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/15 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت کاظم (ع)

در اين زندان كه ره بسته است پرواز صدايم را

نمي بينم كسي را جز خودم را و خدايم را

سرم را مي گذارم روي زانوهاي لرزانم

يكايك مي شمارم غصه هاي زخمهايم را

پريشان حالم و از استخوانم درد مي ريزد

نمي جويم زدست هركس و ناكس دوايم را

اگر چه زخم تن دارم كبودي بدن دارم

ولي خرج عبادت مي نمايم لحظه هايم را

حضور دانه ي زنجير در راه گلوگاهم

دو چندان مي نمايد بغض سنگين دعايم را

نمي گويم چه كرده تازيانه با وجود من

ببين پُر كرده خون پيكرمن بوريايم را

اگر بنشسته مي خوانم نمازم را در اين زندان

غل و زنجيرها كوبيده كرده ساق پايم را


علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/15 توسط سلام |
شعر شهادت امام کاظم (ع)

هر لحظه ای که آمد و از من خبر گرفت

حالات سجده های مرا در نظر گرفت

می دید عاشقانه مناجات می کنم

اغلب سراغی از من عاشق،سحر گرفت

نفرین به ضربه ای که نماز مرا شکست

رویم ز ضرب دست یهودی اثر گرفت

پاره شده عبا به تنم بسکه با شتاب

این تازیانه حلقه به دور کمر گرفت

جا خورده دنده ام به گمانم که پهلویم

چون پهلوی مدینه به تیزی در گرفت

فهمیده بود غیرت ما روی مادر است

با حرف بد قرار مرا بیشتر گرفت

دانستم از چه کودک جامانده حسین

وقت فرار دست خودش روی سر گرفت

در شام دختری که خودش ضربه خورده بود

دامن برای روی کبود پدر گرفت

هر چه شد عاقبت سرم از تن جدا نشد

تشییع پیکرم به زیر دست پا نشد

تیزی نیزه ای نرسیده به حنجرم

سیلی نخورده دختر من در برابرم

قاسم نعمتي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/31 توسط سلام |

آهسته گذاريد روي تخته تنش را

تا ميخ اذّيّت نكند پيرهنش را

اصلاً بگذاريد رويِ خاك بماند

زشت است بيارند غلامان بدنش را

اين ساق ِبهم ريخته كِتمان شدني نيست

ديدند روي تخته ي در ، تا شدنش را

اين مرد الهي مگر اولاد ندارد

بردند چرا مثل غريبان بدنش را

اين مرد نگهبان كه حيا هيچ ندارد

بد نيست بگيرد جلوي آن دهنش را

اين هفت كفن روضه ي گودال حسين است

اي كاش نيارند برايش كفنش را

نه پيرهني داشت حسين نه كفني داشت

مديون حصيرند مرتب شدنش را


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/31 توسط سلام |

حال او دگر به زندان ، گذرد دگر ز درمان
اثرِ زهر جفا شد ، ز دو چشم او نمایان

میشود رها ز دنیا ، می رود به سوی معبود
می دهد سلامی اینک ، محضر خدای منان

شیعیان منتظر او ، که برون شود ز بندش
در گشوده شد وَ آمد ، به روی دوش غلامان

ولی اینجنین چرا او کفِ تخته ای سوار است
نه نفس نه حرکتی نه،شده است چو جسم بی جان

نگشوده اند چرا پس ، غُل ز دست و پای موسی
شد روانه این دل من ، سمتِ شام ، شامِ غریبان

تازیانه ، هتک حرمت ، درد مشترک ولیکن
بزم مـِی وَ دخت حیدر ، او اسیر و این اسیران

بی حیا مکن جسارت به لبِ عشق دو عالم
خیزران نبوده هرگز صله بر قاری قرآن

میرود سری سواره ، جلوی چشم یتیمان
زینب از حسین بپرسد به کجا چنین شتابان ؟

علي صمدي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/31 توسط سلام |

بیهوده قفس را مگشایید پری نیست

جز مُشتِ پری گوشه ي زندان اثری نیست

در دل اثر از شادی و امّید مجویید

از شاخه ي بشکسته ي امّید ثمری نیست

گفتم به صبا دردِ دل خویش بگویم

امّا به سیه چال ، صبا را گذری نیست

گیرم که صبا را گذر افتاد ، چه گويم؟

ديگر ز من و دردِ دل من خبری نیست

امّید رهایی چو از این بند محال است

ناچار بجز مرگ، نجاتِ دگری نیست

ای مرگ کجایی که به دیدار من آیی

در سینه دگر جز نفس مختصری نیست

تا بال و پری بود قفس را نگشودند

امروز گشودند قفس را که پری نیست

علي انساني


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/31 توسط سلام |

آقا بیا که روضه موسی بن جعفر است
چشمانمان ز داغ مصیباتشان تر است
جامه سیاه بر تن و بر جان شرار آه
دلها به یاد غصه او پر ز آذر است
افتاده است بی کس و تنها ، غریب وار
مردی که با تمامی خلقت برابر است
مرثیه خوان حضرت کاظم ، خود خداست
بانی روضه ،حضرت زهرای اطهر است
زندان نگو ، که گرم مناجات با خداست
غار حرای حضرت موسی بن جعفر است
مرغی که در قفس ، نفسش تنگ آمده
از وی به جای مانده فقط یک بغل پر است
از تازیانه خوردن حضرت نگو دگر
ارثیه ای رسیده به ایشان ز مادر است
باشد همیشه ورد زبانم به هر نفس
لعنت به آن یهودی بی دین که کافر است
ای من فدای شال عزای شما شوم
آقا بیا که روضه موسی بن جعفر است
میلاد یعقوبی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/31 توسط سلام |

شد بی ستاره حال و روز آسمانت

انگار رفته راحتی از آستانت

هر روز حبست گشت آقا فاطمیه

رفته به زهرا مادرت قد کمانت

اشک دو چشم آسمان ها در می آید

شلاق ها وقتی که می افتد به جانت

زیر کتک کردی دعا تو قاتلت را

دنیاست شرمنده ز قلب مهربانت

تو از خجالت آب گشتی بین زنجیر

جای تمام دشمنان بد دهانت

سیلی دوباره سیلی و سیلی و سیلی

جز این ندارد علتی لکنت زبانت

لب هات می گوید فقط ای وای قاسم (س(

در لحظه های آسیاب استخوانت

محمدحسين رحيميان


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون