X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار ولادت امام باقر (ع)
اشعار ولادت امام باقر (ع)
اشعار و شعر ولادت حضرت امام محمد باقر ع,اشعار و شعر میلاد حضرت باقرالعلوم ع,اشعار و شعر ولادت باقر آل محمد ع,اشعار و شعر میلاد امام پنجم حضرت محمدبن علی ع,شعر میلاد امام محمد باقر,اشعار میلاد امام محمد باقر,اشعارمیلادامام محمدباقر,شعرمیلادامام محمدباقر
نوشته شده در تاريخ 1395/1/18 توسط سلام |

شعرمیلادحضرت باقر(ع)

قوام هستى محيط امكان

بلوغ خلقت شكوه ايمان

فروغ توحيد دليل سرمد

بيان وحدت لسان برهان

بهشت رحمت صفاى جنت

بهار طوبى جمال يزدان

امام باقر كه فيض وافر

دهد كلامش به علم و عرفان

كه را شناسد جهان تحقيق؟

كه برتر از او كشيده ايوان

بدست سبزش رياض دين را

نموده خرم چنان گلستان

بداده قولش كلام حق را

هزار تفسير هزار عنوان

پناه قرآن ز كفر و باطل

ز كفر و باطل پناه قرآن

ولادتش را عنايتى دان

به اهل تقوى به اهل ايمان

به شا د باش دل پيمبر

دلى نباشد كه نيست شادان

مرا ز شوق است نواى شادى

چنانكه بر شاخ هزار دستان

ترانه خيزد ز تار پودم

قصيده ريزم ز جوهر جان

به هر كه بينم چو ناى مطرب

بود خوش آوا بود عزاخوان

مواليان را بشارت اين روز

معاندان را عذاب نيران

به يمن ميلاد و زاد روزش

نواى شادى رسد به كيوان

به مدح پنجم ولى مطلق

من اين قصيدت برم به پايان

جوادحیدری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1395/1/18 توسط سلام |

شعرمیلادامام باقر(ع)

باید به فکر قافیه های جدید بود

در شهر غمزده به هوای امید بود

باید به مثنوی پر و بال عقاب داد

شوری برای خلقت یک انقلاب داد

باید تلنگری به تکاپوی سینه زد

با بیت های شعر پلی تا مدینه زد

باید سراغ زمزمه ای عاشقانه رفت

در جستجوی شوق به هر بی کرانه رفت

باید برای فصل رجب واژه آفرید

شاید هوای وصل و طرب سوژه ای جدید

ماهی که مات روشنی اش میشود نجوم

راهی به سمت یا علی از باقرالعلوم

نفسی که شد نَفَس نَفَسش بی حد و عدد

با دیدن هلال رجب یا علی مدد

پای رجب رسیده به شهر نوشته ها

گل شد تمام گفته و گل شد شنفته ها

تسبیح عاشقیِّ دل شاد یا علیست

سُبّوح حمد حضرت سجّاد یا علیست

نور مبین ذات خدا در زمین ببین

آمد اصول دین پسر زین العابدین

باقر بقای علم لدنِّیِ مصطفاست

باقر بنای نام علی با همان صفاست

باقر شکوه عاشقیُّ و عشق خالق است

دار و ندار سینه ی پرشور صادق است

باقر نمای تشنگی و نای زندگی ست

اوج غم و عروج تولّا و بندگی ست

پرورده ی نیایش شبهای نافله

همبازی سه ساله ی همپای قافله

یادآور حماسه ی عباس در نبرد

تیرش جواب طعنه شد و قلب فتنه سرد

شرحی برای درک معانیِّ فاطمه

راهی به سوی ربُّ و مبانیِّ زمزمه

حُبّش کلید برتری محشریِ ماست

نامش زمینه ی نفس حیدری ماست

ای شاهد شهادت گلهای آفتاب

اشک دو چشم کودکی ات مات مشک آب

یادت نمی رود سفر پای نیزه ها

دیدار قتلگاه و وداع با جنازه ها

برگ گل و فشار غل و طعنه و عذاب

بزم می و جفای نی و مجلس شراب

تو روضه های آه رباب و سکینه ای

یک کربلا عذاب و عطش در مدینه ای

آن روز شعله آمد و سوزاند خیمه گاه

امروز مانده قبر تو بی شمع و بارگاه

اصلاً سقیفه آمده همواره لج کند

محتاج شیعه را به دعای فرج کند

آقا بیا که آمدنت آرزوی ماست

عمریست بغض دوری تو درگلوی ماست

حسین ایمانی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/23 توسط سلام |
شعر میلاد حضرت باقر العلوم (ع)

حرفی نزن از تشنگی دریا رسیده

از بی پناهی ها مگو مأوی رسیده

پیغمبر آمد خیر نازل شد از آن پس

فیض مدام از عالم بالا رسبده

فرخنده فیضِ فرخ و فرزانه ای که

آوازه اش تا سدره و طوبی رسیده

آن مدعی کز نسل احمد حرف می زد

حالا ببیند چارمین آقا رسیده

این چارمین حیدر نصب این پنجمین دُر

از کوثر پر گوهر زهرا رسیده

داعیه داری که به علمش ناز می کرد

کارش به شاگردی این آقا رسیده

با " کعب الاحبار" و "هریره" دین نمی ماند

با " قال باقر" شیعه تا اینجا رسیده

لطفش همیشه شامل حال گداهاست

از لطف و از آقایی اش بر ما رسیده

یا باقر العلم النبیّین یا محمّد

فرقی نداری در حقیقت با محمّد

دریای علمت تا ابد ساری و جاری

تو مثل زهرا کوثری، دنباله داری

در جهل تاریک و خزان معرفت ها

با یک بغل نور آمدی، گرم و بهاری

مثل پیمبر دست مردم را گرفتی

با تو سر راه آمده عبد فراری

وقتی تو آقای منی، در خانه ی تو

با آبروتر از گدایی هست کاری؟

از تو نوشتم دفترم شد آسمانی

یک آسمان لبریزِ حس بی قراری

از تو نوشتم یادم آمد که غریبی

افتاد از دستم قلم در یک کناری

یک دست روی سینه و دست دگر را

در پنجره های ضریحی که نداری...

از حال و روزت در بقیع آتش گرفتم

نه سایبانی، نه چراغی، نه مزاری...

داود رحيمي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/23 توسط سلام |
شعر ولادت حضرت باقر العلوم (ع)

مهر تو خار نخل هایم را رطب کرد

ما را گدای اول ماه رجب کرد

آقای من مهر تو را واجب نوشتند

یعنی تو را بر غیر تو غالب نوشتند

سال هزار و سیصد و اندی گدایی است

روزی ماها از همین چندی گدایی است

من چهارده قرن دنبال شمایم

مال خودم هم نیستم مال شمایم

ماه رجب تا که به تو آغوش وا کرد

با آبرو شد، خویش را ماه خدا کرد

تو موسی دریا علم بی کرانی

تو آسمان در زمین، فوق زمانی

نام تو را همواره با مد می نویسم

تا می نویسم یا محمد می نویسم

ای گریه ی سجاده های نیمه شب ها

اذن دخول اول ماه رجب ها

ای سالها شهر خدا دنبال نورت

ای که برای مقدمت قبل از ظهورت...

...عرش الهی احترامش را فرستاد

پیغمبر اکرم سلامش را فرستاد

فرمود پیغمبر بزرگ عالمینم

آری حسین از من و من نیز از حسینم

آن کس که دارای تمام حُسن من بود

آنکس حسن بود و حسن بود و حسن بود

حالا حسین و مجتبی وصلت گزیدند

با وصلتِ باهم محمد آفریدند

تو مادری داری که مثلش هیچ زن نیست

مانند او حتی در اولاد حسن نیست

او همره بابای تو کرب و بلائی ست

در عهد تو در منصب خیر النسائی ست

در هر زمان مشغول تبلیغ خدایی

با درد هم ترویج یاد هل اتایی

شب می کنی تا سیدی مولا بگویی

تب می کنی تا ذکر یا زهرا بگویی

آنچه که زهرا مادرت دارد تو داری

روز قیامت هم تو صاحب اختیاری

تو مثل رأس جد خود اعجاز کردی

بابی زحکمت بر نصاری باز کردی

قربان اعجاز تو ای فرزند زهرا

آخر مسلمان تو شد پیر نصارا

تو آبرو بخشی به ما ای آبرو دار

حاجت روامان کن که هستیم آرزودار

نابودی وهابیت امید شیعه است

روز سقوط کفر تنها عید شیعه است

باید که بر این آرزوی خود بنازیم

بهر تو و اجداد تو مرقد بسازیم

همراه بابایت چهل سال و پس از آن

بودی به یاد گودی گودال گریان

تا زنده بودی آب دیدی گریه کردی

تا کودکی بی تاب دیدی گریه کردی

تو روضه خوان روضه ویرانه هستی

تو داغدار عمه دردانه هستی

تو علم خود را از همه گودال داری

تو تا ابد بر خیزران اشکال داری

جواد حیدری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/23 توسط سلام |
شعر ولادت امام باقر العلوم (ع)

عشق آمد و مقابل من دفتری گشود

مرغ دلم بهانه گرفت و پری گشود

بال و پری زدم به بلندای آسمان

از لطف خود خدای کریمان دری گشود

احرام سرخ بر تن من بود و ناگهان

دیدم که روبروم در اخضری گشود

در آن طرف تمامی عالم بهشت بود

یک لحظه نور پرده زیباتری گشود

بر روی دیدگان پر از التماس من

باری تعال چهره یک سروری گشود

به به چه سروری که ملک مست بوی او

جمعی ز انبیاء همه مبهوت روی او

نامش محمد و به لقب باقر العلوم

عالم ترین رجال عرب باقر العلوم

در روز اولش که قدم در جهان گذاشت

باعث شده به فخر رجب باقر العلوم

تا اینکه می برم به زبان نام اطهرش

شیرین شود دهان چو رطب باقر العلوم

تابنده تر ز او نبود کس میان روز

زیباترین ستاره شب باقر العلوم

روح عبادت از پدرش زین العابدین

از عم خود گرفته ادب باقرالعلوم

جابر کمی ز علم شما ارث برده است

یک قطره ای ز آب دهان تو خورده است

قامت قیامت و رختان محشری بود

زور میان بازویتان حیدری بود

احساستان ز برگ گلی هم لطیف تر

احسان و لطفتان به خدا مادری بود

داروی دردهای بشر خاک پایتان

آب دهان اطهرتان کوثری بود

دوم محمدی و علی عاشقت شده

جانم فدای نام تو پیغمبری بود

ایمان و زهد و عبادت به یک طرف

علم خدای ات طرف دیگری بود

باشی حسینی و حسنی باقرالعلوم

خوانم فقط تو عشق منی باقرالعلوم

مولا نفس زدی و دو عالم درست شد

از آن گل وجود تو آدم درست شد

بس که شما میان منا ناله کرده ای

از گریه تو چشمه زمزم درست شد

از تار و پود و رشته شال عزایتان

بالای هر حسینیه پرچم درست شد

در ماجرای پر غم وادی کربلا

اشکت چکید و قطره شبنم درست شد

بانی روضه های عطش با حمایتت

سینه زنی ماه محرم درست شد

هرکس که روضه ای ز شما گوش می کند

یک جرعه می ز دست شما نوش می کند

آقا عنایتی بده بر سینه ناله را

پر کن ز داغ کرببلا این پیاله را

ای باغبان ساقه شکسته به ما بگو

داری به باغ سینه غم چند لاله را

یا حضرت غریب بمیرم برای تو

طی کرده ای چگونه تو این چند ساله را؟

دیدی که راس جد غریبت به نیزه شد

دیدی به چشم خود شب غسل سه ساله را

دارم به سر زیارت قبر بقیع تان

امضا بزن به دست خودت این قباله را

یا رب تو دیده را ز غمش پر ز آب کن

مارا غلام حضرت باقر حساب کن

میلاد یعقوبی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/23 توسط سلام |
شعر ولادت امام محمد باقر (ع)

نوری آمد وجود من گم شد

چشم من باز پر تلاطم شد

شرشر اشک روی گونه ی من

شد سرازیر و قدر یک خم شد

گریه از شوق چه صفا دارد

شب میلاد نور پنجم شد

اشک اذن دخول ما بود و

در که وا شد دمِ تبسم شد

محرم اهل بیت اگر شده ایم

همه از یک دعای خانم شد

شکر، یا فاطمه و یا فاطر

شکر، هستم غلام تو باقر

در رحمت دوباره وا شده است

میزبان دلم خدا شده است

بار دیگر میان بیت وحی

آیه ی نور رو نما شده است

سجده ام را کسی نماند که ندید

سِرّ توحید بر ملا شده است

دسته های فرشته می بینم

در مدینه برو بیا شده است

پشت یک خانه ای شلوغ شده

خبری بین کوچه ها شده است

رنگ پنجم به روی بوم آمد

حضرت باقر العلوم آمد

نذر چشمان تو جوانی من

به فدای تو زندگانی من

زیر پایت بگو که سر بزند

هر کسی خواست از نشانی من

عرض تعظیم پیش قد تو شد

علت قامت کمانی من

من ندارم که هیچ چیز از خود

همه از توست هستِ فانی من

هست " آقا مرا دعایم کن "

از دعاهای آسمانی من

در هوای شما نفس زده ام

غصه ها را ز سینه پس زده ام

تو همان چشمه سار عرفانی

فصل سبز بهار عرفانی

در مقام رفیع اخلاقی

جلوه گاه مدار عرفانی

ای سر آمد به علم و دانش ها

سخنت پر ز بار عرفانی

چه احادیث که به جا مانده

از تو آموزگار عرفانی

قبل تو این چنین ظهور نبود

در میان تبار عرفانی

جایگاه علوم و دانش تو

شاهکاری به آفرینش تو

می شود سائل درت باشم

زائر کوی مادرت باشم

می شود در هوای خاکی تو

پر زنم من کبوترت باشم

می شود در بقیع، غربت محض

سر قبر منورت باشم

یاد آن خاطرات کودکی ات

روضه خوان در برابرت باشم

یاد طفلی دو ساله بودن تو

و اسیری خواهرت باشم

معجر عمه های تو بردند

و شما را چقدر آزردند

رضا رسول زاده


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/23 توسط سلام |
شعر میلاد امام باقرالعلوم (ع)

یک سبد یاس در بغل دارم

آسمانی پر از غزل دارم

بی خودی شاعرم نکردی که

به سرم شور لم یزل دارم

بار دیگر گرفت دستم را

طبع شعری که از ازل دارم

غزل از جنس لیلی و مجنون

مثنوی های بي مثل دارم

مطلع هر قصیده ام اين شد

دلبری ناب و بی بدل دارم

من و قربانی مرام تو؟

دم "أحلی من العسل" دارم

من بر آنم که قید غم بزنم

و برای شما قلم بزنم

مَثَل صبح صادقی آقا

روشنی مشارقی آقا

مددی یا محمد بن علی

ولی الله لایقی آقا

با کلامت مرا مسلمان کن

که تو قرآن ناطقی آقا

"جابر" از محضرت تلمذ کرد

تو بزرگ نوابغی آقا

تو که خلق "زراره" ها کردی

گردن من که خالقی آقا

تو خودت شاهدی که میخوانم

روز و شب "لاأفارق" ی آقا

عالِمُ السِرِّ فِی النّجُومی تو

سَیِّدی باقرالعلومی تو

ما مقلد تو مقتدای ما

ما مصفا تویی صفای ما

همه هستی ما برای شما

نوکری شما برای ما

یا من أرجوه بحق "ماه" رجب

گره خورده به تو دعای ما

مادرت دختر کریم خدا

تو خودت حجت خدای ما

نفس تو حیات می بخشد

نوه ی شاه نینوای ما

تربتت گرچه خاکی است اما

درگهت باب التجای ما

تو خودت قول داده بودی که ...

پس چه شد إذن کربلای ما

نه فقط پیر شیعیان هستی

بلکه آقا تو روضه خوان هستی

کربلا کرب و البلا دیدی

غم و اندوه بچه ها دیدی

سوی گودال رفتی آقاجان

و "ذبیح من القفا" دیدی

کربلا غصه ها عذابت داد

خواهری زیر دست و پا دیدی

روی نی راس سیدالشهدا

روی نی گیسوی رها دیدی

کوچه پس کوچه های کوفه وشام

عده ای در برو و بیا دیدی

تا میان خرابه هم رفتی

گریه های رقیه را دیدی

بی گمان ذره ذره جان دادی

سر و تشت و پیاله تا دیدی

خاطراتی به سینه ات باقی ست

گریه هایت ز غربت  ساقی ست

علیرضا خاکساری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/23 توسط سلام |
شعر میلاد امام محمد باقر (ع)

خشکی ام رفت و وصل دریا شد

سردی ام رفت و فصل گرما شد

فارغم از خودم خدا را شکر

آسمانی شدم خدا را شکر

آمدی و دلم نجات گرفت

باز هم مرده ای حیات گرفت

ای حیات مجدّد دنیا

دومین یا محمّد دنیا

یا من ارجوی آستان لبم

پنجمین رکعت نماز شبم

ای که تنها خدا شناخت تو را

مثل بیت الحرام ساخت تو را

قافیه های بیت ما تنگ است

در مقامت کُمیت هم لنگ است

ای نسیم پر از بهار حسین

حسنی زاده تبار حسین

قبله مردم مدینه تویی

حسن دوم مدینه تویی

ای ظهور پیمبر اکرم

حاصل وصلت دعا و کرم

مادرت دختر کریم خدا

پدرت حضرت کلیم خدا

وسط هفته ها برای منی

التماس سه شنبه های منی

سر شب فکر نور تو بودم

فکر شب های طور تو بودم

خواب سجادهٔ تو را دیدم

صبح دیدم کنار خورشیدم

ای نماز پر از قنوت حسن

حاصل چلهٔ سکوت حسن

تو تولای دفترم هستی

قسم نون والقلم هستی

تکیه بر بال جبرئیل زدی

مزرعه داشتی و بیل زدی

بهترین میوهٔ تو ایمان بود

گندم کال تو پر از نان بود

بی تو این حوزه ها کمال نداشت

میوه ای غیر سیب کال نداشت

وقت آن است اجتهاد کنی

بی سوادیم را سواد کنی

وقت آن است منبری بزنی

حرف یک حرف بهتری بزنی

عِلم را باز هم شکاف دهی

در کلاست مرا طواف دهی

اگر علم تو را حساب کنند

زندگی تو را کتاب کنند

علم و اخلاق می شود با هم

آدمی می کند بنی آدم

پر جبریل زیر پای تو بود

گردن آویز بچه های تو بود

میوهٔ بهتر از رطب سیب است

باعث التیام تب سیب است

فاطمه سیب جنت الاعلاست

پس شفای تب تو یا زهراست

چه کسی گفته بی مزاری تو

یا چراغ حرم نداری تو

قبر تو بارگاه توحید است

شمع بالاسر تو خورشید است

چه کسی گفته سایبانت نیست

صحن در صحن آسمانت نیست

عرش که آسمان نمی خواهد

نور که سایبان نمی خواهد

تو خودت سایبان دنیایی

بهترین آسمان دنیایی

مردی از خانوادهٔ خورشید

امتدادِ غمِ امامِ شهید

انعکاس صدای عاشوراست

روضه های غروب های مناست

مرد سجاده، مرد نافله ها

مرد شب زنده دار قافله ها

مردی از جنس آیه تطهیر

خستگی های بردن زنجیر

هم سفر با ستارهٔ غم هاست

«کربلا زاده ی» محرّم هاست

هم نژاد امام بی کفنان

دومین مرد کاروان زنان

راه طی کردهٔ بیابان ها

قدم زخمی مغیلان ها

یاد خون طپندهٔ گودال

خنده های زنندهٔ گودال

زخم بال و پر کبوترها

پا به پای اسارت سرها

بغض غمگین عصر عاشورا

گریه پشت پای معجرها

غیرت دست بسته محمل

شاهد التماس دخترها

کوچه کوچه؛ گذر گذر، همه جا

هم رکاب صدای حنجرها

برگ سبزی ست با نشانهٔ سرخ

کودک زیر تازیانهٔ سرخ

طفل رفته، خمیده برگشته

باغ گل رفته، چیده برگشته

آفتاب کمی غروب شده ست

گل یاس بنفشه کوب شده ست

آشنای صدای سلسله هاست

سوزش ناگهان آبله هاست

او که آیینهٔ محرّم بود

گریه هایش به رنگ ماتم بود

از ستاره گرفته تا شبنم

از بنفشه گرفته تا مریم

همه محو صدای او هستند

پای مرثیه های او هستند

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/8 توسط سلام |

شعر ولادت امام باقر (ع)

وقت عشق است چشم تر بدهيد
شمع ها مژده ي سحر بدهيد

كار دل گير يك نگاه شماست
بر مناجات من اثر بدهيد

از شلوغي شهر بيزارم
كوچه ها فرصت گذر بدهيد

دوست دارم به اوجتان بپرم
بي قرارم كه بال و پر بدهيد

مي نشينم كنار در بي تاب
تا به پاهاي من خبر بدهيد

راه باز و مسير بي خطر است
توشه بردار موقع سفر است

سفري تا ديار دلبرها
تا زمين بهشت پرورها

سفري تا نهايت مستي
در طواف حريم ساغرها

آسماني ترين شديم اينجا
پا به پاي پر كبوترها

خانه ها را ببين همه از دم
شاخه ي ياس روي سر درها

اين مدينه است شهر پاك و زلال
چشمه سار تمام كوثرها

اين مدينه است مركزيت نور است
تربت قبر چهار حجت نور است

يك زيارت كنار ابر بهار
يك بقيع است و زائران بسيار

بالهاي فرشته ها فرش است
قدري آهسته تر قدم بردار

يك قدم بيشتر نمانده ولي
به در بسته خورده ايم انگار

از همين جا دخيل مي بنديم
پشت اين پنجره همين ديوار

مگر امشب شب ولادت نيست
شمع روشن كنيد دور مزار

ذات غيب خدا شده ظاهر
در جمال محمد باقر

آمدي اي امام پنجم ما
آمدي اي يگانه بي همتا

برفها آب شد زمين خنديد
از بهار تو اي گل زيبا

علم را آمدي كه بشكافي
مثل كشتي به سينه ي دريا

تا ابد آسمان آبي تو
مي زند سايه بر سر دنيا

تو در اين صفحه هاي خالي دل
نقش ها مي زني به رنگ خدا

جوهر بندگي است در قلمت
غير توحيد نيست در قلمت

اي به دوشت هميشه رايت علم
در بيان تو واقعيت علم

روي منبر كه درس مي دادي
زير دِيْن تو رفت نهضت علم

روز اول به اذن حضرت حق
شاهكار تو بوده خلقت علم

عقل ما قد نمي دهد هرگز
به مقام تو اي حقيقت علم

بي فروغ تو مي رود از دست
همه ي اعتبار دولت علم

تا كه نور كلام تو جاري است
گلشن دين هميشه گل كاري است

اي سرآغاز ناب ماه رجب
وي شروع كتاب ماه رجب

با غروب جمادي الثاني
سر زدي آفتاب ماه رجب

اشكهاي تو لحظه ي ميلاد
شده عطر و گلاب ماه رجب

عكسي از حسن كبريا هستي
جاي تو قلب قاب ماه رجب

يك مناجات بر لبم بنويس
در شب مستجاب ماه رجب

در هواي خدا رهايم كن
بيشتر با خود آشنايم كن

تو كه بر چشم خلق جا داري
نوري و جلوه ي خدا داري

شاخ شمشاد حضرت سجاد
ريشه در باغ هل أتي داري

ثمر نخل احمدي كه نسب
ز حسين و ز مجتبي داري

پسر سيد البكاء هستي
سرگذشتي پر از بلا داري

يادگاري ز لاله هاي عطش
بر دلت داغ كربلا داري

تو غروب سپيده را ديدي
عمه ي قد خميده را ديدي

همه جا گرد غصه پاشيدند
با سر تيغ و نيزه گل چيدند

دستهاي سياه بر سر تو
سنگهاي كبود باريدند

چشم هايي كه گريه مي كردند
سيلي و تازيانه مي ديدند

مردم كوچه ي يهودي ها
دور سرها مُدام رقصيدند

بي ابوالفضل كودكان يتيم
روي خشت خرابه خوابيدند

اين همه غم كه بر سرت آمد
كودكي تو را رقم مي زد

علي صالحي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/8 توسط سلام |

شعر ولادت امام محمد بن علي الباقر (ع)

شهر مدینه غرق شادى بود آنشب

اکنده از بانگ منادى بود آنشب

آنشب شفق ائینه دار لطف حق بود

چشم انتظار جلوه نص علق بود

آنشب قلم ، شمشیر خود را تیز میکرد

پیمانه اندیشه را لبریز میکرد

آنشب منادى داد عدل و داد میزد

بین زمین و آسمان فریاد میزد

کاى اهل عالم قلب عالم منجلى شد

نام محمد  زنده از نام على شد

ماه رجب را عزم جولان ساز گردید

یعنى گره از کار رجعت باز گردید

باید زمان ائینه دار راز گردد

درهاى رحمت بر رخ ما باز گردید

باید سحر شعر طلوع فجر خواند

بهر سپیده ، ایه هاى قدر خواند

اینک شکوه علم را تفسیر باید

کلک قضا را قدرت تحریر باید

الاله باید باده ، در پیمانه ریزد

گلواژه ها در مقدم جانانه ریزد

کامشب شب مرگ غم و وقت سرور است

هنگامه ازادى و میلاد نور است

جولان جشن پنجمین مولاست امشب

عید علوم کل ما فیهاست امشب

امشب شب پیدایش بحر العلوم است

اکنده از شور و شعف ، قلب عموم است

خورشید علم از شهر یثرب سر زد امشب

ارض و سما، فریاد شادى بر زد امشب

ماه جمادى عزم رفتن ساز کرده

دریاى هستى را سرا پا ناز کرده

ائینه دار نهضت فرداست امشب

میلاد پیک روز عاشوراست امشب

هنگامه شادى زین العابدین است

میلاد مسعود امام پنجمین است

آمد بدنیا آنکه نامش جاودانى است

روشنگر ائین و راه زندگانى است

آمد بدنیا مظهر یکتا پرستى

احیا گر دین خدا در ملک هستى

آمد بدنیا تشنه جام محمد(ص )

همفکر و هم ائین و هم نام محمد(ص )

از کوشش او دین حق پاینده گردد

از دانش او علم و دانش زنده گردد

احمد به وصفش با على تفسیر گوید

زهرا زیمن مقدمش تکبیر گوید


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/8 توسط سلام |

شعر ولادت باقر آل محمد (ص)

دلم پر مى ‏زند امشب براى حضرت باقر

كه گویم شرحى از وصف و ثناى حضرت باقر

ندیده دیده ى گیتى به علم و دانش و تقوا

كسى را برتر و اعلم به جاى حضرت باقر

ز بهر رفع حاجات و نیاز خویش گردیده

سلاطین جهان یكسر گداى حضرت باقر

زبان از وصف او لكن، قلم از مدح او عاجز

كه جز حق كس نمى ‏داند بهاى حضرت باقر

نزاید مادر گیتى ز بهر خدمت مردم

به جود و بخشش و لطف و سخاى حضرت باقر

به ذرات جهان یكسر بود او هادى و رهبر

كه جان عالمى گردد فداى حضرت باقر

برو كسب فضیلت كن چو مردان خدا اى دل

ز بحر دانش بى منتهاى حضرت باقر

اگر گردد شفیع ما بنزد خالق یكتا

بهر دردى شفا بخشد دعاى حضرت باقر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/8 توسط سلام |

شعر ولادت امام پنجم (ع)

امشب از هر سو دلم پر می‌کشد
جرعه جرعه جام می‌ سر می‌کشد
امشب این دل را چراغان کرده‌ام
عشق را در سینه مهمان کرده‌ام
جام‌ها را ارغوانی می‌کنم
پیرم اما نوجوانی می‌کنم
هیئتی در سینه بر پا کرده‌ام
نقل و اسپندی مهیا کرده‌ام
پرده‌های شادیِ سبز و سپید
یک به رنگ عشق و یک رنگ امید
امشب آنچه خواسته جانان کنم
پرده‌ها را بر دل آویزان کنم
روی هر یک نام دلبر حک کنم
این دلم را بینِ دل‌ها تک کنم
می‌کنم دعوت همه رگ‌های خود
جمع اعضایم ز سر تا پای خود
عقل و چشم و گوش و لب در انتظار
تا که آید عشقم از شهرِ بهار
لحظه‌ای روشن شد از سبزی نور
گشت این مهمانی‌ام غرقِ سرور
پرده‌ی سینه دمی آمد کنار
گفت عقلم، عاشقان! آمد نگار
گر چه دل بر رنگ سرخی مبتلاست
رنگ دل تعویض شد اکنون طلاست
سینه‌ام شد هیئتی دیوانه وار
ای خدا آمد نگاری تکسوار
قد او عالم کند یک دم اسیر
چشم او بر دشمنان باشد چو تیر
با نگاهش نور بر هر سو زند
با لبانش دم ز الا هو زند
برق دندان‌های او درّ صدف
بهر دیدارش خلائق صف به صف
زلف او با باد غوغا می‌کند
خنده‌اش صدها گره وا می‌کند
کاش می‌شد نوکرِ او می‌شدم
زائر آن چشم و ابرو می‌شدم
کاش می‌شد جیره‌ خوارش بودمی
لحظه‌ای را در کنارش بودمی
کاش می‌شد یک نگاهم می‌نمود
در برش یک دم پناهم می‌نمود
او که بر دل دلبر و تاجِ سر است
پاره‌‌ی قلب بتول و حیدر است
کیست او جز حضرتِ سلطانِ دل
حضرت باقر که شد مهمانِ دل


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/8 توسط سلام |

شعر ولادت حضرت باقر العلوم (ع)
بهار آمد هوا چون زلف یارم باز مشگین شد
زمین چون رویش از گلهاى رنگارنگ رنگین شد
نگارستان چینى شد زمین از نقش گوناگون 
چمن رشك ختن از یاسمن و زبوى نسرین شد
دل آشفته شد محو گلى از گلشن طاها 
اسیر سنبلى از بوستان آل یاسین شد
چگویم از گل رویش ؟ مپرس از سنبل مویش 
ز فیض لعل دلجویش مذاق دهر شیرین شد
كرا نیرو كه با آن آفتاب رو زند پهلو 
كه در چوگان حسنش قرص خورد چون گوى زرین شد
بمیزان تعادل با گل رویش چه باشد گل 
كه با آن خرمن سنبل كم از یكخوشه پروین شد
جمال جانفزاى او ظهور غیب مكنون بود 
دو زلف مشكساى او حجاب عز و تمكین شد
هم از قصر جلال او بود عرش برین برجى 
هم از طور جمال او فروغى طور سینین شد
بباغ استقامت اولین سرو آن قد و قامت 
به میدان كرامت شهسوار ملك تكوین شد
شه ملك قدم ، مالك رقاب اكرم و اعظم 
مه انجم خدم ، بدر حقیقت ، نیر دین شد
سلیل پاك احمد، زیب و زین مسند سرمد 
ابو جعفر محمد، باقر علم نبیین شد
محیط علم ربانى ، مدار فیض سبحانى 
كه در ذات و معانى ثانى عقل نخستین شد
لسان الله ناطق و الدلیل البارع الفارق 
مشاكل از بیان دلستانش حل و تبیین شد
حقائق گو، دقائق جو، رقائق جو، شقائق بو 
سراج راه حق ، كز او رواج دین و آئین شد
درش چون سینه سینا برفعت گنبد سینا 
لبش جانبخش و روح افزا، دلش بنیاد حق بین شد
مرارتها چشید آن شاه خوبان از بنى مروان 
مگر آن تلخ كامى بهر زهر كین به تمرین شد
عجب نبود گر از آن اخگر سوزان سرا پا سوخت 
چه او را شاهد بزم حقیقت شمع بالین شد
براى یكه تاز عرصه میدان جانبازان 
ز جور كینه مروانیان اسب اجل زین شد


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/3 توسط سلام |

شعر ميلاد حضرت امام باقر (ع)

ای انس و جان محصّل دانش‌سرای تو

وی نُه سپهر گوشۀ دارالولای تو

پنجم وصی ختم رسل باقرالعلوم

کلّ علوم در نفس جان‌فزای تو

جابر شفا گرفت ز دست خدایی‌ات

جبریل فیض می‌برد از خاک پای تو

پیش از شب ولادت تو ختم‌الانبیا

از جان و دل سلام فرستد برای تو

می‌جوشد از کلام خوشت معجز مسیح

نبْوَد عجب به مُرده دهد جان دعای تو

نام تو، خلق و خوی تو، یکسر محمّد است

وجهِ خداست روی محمّد نمای تو

ما را چه زهره تا که ز مدح تو دم زنیم؟

گوید خدا برای رسولش ثنای تو

اهل سخن هنوز ز دلدادگان حق

دل می‌برند با سخنِ دلربای تو

با آنکه می‌برد دل ما را مدینه‌ات

پیوسته در بقیع دل ماست جای تو

باشد کجا به نزد تو قابل، درود ما؟

ای بر تو لحظه لحظه سلام خدای تو

قبرت خراب و قدر تو باشد بسی بلند

ای عرش کبریا حرم با صفای تو

ویرانۀ بقیع تو باشد بهشت ما

ای خازن بهشت گدای گدای تو

قبر تو در مدینه غریب است و روز و شب

باشد مدینۀ دل ما کربلای تو

دشنام خصم را که دهد با دعا جواب

غیر از تو، ای حلاوت جان در صدای تو

حاشا که حقِ یک سخنت را ادا کنم

گر صدهزار بار کنم جان فدای تو

چون نور آفتاب که تابیده بر زمین

پیچیده در سپهر معارف، ندای تو

ما ظرف کوچکیم و عنایات تو، بزرگ

ای وسعت جهان همه ظرف عطای تو!

تو در چار بحری و دریای هفت نور

نورند نور جمله تبار و نیای تو

طاق است طاق، مؤمن طاق تو در جهان

بوحمزه و هشام که آرد سوای تو؟

یاد آورم ز خاطرۀ چارسالگیت

از کربلا و کوفه و شامِ بلای تو

عالم سیاه در نظرت گشت همچو شب

وقتی کبود شد بدن عمه‌های تو

بزم یزید ریخت به هم، رنگ او پرید

وقتی بلند گشت صدای رسای تو

گفتی که حاجیان همه ده‌سال در منا

گیرند دور هم همه با هم عزای تو

ای پنجمین معلم عالم بگو، بگو

زهر هشام با چه گنه شد جزای تو؟

تقدیم توست سوز دل صبح و شام ما

در قلب ما بوَد غم بی‌انتهای تو

نفرین بر آن گروه که در روضة البقیع

نگذاشتند گریه کنم از برای تو

تا هست روح در تن و سوزش درون جان

«میثم» بوَد هماره قصیده سرای تو
غلامرضا سازگار


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/3 توسط سلام |

شعر ميلاد امام باقر (ع)

بیا به پای دل خود سفر کنیم امشب

ز کوچه های مدینه گذر کنیم امشب

خدا به زین عبادش عطیه ای بخشید

بیا تمام جهان را خبر کنیم امشب

بیا سلام و درود و تهیت خود را

نثار این پدر و این پسر کینم امشب

در آسمان ولا مهر و مه هم آغوشند

بیا نظاره شمس و قمر کنیم امشب

دگر به دیدن باغ بهشت حاجت نیست

اگر به باغ ولایت نظر کنیم امشب

برای این که بگیریم عیدی از زهرا

سزد ارادت خود بیشتر کنیم امشب

بپاس مقدم دریا شکاف علم و کمال

ز اشک شوق نثارش گهر کنیم امشب

شب ولادت او در مدینه جشنی نیست

بیا زغربت او دیده تر کنیم امشب

تمام فرصت ما وقف خدمت بر اوست

چه حاجت است که کار دگر کنیم امشب

اگر که چشمه ای از معرفت شود پیدا

نهال مهر ورا بارور کنیم امشب

کنار خرمنی از عشق او بیا بنشین

که فکر توشه راه سفر کنیم امشب

بگو به خلق (وفائی) ز جای برخیزد

لباس خدمت بر او به بر کنیم امشب

سيد هاشم وفايي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/3 توسط سلام |

شعر ميلاد حضرت باقرالعلوم (ع)

سرچشمه ی تمامی اندیشه های ناب

دانش پژوه مدرسه ی عشق بو تراب

اوصاف پاكتان چقدر بی نهایت است!

یك خط ز مدحتان شده موضوع صد كتاب

شك كرده ایم! اهل زمین باشی ای عزیز

ای جلوه ی جلال خدا در پس حجاب

امشب دوباره حضرت خورشید اهل بیت

از ماورای فاصله ها بر دلم بتاب

ما را دعا كنید همین لحظه از بهشت

آقا دعایتان همه دم هست مستجاب

این چهره ی سیاه مرا هم نگاه كن

شاید به یاد آوریم در صف حساب

من از پل صراط جزا با نگاهتان...

... مانند باد می گذرم تند و پر شتاب

ساعی ترین مدرس آداب زندگی

شیوا سخن، مفسر آیات بندگی

قله نشین دانش و دین، ای طلایه دار

كاوشگر رموز سماوات كردگار

تیغ كلام نغز شما در مناظره

پِی كرده است مركب دجال روزگار

هر كس كه خواست پیش شما قد علم كند

گشته میان معركه ی بحث تارومار

كوه بزرگ حادثه را بر زمین زدی

انگشت بر دهان شده این چرخ كجمدار

این چه تواضعی ست امام فرشته ها!

داری به پای خویش دو نعلین وصله دار

آقا شما كه واسطه ی فیض عالمید

حیف است مانده اید در این شهر بی بهار

ای كاش سمت كشور ما هم می آمدی

پس لا اقل به خانه ی قلبم قدم گذار

ای خضر مست میكده ی چشمه ی حیات

من تشنه ام‌‌ـ شبیه خودت ـ تشنه ی فرات

آموزگار مبحث جغرافیای دین

استاد فقه و خارج دانش سرای دین

دار و ندار زندگی ات را تو ریختی

تا آخرین دقایق عمرت به پای دین

از ابتدای كودكی ات خونجگر شدی

زخم زبان و طعنه شنیدی برای دین

با خشت خشت اشك نماز شب شما

مستحكم است تا به ابد پایه های دین

ای یادگار كرب و بلا، زیر كعب نی

سهمی عظیم داشته ای در بقای دین

دیدی سر بریده ی عباس را به نی

بر شانه ی كبود نهادی لوای دین

از نای زخم خورده تان می رسد به گوش

در مجلس یزید، صدای رسای دین

با اشك و آه، شعله به آیینه می زدی

عمری به یاد كرببلا سینه می زدی

وحيد قاسمي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/2 توسط سلام |

 شعر ولادت حضرت امام محمد بن علي باقر آل محمد (ع)

بر لب ساحلی که جا ماندم

شادم از اینکه که کشتی ام آمد

باید امشب به آسمان بروم

چون که ماه بهشتی ام آمد

باید این شهر را مناره کنیم

آسمان را پر از ستاره کنیم

یا من ارجو لکل خیر بیا

تا به سمت شما اشاره کنیم

خبر تازه اینکه کفر اینجا

توی این شهر می شود تقدیس

آن طرف عده ای فرشته نما

تازه دارند می شوند ابلیس

گرچه خون کرده اند بعضی ها

دل این ماه آسمانی را

ولی این ماه صاحبی دارد

که زمین می زند کسانی را

گرچه آغاز شعر امشب را

گله از دست ناکسان کردیم

بگذریم ماه، ماه علی است

به علی واگذارشان کردیم

روی بال فرشته های خدا

همصدا با دعای ماه رجب

بفرستید با ملائک عرش

صلواتی به وسعت امشب

شب میلادهایمان مثل

شب دلدادگی، شب وصل است

این بهاری که از خدا داریم

یک بهار چهارده فصل است

آری امشب که جشن می گیریم

شب میلاد فصل پنجم ماست

گل بریزید روی خاک بقیع

که بقیعش بهشت مردم ماست

اسمتان مثل اسم پیغمبر

در میان نوشته های خداست

نامتان هم همیشه در همه جا

ذکر خیر فرشته های خداست

چارمین میوه ی دل حیدر

چارمین نور چشمی مادر

جابر آورده پیش محضرتان

اشتیاق سلام پیغمبر

از پدر هیبت حسینی را

در رگ و خون و جان و تن دارید

از طریق سیادت مادر

سیرت و صورت حسن دارید

آب یعنی که روشنایی علم

علم یعنی که نور پاک شما

پس عصا را شما زدی بر آب

تا گذر کرد حضرت موسی

حرف حرف کلامتان آقا

روی دلها طبیب می ریزد

قوم جابر به شوق می آید

از درختی که سیب می ریزد

نامتان را به زیر لب می برد

که به آتش پرید ابراهیم

گوشه ای از شکوه نور شماست

ملکوتی که دید ابراهیم

بی ولای علی و مهر شما

فایده ای نمی کند ایمان

دین چه چیزی است جز ولای شما

یا چه چیزی است جز محبتتان

وقتی از کوچه ها عبور کنید

کوچه از شوق می شود دریا

بسکه در وصفتان به هم گفتند

اشبه الناس به رسول خدا

با سرشک شما شروع شده

خط سرخ غروب های منا

چشمتان گریه می کند هر شب

پای گودال عصر عاشورا

کربلا کربلا سفر کردید

از دل شام هم گذر کردید

ای مسافر چگونه این همه راه

با سر روی نیزه سر کردید؟

پیش رأس بریده در آن شب

با رقیه پدر پدر کردید

آه از آن ساعتی که گذشت

به رقیه، به سر نظر کردید

رحمان نوازي

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/2 توسط سلام |

شعر ولادت حضرت امام  باقر العلوم علیه السلام

 مواج می شویم و به دریا نمی رسیم

پرواز می شویم و به بالا نمی رسیم

این بالها شبیه وبالند، ابترند

وقتی به سیر عالم معنا نمی رسیم

این چشمهای خیس و تهی دست شاهدند

بی تو به جلوه زار تماشا نمی رسیم

تا بی کرانه های حضور خدائی ات

پر می کشیم روز و شب اما نمی رسیم

باشد اگر تمام جهان زیر پایمان

حتی به خاک پای تو آقا نمی رسیم

این حرف ها نشانه‌ی تقصیر فهم ماست

حیران شدن میان صفات تو سهم ماست

دنیا تو را چگونه بفهمد؟ چه باوری!

از مرز عقلهای زمینی فراتری

ای بی کرانه! لا یتناهی است وصف تو

آئینه‌ی صفات الهی است وصف تو

مبهوت جلوه های جلالت کمیت ها

کی می رسد به درک کمال تو بیت ها

ای باشکوه از تو سرودن سعادت است

این شعرها بهانه‌ی عرض ارادت است

هفت آسمان به درک حضورت نمی رسد

خورشید تا کرانه‌ی نورت نمی رسد

محراب را که عرصه‌ی معراج می کنی

جبریل هم به گرد عبورت نمی رسد

چشم مدينه مات سلوک دمادمت

بوي بهشت مي وزد از خاک مقدمت

محو خودت تمام سماوات می کنی

از بسکه عاشقانه مناجات می کنی

آقا کلیم طور تمنا شدیم و بعد

دلتنگ چشمهای مسیحا شدیم و بعد

مثل نسيم در به در کوچه ها شديم

با چهره‌ی محمدی ات آشنا شدیم

ای مظهر فضائل پیغمبر خدا

آئینه‌ی شمایل پیغمبر خدا

شايسته‌ی سلام و تحيّات احمدي

احيا کننده‌ی کلمات محمدي

نور علی و فاطمه در تار و پود توست

شور حسین و حلم حسن در وجود توست

قرآن همیشه آینه‌ی تو انیس توست

تفسیر بی کران معانی حدیث توست

قلبش هزار چشمه‌ی نور و معارف است

هر کس به آيه اي ز مقام تو عارف است

روشن ترین ادلّه‌ی علمی است سیره ات

وقتی که حجّتند به عالم عشیره ات

هر کس که تا حضور تو راهی نمی شود

علمش به جز زیان و تباهی نمی شود

هر قطره که به محضر دریا نمی رسد

سر چشمه‌ی علوم الهی نمی شود

بی بهره است از تو و انفاس قدسی ات

اندیشه ای که لا یتناهی نمی شود

جابر شدن زراره شدن با نگاه توست

آقای من اگر تو نخواهی نمی شود

کون و مکان اداره شود با اراده ات

عالم دخیل بسته به نعلین ساده ات

فردوس دل اسیر خیال تو می شود

آئینه محو حسن جمال تو می شود

دریاب با نگاه رحیمت دل مرا

وقتی که بی قرار وصال تو می شود

یک شب به آسمان قنوتت ببر مرا

تا بی کرانی ملکوتت ببر مرا

سائل کنار ساحل لطفت چگونه است

دستان با سخاوت دریا نمونه است

من را که مبتلای خودت می کنی بس است

اصلاً مرا گدای خودت می کنی بس است

قلب مرا ز بند تعلق رها و بعد

دلبسته‌ی خدای خودت می کنی بس است

در خلوت نماز شبت مثل فاطمه

شایسته‌ی دعای خودت می کنی بس است

شبهای جمعه سمت مدینه که می بری

دلتنگ کربلای خودت می کنی بس است

امشب برای ما دو سه خط از سفر بگو

از کاروان خسته و چشمان تر بگو

روزی که بادهای مخالف امان نداد

هفت آسمان به قافله ای سایه بان نداد

خورشید بود و سایه‌ی شوم غبارها

خورشید بود همسفر نیزه دارها

دیدی به روی نیزه سر آفتاب را

دیدی گلوی پرپر طفل رباب را

دیدی عمود با سر سقا چه کرده بود

تیر سه شعبه با دل مولا چه کرده بود

در موج خيز شیون و ناله دویده ای

تا شام پا به پای سه ساله دویده ای

گلزخمهاي سلسله يادت نمي رود

هرگز غروب قافله يادت نمي رود

هم ناله با صحیفه‌ی ماتم گریستی

یک عمر پا به پای محرم گریستی

 يوسف رحيمي


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون