اشعار مناجات با خدا
شعر مناجات با خالق هستی,اشعار مناجات با خالق هستی,اشعارمناجات باخالق هستی,شعرمناجات باخالق هستی,اینجا کریمی هست که بسیار می بخشد,اینجاکریمی هست که بسیارمی بخشد,شعر مناجات با خداوند,اشعار مناجات با خداوند,اشعارمناجات باخداوند,شعرمناجات باخداوند
نوشته شده در تاريخ 1394/3/27 توسط سلام |
رباعی نجوا با حضرت معبود

به سويت آمدم با رو سياهي

قدي خم دارم و بار گناهي

دلم را زنده کن با گوشه چشمی

«إلهـی یـا إلهـی یـا إلهـی»

 

شدم بي‌بال و پر بين قفس‌ها

دگر تنگ است در سينه نفس‌ها

پناه آورده ام سوي تو امشب

من از دست هواها و هوس ها

 

اگر اين راه و رسم بندگي نيست

نصيب من به جز شرمندگي نيست

پشيمانم پشيمانم پشيمان

مرام تو مگر بخشندگي نيست؟

 

شده پيمانه ام از خون دل پُر

امان از غفلت و جهل و تکبر

گنهکار آمده «يا غافرَ الذَنب»

پشيمان آمده «يا کاشفَ الضُّر»

 

از بس که ‌ر‌ئو‌ف و ‌مهر‌بانی یا ‌ر‌ب

تو ملجأ هر پیر و جوانی یا رب

هرگز نشنیده ‌ا‌م گنه ‌کاری را

از خانه ي ر‌حمتت برانی یار‌ب

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/27 توسط سلام |
شعر نجوا با خدا

گوشه چشمی اگر از جانب دلبر برسد

دست من نیز به آن چشمه ی کوثر برسد

اگر از شانه ی من بار گنه بردارید

پای این بنده هم از عرش فراتر برسد

باز هم توبه شکستم! بگذارید فقط

باز هم فرصت یک توبه ی دیگر برسد

همه ی ترس من این است که هنگام گناه

عُمر این بنده ی آلوده به آخر برسد

بس که آلوده ام «أبکی لِخروج نفسی»

وای از آن لحظه ی سختی که اجل سر برسد

خیلی از تنگی و ضیق لحدم می ترسم

وحشت بیشتر آن است که مُنکر برسد

همه ی خواهشم این است که در موقع مرگ

سر این بنده روی دامن حیدر برسد

مطمئنّم که در آن لحظه ی سخت و حسّاس

حضرت فاطمه با آل پیمبر برسد

چادر مادر ما کار خودش را بکند

بگذارید فقط لحظه ی محشر برسد

مثل هر دفعه به ارباب توسّل کردم

حتماً ارباب به داد دل نوکر برسد

مثل یک باز شکاری طرف میدان رفت

قصدش این بود به داد علی اکبر برسد

به روی نیزه ی لشکر، جگرش را می دید

تکه تکه بدن گل پسرش را می دید

محمدفردوسی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/27 توسط سلام |
رباعی مناجات با خدا

به سويت آمدم با بي‌قراري

ندارم حاصلي جز اشک جاري

بعيد است از تو و آقائي تو

ببندي در به روي شرمساري

 

دلم آشفته و حالم مشوش

دو چشمم غرق خون، قلبم پر آتش

به درگاهت پناه آورده‌ام من

شکايت دارم از اين نفس سرکش

 

نگاهم خسته، قلبم دردمند است

به احسانت همیشه مستمند است

چگونه مي‌زني زنجير کيفر

به دستاني که سوي تو بلند است

 

فقير و بي‌نوا، اَشکُو اِليکَ

اسير و مبتلا، اَشکُو اِليکَ

نشد از خوف تو پُر اشک، هيهات

ز چشم بي‌حيا، اَشکُو اِليکَ

 

ندارد قلب عاشق تاب هجران

پريشانم پريشانم پريشان

دلي را که از عشقت سوخت عمري

دگر در آتش قهرت مسوزان

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/27 توسط سلام |
شعر مناجات با حقتعالی

در امتحان بندگی اش اشتباه کرد

برگ سپید دفتر دل را سیاه کرد

حتی به راز عطر خوش سیب پی نبرد

در محضر امام زمان هم گناه کرد

بیچاره آن کسی که جوانی خویش را

در راه سرکشی و معاصی تباه کرد

امثال ما مسبب این روضه ها شدند

یک عمر مرتضی سر خود را به چاه کرد

کو رزق گریه؟ دخل دلم خاک می خورد

این کسب را چگونه شود رو به راه کرد؟

با این همه گناه قیامت نمی شود

در چشم های حضرت زهرا نگاه کرد

وحیدقاسمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/26 توسط سلام |
شعر مناجات با پروردگار

شر‌مندۀ ‌لطف ‌بی‌کر‌ا‌نت ‌هستم

شر‌مند‌ه ‌تر‌ین بندگانت ‌هستم

«یا ‌ر‌ب اَنا ‌سَائِل ‌ا‌لَّذِ‌ی اَعطَیتَه»

عمر‌یست ‌د‌خیل ‌آستانت ‌هستم

 

از بس که ‌ر‌ئو‌ف و ‌مهر‌بانی یا ‌ر‌ب

تو ملجأ هر پیر و جوانی یا رب

هرگز نشنیده ‌ا‌م گنه ‌کاری را

از خانه ر‌حمتت برانی یار‌ب

 

هستیم همیشه از حضورت غافل

اما شده الطاف تو ما را شامل

«یا غافِر! شَرّنا اِلیکَ صاعِد

یا راحم! خَیرُکَ اِلَینا نازِل»

 

دنیا ‌و ‌تعلقات دنیا فانی ‌ست

لذات همه گذ‌شتنی و آنی ‌ست

جز لذت سجده و ‌سحرگاهی که

در ‌چشم ‌تر‌ت ‌هو‌ا‌ی ‌ا‌شک ‌ا‌فشانی ‌ست

 

از شوق اجابتت چنان ‌لبریز‌م

چون اشک به ‌خاک در‌گهت ‌می‌‌ریز‌م

«اِن اَنتَ ‌قَطَعتَ ‌حَبلَکَ ‌عَن ‌عَبد‌ِک»

درگاه امید کیست د‌ست آویز‌م

 

لبریز معاصی‌ام پر ا‌ز آ‌سیبم

سرگرم گناه، غافل از تهذیبم

ای ‌ر‌حمتِ ‌لایزا‌ل! ا‌ی ‌ر‌أفتِ ‌محض!

یارب ‌به ‌عقوبتت مکن تأدیبم

 

با این دل ‌مر‌ده ‌و ‌کویر‌ی ‌چه ‌کنم

با ‌ا‌ین ‌همه ‌جر‌م ‌و ‌سر ‌به ‌زیری چه ‌کنم

«مِن اَینَ لِیَ ‌ا‌لنَّجا‌ت یا ‌ر‌ب یا ‌ر‌ب»

تو دست مرا اگر نگیر‌ی چه ‌کنم؟

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/25 توسط سلام |
شعر مناجات با خداوند

از سر هم نفسی با دو نفس آلوده

گشتم آغشته ی عصیان و سپس آلوده

مرغ باغ ملکوتم که به مرداب گناه

پر و بالم شده چون بال مگس آلوده

این گنه چیست که یک قطره ای از آن کافیست

تا شود از اثرش رود اَرس آلوده

قالی مسجد اگر فرش فقیهان نشود

شود از پا خور هر ناکس و کس آلوده

روز محشر که فقط گوهر خالص طلبند

ره به جایی نبرد خِیر هوس آلوده

مقصدم نور علی نور بود اما حیف

محمل آلوده،من آلوده،فرس آلوده

گر بنا هست نگاهت سوی پاکان باشد

چه کند بی نظرِ چشم تو پس آلوده؟

فقط از کرب و بلا فیض سلامش مانده

گشته این دیده بیمار، زبس آلوده

کربلا فیض عظیم است نظر می خواهد

راهپیمایی این جادّه سر می خواهد

کار هرکس نبود بچه به مسلخ بردن

این فقط کار حسین است جگر می خواهد

حسین قربانچه


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/25 توسط سلام |
شعر مناجات با خالق هستی

اینجا کریمی هست که بسیار می بخشد

لب وا نکردی تا کنی اقرار می بخشد

تاثیر استغفار اوج باور عبد است

قبل از گنه کردن تو را غفار می بخشد

وقت گنه پرده به روی ما می اندازد

مشغول عصیانیم که ستار می بخشد

هر قدر هم دوری کنیم او در پی ما هست

گاهی به خلوت، گاه در انظار می بخشد

این صبر که دارد خدا، شرمندگی دارد

هر چه گنه را می کنی تکرار می بخشد

ظرف ترک خورده در اینجا بند خواهد خورد

رفتی و برگشتی اگر صدبار می بخشد

پیچیدگیِ زندگی تمرین رشد ماست

این ها مقاماتی است که دلدار می بخشد

مومن در امواج بلاها دم نخواهد زد

زیرا بلاها نخل او را بار می بخشد

در میهمانی ،هوشیاری ،جزء ارکان است

این صاحِب خانه به ما اسرار می بخشد

حب علی در سینه باشد کار ما جور است

ما را به مهر حیدر کرار می بخشد

آب حیاتی که خدا فرموده این اشک است

این هدیه را بر دیده ی بیدار می بخشد

فرموده است شیخ الائمه : " حق، کسی را که

اشکی بریزد در عزای یار می بخشد"

ذکر "حسین" در تشنگی تسبیح ما باشد

جان را صفا این ذکر گوهربار می بخشد

امشب خدا ما را به حق آن یتیمی که

افتاد از ناقه در آن بازار می بخشد

امشب خدا ما را به حق چشم هایی که

گردیده بود از ضرب سیلی تار می بخشد

رضا رسول زاده


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/9 توسط سلام |

این شبا که فصل سبز ، استجابت دعائه

قدر بدون که اینجا جای ، نزول فرشته هائه

نیگا کن ببین درای ، آسمون روی تو بازه

لحظة آبی پرواز ، موسم راز و نیازه

توی این آسمون نور ، حالا هستی یه ستاره

درد دل کن با حبیبت ، از صمیم دل دوباره

بگو ای خدای دلها ، مهربون هر دو عالم

ممنونم که بین خوبات ، دوباره تو دادی راهم

تویی که بنده نوازی ، به بدیم نیگا نکردی

تک و تنها من و بین ، تاریکی رها نکردی

شعر مناجات با حضرت اله

تا بشم یه چشمه نور ، تا صدات کنم خدایا

دستای من و گرفتی ، تو من و آوردی اینجا

حرف آخر من اینه ، قسمت میدم به ارباب

غرق دریای گناهم ، جون زینب من و دریاب

عنایت کن که بگیرم ، این شبا نور خدایی

دستم و بگیر دوباره ، تا بشم کرب و بلایی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/9 توسط سلام |

دیدی آخر حب دنیا دست و پایم را گرفت

رفته رفته دل ربود از من  خدایم را گرفت

چشمه ی اشکم نمی جوشد چرا علت زچیست

من چه کردم که خدا حال بکایم را گرفت

من به دنبال اجابت ها که نه اما چرا

لذت گوشه نشینی و دعایم را گرفت

بازی دنیاست اگر بی درد و غم بار آمدم

و چه بد شد این دل درد آشنایم را گرفت

روزگاری آرزوی من شهادت بود و بس

بعد آن دوران ، زمان، حال و هوایم را گرفت

در میان قلب خود هر روز زائر می شدم

آه ، شیطان رخنه کرد و کربلایم را گرفت

من بدی کردم ، زمین خوردم ، ولی ارباب بود

که میان روضه هایش دست هایم را گرفت

یاسر مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/9 توسط سلام |

ای مهربان ای دست‌گير      عذرم پذیر عذرم پذیر

از توبه گشتم ناگزیر          یا رب أجرنا یا مجیر

یا رب أجرنا یا مجیر

امشب که مهمان توام              عبد پریشان توام

محتاج احسان توام                  هستم زخجلت سربه زیر

یا رب أجرنا یا مجیر

یا کاشف‌الکرب آمدم                 یا قابل‌التوب آمدم

یا دائم اللطف آمدم                  این نیمه شب دستم بگیر

یا رب أجرنا یا مجیر

گر در گنه دیدی مرا          اما پسندیدی مرا

از بس که بخشیدی مرا        گشتم به کویت مستجیر

یا رب أجرنا یا مجیر

در بی‌وفایی شهره‌ام           از توبه هم بی‌بهره‌ام

مهمان زشت سفره‌ام           از لطف تو گشتم شهیر

یا رب أجرنا یا مجیر

یا رب ببین افسرده‌ام           پی به گناهم برده‌ام

از نفس، بازی خورده‌ام       من آمدم اما چه دیر

یا رب أجرنا یا مجیر

در کوی تو گشتم مقیم         یا غافرالذنب‌العظیم

امشب به اولاد کریم           این‌بار هم نادیده گیر

یا رب أجرنا یا مجیر

تا کربلا شد موطنم            احرام مشکی بر تنم

در نار هم ناله زنم            أنت الحسین نعم‌الامیر

یا رب أجرنا یا مجیر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/9 توسط سلام |

ما دل نبسته‌ایم به اوضاع کار خویش

دل خوش نکرده‌ایم به این کوله‌بار خویش

باید خدا به داد دل بی‌کسم رسد

شیطان کند وگرنه دلم را شکار خویش

رخت و لباس پاره نشان گدایی است

ما را کریم رد نکند از جوار خویش

سوگند خورده است که بخشیده می‌شویم

پس آمده است با همه‌ی اعتبار خویش

او قول داده است که ما را نمی‌زند

خوبان نمی‌زنند به زیر قرار خویش

با ذره‌پروری به چه جایی رسیده‌ایم

ما را نشانده‌اند کریمان کنار خویش

پروانه‌ایم و دور علی‌وار می‌زنیم

خارج نمی‌شود دل ما از مدار خویش

فردای حشر فاطمه دنبال کار ماست

کار تمام خلق می‌افتد به یار خویش

تا بشنویم نام حسین گریه می‌کنیم

یکباره می‌دهیم ز دست اختیار خویش

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/9 توسط سلام |

اگر بناست رحمتِ کسی به ما کمک کند

خدا کند که زودتر خود خدا کمک کند

ضیافت کریم‌ها که بی‌گدا نمی‌‌‌شود

کرم کن و بگو کسی به این گدا کمک کند

من اشتباه کرده‌ام ولی مرا رها مکن

به جز تو کیست که به این بی سر و پا کمک کند

گناه کردنم به آبروی من لگد زده

به این بدون آبرو، کسی چرا کمک کند؟

اگر هوار می‌زنم اگر که جار می‌زنم

میان راه مانده‌ام، یکی مرا کمک کند

نگو که تحبس‌الدعا شدم، نگو رها شدم،

بگو چه حربه‌ای به من به جز دعا کمک کند

برای من که قبح ذلت و گناه ریخته

حیاست بهترین دوا به من حیا کمک کند

بیا مرا درست کن، بیا ضرر نمی‌کنی!

نمی‌شود خدا همه‌ش به خوب‌ها کمک کند

به هر کجا که می‌روم ضمانتم نمی‌کند

به طوس می‌روم مگر امام رضا کمک کند

اگر که خورده کار من گره، گره گشا که هست

به عاشقان رقیه ی گره گشا کمک کند

چقر تا دم سحر، سر بریده‌ی پدر

به دختر سه ساله روی نیزه‌ها کمک کند

ز ناقه زجر لعنتی مرا ز مو بلند کرد

به دختر تو عمه زیر چکمه‌ها کمک کند


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/9 توسط سلام |

همین که از لب ما آه آه می افتد

طبیب زودتر از ما به راه می افتد

دو روز رفتم و با پای خویش برگشتم

همیشه کار گدایان به شاه می افتد

کریم بودن و بخشیدنت به جای خودش

بگو کی از سرِ ما این گناه می افتد

به ما نگاه بینداز که چشم سلطان هم

گهی به روی غلام سیاه می افتد

هر آن کسی که بدون علی صدا کند

اگر ز چاله در آید به چاه می افتد

در این بساط که دریا به قطره محتاج است

نیاز کوه گناهی به کاه می افتد

فدای شاه غریبی که لحظه آخر

به نیزه تکیه زند و بی سپاه می افتد

فدای شاه غریبی که راس پر خونش

به پای دخترکی بی پناه می افتد

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/9 توسط سلام |

درآسمونا واشد نسيمي وزيده ازعرش

گمونم صداي وحي انگاري رسيده ازعرش

آي گنهكارا بيائيد درخونم بازه بازه

هركسي كه ازدرمن نااميد شد اون ميبازه

من كه هرروزمن كه هرشب گناهاتو ميپوشونم

شرم ازگناه وامشب ازتوي چشات ميخونم

من كه باشما روراستم پس چرادوروئي كرديد

ياهمش تهمت وغيبت يا همش عيبجويي كرديد

گريه كن گنات بريزه مثل برگاي خزوني

گريه كن بازم بتوني من وازدلت بخوني

من خداي عرش وفرش ودريا وخاك كويرم

يه قدم جلو بزاري دستت وخودم ميگيرم


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/9 توسط سلام |

سينه ام خسته آه است الهي العغو

حاصلم بارگناه است الهي العغو

خجلت وشرمم ازآنست كه باموي سپيد

نامه ام جمله سياه است الهي العغو

واي ازآنروز كه هر عضوتنم برگنهي

درحضور توگواه است الهي العغو

پشتم ازبارگنه خم شده وبازمرا

به عطاي تو نگاه است الهي العغو

بارم ازاول ره بوده گنه روي گنه

واي من آخر راه است الهي العغو

آنچه آورده ام امشب به در خانه ي تو

گريه وناله وآه است الهي العغو

گنه ازكوه فزون است وتوانايي من

كمتر ازيك پركاه است الهي العغو

گر مجسم كني انبوه گناهانم را

همچنان فوج سپاه است الهي العغو

بارسنگين وفضا تيره ز دود گنهم

پيش رويم همه چاه است الهي العغو

يأس بردل ندهد راه ونگردد نوميد

آنكه راچون تو اله است الهي العغو

با همه جرم وخطا روز جزا ميثم را

به عطاي تو نگاه است الهي العفو


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/9 توسط سلام |

خوشا دردی که درمانش توباشی

خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار توبیند

خوشا مُلکی که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش توگردی

خوشا جانی که جانانش تو باشی

خوشی وخرمی وکامرانی

کسی دارد که خواهانش تو باشی

همه اندوه وحسرت باشد ای دوست

درآن خانه که مهمانش توباشی

چه خوش باشد دل امیدواری

که امید دل وجانش تو باشی

گل وگلزار خوش آید کسی را

که گلزار وگلستانش توباشی

مشو پنهان ازآن عاشق که پیوست

همه پیدا وبنهانش توباشی

مپرس ازکفر وایمان بیدلی را

که هم کفر وهم ایمانش توباشی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/9 توسط سلام |

توبه از جرم وخطا،حال سحر مي خواهد

خلوت نيمه ي شب اشك بصر مي خواهد

وادي طور همين هيئت هر هفته ي ماست

ديدن نور خدا اهل نظر مي خواهد

سختي گردنه ي عشق زمينت نزند

راه پر پيچ وخمش مرد سفر مي خواهد

صرف اين سينه زدن ها به مقامي نرسيم

محرم راز شدن ديده ي تر مي خواهد

جهت بخشش هر سينه زني حضرت حق

محشر از مادر سادات نظر مي خواهد

عمل زينب كبري به همه ثابت كرد

سر شكستن ز غم دوست جگر مي خواهد

سر عباس به ني پند ظريفي دارد

غير خورشيد،سماوات قمر مي خواهد


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/31 توسط سلام |

رویم نمیشود که بگویم مرا ببخش

با این همه گناه ولیکن خدا ببخش

شاید دلت گرفته ازاین توبه های سست

اینبار چندمین ولی آخر بیا ببخش

ای مهربان عرش نشین ای همیشه خوب

این بنده ی به خاکِ غم افتاده را ببخش

شاید چنان بدم که نمیخواهی ای عزیز!

از جرمهام بگذری ، اما چرا؟ببخش

حالا تو هستی و من و تصمیم آخرت

یا غرق کن درون عذابم...ویا ببخش

کوه گناه خالص و خوبی همه ریا

رویم نمیشود که بگویم مرا ببخش

علي اصغر ذاكري


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/31 توسط سلام |

با سنگ هر گناه پرم را شكسته ام

آه اي خدا ، خودم كمرم را شكسته ام

نه راه پيش مانده برايم نه راه پس

پلهاي امن پشت سرم را شكسته ام

من دانه دانه اشك خودم را فروختم

نرخ طلايي گهرم را شكسته ام

ديگر مرا نشان خودم هم نمي دهند

آيينه هاي دور و برم را شكسته ام

دنيا شكست خورده تر از من نديده است

حالا به سنگ خورده ، سرم را شكسته ام

آرام كن مرا و در آغوش خود بگير

حالا كه بغض شعله ورم را شكسته ام

راهم بده به باغهاي شجرهاي طيبه

من توبه كرده ام ، تبرم را شكسته ام

حالا ببين كه به غير از گدا شدن

در پيشگاه تو هنرم را شكسته ام


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/31 توسط سلام |

امان از آنکه گناهان من حساب کنند

دل مرا تهی از شور و التهاب کنند

امان از آنکه برای جزای معصیتم

فرشتگان عذاب خدا شتاب کنند

امان از آنکه به پیش نگاه سرد حسین

غلام و نوکر بی مایه اش عذاب کنند

کجا روم چه کنم گر به جرمِ ظلم وستم

مرا زخانه ی خیر النسا جواب کنند

خدا نیاورد آن لحظه را که در آتش

مرا کنار عدوی علی عقاب کنند

چه هست صورت من لحظه ای که در محشر

به پیش خلق رُخم خالی از نقاب کنند

به روز حشر پی زینب علی هستم

خدا کند که مرا کلب او خطاب کنند

شاعر: مجيد خضرايي


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون