X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار عصر عاشورا
اشعار عصر عاشورا
شعر عصر عاشورا,شعر وصف گودال,شعر امام حسین در گودال قتله گاه,اشعار روز عاشورا,شعر حضرت زینب س در گودال قتله گاه,رباعی عصر عاشورا,اشعار عصر عاشورا,او می دوید و من می دویدم,آن دم بریدم من از حسین دل,شعر وداع حضرت زینب س با برادر,اشعار وداع حضرت زینب س با برادر
نوشته شده در تاريخ 1393/12/3 توسط سلام |
شعر مصائب امام حسین (ع)

( شعر به غارت بردن انگشتر امام )

نگفتنی ست غم بی شمار انگشتر

چنان عقیق شدم داغ دار انگشتر

به مشک طعنه زده در میان قحطی آب

خوشا به حال لب آبدار انگشتر

برای دست، دلش تنگ شد زمانی که -

رسیده بود به اتمام کار انگشتر

رقیه را نگذارید تا نگاه کند

به گوشواره ی خود در کنار انگشتر

بگو به زائر کرب و بلا که سوغاتی

کسی ندارد از او انتظار انگشتر

مجید تال


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/29 توسط سلام |
شعر زبان حال علیا مخدره زینب (س) در عصر عاشورا


نگران بودم از این لحظه و آمد به سرم

زینب و روز وداع تو!؟ امان از دل من

این همه رنج و بلا دیدم و چشمم به تو بود

تازه با رفتنت آغاز شده مشکل من

 

شوق دیدار، تو را می‌کِشد اینسان، اما

ای همه هستی زینب! کمی آهسته برو

تو قرار است به میدان بروی ... آه ! ولی

جان من آمده بر لب، کمی آهسته برو

 

خواستی پیرهن کهنه چرا یوسف من؟

گرگ‌های سر راه تو چه دینی دارند؟

این جماعت سرشان گرم کدام اسلام است؟

که از آیینه پیغمبرشان بیزارند

 

تو که از روز تولد شدی آرامِ دلم

نرو اینگونه شتابان و نکن حیرانم

بوسه‌ای زیر گلویت زده‌ام اما باز

بروی، می‌روم از حال، خودم می‌دانم

 

با تو آمد دم میدان دل آواره‌ی من

پر زد انگار در این فاصله روح از بدم

من که بی عطرت از اول نکشیدم نفسی

می‌شود از تو مگر جان و دلم! دل بکنم؟

 

روی تل بودم و دیدم که چه تنها شده‌ای

نیزه دیدم که به دستان غریبت مانده

همه رفتند، همه ... قاسم و عباس و علی

نه برای تو زهیرت، نه حبیبت مانده

 

سنگ در دست همه آمده‌اند استقبال

مومنانی که به تو نامه نوشتند حسین!

در پی کوثر و جنات، ... پیِ ریختن

خون آقای جوانان بهشتند حسین!

 

دیدم از نور خدا گفتی و آغوش نبی

ولی آواز تو را هلهله ها نشنیدند

سنگدل‌ها به خیام تو نظر می‌کردند

سنگ‌ها صورت زیبای تو را بوسیدند

 

زینت دوش نبی را به چه حالی دیدم

خون پیشانی بر صورت او جاری بود

غیر از این صحنه اگر هیچ نمی‌دید دگر

کار زینب همه‌ی عمر عزاداری بود

 

تو رجز خواندی و دیدم همگی لرزیدند

یا علی گفتی و دیدم که چه غوغایی شد

کاش عباس و علی اکبرت اینجا بودند

صحنه رزم تو لب تشنه! تماشایی شد

 

هر چه از خیبر و از بدر شنیدم، دیدم

هر کس از خوردن یک تیغ تو بر خاک افتاد

با خدا، عالم و آدم به تماشا بودند

ناگهان ناله‌ای از عرش در افلاک افتاد

 

مادرت فاطمه بود آه کشید از ته دل

تا تو را دید چنین از سر زین افتادی

من ندیدم که چه شد کارِ  تن و آن همه تیر

چشم بستم به خدا! تا به زمین افتادی

 

ناگهان معرکه‌ی دور و برت ساکت شد

کاش دست از سرت ای دلبر من! بردارند

چیست در دست سیاهی؟ نکند ...! یازهرا !

یعنی این مردم بی‌رحم چه در سر دارند؟

 

آن سیاهی به تو نزدیک شد و زانو زد

چشمهای من از این صحنه سیاهی رفتند

.....
مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/20 توسط سلام |

شعر وداع حضرت زینب (س) با برادر

خواهرت پشت سرت آمده مهلامهلا

مادر از عرش برت آمده مهلا مهلا

از حرم مویه کنان دل نگران بهر وداع

دختر ِ دیده ترت آمده مهلا مهلا

چقدر تیغ برهنه چقدر تیر پیِ

زدن بال و پرت آمده مهلا مهلا

آه از این حنجر تو  آه از این خنجر کند

شمر دنبال سرت آمده مهلا مهلا

باورش سخت بود ساعت دیگر بر نی

رفته ای و خبرت آمده مهلا مهلا

یاسر مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/7 توسط سلام |

آن دَم بُریدم من از حُسین دِل

کآمد به مقتل شِمر ِ سیه دِل

او می دوید و من می دویدم

او رو به مَقتل ، من رو به قاتل

او می نشست و من می نشستم

او روی سینه ، من در مُقابل

او می کشید و من می کشیدم

او خنجر از کین ، من آه و از دِل

او می بُرید و ، من می بُریدم

او از حُسین سَر ، من از حُسین دِل


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/29 توسط سلام |

رباعی عصر عاشورا

ندارد وسعت داغم مساحت

ندیدم بعدِ تو یک روز راحت

مرا از کربلا بردند اما

دلم جا ماند بین قتلگاهت

---

ندارد شام غم هایم سپیده

من و یک کاروان قد خمیده

رسیده وقت آغاز جدایی

خداحافظ تن در خون تپیده

---

خزان شد پیش چشمم باغی از یاس

منم تنها در این هنگام حساس

مهیای سفر هستم ولی آه

ندارم محرمی برخیز عباس

---

غروب بی کسی ها سر نمی شد

به جز غم قسمت خواهر نمی شد

غم عالم اگر بر شانه اش بود

از این قامت کمانی تر نمی شد

---

تمام دشت از غربت لبالب

نمانده سرپناهی در دل شب

کنار خیمه ای آتش گرفته

همه پروانه، همچون شمع زینب

---

اگر چه غربتت بوده دمادم

اگر چه دیده ای غم های اعظم

ـ فدای عصمت زهرائی تو ـ

نشد یک نخ ولی از معجرت کم

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/24 توسط سلام |

رباعی عصر عاشورا

دلِ عالم گرفت از هُرم آهت

فدای کودکان بی پناهت

الهی قلب من آتش بگیرد

شب آخر شبیه خیمه گاهت

---

 تمام خیمه ها می سوخت یا رب

امان از بی پناهی در دل شب

تمام دشت پر بود از سیاهی

چه آمد تا سحر بر روز زینب

---

 تو که رفتی کشید آتش زبانه

حرامی حمله ور شد وحشیانه

امان از بی حیائی های دشمن

امان از طعنه های تازیانه

---

نه تنها زخم ها بی التیام است

حدیث غربت او نا تمام است

میان قتلگاه افتاده اما

نگاه آخرش سوی خیام است

---

دل من داغدار رفتن تو

به روی خاک این صحرا تن تو

تمام گرگ ها در قتلگاه و ...

چه دعوایی سر پیراهن تو ...

---

اسير غربتي جانكاه، زینب

دلش بی تاب شد ناگاه، زینب

صدایی می رسد از بین گودال

إلَیَّ ، یا اُخَیَّ ، آه زینب

یوسف رحیمی



برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/24 توسط سلام |

شعر عصر عاشورا

در خون تپيده آسمان در بين گودال

جان تمام کاروان در بين گودال

مي دوخت سمت خيمه ها چشمان خود را

با پلک هايي نيمه جان در بين گودال

دار و ندار خواهري از دست مي رفت

در ازدحامي بي امان در بين گودال

گرم طواف قبله ی آمال زينب

سر نيزه و سنگ و سنان در بين گودال

در موج خون گم کرده تنها هستي‌اش را

يک بانوي قامت کمان در بين گودال

سر مي زد از سمت غروبي خون گرفته

خورشيد زينب ناگهان در بين گودال

از آسمان نيزه ها معراج مي رفت

تا بي کران تا لا مکان در بين گودال

نه سر، نه انگشتر، نه کهنه پيرهن، آه

آلاله، پرپر، بي نشان در بين گودال

انگشتر و انگشت با هم رفت از دست

در جستجوي ساربان در بين گودال

با بوسه هاي نعل هاي تازه آخر

تشييع شد خورشيدمان در بين گودال

در شعله هاي آفتاب داغ صحرا

مانده تني بي سايه بان در بين گودال

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون