X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار ولادت امام زمان (ع)
اشعار ولادت امام زمان (ع)
عیـد است ولـی عیـد قیـام بشریت,عیـداست ولـی عیـدقیـام بشریت,فرشتگان سما ائتلاف می كردند,فرشتگان سماائتلاف می كردند,امشب بهشت را به تماشا گذاشتند,امشب بهشت رابه تماشاگذاشتند,باز هم روح الامین دارد غزل می آورد,بازهم روح الامین داردغزل می آورد
نوشته شده در تاريخ 1394/3/11 توسط سلام |
شعر ولادت حضرت مهدی موعود (ع)

چقدر پرچــم سـبز چقــدر زيبـايي

چه احتزاز قشنگ پر از شكوفايي

چه اسم هاي لطيفي به رقص آمده اند

چه دلنشـين و صميمي ؛ چقدر رويايــي

دوباره اسـم تو را طـرح نو زديم ايـنجا

نوشته ايم به خط دعــا كه مي آيي

چقدر چشـم و چــراغ اميد روشـن شد

چقدر شهر من امشب شده تماشايي

دوباره شهر به نامت وضو گرفته ؛ بيا

بيــا كه تا نشـده باز شهر ، دنيــايي

دوباره آمــــدي از پشت ابـــــر پيش ما

چه پشت ابر چه اينجا ، هميشه آقايي

نفس به باغ پريشاني ام بزن امشب

نفس بزن كه تـــو بالاتر از مسيحايي


رحمان نوازنی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/11 توسط سلام |
شعر میلاد حضرت حجت ابن الحسن (ع)

دوست دارم به توّلای تو بنویسم عشق

آه خورشید به پهنای تو بنویسم عشق

دستْ خطم به قشنگی خط و خالت نیست

تا به زیبایی لب های تو بنویسم عشق

دوست دارم که شبی روی فرج نامه ی تان

با همه مردم دنیای تو بنویسم عشق

دَر و دیوار دلم پرُ شده از یا مهدی

چقدر از غم شب های تو بنویسم عشق

ذکر یابن الحسنی گفتم و رفتم سرداب

تا به یاد دلِ تنهای تو بنویسم عشق

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

بهتر این است فقط پای تو بنویسم عشق

شب شعر است به یادش قلمی بردارید

جای بیکار نشستن قدَمی بردارید

روی این بومِ پُر از عشق قَلمّو بکشید

چشم و خالی و لب و بینی و اَبرو بکشید

پَر طاووس ندارید اگر فرش کنید

زیر پایش صَفی از بال پَرستو بکشید

انبیاء کوچه ی سرداب ترافیک شده

یار در راه و در این فاصله جارو بکشید

می کشم بر رخ عالم خبر آمدنت

چه سحرگاه خوشی شد سَحر آمدنت

باز هم دست و دلِ شعر به کار افتاده

باز هم قرعه به نامِ دلِ زار افتاده

سحر نیمۀ شعبان خبری در راه است

شور در گردش این لیل و نهار افتاده

دست و پایم دمِ صبحی به خدا گُم شده است

مـهزیــارِ دل مـن یــادِ قــرار افتاده

جای یک عکس در این لحظۀ شیرین خالی ست

چـشــم نــرگس بـــه تمـاشای بهـار افـتاده

چه کسی باز تُرنجی به زلیخا داده

کـه نفـس هاش دوباره به شمار افتاده

یُوسفی لابُد از این کوچه گذر کرده که باز

ایـن همــه دسـت در این گوشــه کنار افتاده

سمت سرداب دویدیم به حاجت برسیم

پسر نــوح شویــم و بــه هـدایت برسیم

دسته ای مرغ سحر گریه برایت کردند

لبِ گهواره نشستند و صدایت کردند

دوشِ جبریل نشستی که به معراج روی

دو سه ساعت نشده سر به هـوایت کردند

تربت عشق به کام تو زدند و آن جا

آخــرین منتقمِ خـون خدایـت کردنـد

چشم عیسی که به چشمان قشنگت افتاد

همه ی عرش در آن لحظه دعایت کردند

تاب دوری تو را حضرت جبریل نداشت

پس بـه زور از بغلِ عرش جدایـت کردند

چقَدر بر پدر و مادر تو سخت گذشت

این دقایق که ز آغوش رهایت کردند

 

آمــده صاحب آدینه، خدایا شکـرت

رُخش افتاده در آیینه، خدایا شکـرت

شور می زد دلم از آمدن تو، امّا

زود آرام شد این سینه، خدایا شکرت

نقش بسته به لبِ حضرت زهرای بتول

باز هم خنده ی دیرینه، خدایا شکرت

عشق می خواست حکومت بکند در دل ها

جور شد دولت و کابینه، خدایا شکرت

چقدر خونِ جگر خورد دلم تا آمد

زهق الباطلِ هر کینه، خدایا شکرت

عمر قلبم به دعاگویی تان شد سِپری

بسته دستان دلم پینه، خدایا شکرت

اسم ما را بنویسید که رجعت بکنیم

قامتِ عشق ببندیم و قیامت بکنیم

مـاهیِ قــرمزم و تُنگ بلـورم سرداب

بیقرار توام و سنگ صبورم سرداب

هر شبی سیّدِ طاووس شدم از عشقت

چقدر خیس شد از اشکِ حضورم سرداب

بس که با عهد و وفا چله نشینی کردم

زخم برداشته، پهلوی غرورم سرداب

دلم از این همه دنیای پر آشوب گرفت

چـقدر منتظرِ صبح ظـهورم سرداب

اَینَ اَقمار مُنیره بـه لبم گُل کــرده

باز هم ندبه شد و من پُرِ شورم سرداب

عرق شرم از این درد که حتی یک بار

به رَه عشق نیفتاده عبورم سرداب

چقدر ریسه کشیدیم در این شهر شلوغ

انتظار دلمان حیف دروغ است دروغ

نجمه پورملکی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/11 توسط سلام |
شعر ولادت حضرت حجت ابن الحسن (ع)

گویید بر خلق جهان عالم سرا پا ناز شد

در رتبه و قدر و شرف از هر جهت ممتاز شد

شد ماه شعبان جلوه گر درهای ر حمت باز شد

وز رحمت حق بهر ما افشا هزاران راز شد

آهنگ مرگ ظلمت و دیو سیاهی ساز شد

مرغ دل دلدادگان اماده پرواز شد

بین زمین و آسمان گوید منادی دم به دم

در ملک هستی مهدی ال محمد زد قدم

امشب گلی از دامن نرجس شکو فا میشود

کز نکهت دلجوی او عالم مصفا میشود

شادان نبی از دیدگان لبخند زهرا میشود

لبخند زهرا باعث شادی دل ها میشود

از خنده اش صدها گره از کار ما وا میشود

پرونده ی پیروزی اسلام امظا میشود

بین زمین و آسمان گوید منادی دم به دم

در ملک هستی مهدی ال محمد زد قدم

شمس از طلوع طلعتش صبح از افق سر میزند

از جعد گیسویش قمر شب حلقه بر در میزند

روح المین از عشق او شهپر به شهپر میزند

از پرده ی دل نعره ی الله اکبر میزند

دم از امام منتظر محبوب داور میزند

با گفتن تو صیف او ساغر به ساغر میزند

بین زمین و آسمان گوید منادی دم به دم

در ملک هستی مهدی ال محمد زد قدم


حمیدکریمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/11 توسط سلام |
شعر میلاد حضرت مهدی (ع)

تو واقعيت محرابي و مصلايي

دليل داشته كه بين ناكجا هايي

مسير قبله به ابروت مي خورد پيوند

همينكه بين نمازت به سجده مي آيي

قسم به عصمت ناقوس هاي بالادست

تويي كه حضرت عيساي هر كليسايي

تو كعبه اي حجرالاسودت همين خال است

كه هاشمي شده است و گواه زيبايي

بشر خدات بنامد اگر بيايي ، پس

دليل داشته اين سمت ها نمي آيي

فراز مأذنه ها نام توست اي تهليل

نماز اگر تو نباشي نمي شود تكميل

مسعود یوسف پور


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/11 توسط سلام |
شعر میلاد صاحب الزمان (ع)

شب شکست و نور حق شد جلوه گر

در دل شب پرتو افشان شد قمر

خاک پای او همه در و گهر

آمد آنکه از پی اش آید سحر

نام او همنام ختم المرسلین

وارث علم امیر المومنین

آمده مشکل گشای دیگری

کوثری دیگر ز نسل کوثری

حیدری با جلوه ی پیغمبری

احمدی با جلوه های حیدری

شد ز بوی نرگسی اش سینه مست

وز جمالش دیده ی آیینه مست

عالم امشب جان پر احساس داشت

عطر نرگس جلوه های یاس داشت

عسگری در خانه، خیرالناس داشت

در بغل آیینه ی عباس داشت

سامرا شد رشک جنات برین

شد بهشت دیگری روی زمین

در رکابش عالمی حلقه به گوش

برده خالش از دو عالم عقل و هوش

دشمن حیدر بگو دیگر خموش

خون حیدر در رگش اندر خروش

در میان معرکه باشد چنین

هم علی و هم یل ام البنین

هر نفس با یاد دلبر می زند

در هوایش مرغ دل پر می زند

چون گدا این خانه را در میزند

می ز جام پور کوثر می زند

فاش می گویم امامم مهدی است

تا دم آخر کلامم مهدی است

ناصر شهریاری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/11 توسط سلام |
شعر ولادت صاحب الزمان (ع)

ای شاه زمین، سرّ مبین... سرور افلاک

ای آب روان...ماء معین ... ای نفس پاک

اي روشنی چشم تو دل برده ز خورشيد

اي عطر ِ خوش ِ معجزه در گرمي ِ اين خاك

از عشق فراتر تویی...از عقل فراتر

ای ماه! فراتر تویی از قوه ی ادراک

من شیعه ی آشفته ی چشمان تو هستم

دیوانه ی آن زلف پریشان تو هستم

اي سوره ي ياسين ِ من ،اي شاخه ي زيتون

اي كوكب ليلايي ِ تو در كف ِ مجنون

سيماي مسيحايي ات از شمس گذشته

ابروي مسلماني ات از مه زده بیرون

احوال مرا زلف كج ات كرد پريشان

تقدير مرا خال لبت كرد دگرگون

از خنده ي تو ماه به دامان شب افتاد

خنديدي و از عرش به دستم رطب افتاد

اي خلوت ِچشمان تو چون مزرع ِ گندم

بيرون زده مستي ِ تو از حنجره ي خُم

اي واقعه ي گم شده در حافظه ي شهر

اي ناجي ِپيدا شده در باور مردم

تو گوهر ِ عرشي كه به ما ارث رسيدي

كرديم تو را در گذر ِ وسوسه ها گم

پيدا شو كه در بزم ِ تو مبهوت بچرخیم

در فاصله ی بین دو ابروت بچرخیم

اي حادثه ي مشرقي،اي نورتر از نور

ای سینه ی تو وادی ایمن شده ی طور

انگشتر ِفيروزه به دستت كن وبنشين

بنشین که در این بزم نداریم جز انگور

زلف تو تکان خورد.....اذا زلزلت الارض

هنگام اذان است ...بخوان حي علي النور

ای صاحب عصری که جهان در طلب توست

امشب شب دیوانگی ماست! شب توست

وحیده افضلی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/11 توسط سلام |
شعر میلاد حضرت صاحب الزمان (ع)

باز قدسی نفسان زمزمه پرداز شدند

به سوی سامره آماده پرواز شدند

چهره ها با گل لبخند همه باز شدند

بلبلان چمن حُسن در آواز شدند

نور شادی به زمین و به فلک موج زند

از فلک تا به زمین فوج ملک موج زند

باز هم شاهد غیبی به شهود آمده است

پیک شادی به سلام و به درود آمده است

چه وجودی است که اکنون به وجود آمده است

این خبر چیست که جبریل فرود آمده است

محشری گشت بپا گر که قیامت کردند

همـه در هاله ای از نور اقـامت کردند

نوری از بیت ولایت شده پیدا امشب

که از او گشته جهان غرق تجلا امشب

همه عالم شده چون وادی سینا امشب

مات از این نور بود دیده موسی امشب

عشق پرسید چرا همهمه برپا شده است

همه گفتند که مهدی است هویدا شده است

بر همه خلق جهان خیر کثیر آمده است

سوره ی نور خداوند قدیر آمده است

به محمد به علی باز نظیر آمده است

هاشمیون همه را ماه منیر آمده است

او بود جنت ما، کعبه ی ما، مقصدما

خال رخساره ی او شد حجرالاسود ما

هستی از یمن قدومش ز غم آزاد بود

خرم از جلوه او گلشن ایجاد بود

این همان وعده موعود و خداداد بود

هر که شد منتظر مقدم او شاد بود

آری ای اهل ولا موسم دیدار شده

آیت نصــر مــن الله پــدیــدار شده

غرق آیات مبین است رخ رخشانش

شب نشینان سماوات همه حیرانش

عرشیان مات ز قدر و شرف و ایمانش

کرده در عرش خداوند سه شب مهمانش

در سماوات کنون فصل گل وهم عهدیست

میزبان خالق و مهمان عزیزش مهدیست

خیز کز مقدم مولا همگی بنده شویم

همچو گلها ز نسیم سحری زنده شویم

پیرو مکتب آن دولت پاینده شویم

نکند روز وصالش همه شرمنده شویم

دل او را همــه با پیــرویش گرم کنیم

همه درمحضر او اوئیم از او شرم کنیم

همه گویند «وفائی» گل توحید کجاست

مروه پرسید کجا کعبه بپرسید کجاست

آن دل انگیزترین مایه امید کجاست

آفتاب دل زهرا گل خورشید کجاست

کاش ما را ز وفا ره به حضورش بدهند

عیدی ما همه را حکم ظهورش بدهند


سیدهاشم وفایی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/11 توسط سلام |
شعر ولادت حضرت صاحب الزمان (ع)

( و دردو دل ناچیزی با حضرت )

 

باز هم جشن نيمه ي شعبان

بيتها رخت نو به تن دارند

قلم من به زحمت افتاده

واژه ها شوق پر زدن دارند

 

باز هم جشن نيمه ي شعبان

السلام عليك يا خورشيد

چله ي انتظار سر آمد

از سر خمره نور مي جوشيد

 

باز هم جشن نيمه ي شعبان

همه ي شهرمان چراغانيست

عطر عود و گلاب مي آيد

چقدر حيف شد كه آقا نيست

 

باز هم جشن نيمه ي شعبان

ما به دنيا عجيب دل بستيم

لااقل به بهانه ي اين جشن

دو سه روزي به يادتان هستيم

 

سامرايي؟ مدينه اي؟ نجفي؟

پسر فاطمه كجا هستي؟

همه از تو سراغ مي گيرند

نكند باز كربلا هستي؟

 

خوب شد، نيستي نمي بيني

كاسه هاي نداري ما را

فقر و فحشا، فساد، بيكاري

دختران فراري ما را

 

خوب شد، نيستي نمي بيني

كه حيا از نگاه دنيا رفت

رزق و روزي خانه ها كم شد

قيمت نفت هر چه بالا رفت

 

خوب شد،نيستي نمي بيني

رهبر ما شكسته تر شده است

أين عمار روي لب دارد

باز هم طلحه فتنه گر شده است

 

خوب شد، نيستي نمي بيني

زير اين دردها مچاله شديم

كارد ديگر به استخوان خورده

دست بر دامن سه ساله شديم

 

حق مان است اين همه محنت

يادمان رفت صاحبي داريم

يادمان رفت منتظر باشيم

بين مان يار غائبي داريم

 

دلتان را به درد آورديم

دلمان سوي دام شيطان رفت

خشك شد گندم مزارع ري

بركت از نان سفره هامان رفت

 

دل ما گير چشمهاي تو نيست

گرم بازي آب و نان شده است

همه خواب تو را كه مي بينند

خيمه ي سبزتان دكان شده است

 

عاشق حجت خدا هستي!

ياعلي ، ترك معصيت اول

باقي دردها و مشگل ها

مي شود با نگاه آقا حل

 

به كلافي كه يوسفت ندهند

هر چه اندوختي بيا رو كن

عوض كوچه،خانه ي دل را

صبح هر جمعه آب و جارو كن


وحید قاسمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/10 توسط سلام |

شعر ولادت حضرت مهدی (ع)

امشب زخواب های پریشان که بگذریم

این نیمه را به نیمه شعبان که بگذریم

بُن بست شهر را بپریم و سپس کمی

این کوچه را به سمت خیابان که بگذریم

از کثرتی که هست فراری شویم و بعد

از جاده های خلوت ایمان که بگذریم

مجنون برای دیدن لیلا گذشت و ما

این شهر را به سمت بیابان که بگذریم

مانند ابرهای ترک خورده ی فراق

از گریه ها به مقصد باران که بگذریم

بر جانماز خشک و کویری دهیم آب

آنگاه مثل رود خروشان که بگذریم

دریا همیشه مقصد هر رودخانه نیست

پس ما شبیه موج سواران که بگذریم

با همرهی سیصد و سیزده سوار عشق

از مکه و مدینه ایمان که بگذریم

زیباترین یقین بخدا پیش روی ماست

با یوسفی که یکسره در آرزوی ماست

طرحی دوباره می کشم از ابتدای تو

طرحی که حرف می زند از ماجرای تو

طرحی که من نبوده ام اما تو بوده ای

طرحی که رسم می شود از ماورای تو

طرحی مرکّب از تو و سیزده سوار عرش

طرحی که نور می دهد از روشنای تو

طرحی که آفریده شما را امام من

طرحی که آفریده مرا هم برای تو

دسته به دسته آینه ها هم نشسته اند

در زیر لفظ گفتن یک ربّنای تو

پس انبیا کبوتر نامه بر توأند

وقتی که می پرند فقط در هوای تو

بگذار تا غزل بزند حرف خویش را

عمری نشسته ام که بیفتم به پای تو

ما گرد و خاک پای تو را جمکران کنیم

یک گوشه از نگاه تو را آسمان کنیم

امشب سبد سبد گل امید می برند

ما را به هر کجا که شمائید، می برند

این رسم انبیاست که در جشن آفتاب

یک آینه به رسم شب عید می برند

امشب به یمن تو همه ی انبیاء را

تا ماورای عالم تجرید می برند

هرکس غبار کوچه ی دلدار می شود

او را به سمت چشمه ی خورشید می برند

از چشمهای آینه ایَش برای ما

ایمان می آورند و تردید می برند

این برگه های روزی بکساله ی مرا

امشب برای فرصت تمدید می برند

امشب جواز کرب و بلای دوباره را

پیش شما به نیّت تأیید می برند

روزی کنید پر زدنم را به کربلا

تا که زیارتم بشود نذری شما

منظومه ساخت تا که تو را کهکشان کند

مجموعه ی تمامی پیغمبران کند

یعقوب انتظار تو را میکشید تا

عمری توّسلی به امام زمان کند

آدم به خاک پای تو افتاد بر زمین

یعنی تو را به روی سرش آسمان کند

می خوست پشت ابر بتابی بر این جهان

تا مردمان شب زده را امتحان کند

مستضعفان چشم تو بودند انبیاء

قرآن نخواست بیشتر از این بیان کند

یک عده را به یمن زیارت بیارد و ...

...یک عده را کبوتر نامه رسان کند

عصر سه شنبه بوی وصال تو می دهد

وقتی دلی هوای شب جمکران کند

ما ندبه خوان جمعه ی موعود مانده ایم

ناز تو را به شیوه ی خود، عشق خوانده ایم

گاهی نسیم میشوی و زود میرسی

گاهی به شکل رایحه ی عود میرسی

گاهی به نیمه های شب است و نیاز ما

با یک سبد ستاره ی موعود میرسی

گاهی برای این که تو ؛ ویرانمان کنی

از چشممان می آیی و چون رود میرسی

گاهی به گوش پاک مناجاتیان شب

با سوز و ساز نغمه ی داوود میرسی

ما التماس روز ظهور توأیم لیک

هر وقت، هر زمان که دلت بود میرسی

روزی تو میرسی و علی شاد میشود

بغض گلوی فاطمه آزاد میشود

رحمان نوازنی

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/9 توسط سلام |

شعر میلاد حضرت امام زمان (ع)

ما را در این شبها تمنا می نویسند

مجذوب وصف و وصل لیلا می نویسند

من قطره ای ناچیزم اما مطمئنم

آخر مرا هم پای دریا می نویسند

اصلا چه بهتر که مرا هم چند سالی

کلب نگهبان همین جا می نویسند

ایل و تبارم را که نوکر می نویسند

ایل و تبارت را که آقا می نویسند

امشب برای ما کمی باران بخواهید

هر آنچه می گویی همان را می نویسند

این طاق نصرت ها که بالا رفته ما را

پروازهای رو به بالا می نویسند

جمعی شما را رب ماها می نویسند

جمعی شما را جای بابا می نویسند

چشم من و دست کریمت مهربانا

امشب صدایت می زنم من یا ابانا

موجم که دارم میل طوفانی شدن را

حین شعف پاره گریبانی شدن را

با سائلت بودن دگر از یاد بردم

من آرزوهای سلیمانی شدن را

مثل تمام کوچه ها این قلب ما هم

دارد تمنای چراغانی شدن را

اصلا مرا هم پای این ریسه ببندید

دارم سرِ آیینه بندانی شدن را

آقا به جان خاک پایت قصد کردم

از نو بنا سازم مسلمانی شدن را

از نیمه ی شعبان و مهمانت گرفتیم

اذن دخول ماه مهمانی شدن را

حتی به شوق لیله القدرش ندادیم

این حال خوبِ نیمه شعبانی شدن را

تو لیله القدری و خورشید زمینی

تو آخرین تیر امیرالمومنینی

وقتی تو اینجایی بیا معنا ندارد

آقا کجا هستی کجا معنا ندارد

بیماری ما غفلت از یاد نگار است

دور از طبیبان هم دوا معنا ندارد

من که گناهم را کمی هم کم نکردم ...

در معصیت این حرفها معنا ندارد

تو وعده صدق خدا هستی و اینقدر

آقا بیا ... آقا نیا ... معنا ندارد

ای مهربانتر از پدر مادر چه گویم

بی تو رسیدن به خدا معنا ندارد

باید که نوکر سوی اربابش بیاید

از ما به تو لفظ بیا معنا ندارد

وقتی تو از دست دلم راضی نباشی

یا ربنا یا ربنا معنا ندارد

نگذار بین غفلت کبری بمانیم

باید میان غیبت کبری بمانیم

باید فراق و سوختن باشد همیشه

در به دری از مرد و زن باشد همیشه

پیغمبرانه دلبری کن مثل اینکه

باید اویسی در قرن باشد همیشه ...

آواره ی صحرا نماییدم چه باک است

مجنون اگر دور از وطن باشد همیشه

ای کاش نامم عبد تو باشد همیشه

ای کاش نامت رب من باشد همیشه

بی یوسفش تا کی دمادم چشم یعقوب

دلخوش به بوی پیرهن باشد همیشه

من خواستم ذکر نمازم تادم مرگ ...

یا بن الحسن یا بن الحسن باشد همیشه

اصلا میان ما دو تا باید همیشه

حرف حسینِ بی کفن باشد همیشه

امشب سخن از جمکران جایی ندارد

جز کربلا این دل تمنایی ندارد

جواد پرچمی

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/7 توسط سلام |

شعر ولادت حضرت امام زمان (ع)

آفرینش از گل نرگس گلستان است امشب

آسمان دریا ولی دریای غفران است امشب

سامره سرسبزتر از باغ رضوان است امشب

گام گامش بوسه گاه خور و غلمان است امشب

گوش جانم این شنفته جبرئیل وحی گفته

قوموا ای دلهای خفته لاله نرگس شکفته

قبله کن بیت الحسن را تا ببینی ذوالمنن را

گوش شو تا بشنوی مدّاحی روح الامین را

چشم شو تا بنگری آئینه حق الیقین را

سرو بستان تمام لاله های باغ دین را

طفل دلبند عروس رحمة للعالمین را

پای تا سر داور است این یا مگر پیغمبرست این

حیدر است این، حیدر است این، یا حسین دیگر است این

یا که نرگس در بغل بگرفته چون زهرا حسن را

هستی از نور خدا شد نائره با یاد مهدی

لحظه‌ها دارند صدها خاطره با یاد مهدی

لاله افشانده بتول طاهره با یاد مهدی

کعبه می‌گردد بدور سامره با یاد مهدی

شاهد مقصود آمد، جودبخش جود آمد

حجت معبود آمد، مهدی موعود آمد

انجمن انجم شده جوئید ماه انجمن را

بوی گل در بوستان می‌آید از پیغام نرگس

زنده گردیدند خونین لاله‌ها از نام نرگس

حُلّه‌های نور پوشاندند بر اندام نرگس

نور مهدی می‌رود بر آسمان از بام نرگس

آسمان‌ها چون ستاره، گرد آن دارالزّیاره

زائر آن ماه پاره، تا مگر با یک اشاره

غرق در موج نگاه خود کند چرخ کهن را

تا گل روی حسن را داد با حُسنش طراوت

لب گشود و کرد چون جدّش علی قرآن تلاوت

محو او شد مست او شد هم ملاحت هم حلاوت

لاله را گفت قضاوت کن قضاوت کن قضاوت

سرو دیدی گل فشاند؟ گل سخن بر لب براند؟

نسترن هستی ستاند؟ یاسمن قرآن بخواند

من به چشم خویش دیدم گرم قرآن یاسمن را

آمد آن شیر ژیان که عالم را ببر (بگرفته)گرفته شورش

عیسی از گردون سلام آورده و موسی ز طورش

یافته داود عکس خال او را در زبورش

انبیا آماده ایثار جان روز ظهورش

داغداران بیقرارش بی قراران داغدارش

رهسپاران خاکسارش، خاکساران رهسپارش

می‌کند دارالسرور خلق این بیت الحزن را

ای هزاران آفرین بر حُسن از حُسن آفرینت

ای زده گلبوسه وجه الله اعظم بر جبینت

ای به گرد شمع رخ پروانه جبرئیل امینت

کعبه عمری چشم در راه صدای دل نشینت

پر گشا و دلبری کن، رخ نما روشنگری کن

سر بر آر و سروری کن، داوری کن داوری کن

داوری کن تا بر آری ریشه نخل فتن را

رخ نما ای یوسف گم گشتة کنعان کعبه

جلوه کن ای آفتاب حُسن از دامان کعبه

بازآ تا بازگردانی به پیکر جان کعبه

سر برآور تا به سرآید غم هجران کعبه

ای خدا پیدا ز ذاتت ای ملک محو صفاتت

ای همه حجّاج ماتت کعبه مشتاق صلاتت

بر سرم پا نه که تقدیم تو سازم جان و تن را

آفتاب عالم آرایی نمی‌دانم کجایی

دور از مائی و با مائی نمی‌دانم کجایی

در دل جمعی و تنهایی نمی‌دانم کجایی

پیش من با من هم آوایی نمی‌دانم کجایی

تو امام عالمینی، جان جانی عین عینی

سامره یا کاظمین، زائر قبر حسینی

کعبه را گردم به شوقت یا مزار بوالحسن را

ای خزان دین بهار از فیض چشم اشکبارت

ای بسان لاله‌ها دل‌های خونین داغدارت

ای معطّر آفرینش یاد گلهائی بهارت(؟)

مصلح عالم بیا ای عالمی چشم انتظارت

وارث ملک نبوّت سرو بستان مروّت

مشعل بزم اخّوت گوهر بحر فتوّت

کی شود عدل تو گیرد هم زمین را هم زمن را

تا بکی از لاله‌های باغ خون عطر تو بویم؟تا به کی

 با اشک هجران گرد غم از رخ بشویم؟

تا بکی در اشک خود گم گردم و روی تو جویم؟

تا بکی نادیده وصف روی زیبای تو گویم؟

ای بخاک جان فدایی، از تو زیبد مقتدایی

تا بکی اشک جدایی؟ بت زند لاف خدایی

کن برون از آستین یکباره دست بت شکن را

چشم شیعه پر بود از اشک گوهر بار تا کی؟

آه زهرا آید از بین در و دیوار تا کی؟

صوت جدت بر سر نی از لب خونبار تا کی؟

شیعه بر مظلومی اسلام گرید زار تا کی؟

سینه ها را آه تا کی؟ پشت پرده ماه تا کی؟

هجر وجه الله تا کی؟ یوسف اندر چاه تا کی؟

پاک کن از دیدگان «میثمت» اشک مَحَن را


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/7 توسط سلام |
شعر میلاد امام زمان (ع)

امشب خبر ز عالم بالا رسیده است

زیباترین ستاره ی دنیا رسیده است

امشب حکیمه باش و ببین پور عسکری

با هیبت و شمایل طاها رسیده است

در او خلاصه گشته خِصال پیمبران

موسی رسیده است،مسیحا رسیده است

جبریل با هزار فرشته از آسمان

کرده نزول،بهر تماشا رسیده است

سر را بُرید یوسف کنعان به جای دست

وقتی شنید یوسف زهرا رسیده است

امشب دلم به مأذنه اینگونه داد اَذان

عَجِّل عَلی ظُهُورکَ یا صاحبَ الزّمان

در پیش سَرو قامت تو،تا شدن خوش است

در فصل غیبت تو شکیبا شدن خوش است

دست کسی به دامن نرجس نمی رسد

وقتی صدف به گوهر یکتا شدن خوش است

روزی امیرزاده و روزی کنیز شد

حالا عروس حضرت زهرا شدن خوش است

ما ذرّه ایم و کار شما ذرّه پروری است

در زیر آفتاب تو پیدا شدن خوش است

وقتی شناسنامه ی ما مُنتسَب به توست

در سایه سار مهر تو معنا شدن خوش است

هرکس شنید نام شما را قیام کرد

در راه بندگیّ تو آقا شدن خوش است

در شرح وصف تو چه برآید از این زبان؟!

عَجِّل عَلی ظُهُورکَ یا صاحبَ الزّمان

ای که کرم سجیّه و لطف است عادتت

بالاتر است از همه عالم سیادتت

حالا هزار و یکصد و هفتاد و هفت سال

بگذشته ای عزیز خدا از ولادتت

پنهان شدی اگرچه تو در پشت ابرها

هردم رسیده است به دلها عنایتت

هر صبح وعده ی من و تو در دعای عهد

هر عصر جمعه زمزمه های زیارتت

آقا سلام ما به رکوع و سجود تو

آقا درود بر تو و ذکر و عبادتت

کِی می رسد ندای أنا المَهدی ات به گوش؟

بالاتر از تمام عَلَم هاست رایتت

کانون عدل و داد شود با تو این جهان

عَجِّل عَلی ظُهُورکَ یا صاحبَ الزّمان

بار فراق یوسف زهرا کشیدنی است

گر وصل او به جان بخَرم من،خریدنی است

ای آنکه طعنه میزنی ـ آقای تو کجاست؟

روز ظهورمنجی عالم رسیدنی است

آن روز ذوالفقار علی دست او بود

یعنی که رنگ از رُخ کافر پریدنی است

یا فارس الحجاز!،من از مشهدالرّضا

بیتی بیاورم ز شفق،که شنیدنی است

(سوگند می خورم گل باغ تو چیدنی است

چشم سیاه و خیمه ی سبز تو دیدنی است)

ای آخرین امام من،ألغوث ألاَمان

عَجِّل عَلی ظُهُورکَ یا صاحبَ الزّمان

وقتی که نیستی تو،خزان است روزگار

وقتی که می رسی،همه جا می شود بهار

تقصیر ماست اینکه بیابان نشین شدی

محروم مانده ایم ز درک حضور یار

ما از چه نیستیم شب و روز یاد تو؟!

وقتی که هست أفضل أعمال انتظار

وقتی که بیست مرتبه حج رفت،کسب کرد

إذن طواف خیمه ی تو،پور مهزیار

آقا چقدر جمعه گذشت و نیامدی!

دیگر نمانده است برای دلی قرار

این اشک ماست کز غم هجران شده روان

عَجِّل عَلی ظُهُورکَ یا صاحبَ الزّمان

ای هر غریبه ای همه جا آشنای تو

این بند را مدینه سرودم برای تو

این شهر بوی غربت خورشید می دهد

این کوچه هاست منتظر ردّ پای تو

رفتم به پشت پنجره های بقیع و بعد

خواندم به اشک چشم زیارت به جای تو

گویا هنوز مادر تو درد می کِشد

در بستر است چشم به راه دوای تو

وقتی کِشی ز قبر تن آن دو را برون

باشیم کاش ما همه زیر لَوای تو

ای شاد از ظهور تو بانوی بی نشان

عَجِّل عَلی ظُهُورکَ یا صاحبَ الزّمان

ای مظهر صفات خدا أیهالعزیز

بی تو چه عیدی و چه عزا؟!،أیهالعزیز

امسال نیز نیمه ی شعبان رسید و رفت

مجلس تمام گشت،بیا أیهالعزیز

تو خود کریم هستی و از نسل ذوالکِرام

پُر کن دو دست خالی ما أیهالعزیز

یک نَظرَةً رَحیمَة بر این قلب پر گناه

کافی است با نگاه تو،یا أیهالعزیز

فرموده اند نیمه ی شعبان بگو:حسین

ما را ببر به کرب و بلا أیهالعزیز

یک روضه از اسارت زینب بیا بخوان

عَجِّل عَلی ظُهُورکَ یا صاحبَ الزّمان

علی اصغر انصاریان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/7 توسط سلام |
شعر ولادت امام زمان (ع)

آسمان امشب زمین را بوسه باران می کند

فرش دارد عرش را در خاک مهمان می کند

باز هم دارد ملک سجده به انسان می کند

سفره ها را دست حق دارد پر از نان می کند

باز هم خوان کرم روی زمین گسترده شد

باز هم دسته گلی از آسمان آورده شد

 نور خورشید است یا نور خداوند مبین

نور صدها ماه می تابد به بالا از زمین

باز بیرون آمده دست خدا از آستین

باز پیدا شد نشانی از امیرالمؤمنین

تا کویر سامرا باغ پر از گل می شود

ناگهان اطراف قنداقه پر از گل می شود

باغی از گل روی دستان امام عسگری ست

این تمام هستی و جان امام عسگری ست

آیه نه سوره نه قرآن امام عسگری ست

این پسر شمشیر بران امام عسگری ست

قرص ماه کامل است امشب هلال عسگری

عرشیان گویند امشب خوش به حال عسگری

ابر باریدن گرفت و رود و دریا شاد شد

غنچه خندید و دل بی تاب صحرا شاد شد

عطری از جنت وزید و عرش اعلا شاد شد

بیشتر از کل عالم قلب زهرا شاد شد

آمد آن کس که تمام انبیا را رهبر است

آن کسی که تار و پودش تار و  پود حیدر است

روی زیبای محمد بین قاب روی او

ذوالفقار حیدر کرار در ابروی او

مثل عطر حضرت زهراست عطر و بوی او

قدرت بازوی عباس است در بازوی او

چون حسن لطف و سخا دارد عطای دست او

دست حاتم را یقیناً در کرامت بسته او

حضرت آدم بنازد بر رخ زیبای او

مهر می سازد کلیم از خاک زیر پای او

نوحِ کشتیبان شده محو قد رعنای او

خضر می گیرد بقا با دیدن سیمای او

باید ابراهیم لعنت بر دل شیطان کند

جای دارد پیشش اسماعیل را قربان کند

حضرت یوسف غلامی از غلامانش شده

حضرت یعقوب نیت کرده دربانش شده

حضرت عیسی گل مریم مسلمانش شده

دست جبرائیل هم گهواره جنبانش شده

مریم و سارا و هاجر پیش نرجس صف زدند

نام او شد انتخاب و اهل عالم کف زدند

می رسد روزی که روی کعبه پرچم می زند

نعره مستانه ای در کل عالم می زند

تیغ بر می دارد از دین خدا دم می زند

بوسه بر پایش کنار مکه زمزم می زند

سامرا، کرببلا٬ یک سر به مشهد می زند

روی قبر حضرت صدیقه گنبد می زند

چون حسین ابن علی او با شجاعت می رسد

با سپاهش مثل کوهی با صلابت می رسد

سیصد و اندی نفر با سیل غیرت می رسد

روی دوشش پرچم سبز ولایت می رسد

عدل و داد مرتضایی را به عالم می دهد

مطمئنم او که برگردد نجاتم می دهد

در عراق و سوریه یکباره غوغا می کند

زخم قبر عمه جانش را مداوا می کند

داعش بی شرم را رسوای دنیا می کند

می زند سرهایشان را حق تماشا می کند

کاشکی روز ظهورش مست آقا شیم ما

کاشکی روز ظهور حضرتش باشیم ما


مهدی نظری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/21 توسط سلام |

سوی زمین با شتاب آمده است

که باز هم قلمم را خطاب آمده است

خطاب آمده در چشم چشمه ی شعبان

دوباره ماهی مضمون ناب آمده است

خطاب آمده وقت گدایی دلهاست

چرا که حضرت عالیجناب آمده است

اگر قیامتِ امشب نبود بی لبخند

یقین می آمد، یوم الحساب آمده است

از این خبر شده شیرین دهان قند امشب

که آخرین نمک بوتراب آمده است

اگر غلط نکنم جمع سیزده گل سرخ

اگر درست بگویم گلاب آمده است

از آخرین خُم خود سر گشوده خدا

بیاورید پیاله شراب آمده است

برای اهل خدا رحمت خداوندی

و بر اهالی شیطان عذاب آمده است

کسی که مقصد یا من مجیبُ مضطر ماست

به یاری دل پر اضطراب آمده است

من از فراز «و خزّانُ العلم» فهمیدم

سؤال های جهان را جواب آمده است

چنین که چشم زمین روشن است معلوم است

از آسمان پسر آفتاب آمده است

میان کوچه مان بوی یار می آید

گلی رسیده که با او بهار می آید

خبر رسیده کسی از تبار باران ها

رسد به داد دل خشکسالی جان ها

خبر رسیده که طوفان به پا شود وقتی

نسیم آمدنش می رسد به ایوان ها

خبر رسیده که وقتی رسید می شِکُفد

گل از گل همه ی خارهای گلدان ها

خبر رسیده که روزی ز مشرق کعبه

دوباره سر بزند آفتاب ایمان ها

خبر رسیده که با آیه های چشمانش

پس از ظهور کنند استخاره قرآن ها

خبر رسیده ولی ما هنوز هم خوابیم

شبیه مرده ای افتاده در خیابان ها

عوض شده است زمانه چنانکه مجنون هم

به خانه خفته و لیلاست در بیابان ها

اگر نیاز ببیند بدون ناز آید

چنانکه آب گوارا به کام عطشان ها

به جای خوردن نامش به کوچه ی دلمان

فقط شده است «ولی عصر» نام میدان ها

دعای عهد نرفته ز یادمان اما

نمانده است کسی روی عهد و پیمان ها

اگر چه با دل شیعه کنار می آید

نکردم آنچه ز ما انتظار می آید

دعا برای ظهورش دعایمان شده است

تمام آرزوی ربّنایمان شده است

قسم به «یابن الانوار ظاهره» نورش

میان ظلمت شب روشنایمان شده است

برای آشتی با خدا و توبه ی مان

چقدر واسطه و آشنایمان شده است

بیا به سمت ظهورش کمی قدم بزنیم

که انتظار فقط ادعایمان شده است

همیشه در وسط جنگِ کشتی و طوفان

به سمت ساحل حق ناخدایمان شده است

همیشه آخر خط با نگاه رحمت خود

عوض کننده ی حال و هوایمان شده است

همانکه باعث خونگریه های او هستیم

همیشه باعث لبخندهایمان شده است

دوباره نیمه ی شعبان و افضل الاعمال

زیارت حرم کربلایمان شده است

بیا دوباره برای حسین گریه کنیم

بیا که ناله ی او همنوایمان شده است

چقدر با من و تو گریه کرده بر جدّش

چقدر همنفس های هایمان شده است

محسن عرب خالقی

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/21 توسط سلام |

دل دل نکن که می رسد از دلبرم خبر

شام فراق می رود و می شود سحر

چیزی نمانده تا برسد منجیِّ بشر

چیزی نمانده گلشن زهرا دهد ثمر

عید وصال آمده و لحظه ی ظفر

مژده بده که شد حسن عسگری پدر

کعبه به گوش باش که منجی رسیده است

قلب تمام عالم امکان تپیده است

در سامرا امید خدا آفریده است

خورشید روی دامن نرگس دمیده است

عالم دم ِ محمّدیّش را شنیده است

قرآن نشسته بر لب قرآن دادگر

قرآن بخوان که حسرت کعبه صدای توست

رویای عرش زمزمه ی ربّنای توست

تیغ امیر خیبرو خندق برای توست

امِّید فاطمه به دم رونمای توست

شش گوشه در تب سفر کربلای توست

همراه خود مرا به سوی نینوا ببر

دین با حضور ناب تو تکمیل می شود

با تو بساط توطئه تعطیل می شود

وای از فراق یار که تحمیل می شود

اشکم برای آمدنت نیل می شود

امسال هم بدون تو تحویل می شود

نوروز انتظار شد و غصِّه بیشتر

دردانه ی زمین و زمان صاحب الزّمان

امّید قلب مادر سادات و شیعیان

کعبه گرفته با هوس دیدنت زبان

مانده به راه آمدنت چشم عاشقان

یا حیدری بگو و دلم را بده تکان

حیدر مدد بگو و بیا صاحبِ نظر

در دولت تو عدل علی می کند ظهور

حال و هوای فاطمیّه می شود صبور

دست کریم تو به دلم می دهد شعور

کرب و بلاست مقصد این کاروان نور

تو می رسی که دم بزند جمعه از غرور

تو می دهی به آه غریبانه ام اثر


حسين ايماني

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/21 توسط سلام |

دمی که سیر وجودم الی السما می شد

تمام صفحه ی شعرم پر از خدا می شد

گمان کنم خبر از یار می رسد امشب

که باب فیض الهی به سینه وا می شد

به زخم کهنه ی چشم انتظارها دیگر

نگاه مرحمت دلبری دوا می شد

چه جلوه ای شده بر ظرف کوچک قلبم

که بند بند وجودم زهم جدا می شد

کنار سفره ی زیباترین مسافر عرش

دلم ز پنجه ی تنگ قفس رها می شد

به هر نسیم که در زلف یار می پیچد

به هر کرشمه گره ها زکار وا می شد

در این زمانه که مردم همه غریبه شدند

در این سکوت کسی با من آشنا می شد

چه بیقرار دلم میل سامرا کرده

خدا به حضرت نرگس پسر عطا کرده

حریم کوچک سرداب ، عرش اعلا شد

نگار آمد و لبخندها شکوفا شد

سلام من به کسی که ز کاخ رم آمد

به ریسمان محبت اسیر آقا شد

خدا چه بخت بلندی به او عطا فرمود

ز راه دور رسید و عروس زهرا شد

عروس خانه غریب و امام خانه غریب

چقدر شادی این خانواده زیبا شد

نشسته یک پدری در کنار گهواره

ترنم لب او نغمه های لالا شد

شهادتین به لبهای او چه دیدن داشت

در ابتدا جلواتش شبیه عیسی شد

همه ذخیره ی حق در میان گهواره است

عصا بدست نگهبان خانه موسی شد

صدا صدای رسول خداست می آید

طنین یارب او مثل پور لیلا شد

ستاره ی سحر خانواده سر زده است

خلاصه ی همه ی اهل بیت آمده است

دل شکسته بداند قرار یعنی چه ؟

خبر نیامدن از تکسوار یعنی چه ؟

نگاه حضرت یعقوب می کند تفسیر

تمام عمر غم انتظار یعنی چه ؟

بدست باد سحر بوی پیرهن آید

نسیم صبح بداند بهار یعنی چه ؟

فقط ز خون شهیدان به جلوه می آید

به تیری از مژه طعم شکار یعنی چه ؟

ندیده عاشق رویت شدم که فاش کنم

اسیری دل و گیسوی یار یعنی چه ؟

کسی که طعم وصالت چشیده می داند

نگاه مرحمت سفره دار یعنی چه ؟

بگفت سید بحرالعلوم کی دانید

بغل گرفتن قد نگار یعنی چه؟

دگر برای وصالت بهانه میگیرم

اگر که دیر بیایی زغصه میمیرم

ز درد دوریت ای دوست شکوه ها دارم

خوشم اگرچه غریبم ولی تو را دارم

تمام سوز دل من زناله های شماست

ز درد هجر تو سوزی در این صدا دارم

گدایی در این خانه آرزوی من است

زنام توست اگر زره ای بها دارم

الا امیر سحر ای مسافر زهرا

امید وصل ترا بین هر دعا دارم

بیا و نامه ی اعمال من مرور نکن

که بر جبین عرق شرم از شما دارم

به کام خویش چشیدم غم جدایی را

امید رحمتی از یار آشنا دارم

بیا میان قنوتت مرا ز یاد مبر

که احتیاج شدیدی بر این دعا دارم

به آه نیمه شب تو قسم عنایت توست

اگر زبان مناجات با خدا دارم

قرار ما همه تنگ غروب صحن حسین

هوای بوسه ای از خاک کربلا دارم

چه می شود به نگاهی دلم تکان بدهی

چه می شود شب نیمه رخی نشان بدهی

رسیدی و دل ما غرق نور کردی تو

کلیم گشتی و جلوه به طور کردی تو

قسم به خون روی دستمال اشک تو

برای روضه دلم را جسور کردی تو

شبانه روز شده اشک تو شبیه به خون

ز بس مصیبت کوچه مرور کردی تو

همان زمان که لگد خورد مادرت زهرا

ز کو چه های مدینه عبور کردی تو

در آن دمی که به هم خورد گیسوان حسین

دل شکسته مادر صبور کردی تو

لبان تشنه ی زینب به خون حنجر خورد

زمان بوسه کنارش ظهور کردی تو

پی سری که بهم ریخته است ترکیب اش

لسان عمه ی خود را شکور کردی تو

میان کوفه شبی کنج خانه ی خولی

چه گریه ها که کنار تنور کردی تو

تمام حاجتم این است با دلی پر درد

ترا به حق اسیری عمه ات برگرد

قاسم نعمتی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/21 توسط سلام |

دفترم واژه به واژه چشمه ای از نور شد

تا که نامت در میان قلب آن منظور شد

نامتان آمد دل غمدیده ام مسرور شد

بزم شادیمان به امید وصالت جور شد

مرتضی و مصطفی از روی پاکت منجلی

ذکر دل امشب به عشقت یا محمد یا علی

موج گیسوی تو دل از موج دریا برده است

نور رخسار تو دل از ماه شبها برده است

خال روی تو دل از نوح و مسیحا برده است

قد و بالایت دل از صد قد رعنا برده است

نور رویت جلوه گر در آسمان و نه فلک

می چکد از گوشه ی ابروی تو حور و ملک

با نگاه مهربانت قطره دریا می شود

واله و مجنون رویت قلب لیلا می شود

از شمیم روی تو گلزار، صحرا می شود

با ظهور تو هویدا قبر زهرا می شود

بر تمام انبیا و اولیا رهبر تویی

آینه بر چهره ی عباس آب آور تویی

از رخت گردیده ساطع جلوه های دلبری

همچو زهرا بر همه جان دو عالم کوثری

وارث دین خدا و ذوالفقار حیدری

مهدی صاحب زمانی و شفیع محشری

دل ز نرجس نه که یک دل بلکه صد دل می بری

بر قد و بالای تو نازد امام عسگری

در تمام زندگی با قلب ما همراه تو

از تمام رمز و راز عالمی آگاه تو

مصحف قرآن تو و تالی کتاب الله تو

رهبر و فرمانده و میر و امیر و شاه تو

کل عالم ریزه خوار سفره ی احسان تو

دست یک عالم دخیل گوشه ی دامان تو

با نگاهت پر بگیرد مرغ دل تا آسمان

کاش یابم از مکان خیمه ی سبزت نشان

هر دم از عشق رخت ای مهدی صاحب زمان

بوسه می گیرد لبم از خاک پاک جمکران

ای قرار سینه های بیقرار ما بیا

با نگاهی روزی ما کن شبی را کربلا


ناصر شهرياري

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/21 توسط سلام |
شعر ميلاد حضرت حجت (س-عج)

باز هم روح الامین دارد غزل می آورد

صنعت ایهام و تشبیه و بدل می آورد

تا شود ابیات شعر من کمی دلچسب تر

واژه واژه بر لبم جام عسل می آورد

شعر شیرین مرا شور عجیبی داده است

واژه ی نابی که در چندین محل می آورد

چیست آن واژه که همراه ادایش جبرییل

جمله ی «حیّ علی خیرالعمل» می آورد

در میان شعرهای شاعران اهل بیت

دائماً این بیت را ضرب المثل می آورد:

یوسف مصری کجا و یوسف زهرا کجا؟!

جلوه ی قطره کجا و جلوه ی دریا کجا؟!

کوچه های شهر را امشب چراغانی کنید

عرش را و فرش را آیینه بندانی کنید

آمده نور دل انگیزی به سمت سامرا

باید امشب کوچه ها را خوب نورانی کنید

طبق رسم فصل حج، مثل تمام حاجیان

جان ما را پیش پای یار، قربانی کنید

از خَم ابروی او صدها خُم می می چکد

باید امشب خلق را انگور مهمانی کنید

دیدن روی سلیمان کار آسانی که نیست

باید اوّل خوب از این مُلک، دربانی کنید

هر که باشد نوکر تو زود آقا می شود

خود به خود با یک نگاه تو مسیحا می شود

یوسف زهرا تویی حُسن ختام اهل بیت

نام تو زیباست ای مرد قیام اهل بیت

گر چه آقا مثل یوسف با نمک هستی ولی

نام زیبای تو شیرین کرده کام اهل بیت

السّلام ای حُجّةَ الله ای امامَ منتظَر

لحظه لحظه می رسد بر تو سلام اهل بیت

از پیمبر تا امام عسگری، در عصر خود

نقل کردند این که هستی التیام اهل بیت

می رسد آن روز که با ذوالفقار مرتضی

می رسی تا که بگیری انتقام اهل بیت

مرتضی، زهرا، حسن، خون خدا، پیغمبری

می بری با جلوه ات دل از امام عسگری

نیمه ی شعبان که می گردد عیان، صاحب زمان

می کند گل بر لب پیر و جوان، صاحب زمان

اشهَد انّ که هستی تو امام آخرین

می وزد از هر مناره این اذان، صاحب زمان

یک سؤال آقا!... اگر که جای کعبه ثابت است

پس چرا در هر کجا داری مکان، صاحب زمان؟!

تشنه هستم تشنه ی یک جرعه ی دیدار تو

وعده گاه ما شبی در جمکران، صاحب زمان

می رسی یک روز ای خورشید پشت ابرها

می کنی پیدا مزار بی نشان، صاحب زمان

با ظهورت می شود خوشحال زهرا مادرت

پیش مرگت می شود آن لحظه آقا نوکرت

العجل آقا! بیا چشم انتظاری ها بس است

در فراقت اشک ها و بی قراری ها بس است

اشک ها ی ما که یک لحظه به درد تو نخورد

ناله ها و ضجّه ها و گریه زاری ها بس است

تا به کی جمعه به جمعه ذکر ندبه سر دهیم

ندبه و خون دل و شب زنده داری ها بس است

معصیت، پاکی دوران جوانی را گرفت

ما جوان ها را کمک کن، شرمساری ها بس است

باید آقا درد غربت را فقط فریاد کرد

گوشه گیری های ما و راز داری بس است

با ظهور خود بیا و مادرت را شاد کن

قلب ویران مرا با مقدمت آباد کن


محمد فردوسي

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/21 توسط سلام |

امشب بهشت را به تماشا گذاشتند

امشب نمک به سفرۀ دنیا گذاشتند

امشب به روی دامن نرجس از آسمان

ماهی بنام مهدی زهرا گذاشتند

امشب به خانۀ حسن عسگری برو

چون راه را برای همه واگذاشتند

از بسکه آمدند پی دستبوسی اش

از بس زیاد دل روی دل جاگذاشتند!

یوسف ببین که آخر صف ایستاده است

او را برای نوبت فردا گذاشتند

لیلا صفات ها همه مجنون صفت شدند

از عشق،سر به دامن صحرا گذاشتند

امشب پدر به خال پسر بوسه می زند

کعبه به روی سنگ حجر بوسه می زند

از یک طرف شبیه نبی با ملاحت است

از یک طرف شبیه علی با عطوفت است

از یک طرف چو مادر سادات غرق نور

از یک طرف شبیه حسن با صلابت است

با این همه صفات جمال و جلالی اش

درسی که از حسین گرفته شجاعت است

چشمش غضب ز حضرت عباس دارد و

ابروی این پسر خود تیغ ولایت است

مثل علی اکبر ارباب قد رشید

مانند عمه زینب خود با ابهت است

دست توسل همه انبیا به اوست

از بسکه کار دست کریمش کرامت است

طاووس جنت آمده زیباتر از همه

آقای آسمانی آقاتر از همه

او می رسد که عدل علی را به پا کند

درد طبیب های جهان را دوا کند

او می رسد که تربت مادر عیان شود

بعد از مدینه روی به کرببلا کند

دارم به روز آمدنش فکر می کنم

وقتی برای فاطمه گنبد بنا کند

عیسی مسیح می رسد از قلب آسمان

تا اینکه در نماز به او اقتدا کند

بر کعبه تکیه می زند و قصد کرده است

با صوت حیدری همه مان را صدا کند

ای کاش روز آمدنش بین آن همه

ما را خودش برای سپاهش سوا کند

چون صاحب صفات جلالی حیدر است

او لایق عماعۀ سبز پیمبر است

آقای من تمامی جان ها به دست توست

رمز عروج عالم بالا به دست توست

ای وارث تمام ذوات مقدسه

باران ورود و چشمه و دریا به دست توست

ما غصۀ بهشت خدا را نمی خوریم

وقتی کلید جنت الاعلی به دست توست

پروندۀ قبولی ما را رقم بزن

مهر قبول و جوهر و امضا به دست توست

هرگز زمین نخورده عَلَم یابن العسگری

روز ظهور پرچم سقا به دست توست

تعجیل کن که فاطمه چشم انتظار توست

چون انتقام حضرت زهرا به دست توست

تو می رسی و ارض و سما می شود بلند

در زیر پات عرش خدا می شو بلند

ماندم چگونه نام شما را صدا کنم

ماندم چگونه روی به سوی شما کنم

چندی ست جمکران، دل ما را نبرده ای!

تا اینکه در نماز برایت دعا کنم

کارم بدون تو همه دم معصیت شده

من در گناه هم نشد از تو حیا کنم

شرمنده ام که نوکر خوبی نبوده ام

آقا نشد که دِین خودم را ادا کنم

شرمنده ام به جای دعای سلامتی

روزی هزار با به قلبت جفا کنم

با حال معصیت به خدا می شود مگر

شب های جمعه رو بسوی کربلا کنم

برگرد و مرده دل من را حیات بخش

برگرد و جان بده به دلم ای نجات بخش


مهدی نظری

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/21 توسط سلام |

فرشتگان سما ائتلاف می كردند

به گرد بستر نرگس طواف می كردند

به زیر سایه ی محراب سبز گهواره

پیمبران خدا اعتكاف می كردند

و رودهای بهشتی به اشك شوق ظهور

زلال آبی خود را مضاف می كردند

تمام دوزخیان را ملائكه ز عذاب

به یمن خنده ی مهدی معاف می كردند

قمر رخان سماوات تیغ مژگان را

به محض دیدن پلكش غلاف می كردند

پری وشان به كنار ضریح چشمانش

به زشت بودن خود اعتراف می كردند

مقربان الهی برای دیدن او

خریدهای كلان كلاف می كردند

چقدر مردم عاشق كبوتر دل را

روانه سمت حوالی قاف می كردند

سحر در اوج نگاهش، هزار اختر را

منجمان فرج اكتشاف می كردند

وحيد قاسمي


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون