اشعار شهادت قاسم بن الحسن (ع)
شعر زبانحال امام با حضرت قاسم ع,شعر زبانحال امام با قاسم بن الحسن ع,شعر شهادت حضرت قاسم ع,اشعار شهادت قاسم بن الحسن ع,شعر شهادت قاسم بن الحسن ع,اشعار شهادت حضرت قاسم ع,شعر شهادت شاهزاده قاسم ع,اشعار شهادت شاهزاده قاسم ع,شعر شهادت شهزاده قاسم ع
نوشته شده در تاريخ 1393/8/29 توسط سلام |
شعر شهات حضرت قاسم (ع)

من از تولد عاشقم ، وقتی پدر با عشق

بعد از اذانش «یا حسین»ی خواند در گوشم

در چشمهایت ای عمو جان! کربلا دیدم

وقتی گرفتی لحظه‌ی اول در آغوشم

 

بگذار من هم در صف دلدادگان باشم

نام مرا هم در میان عاشقان بنویس

بعد از علی اکبر گمانم نوبت من شد

پیش جوان اسمی هم از این نوجوان بنویس

 

از من عموجان در گذر فرقی نخواهد کرد

حتی اگر از من بگیرد عمه شمشیرم

بی تو نمی‌مانم... خودت هم خوب می‌دانی

فردا ببینم نیستی از غصه می‌میرم

 

می‌دانم اکنون در دل پاکت چه غوغایی ست

قربانیت وقتی که میراث حسن باشد

می‌دانم اذنم می‌دهی اشکت که پایان یافت

خط حسن وقتی که در دستان من باشد

 

حال عجیبی شد میان ماندن و رفتن

بین نگاه تو ، وَ قلب خود پریشانم

جان دادنم را کاشکی می‌شد نبینی تو

تا بیش از این آن قلب نازک را نلرزانم

 

نام تورا بردم زدم از خیمه‌ها بیرون

از شوق حتی بند این نعلین وا مانده

بند گریبان مرا وا کن که این میدان

اینبار مست سینه چاکت را فراخوانده

 

هم جوشنم شد هم توانم داد با عطرش

شالی که روی شانه‌ام انداختی با عشق

شمشیر در دستم چه حیدروار می‌چرخد

از من چه مرد بی‌نظیری ساختی با عشق

 

فرزند زهرا ! تا نظر بر دشمنت کردم

خون علی انگار در قلبم به جوش آمد

عباس با هر ضربه‌ام تکبیر سر می‌داد

روح الامین هم لافتی گو در خروش آمد

 

باید بترسد لشکری وقتی دل حیدر

در سینه‌ی فرزند سردار جمل باشد

باید بلرزد بر خود از شمشیر آن شیری

شیری که پیشش مرگ شیرین چون عسل باشد

 

آخر به رسم خویش جنگیدند، تا دیدند

دیگر نمانده آن طرف با من هماوردی

پیکار این مردم عموجان! با جوانمردان

در رسمشان راهی ندارد غیر نامردی

 

هرچند سنگ از هر طرف سوی تنم بارید

جان و تن قاسم بلا گردان تو آقا

سنگ است و پیشانی لب ودندان، ... به پیغمبر

این یک بلا سخت است دور از جان تو آقا

 

زیر سم این اسبها کردم صبوری تا

یک وقت ناراحت نگردد قلب محبوبم

پاهایشان خیلی نخورده بر تنم محکم

یک درد معمولی‌ست باور کن عمو! خوبم

 

خوبم عمو! اما امان از سینه‌ی‌ مجروح

این درد کامل مرد را از پا می‌اندازد

مخصوصا آن نعلی که آمد روی پهلویم

هی بر لبانم ذکر «یا زهرا» می‌اندازد

 

«احلی...» حدیث چشمهای مهربانت بود

آری تو طعم مرگ را پیشم عسل کردی

حتی دهان زخمهایم نیز شیرین شد

وقتی مرا مثل علی اکبر بغل کردی

مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/21 توسط سلام |

شعر شهادت حضرت قاسم (ع)

قاسمت آمده و دست به شمشیر شده

نوجواني كه به عشق تو حسين پير شده

پر پرواز گشوده به دلش تاب نبود

حرفش اين بود عمو رفتن من دير شده

زده زانوي غم و غصه و محنت به بغل

نگران بود چرا اين همه تاخير شده

 

كمتر از ساعتي بر او چه گذشته است خدا

كه قدو قامت او دستخوش تغيير شده

سنگ باران شد و زير سم مركبها رفت

پيش گويي عمو بود كه تعبير شده

مي وزد بوي گلاب تن تو در صحرا

به گمان عطر مدينه است كه تكثير شده

یاسر مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/18 توسط سلام |

شعر زبان حال امام با قاسم

چگونه تو خوش قد وبالا شدی

به یک لحظه اینقدر زیبا شدی

مکش اینقدر پا به روی زمین

مکش پا که هم قد طوبا شدی

تو نیمت حسن بود و نیمت حسین

چرا اینقدر شکل زهرا شدی

چنان از سر اسب انداختند

که از نصفه های کمر تا شدی

چنان پيچ خوردي در این تیغ ها

گل پيچك آسمانها شدي

ملائک گلاب تو را می برند

گلاب غم انگیز دنیا شدی

دل ماه خیمه برایت گرفت

صدایم نکن که صدایت گرفت

چرا دستهایت کشیده شدند

گمانم که دیشب دعایت گرفت

چه دشنام هایی به تو داده اند

که اینگونه حال و هوایت گرفت

کمی صبر کن تا بیاید پدر

که گویا دل مجتبایت گرفت

سرت را به سینه گذارم که تو

ببینی دل کربلایت گرفت

رحمان نوازنی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/18 توسط سلام |

شعر شهادت حضرت قاسم

این اسبها از این بدنم  پا نمی کشند

جانم درآمد از کفنم پا نمی کشند

تا که گلاب ناب مرا در نیاورند

از غنچه های یاسمنم پا نمی کشند

این نیزه ها که در جگرم پا گذاشتند

چون داد می زنم حسنم پا نمی کشند

می خواستم دوباره صدایت کنم ولی

یک لحظه هم از این دهنم پا نمی کشند

موی مرا به دست گرفتند و می کشند

اما زدست و پا و تنم پا نمی کشند

رحمان نوازنی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

شعر شهادت پور امام مجتبی (ع)

قاسم است اینکه چنین دست به شمشير شده

نوجواني كه به عشق تو حسين پير شده

پر پرواز گشوده به دلش تاب نبود

حرفش اين بود :عمو ؛ رفتن من دير شده

زده زانوي غم و غصه و محنت به بغل

نگران بود چرا اين همه تاخير شده

از زمانی که اذان گوی حرم پر زد و رفت

اشک حسرت ز سر و روش سرازیر شده

مدد نامه ی بابا ز عمو اذن گرفت

همچو شیری که رها از غل و زنجیر شده

كمتر از ساعتي بر او چه گذشته است خدا

كه قد و قامت او دستخوش تغيير شده

سنگ باران شد و زير سم مركبها رفت

پيش گوييّ عمو بود كه تعبير شده

مي وزد بوي گلاب تن تو در صحرا

به گمان عطر مدينه است كه تكثير شده

یاسر مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

شعر شهادت فرزند امام حسن مجتبی (ع)

لاله خشکی و از خون خودت تر شده ای

بی سبب نیست که این گونه معطر شده ای

دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی

‏یک تنه باغی از آلاله پرپر شده ای

تنش تیغ و تنت کرب و بلا را لرزاند

‏زخمی صاعقه خنجر و حنجر شده ای

چه کنم با غم این سینه پامال شده

‏به خدا آینه پهلوی مادر شده ای

سنگ بر آینه ات خورده و تکثیر شده

مثل غم های دلم چند برابر شده ای

ماه داماد کفن پوش، هلالم کردی

‏شاخ شمشاد عمو قد صنوبر شده ای

این جماعت همه دنبال سرت آمده اند

چشم بر هم بزنی پیکر بی سر شده ای

دست و پا می زنی و من جگرم می سوزد

خیلی امروز شبیه علی اکبر شده ای

مصطفی متولی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

احلی من العسل

مردن به زیر پای تو احلی من العسل

پرپر شدن برای تو احلی من العسل

بی شک برای من پدری کرده ای...عمو

آن طعم بوسه های تو احلی من العسل

بوسیدن لبان تو شیرین تر از شکر

بوییدن عبای تو احلی من العسل

آه ای عمو به شکل یتیمانه پر زدن

با نیزه...تا خدای تو احلی من العسل

من مثل مادرت سپر جان حیدرم

پهلوی من به فدای تو احلی من العسل

پس می روم که از لبه تیغ بگذرم

پس میروم به جای تو ...احلی من العسل

مجتبی حاذق


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

بي تو در بين حرم بانگ عزا افتاده

واي قاسم، عوض ِ وا عطشا افتاده

چاره اي كن كه نمانند به رويِ دستم

عمه ات از نفس و نجمه ز پا افتاده

گيسويِ مادر ِ تو باز شده در خيمه

تا كه گيسويِ تو در دستِ بلا افتاده

كار، كار ِ نظر شوم ِ حراميها بود

اگر اين لاله ي انگشت نما افتاده

به دلم ماند عمو نَه، كه بگويي بابا

لبت از زمزمه و خنده چرا افتاده؟

خيز شايد كمكِ لرزش پايم باشي

كارم از رفتن اكبر به عصا افتاده

شده دشوار تماشاي تو از سمت حرم

چقَدَر سنگ ميانِ تو و ما افتاده

لشگري قصد طواف تو رسيد و رد شد

بدني حال در اين سعي و صفا افتاده

دست در زير ِ تنت برده ام و ميپرسم

بين اين ساقه چرا اين همه تا افتاده؟

قد كشيدي كمي از پا و كمي از سينه

بين ِ اندام تو اين فاصله ها افتاده

هركجا تاخته اسبي كمي از تو رفته

لخته خونت همه جا در همه جا افتاده

كاكُلَت قطع شد و حرمله در مُشتَش بود

اثر پنجه ي او در سر و پا افتاده

ميبرم تا در ِ خيمه قد و بالايت را

چند عضوي ز تو اي واي كجا افتاده؟

شيشه يِ عمر ِ من آرام نفس كِش بدجور

استخوانهايِ شكسته به صدا افتاده

اي ضريح ِ حسنم، زود مُشَبَّك شده اي

در حرم با تو دم ِ واحسنا افتاده


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

شعر حضرت قاسم (ع)

با سر ِنیزه تنت را چه به هم ریخته اند

ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته اند

سنگها روی لب خشک تو جا خوش کردند

این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند

وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی

سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند

تا به حالا نشده بود جوابم ندهی

وای بر من دهنت را چه به هم ریخته اند

چشم من تار شده با چه مداواش کنم

یوسفم ،پیرهنت را چه به هم ریخته اند

عمه ات آمده تا دست به معجر ببرد

پدر بی کفنت را چه به هم ریخته اند

ابروان تو حسینی ست و چشمت حسنی ست

این حسین و حسنت را چه به هم ریخته اند

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

آسمان شاهد کشف حسنی دیگر بود

نوه ی فاطمه اما خود پیغمبر بود

پدرش بود خلیل و خود او اسماعیل

گرچه در مرتبه عشق کمی برتر بود

هر کجا پای نهد بوی خوشش می ماند

عطر جا مانده از او یک تنه یک قمصر بود

دست و بازوش،قد و قامت و رعنایی او

همه از طایفه ای هست که نام آور بود

گرچه باباش کمی زود سفر کرد عمو

سیزده سال برایش پدر و مادر بود

دشمنش گفت حسن وارد میدان شده است

تا زمانی که رجز خواند در این باور بود

وسط دشت به زیر قدمش گل رویید

چون تجلی هوالِأول و الأخر بود

سخنانش همگی بوی بنی هاشم داشت

کربلا منتظر حادثه ای دیگر بود

کوچه ای باز شد و حضرت داماد رسید

سنگها نقل سرش سرمه ی او خنجر بود

انس سر نیزه و پهلو و جنایات دگر

نیمی از نیزه اش اندازه ی این پیکر بود

او رسیده به اجل تازه عروسش به عسل

وسط دشت چرا حجله ی آن اختر بود؟

عبدالحسين مخلص آبادي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

می روی نور ز هر دیده جدا می گردد

حاجتی را که حسن داشت روا می گردد

مادرت نجمه به زهرا متوسل شده است

یا که مشغول مناجات و دعا می گردد

وجعلنا به تو میخواند که چشمت نزنند

این گل یاسمن انگشت نما می گردد

او مدام از من و عباس سئوالش این بود

این همه اسب به یک نقطه چرا می گردد

زرهی یافت نشد تا به تو اندازه شود

کفن اندازه به این قد رسا می گردد

مثل آئینه ی افتاده به زیر سنگی

برسد دست به آئینه دو تا می گردد

سنگ باران شده ای؟خصم نفهمیده هنوز

سنگ از فیض نگاه تو طلا می گردد

قد کشیدی بدن توست و یا موم عسل

تک تک اعضای تو در راه سوا می گردد

عمه ات زود تر از من بَرِ اکبر آمد

دیر اگر کرده به دنبال عبا می گردد

به روی دست عمو غلت نزن میترسم

استخوان های تو از مهره جدا میگردد

اکبرم سُبحه تو هم خاک تیمم شده ای

رأس اصغر به نوک نی قبله نما می گردد


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

شور و شوقم را ببین، یاور نمی خواهی عمو؟

اکبری یک ذره کوچکتر نمی خواهی عمو؟

خواهشم را رد نکن من تازه دامادم ولی

با عسل در دست من ساغر نمی خواهی عمو؟

تاب دوریِ مرا اینجا دل پاکت نداشت

قاسمت را پیش خود آن ور نمی خواهی عمو؟

چهره ی زهرایی ام زیباست اما یک رجز

روز آخر با دم حیدر نمی خواهی عمو؟

شال بر دوش و گریبان باز و صورت قرص ماه

در میان کربلا محشر نمی خواهی عمو؟

وقت رفتن تو مگر با یاد زهرا مادرت

بر فراز نیزه هجده سر نمی خواهی عمو؟

پیکرم شاید سم این اسب ها را خسته کرد

یک فدایی این دم آخر نمی خواهی عمو؟

دامنت امروز یک باغ پر از گُل شد بیا

روی این دامن گلی پرپر نمی خواهی عمو؟

 قاسم صرافان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

از کنج لبش عسل زمین می ریزد

کرده فوران که اینچنین می ریزد

همراه عسل گر که دهان بگشاید

اسماء خداوند مبین می ریزد

تا حرف شهادت به وسط می آید

از چشم ترش درّ و نگین می ریزد

از چهره دشمنان او تردید و

از صورت ماه او یقین می ریزد

از بس که حیا می کند از روی عمو

دارد عرق از روی جبین می ریزد

خرسند تر از همیشه شد وقتی که

فهمید که خون به پای دین می ریزد

شمشیر که می زند میان میدان

از اشک ملائک آفرین می ریزد

ای وای به جای نقل دشمن سر او

شمشیر و عمود آهنین می ریزد

محسن مهدوی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

شعر شهادت شاهزاده قاسم (ع)

دیدند عاجزند ز جنگ برابرش

ریختند بی هوا همه ی خصم بر سرش

گفتند تیغ اگر که ندارید سنگ هست

باران شروع شد به سر جسم اطهرش

از بس که سنگ بر تن بی جوشنش زدند

سالم نبود جایی از آن بال پرپرش

این لحظه های پر تنش و اضطراب را

از بین خیمه مثل عمو دید مادرش

آن بدر کاملی که امید قبیله بود

چیزی نماند تا به نفس های آخرش

آمد عمو کنار گل پاره پاره اش

زد بوسه بر تمامی اعضای پیکرش

چشم عمو همین که به پهلوی ماه خورد

تصویر شد جوانی زهرا برابرش

حالا چه سخت می گذرد لحظه های او

بالای جسم پاک عزیز برادرش

داغ تنی که زیر سم اسب ها شکست

افزوده شد به غصّه و غم های دیگرش

وقتی که دید پا به زمین می کشد جوان

افتاد یاد لحظه ی پرواز اکبرش

وحيد محمدي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

شعر حضرت ابن الحسن (ع)

آشنا بود آن صدایِ آشنایی که زدی

کربلا بیت الحسن شد با صدایی که زدی

خواهرم را بیشتر از هر کسی خوشحال کرد

بانگ إنّی قاسم بن المجتبایی که زدی

لشکری را ریختی، آخر تنت را ریختند

کار دستت داد آخر ضربه هایی که زدی

استخوان سینه ات میگفت اینجایم عمو

خوب شد پیدا شدی با دست و پایی که زدی

ذره ذره چون علیِّ اکبرم میبوسمت

این به جای بوسه هایِ بر عبایی که زدی

سیزده تا سیزده تا نیزه بیرون میکشم

در إزای سیزده جام بلایی که زدی

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

شعر حضرت قاسم (ع)

از بس که شکستند تو را برگ و بری نیست

خون تو به جا مانده ولی بال و پری نیست

هر چند برایت پدری کرده ام اما

صد شکر کنار بدن تو پدری نیست

نیمی ز غم اکبر و نیمی ز غم تو

یک گوشه ی بی داغ به روی جگری نیست

این گونه که بر ریشه ی تو خورده گمانم

بی فیض عظیم از بدن تو تبری نیست

گفتم که تو را جمع کنم از دل این دشت

عطر تو می آید ولی از تو اثری نیست

باید خبرت را ز سم اسب بگیرم

جای دگر انگار ز جسمت خبری نیست

گفتم که سرت را سر زانو بگذارم

افسوس که دیر آمدم اینجا و سری نیست

حسن لطفي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

شعر شهادت قاسم (ع)

می خواستند ملائکه وقف غمت کنند

جایی کنار دست خودم محرمت کنند

از پاکی ات شنیده و حالا قرارشد

اینجا کنار دجله تو را زمزمت کنند

لب تشنه می روی که مرا جان به لب کنی؟

باران شدی که بر سرمان نم نمت کنند؟

از اولش که حرف عسل خوردن تو بود

اصلا قرار بوده تو را در همت کنند

جان عمو نقاب خودت را تکان مده

راضی مشو شبیه خودم پرچمت کنند

نجمه کنار خواهر من گریه می کند

تا اندکی به نیزه تو را محکمت کنند

ارثی که برده ای تو زمادربزرگ خود

باعث شده در اوج جوانی خمت کنند

اصلا قرار بوده تو را پیش چشم من

مثل علیٍ اکبر لیلا کمت کنند

عبدالحسین مخلص آبادی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

شعر حضرت قاسم (ع)


بس كه شمشير تنم خورد ز پا افتادم

اي عمو جان به كنارم تو بيا افتادم

جاي قاسم همه شب دامن پر مهر تو بود

باورت نيست ببيني به كجا افتادم

عسل از گوشه ي لبهام زمين مي ريزد

بس كه نوشيدم از اين جام بلا افتادم

بوي پيراهن بابا ز تو حس مي كردم

آن يتيمم كه بر اين خاك عزا افتادم

تير باران پدرم شد به مدينه اكنون

سنگ باران شده در كرب و بلا افتادم

از بلندي قدم هيچ تعجب نكني

بند هر مفصل من گشته جدا افتادم

سيزده بار نفس مي كشم و مي ميرم

رد پايم به زمين مانده به جا افتادم

آرزويش همه اين بود ببيند نجمه

كه چو اكبر به كنار شهدا افتادم

رضا رسول زاده


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

شعر شهادت قاسم ابن الحسن (ع)

از حسن هر کس که در دل ذره ای هم کینه داشت

نیزه ای پرتاب کرد و زخم بر جسمم گذاشت

تیر باران شد پدر من سنگ باران ای عمو

وای از سنگینی نعل سواران ای عمو

مادرم را گو ببیند قاسمش رعنا شده

سیزده ساله یتیمش هم قد سقا شده

بند بند پیکر من ای عمو از هم گسست

مفصلم از هم جدا شد استخوان هایم شکست

عده ای با نیزه و یک عده با تیرم زدند

دوره ام کردند و راحت تیغ و شمشیرم زدند

می شنیدم یک نفر فریاد زد در همهمه:

می زنم ضربه به پهلویش ز بغض فاطمه

رضا رسول زاده


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/8 توسط سلام |

شعر حضرت قاسم ابن الحسن (ع)

من برایت پدرم پس تو برایم پسری

چه مبارک پسری و چه مبارک پدری

یاد شب های مناجات حسن می افتم

می وزد از سر زلف تو نسیم سحری

همه گشتیم ولی نیست به اندازه ی تو

نه کلاه خوودی و نه یک زره ای نه سپری

من از آنجا که به موسایی ات ایمان دارم

می فرستم به سوی قوم تو را یک نفری

بی سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد

نیست ممکن بروی و دل ما را نبری

قاسمم را به روی زین بگذار عبّاسم

قمری را به روی دست گرفته قمری

نوعروست که نشد موی تو را شانه کند

عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری

تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی

دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری

بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم

از روی قامت تو رد شده هر رهگذری

جا به جا می شود این دنده تکانت بدهم

وای عجب درد سری وای عجب درد سری

علي اكبر لطيفيان


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون