X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار ولادت حضرت ابالفضل (ع)
اشعار ولادت حضرت ابالفضل (ع)
اشعار ولادت حضرت عباس بن علي بن ابيطالب ع,شعر ولادت حضرت اباالفضل ع,شعر ولادت حضرت عباس بن علي بن ابيطالب ع,اشعار ولادت حضرت اباالفضل ع,اشعار ولادت حضرت عباس ع,اشعار ولادت قمر بني هاشم ع,اشعار ولادت علمدار كربلا,اشعار ولادت سقاي كربلا
نوشته شده در تاريخ 1394/2/31 توسط سلام |
شعر میلاد حضرت عباس بن علی (ع)

الا اى مادر باب الحوائج

تويى تاج سر باب الحوائج

تويى سرچشمه جود و سخاوت

كه هستى مصدر باب الحوائج

بيا امشب كه چشمت گشته‏ روشن

ببر ما را بر باب الحوائج

بخوان ما را در اين ميلاد عباس

غلام و نوكر باب الحوائج

بگو از اين عزيز آل حيدر

بگو در مقدمش از حال حيدر

على بار دگر زيور گرفته

عطا از حضرت داور گرفته

ببوسد دستهاى نازنينش

چو اين نوزاد را در بر گرفته

اگرچه نيست زهرا هست زينب

برادر را بغل خواهر گرفته

حسين و مجتبى مدهوش اويند

كه دل از هر دل و دلبر گرفته

كريمى حسن دردستهايش

كه او را ذوالكرم كرده خدايش

كسى همپايه آن باوفا نيست

كسى مانند او اهل دعا نيست

به پيشانى نشان سجده دارد

دلى چون او گرفتار خدا نيست

به كامش ريخته علم لدنى

اگر چه اوج علمش بر ملا نيست

بدون نام او سوگند بر عشق

كه نامى از حسين و كربلا نيست

ز بس از خود نشان داده كرامت

دلم باور ندارد او خدا نيست

خدايى خدا در دست عباس

تمام ماسوى سرمست عباس

مقامش در سما باب‏ الحسين است

براى انبياء باب الحسين است

تمام اختيار عشق با اوست

كه از سوى خدا باب‏ الحسين است

اگر از حضرت زهرا بپرسى

بگويد پور ما باب‏ الحسين است

ز خاك علقمه گرديده معلوم

كه او در كربلا باب‏ الحسين است

چو سقّا بود اما تشنه آب

«بنفسى انت» بر او گفته ارباب

حماسه آفرين كربلا اوست

امير دومين لافتى اوست[

نشد شمشير در دستش بگيرد

عيان سازد همان شير خدا اوست

حريم علقمه در ياد دارد

عزيز حضرت خيرالنساء اوست

بگويد مشك پاره پاره با ما

عطش گويد به عالم باوفا اوست

به وصفش اين كلام آخر بيان‏ است

عموى حضرت صاحب ‏زمان است


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/31 توسط سلام |
شعر ولادت حضرت عباس بن علی (ع)

صفحات اماکن به هلال شعبان

ز نگاه رضوان شده دلرباتر

زتبسم گل زنوای بلبل

خبرم رسیده زبهار دیگر

دو پسر عطا شد به دو مام والا

دو قمر خدا داد به رسول و حیدر

دو یم عنایت دو مه هدایت

دو بزرگ آیت دو نکو برادر

صلوات حیدر صلوات احمد

صلوات قرآن صلوات داور

به جلال هر دو جمال هر دو

به کمال هر دو شب و روز و هر دم

 

به زمین اگر چه به سما اگر چه

سخن از حسین است و ولادت او

به نگاه دیگر به دو دست حیدر

بنگر به عباس و ارادت او

به اخّوت او به فتوّت او

به بزرگی او به سیادت او

به محبّت او به مودّت او

به شهامت او به رشادت او

به حقیقت او به ولادت او

به عبادت او به شهادت او

صلوات خالق صلوات مخلوق

صلوات عالم صلوات آدم

 

ثمر ولایت به ریاض قرآن

به گل و بهاران به شجر مبارک

به سما ستاره کند این اشاره

که طلوع خورشید به سحر مبارک

به سما مبارک به زمین مبارک

به ملک مبارک به بشر مبارک

شب عید عباس به حسین تبریک

گل روی فرزند به پدر مبارک

به ادب مبارک به وفا مبارک

به جهاد تبریک به ظفر مبارک

ادب و وفا و ظفر و جهادند

هم از او مشرف هم از او مکّرم

 

به کدام مضمون به کدام منطق

لب خود گشایم به ثنای عباس

نه دُّر است قابل نه گهر مقابل

خجلم که ریزم چه به پای عباس

همه های و هویم که شده هوائی

دل بی هوایم به هوای عباس

همه کربلایم زبلای عشقش

همه نینوایم به نوای عباس

به صفای عباس به وفای عباس

به ندای عباس به خدای عباس

که محبتش را که ولایتش را

که مودّتش را ندهم به عالم

 

همه لحظه گوشم پی گفتگویش

همه عمر چشمم به خیال رویش

چه شود غباری ببرم زخاکش

چه شود که جامی زنم از سبویش

من و خاک کویش من و آب جویش

من های و هویش من و عطر و بویش

به شرار قهرش به نگاه مهرش

به صفای خلقش به خصال و خویش

به جبین و دستش به دو چشم مستش

به بهار حسنش به شکنج مویش

نگهم دهد جان به تمام امکان

اگر او نگاهی فکند به من هم

 

هله ای که زیبد زمقام و رفعت

به جهان حسین دگرت بخوانم

تو که به زمهری، تو که به زماهی

به کدام جرأت قمرت بخوانم

به خدا که زیبد به وفا و عشق و

ادب و شهامت پدرت بخوانم

لب خود بشویم به گلاب و آنگه

به رسول و زهرا پسرت بخوانم

به حسین یاور به حسن برادر

به علی فروغ بصرت بخوانم

شرف و ولایت زتو جلوه کرده

کمر شجاعت به تو گشته محکم

 

تو علی شمایل تو حسن خصایل

تو ابوالفضائل تو گره گشائی

تو جهان فروزی تو به سینه سوزی

تو به جسم جانی تو به دل صفائی

تو سپهر غیرت تو امید عترت

تو شفیع امّت به صف جزائی

تو بزرگ مردی تو دوای دردی

تو محیط مهری تو یم وفائی

تو امیر لشکر تو شهید داور

تو عزیز حیدر تو پناه مائی

زتو درد درمان زتو زخم مرهم

زتو شعله لاله زتو نار خرّم

 

به خدای منّان به تمام قرآن

که به سینه شوق حرم تو دارم

اگرم که بررو بود آبروئی

زصفای خاک قدم تو دارم

چه غم از نشورم چه غم از صراطم

چه غم از جحیمم که غم تو دارم

شرف عیان را شرر نهان را

به خدا زلطف و کرم تو دارم

دل آسمانی گهر معانی

دم مدح خوانی زدم تو دارم

به ریاض حسنت به بهشت رویت

که برون زکویت نروم مسلم؟

 

به جلال داور به دل پیمبر

به نماز زهرا به خلوص حیدر

به حطیم و کعبه به مقام و زمزم

به صفا و مروه به منی و مشعر

به حسین و عباس به زهیر و یحیی

به حبیب و مسلم به علیِّ اکبر

به سرشک طفلان به فرات خونین

به رباب محزون به علیِّ اصغر

اگرم برانی اگرم بخوانی

نروم از این کو، نروم از این در

به تو سر سپردم به تو دست دادم

به تو رو نهادم زتو می زنم دم

 

تو که می بری دل تو که می دهی جان

گهی از تبسّم کهی از نگاهت

تو که روز محشر شهدا سراسر

ببرند حسرت به مقام و جاهت

تو که خلق عالم شده هم گدایت

شده هم غلامت شده هم سپاهت

چه شود که منّت به سرم گذاری

زغبار کویت زتراب راهت

زکرم بخوانی من بینوا را

که شبی نهم رو سوی بارگاهت

بگشا خدایا ره کربلا را

چه به روی عالم چه به روی (میثم)


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/31 توسط سلام |
شعر ولادت حضرت سقا (ع)

چه خوب شد الطاف بالا بیشتر شد

باران گرفت و خشکی لبها تر شد

چه خوب شد این روزهای آفتابی

ذکر لب نیمه شب ما یا قمر شد

دیشب حسین، امشب ابوفاضل و فردا

چه خوب این شبها دل ما در به در شد

امروز اگر با آبرویم دست من نیست

با معجزات عشق شد کاری اگر شد

بعد از نماز مغرب خورشید وقتی

شب رفت و رفت و رفت نزدیک سحر شد

آمد صدای جبرئیل از عرش بالا

ام البنین مژده که فرزندت پسر شد

 از این به بعد این مزرعه ها یاس دارد

از این به بعد این روزگار عباس دارد

دیشب نشستم چشمهایت را کشیدم

پائین پایت چند تا دریا کشیدم

روح القدس، ارواح ذهنم را مدد کرد

تا عاقبت تصویری از عیسی کشیدم

پای ضریح دستهایت گریه کردم

روح خودم را تا خدا بالا کشیدم

جمعیت روی زمین را تشنه ی آب

تنها تو را در این میان سقا کشیدم

آقا اگر چه مشک تو آبی ندارد

من بین مشکت چند تا دریا کشیدم

تو از تمام آبها آبی ترینی

ماهی ولی از ماه، مهتابی ترینی

معنا ندارد ماه من بالا نباشی

بالاتر از اندازه های ما نباشی

معنا ندارد ما همه لب تشنه باشیم

عباس ما باشی ولی دریا نباشی

با اینکه نبض نیل در دست تو باشد

اما تو ای مرد خدا موسی نباشی

تو ماهی و فرمانروای آسمانی

فرقی ندارد اینکه باشی یا نباشی

حالا که با زینب برادر می شوی تو

معنا ندارد بچه ی زهرا نباشی

تو ماهی اما مثل خورشید شبی تو

این افتخارت بس غلام زینبی تو

گفتند دریائی ولی دریا نبودی

گفتند طوبائی ولی طوبا نبودی

تنها نسیمی از نفسهایت مسیح است

گفتند عیسایی ولی عیسی نبودی

تو دستگیر عالمی و ارمنی ها

گفتند موسایی ولی موسی نبودی

دریایی و موسایی و عیسی مسیحی

تو کل اینهائی ولی اینها نبودی

سقاترین بودی و سقایی نکردی

گفتند سقایی ولی سقا نبودی

باب النّجات عالمین مولا اباالفضل

یا کاشف الکرب الحسین مولا اباالفضل

آن روز رفتی و همه ماتم گرفتند

در ماتم تو آسمانها غم گرفتند

آن دستهای سبز نخلستان نشینت

از چشمهای خشک ما شبنم گرفتند

آرامش دنیا نه تنها از رقیه

بعد از عروجت خواب ما را هم گرفتند

شرمندگی از کودکانت بیشتر شد

وقتی دم آب آب عمو مُردم گرفتند

از علقمه تا خیمه گاه شیرخواره

خیل ملائک دسته دسته دم گرفتند

سقای دشت کربلا آقام ابالفضل

دستش شده از تن جدا آقام ابالفضل

علی اشتری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/31 توسط سلام |
شعر میلاد حضرت سقا (ع)

جبریل آمده خبر داده

به همه مژده سحر داده

خبر از فیض مستمر داده

نغمه ای عاشقانه سر داده

که خدا رزق بیشتر داده

نخل ام البنین ثمر داده

نسل عشق است و پا به پای ادب

مادرش میشود خدای ادب

روشنی بخش کوچه های ادب

پسر کعبه نا خدای ادب

ماه شب های عشق آمده است

پاسدار دمشق آمده است

هر کسی بوسه از لبش می چید

در نگاهش حسین را میدید

بغل شاه لافتی که رسید

دست و بازوش را علی بوسید

مادرش گفت او فدای حسین

پسرم نذر بچه های حسین

عبد صالح شد و خدایی شد

بسکه مشغول دلربایی شد

روی خورشید از او طلایی شد

سبک جنگش که مجتبایی شد

با حسن گشت و عاقبت یل شد

کسب بازار عشق مختل شد

خطبه ای خوانده در سفر با عشق

از کلامش رسیده ام تا عشق

پای وعظش نشسته حالا عشق

عشق هم داد میزند ... یا عشق

باب نه , نه , نه ,  بیت حاجاتی

تو  مفاتیحی از مناجاتی

بیکرانی شبیه دریایی

خوش قد و قامتی و بالایی

قبله گاه هزار لیلایی

در نمازت عجیب شیدایی

درس غیرت به آب میدادی

آب را پیچ و تاب میدادی

جرعه جرعه حیات می ریزد

یک نظر ... کاینات می ریزد

پای مشکت فرات می ریزد

از نگاهت صفات می ریزد

باد و باران مسخرت هستند

جمله سرباز لشگرت هستند

روز آخر رسیده ، بیماری

حال عشق و تب سفر داری

توی خیمه نگاه تر داری

می روی تا که مشک برداری

جای دستت دو بال میخواهی

رخصت اتصال میخواهی

در تن تو برو بیا شده بود

جای شمشیر و نیزه ها شده بود

دشمن تو چه بی حیا شده بود

قصد اصلیش خیمه ها شده بود

فصل عشق و جنون سرازیر است

از نگاه تو خون سرازیر است

ایمان کریمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/31 توسط سلام |
شعر میلاد حضرت علمدار (ع)

روزی شعر من امشب دو برابر شده است

چون که سرگرم نگاه دو برادر شده است

چون که بانوی کلابیه پسر آورده

چشم وا کن، پدر خاک قمر آورده

هر که از قافله فطرسیان جا مانده

نظرش خیره به گهواره سقا مانده

زور بازوی تو بی حد و عدد خواهد شد

بعد از این ام بنین، ام اسد خواهد شد

با وجود تو زمین حیدر دیگر دارد

کعبه جا دارد اگر باز ترک بردارد

از در خانه او پا نکشیدم هرگز

چون حسینی تر از عباس ندیدم هرگز

ماه ذی‌الحجه که عباس به حج عازم شد

همه بر کعبه ولی کعبه بر او محرم شد

در طوافش سخن از عقل فراتر می گفت

در حقیقت «لک لبیک برادر» می گفت!

این اباالفضل که از قبله فراتر می رفت

مرتضی بود که بر دوش پیمبر می رفت

علی اکبر به ثنا گویی او می آید:

چقدر منبر کعبه به عمو می آید

خطبه خواند و همه را محو صدای خود کرد

در حقیقت همه را قبله نمای خود کرد

گفت این خانه که حق آمد و ایجادش کرد

مسجدی بود که بابای من آبادش کرد

 از در خانه او پا نکشیدم هرگز

چون حسینی تز از عباس ندیدم هرگز

 «کاشف الکرب» تویی؛ خنده ارباب تویی

«پدر خاک» علی و «پدر آب» تویی!

روی چشم تو بود جای حسن جای حسین

هست مابین دو ابروی تو بین الحرمین

پیش خورشید و قمر سایه تو سنگین است

و فقط محضر زینب سر تو پایین است

ساقی ما چه شرابی چه سبویی دارد

بنویسید رقیه چه عمویی دارد

صحبت از مردی تو کار بنی هاشم بود

نام تو در دل میدان رجز قاسم بود

زور بازوی علی ریخته در بازویت

ذوالفقاری نبود تیز تر از ابرویت

تیغ چرخانده ای و پیش تو طوفان هیچ است

لشگری پیشت اگر آمده میدان، هیچ است

وسط جنگ زمین را به زمان دوخته ای

فن شمشیر زنی را ز که آموخته ای؟!

ای جوان! پیر رهت کیست از آن شاه بگو؟

«أشهد أن علیاً ولی الله» بگو

او علمدار حسین است ببخشید مرا

مدح او کار حسین است ببخشید مرا

مجید تال


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/31 توسط سلام |
شعر ولادت حضرت علمدار (ع)

خدا جلوه دارد به پیشانی تو

فدای مناجات پنهانی تو

شبِ روشنِ کوچه های مدینه است

پُر از ریسه های چراغانی تو

به لب آوَرَد جان داوودها را

نوای تو اَلحانِ قرآنی تو

تو بر کوهسارِ معارف نشستی

زمین تشنه ی دست بارانی تو

حسینیه ای سفره دار حسینی

که هر شب بود شام مهمانی تو

فراوانی از تو/سلیمانی از تو/مسلمانی ازتو/ادب دانی از تو/دعاهای روحانی از تو

به کعبه رجز خوانی از تو/احادیث طوفانی از تو/روایات نورانی از تو/عنایات سبحانی از تو

نَفَسهای رحمانی از تو/و سلمانی از تو/علی گویی از تو/علی خوانی از تو/دلِ ما و دربار سلطانیِ تو

چه خوش سر فرازی چه خوش سر به زیری

امیری حسینُ و نعم الامیری

طلوع شکوهت بدایت ندارد

کَرَم خانه ی تو نهایت ندارد

نگاه تو قبل از دعا داده حاجت

به اظهار محتاج عادت ندارد

به جایی که یوسف دریده گریبان

دل ما نیازی به غارت ندارد

از این محشری که به پا کرده پیداست

که رنگی به پیشت قیامت ندارد

به چشم تو غیرت/به تیغ تو صولت/به نامت صلابت/به دامن سخاوت

به بازوت قدرت/به پای تو همت/به دستت کرامت/پُری از رشادت

شهادت سعادت/بصیرت/مَهابت/فتوَت/مُرُوَت/به میدان مسلط/رجزها مُسَمَّط

که از برق چشمت همه غرق حیرت/تو از آل عصمت/تو از بیت عترت/تو قامت قیامت

علی در هدایت/علی در عنایت/علی در قداست/علی در مهارت/و نادِ علی دارد از تو حکایت

بدون تو عطری محبت ندارد

چنان سر فرازی،چنان سر به زیری

امیری حسینُ و نعم الامیری

زتیغت سپاهی دلاور بریزد

زِ تو یال و کوپال کافر بریزد

میان زمستان هم از دیدن تو

عرق از سرو روی لشکر بریزد

علی هستی و گر علی را بخوانی

فقط در نه،دیوار خیبر بریزد

از این هیبت چشمهایت بکاهُ

نگاهی نما ترس قنبر بریزد

علی گفت هنگام صفین برگرد

ز خشمت دلِ مالک اشتر بریزد

اگر پرده ریزد/مکرر بریزد/نه پر،سر بریزد/سراسربریزد/ستمگر بریزد/به هم اول،آخر بریزد

به گاهی سپاهی چو کاهی به راهی ز شاهی چو حیدر بریزد

عجب سر فرازی عجب سر به زیری

امیری حسینُ و نعم الامیری

من از جنس شبهای پر التهابم

که در بند گیسوی پُر پیچ و تابم

اگر بر حریم حرم مُستجیرم

فقط با نگاه شما مستجابم

من و لطف باب الحوائج همین بس

بگو با تو باشد حساب و کتابم

دعا کن حرم آیم و بر نگردم

که این عشق کردست خانه خرابم

خراب خرابم/خراب جوابم/تویی انتخابم/که عالیجنابم/غم بی حسابم/

زِ داغت کبابم/و مشکت عذابم/به یاد ربابم/پُراز آب آبم/که میگفت زینب/چه شد با رکابم/

کجایی سحابم/کجایی نقابم/دل زینبیه شده قرص با تو که در سایه ی بیرق آفتابم

توو سرفرازی توو سربه زیری

به نِی سر فرازی به نِی سر به زیری

امیری حسین و نعم الامیری

حسن لطفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/28 توسط سلام |
شعر اعیاد شعبانیه 

ماه عشق است ماه عشاق است

ماه دل های مست و مشتاق است

درِ میخانه‌ی کرم شد باز

الدخیل، این حریمِ رزاق است

ریزه خوارش فقط نه اهل زمین

جرعه نوشش تمام آفاق است

بی حساب است فضل این ساقی

شب جود و سخا و انفاق است

بین دل های بیدلان امشب

با سر زلف یار میثاق است

شب زلف مجعدش «والّیل»

صبح چشمش به عالم اشراق است

«قبره فی قلوب من والاه»

حرمش قبله گاه عشاق است

ماه شعبان رسید! ماه سه ماه

کربلا می رویم! بسم الله

السلام ای پناه مُلک و مکان

در ید قدرتت عنان جهان

رفته قنداقه ات به عرش خدا

تشنۀ پای بوسی‌ات همگان

در طوافت قیامتی شده است

می ‌رسد هر فرشته با هیجان

پَر قنداقة تو می‌ بخشد

پر و بالی به فطرسِ نگران

از سر زلف عنبر افشانت

سدرة المنتهی گرفته ضمان

عطر و بوی ملیح پیرهنت

مانده در خاطر نسیم جنان

بوسه می چیند از لب تو رسول

رحمت واسعه گشوده دهان

از سر انگشت پاک مصطفوی

 جرعه جرعه بنوش شیرۀ جان

خواند جدت «حسینُ منّی» را

«وَ أنا مِن حسین» را تو بخوان

با تو جود و شجاعت نبوی‌ست

ای شکوه حماسه های عیان

در نمازت شبیه فاطمه ای

بین میدان علی ست جلوه کنان

چشم‌های تو مرز خوف و رجاست

قَهر و مِهر تو آتش است و امان

رحمت محض! یا ابا الأیتام

پدری کن برای عالمیان

ای که آقائی تو بی حد است

باز ما را به کربلا برسان

شب جمعه شمیم سیب حرم

منتشر می شود کران به کران

روضه هایت بهشت اهل ولاست

چشم ما چشمه های کوثر آن

«وَ مِنَ الماءِ کُلُّ شَیءٍ حَیّ»

اشک ها از غمت همیشه روان

السلام ای شهید روز دهم

السلام ای امام تشنه لبان

تا ابد در فراز پرچم توست

خون سرخت همیشه در جَرَیان

کربلای تو از ازل بوده‌

مبدأ حرکت زمین و زمان

شب سوم رسیده‌ای، ای ماه!

السلام علیک ثارالله 

السلام ای نگین عرش برین

ماه بالا بلندِ ام بنین

گره از گیسوان خود مگشا

هر سر موی توست حبل متین

جذبه های نگاه هاشمی ات

ماه را می کشد به سوی زمین

عبد صالح! مواسی لله!

پدر فضل! روح حق و یقین

به حضورت گشوده دست، فلک

به قدوم تو سوده عرش، جبین

وقت هوهوی ذوالفقار علی ست

به روی مرکب حماسه نشین

می شود با اشارۀ‌ تو دو نیم

هر کسی آید از یسار و یمین

زینبت «إن یکاد» می خواند

آسمان محو هیبت تو! ببین

کاشف الکرب اهل بیت نبی!

بازوان تواند حصن حصین

ماه من بازوی رشید تو را

که برافراشته است بیرق دین

زده بوسه علی به گریه چنان

بوسه ها چید از آن حسین چنین

نقش باب الحوائجی داری

به روی بازویت شبیه نگین

سائلان تو بی شمارند و

گوشه چشمی به ما! بس است همین

شب جود و کرامت و بذل است

شب چارم شب اباالفضل است

السلام ای حقیقت جاری

روح تقوا و زهد بیداری

سید السّاجدین شهر رسول

عبد مسکین حضرت باری

روزهایت مجاهدت، ایثار

نیمه شب هات بخشش و یاری

در مناجاتت ای صحیفۀ نور

آیه آیه زبور می باری

همه مجذوب ربنای تواند

محو این سیر و این سبکباری

گوش کن این صدای داوود است

که به شوق تو می شود قاری

پا برهنه به حجّ که می آیی

کعبه را هم به وجد می آری

در شکوه و حماسه بی مثلی

خطبه هایت زبانزدند آری

واژه های تو تیغ برّانند

ثانی حیدری و کراری

شام و کوفه به لرزه افتادند

سرنگون پایۀ ستمکاری

در مصاف تو سهم دشمن دون

چیست غیر از مذلت و خواری

وارث عزت و سخای حسین

ای که بعد از عمو، علمداری

به محبان خود نظر فرما

بیشتر موقع گرفتاری

رو سیاهی من گذشت از حدّ

تو برایم مگر کُنی کاری

در نماز شبت دعایم کن

تو عزیزی تو آبروداری

دلم از بند هر غم آزاد است

شافع من امام سجاد است

شد روا حاجت همه، ما! نه

کربلا شد نصیب ما یا نه؟

رزق شش‌گوشه می‌ دهند امشب

کِی شنیده گدا ز آقا: نه

کربلا رفته در شب جمعه

می شناسد مگر سر از پا؟ نه

کربلا می روی بخوان روضه

روضه های جوان لیلا، نه

زخم ها التیام پیدا کرد

زخم فرق دوتای سقا، نه

التیامِ دمادمِ سیلی

می دهد فرصت تماشا؟ نه

از شب خیزران مگر مانده

لب و دندان برای بابا؟ نه

زینب است و نوای جان کاهش

ذکر أین بقیة اللهش

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/28 توسط سلام |

شعر ولادت حضرت ابالفضل العباس (ع)

بايد حسين دم بزند از فضائلت

وقتي حسيني است تمام خصائلت

تعبيرهاي ما همه محدود و نارساست

در شرح بيکراني اوصاف کاملت

بي شک در آن به غير جمال حسين نيست

آئينه اي اگر بگذاري مقابلت

اي کاشف الکروب عزيزان فاطمه

غم مي بري ز قلب همه با شمائلت

در آستانة تو گدايي بهانه است

دلتنگ ديدن تو شده باز سائلت

با زورق شکستة دل سال هاي سال

پهلو گرفته ايم حوالي ساحلت

بي شک خدا سرشته تو را از گل حسين

سقاي با فضيلت و دريا دل حسين

تو آمدي و روشني روز و شب شدي

از جنس نور بودي و زهرا نسب شدي

در قامتت اگرچه قيامت ظهور داشت

الگوي بندگي و وقار و ادب شدي

هم چشمهاي روشنت آئينة رجاست

هم صاحب جلال و شکوه و غضب شدي

بايد که ذوالفقار حمايل کني فقط

وقتي که تو به شير خدا منتسب شدي

در هيبت و رشادت و جنگاوري و رزم

تو اسوة زهير و حبيب و وَهب شدي

در دست تو تلاطم شمشير ديدني ست

فرزند لافتايي و شير عرب شدي

فرماندة سپاهي و آب آور حسين

اي نافذ البصيره ترين ياور حسين

بي شک تو صبح روشن شبهاي تيره اي

خورشيدي و به ظلمت اين شام چيره اي

تسخير کرده جذبة چشم تو ماه را

بي‌خود که نيست تو قمر اين عشيره اي

عصمت دخيل تار عباي تو از ازل

جز بندگي نديده کسي از تو سيره اي

قدر تو را کسي نشناسد در اين مقام

وقتي براي امر شفاعت ذخيره اي

ما را بس است وقت عبور از پل صراط

از تار و پود بيرق تو دستگيره اي

چشم اميد عالم و آدم به دست توست

باب الحسين هستي و پرچم به دست توست

فردوس دل هميشه اسير خيال توست

حتي نگاه آينه محو جمال توست

تو ساقي کرامت و لطف و اجابتي

اين آب نيست زمزمه هاي زلال توست

ايثار و پايمردي و اوج وفا و صبر

تنها بيان مختصري از کمال توست

در محضر امام تو تسليم محضي و

والاترين خصائل تو امتثال توست

فردا همه به منزلتت غبطه مي خورند

فردا تمام عرش خدا زير بال توست

باب الحوائجي و اجابت به دست تو

تنها بخواه، عالم هستي مجال توست

اي آفتاب علقمه: روحي لک الفدا

اي آرزوي فاطمه: روحي لک الفدا

اي آفتاب روشن شبهاي علقمه

سرو رشيد خوش قد و بالاي علقمه

داده ست مشک تشنة تو آب را بها

اي آبروي آب، مسيحاي عقلمه

وقتي که چند موج عليل شريعه را

کرده ست خاک پاي تو درياي علقمه

لب تشنة زيارت لبهات مانده است

آري نگفته اي به تمناي علقمه

امروز دستهاي تو افتاد روي خاک

تا پا بگيرد از دل صحراي علقمه

با وعده هاي مادرت آسوده خاطريم

چشم اميد ماست به فرداي علقمه

اين عطر ياس حضرت زهراست مي وزد

از سمت کربلاي تو ، سقاي علقمه

شبهاي جمعه نالة محزون مادري

مي آيد از حوالي درياي علقمه

ام البنين و فاطمه با قامتي کمان

اينجا نشسته اند و شده آب روضه خوان

فرصت نداد تا که لبي تر کند گلو

دارد به دست، ماه حرم، مشک آرزو

مي آيد از کنار شريعه شهاب وار

بسته ست راه را به حرم لشکر عدو

طوفان تير مي وزد از بين نخلها

حالا شنيدني شده با مشک گفتگو:

« بسته ست جان طفل صغيري به جان تو

تو مشک آب نه که تويي جام آبرو

اي مشک جان من به فداي سر حسين

اما تو آب را برسان تا خيام او »

اما شکست ساغر و ساقي ز دست رفت

جاري ست خون ز بادة چشمش سبو سبو

با مشک پاره پاره به سوي حرم نرفت

تا با امام خود نشود باز رو برو

تنها پناه اهل حرم بر نگشته است

مي بارد از نگاه سکينه : عمو عمو

در خيمه اوج بي کسي احساس مي شود

خورشيد نيزه ها سر عباس مي شود

یوسف رحیمی



برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/10 توسط سلام |

ابروی هلالی ات قمر، تیغ برنده است

این ناوک مژگان چه بلاخیزوکشنده است!

مجنون شدنم قصه ی پرپیچ وخمی داشت

آشفتگی زلف تو دیوانه کننده است

عشق تو قماری ست که بازنده ندارد

این اشک قیامت برسد؛برگ برنده است

انگارعلی آمده درعلقمه ،احسنت

جنگاوری ات مثل پدر خیره کننده است

باید به شما رو بزنم ، درد شناسی اید

سوگند به مردیت،غرورم شکننده است

وحيد قاسمي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/10 توسط سلام |

می آید از بهشت خبرها یكی یكی

امشب گشوده شد همه درها یكی یكی

وقتی علی دوباره قدم می زند به خاك

مبهوت می شوند نظرها یكی یكی

بالا بلندی آمده و پیش قامتش

خم می شوند كوه و كمرها یكی یكی

تنها خلیل نیست كه یعقوب هم رسید

قربانیش كنند پسرها یكی یكی

یك قوم از جمالش و یك قوم از جلال

دل نَه كه می درند جگرها یكی یكی

خورشیدی از قبیله ی هاشم دمیده تا

حیران كُنَد نگاه قمرها یكی یكی

نامش حماسه را به غزل بند می زند

اُمّ البنین به فاطمه لبخند می زند

ای جامع جمیع نشانیِّ مرتضی

عباس نَه تمام جوانیِّ مرتضی

گیسوی توست رشته ی جان امیر عشق

ابروی توست طاق كمانیِّ مرتضی

وقت ركوع میرسد از دستهای تو

بر دست ما عقیق یمانیِّ مرتضی

با تو گدا میان مدینه نیافتم

ای سفره دار سفره ی خوانیِّ مرتضی

وقت نبرد بازوی تو ارث برده است

حال و هوای ضربه ی آنیِّ مرتضی

زینب به روی خاك محال است پا نهد

جز با ركاب حضرت ثانیِّ كربلا

توحید، رستگاریِ از تو شنفتن است

آموزش نبرد فقط از تو گفتن است

باید برای فرش تو شهپر بیاورند

باید برای عرض ادب سر بیاورند

باید برای وصف تو از بین واژه ها

هنگام رزم واژه ی حیدر بیاورند

خاك زمین تحمل جولان تو نداشت

باید هزار عرصه ی محشر بیاورند

باید فقط به خاطر تفریح تیغ تو

هر قدر می شود صف لشگر بیاورند

قدری رجز بخوان كه همان اول نبرد

جنگاوران به پای تو خنجر بیاورند

باید میان خیل سیاهی لشگرت

صدها سپاه مالك اشتر بیاورند

شب را اشاره ی تو به زنجیر می كشد

حتی خدا برای تو تكبیر می كشد

ما را دلی ست بس كه خراباتی شماست

از آب و خاك صحن سماواتیِ شماست

این اشك چشم را به امیری نمی دهم

این قطره قطره ها همه سوغاتی شماست

مردم مرا به چشم غلامیت دیده اند

این ها هم از عنایت ساداتی شماست

شاید شبی به كوچه ی ما هم گذر كنی

با سر رسیده ایم كه خیراتی شماست

دست مرا به پای غمت بسته علقمه

دستم بگیر حضرت بی دستِ علقمه

امیر حسین وطن دوست


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/10 توسط سلام |

مثل گل خوش آمدی، آقا صفا آورده­ای

خود، گلی؛ گل با خودت دیگر چرا آورده­ای؟

ماجرای دست­هایت ماجرایی آشناست

باز هم ما را به یاد کربلا آورده­ای

تا علی گردد علی، یک رکعت از او مانده بود

لطف کردی آمدی آن را به جا آورده­ای

قطره اشک علی بودی که در چاهی چکید

هان! وگرنه مشک خالی از کجا آورده­ای؟

ای تمام عشق بین چشم تا پیشانی­ات!

آمدی، خوش آمدی، آقا وفا آورده­ای!

رزیتا نعمتی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/10 توسط سلام |

دلت گرفته، چرا حال تو خراب شده‌ست

عزیز! چشم قشنگت چرا پر آب شده‌ست

مگر که کودک من عیب و علتی دارد؟

جواب داری، اما دلت کباب شده‌ست

مگر که کودک من...؟ بغض‌تان شکست چرا

صدای هق هقت آقا مرا جواب شده‌ست

آهای دست عزیزی که اول عشقی

برای توست دلش غرق التهاب شده‌ست

آهای چشم قشنگی که تازه می‌خندی

خودت بگو که چرا در من انقلاب شده‌ست

سکوت می‌شکند، پرده‌ها می‌افتد، وای

فضای خانه پر از بانگ «آب...آب» شده‌ست

و مشک خونی عباس اولین چیزی‌ست

که در نگاه غریبانه تو قاب شده‌ست

عمود، تیر، عطش، مشک، خیمه‌ها، عباس

جواب گریه تو این همه کتاب شده‌ست

و مادری که چنین عاشقانه می‌خندد

از این جواب دل‌انگیز تو مجاب شده‌ست

امیر مرزبان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/10 توسط سلام |

ای چشمه محبت عالم وجود تو

باران كرامتی است به امواج جود تو

دنیا بهشتی است ز شرح معطرت

هر جا كه بو كنیم رسد بوی عود تو

دریا نمایشی است ز اوج فضائلت

پیچیده موج موج در عالم سرود تو

سقا اگر نیامده بودی صفا نبود

دریا نداشت جلوه‌گری‌ با نبود تو

پیشانی سپیدۀ تو پینه بسته بود

از بس زیاد بوده شكوه سجود تو

با هر قنوت جلوه به هر آسمان دهی

تو عبد صالحی كه خدا را نشان دهی

هر كس كه دید روی تو را چشم بر نداشت

این خانواده مثل تو دیگر قمر نداشت

تا عرش سر كشیده‌ای ای قُلۀ ادب

گر چه زمین ز اوج شكوهت خبر نداشت

بر شانۀ تو پرچم باب الحوائجی است

هرگز كسی ز روی تو این نام بر نداشت

تكرار جنگ‌های تو صفین دیگری است

این جنگ‌ها به جز تو دلیر دگر نداشت

تنها‌ترین كبوتر عرش خدا حسین

غیر از علیّ اكبر و تو بال و پر نداشت

پرتاب نیزۀ تو نظیری نداشته

این علقمه به جز تو امیری نداشته

دست خدا تو را به بلندا كشیده است

رعناترین صنوبر باغ آفریده است

یك قطره بود و جلوۀ دریا شدن گرفت

آبی كه از دهانۀ مشكت چكیده است

بیهوده نیست گریۀ صبح طلوع تو

گر آفتاب غنچه ز دست تو چیده است

خیره شده به سمت تو چشمان آسمان

حتماً شبیه روی تو ماهی ندیده است

مولا ببین تو شوق طواف فرات را

دیگر چه عاشقانه به كعبه رسیده است

هر روز و شب به گرد مزارت طواف اوست

پائین پای مرقد تو اعتكاف اوست

دریا نشسته زیر قدم‌های مشك آب

با موج، بوسه‌ها زده بر پای مشك آب

زخمت كه خنده می‌زند او گریه می‌كند

خونابه می‌چكد ز سراپای مشك آب

بر شانه‌های خسته‌ات اكنون نشسته است

چندین نگاه غرق عطش جای مشك آب

از چشم‌های پارۀ مشكت امید ریخت

تا تیر گشت محو تماشای مشك آب

لب تشنه روی خاك اگر مانده غم مخور

بانوی آب ها شده سقای مشك آب

ای كاش دست های شما بر زمین نبود

آقا چقدر خوب شد ام‌البنین نبود

گویا كه چشم علقمه در خواب مانده بود

سقای دشت تب زده بی آب مانده بود

دریا كه از نوازش دست تو آب خورد

در اوج تشنگیِ تو سیراب مانده بود

گهواره‌ای ز دست عطش تاب می‌گرفت

چشم انتظار آب چه بی تاب مانده بود

باران تیر بود تو را دوره کرده بود

دریا میان حلقۀ مرداب مانده بود

آن جا که می گریست کنار تو آفتاب

زخمی عمیق بر سر مهتاب مانده بود

با یاد قبر کوچکت ای آیۀ‌ رشید

آهی بلند بر لب هر سرو قد کشید

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/10 توسط سلام |

باز انگار جهان حادثه در سر دارد

شهر یثرب سبدی یاس معطر دارد

جبرئیل است که تکبیر مکرر دارد

کودکی آمده که هیبت حیدر دارد

چه جمالی چه کمالی چه قد وبالایی

ماه مجنون و تو لیلا تر از لیلایی

وصف اوصاف تو از عقل فراتر باشد

چون که مدح تو فقط کار برادر باشد

عاشق آن است که آیینه دلبر باشد

یعنی عباس خودش یک تنه حیدر باشد

تیر ما گر بخورد کنج هدف خوب تر است

کربلایی شدن از راه نجف خوب تر است

آمدی با دل دریا که تو دریا باشی

آمدی نور دل حضرت مولا باشی

میر و سردار و پناه دل آقا باشی

تا که بر تشنه لبان حضرت سقا باشی

یاد دادی به همه شیوه ی جانبازی را

از تو آموخته ام غیرت و سربازی را

راهی علقمه سقا شده ماشاالله

دشت در دشت چه غوغا شده ماشاالله

جنگ خیبر شده٬مولا شده٬ماشاالله

بیش از پیش چه زیبا شده ماشاالله

تیغ می راند و تکبیر اباعبدالله

ذکر لاحول ولا قوة الا بالله

مهدی چراغ زاده


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/10 توسط سلام |

بايد حسين دم بزند از فضائلت

وقتي حسيني است تمام خصائلت

تعبيرهاي ما همه محدود و نارساست

در شرح بيکراني اوصاف کاملت

بي شک در آن به غير جمال حسين نيست

آئينه اي اگر بگذاري مقابلت

اي کاشف الکروب عزيزان فاطمه

غم مي بري ز قلب همه با شمائلت

در آستانة تو گدايي بهانه است

دلتنگ ديدن تو شده باز سائلت

با زورق شکستة دل سال هاي سال

پهلو گرفته ايم حوالي ساحلت

بي شک خدا سرشته تو را از گل حسين

سقاي با فضيلت و دريا دل حسين

تو آمدي و روشني روز و شب شدي

از جنس نور بودي و زهرا نسب شدي

در قامتت اگرچه قيامت ظهور داشت

الگوي بندگي و وقار و ادب شدي

هم چشمهاي روشنت آئينه ی رجاست

هم صاحب جلال و شکوه و غضب شدي

بايد که ذوالفقار حمايل کني فقط

وقتي که تو به شير خدا منتسب شدي

در هيبت و رشادت و جنگاوري و رزم

تو اسوة زهير و حبيب و وَهب شدي

در دست تو تلاطم شمشير ديدني ست

فرزند لافتايي و شير عرب شدي

فرماندة سپاهي و آب آور حسين

اي نافذ البصيره ترين ياور حسين

بي شک تو صبح روشن شبهاي تيره اي

خورشيدي و به ظلمت اين شام چيره اي

تسخير کرده جذبة چشم تو ماه را

بي‌خود که نيست تو قمر اين عشيره اي

عصمت دخيل تار عباي تو از ازل

جز بندگي نديده کسي از تو سيره اي

قدر تو را کسي نشناسد در اين مقام

وقتي براي امر شفاعت ذخيره اي

ما را بس است وقت عبور از پل صراط

از تار و پود بيرق تو دستگيره اي

چشم اميد عالم و آدم به دست توست

باب الحسين هستي و پرچم به دست توست

فردوس دل هميشه اسير خيال توست

حتي نگاه آينه محو جمال توست

تو ساقي کرامت و لطف و اجابتي

اين آب نيست زمزمه هاي زلال توست

ايثار و پايمردي و اوج وفا و صبر

تنها بيان مختصري از کمال توست

در محضر امام تو تسليم محضي و

والاترين خصائل تو امتثال توست

فردا همه به منزلتت غبطه مي خورند

فردا تمام عرش خدا زير بال توست

باب الحوائجي و اجابت به دست تو

تنها بخواه، عالم هستي مجال توست

اي آفتاب علقمه: روحي لک الفدا

اي آرزوي فاطمه: روحي لک الفدا

اي آفتاب روشن شبهاي علقمه

سرو رشيد خوش قد و بالاي علقمه

داده ست مشک تشنة تو آب را بها

اي آبروي آب، مسيحاي عقلمه

وقتي که چند موج عليل شريعه را

کرده ست خاک پاي تو درياي علقمه

لب تشنة زيارت لبهات مانده است

آري نگفته اي به تمناي علقمه

امروز دستهاي تو افتاد روي خاک

تا پا بگيرد از دل صحراي علقمه

با وعده هاي مادرت آسوده خاطريم

چشم اميد ماست به فرداي علقمه

اين عطر ياس حضرت زهراست مي وزد

از سمت کربلاي تو ، سقاي علقمه

شبهاي جمعه نالة محزون مادري

مي آيد از حوالي درياي علقمه

ام البنين و فاطمه با قامتي کمان

اينجا نشسته اند و شده آب روضه خوان

فرصت نداد تا که لبي تر کند گلو

دارد به دست، ماه حرم، مشک آرزو

مي آيد از کنار شريعه شهاب وار

بسته ست راه را به حرم لشکر عدو

طوفان تير مي وزد از بين نخلها

حالا شنيدني شده با مشک گفتگو:

« بسته ست جان طفل صغيري به جان تو

تو مشک آب نه که تويي جام آبرو

اي مشک جان من به فداي سر حسين

اما تو آب را برسان تا خيام او »

اما شکست ساغر و ساقي ز دست رفت

جاري ست خون ز بادة چشمش سبو سبو

با مشک پاره پاره به سوي حرم نرفت

تا با امام خود نشود باز رو برو

تنها پناه اهل حرم بر نگشته است

مي بارد از نگاه سکينه : عمو عمو

در خيمه اوج بي کسي احساس مي شود

خورشيد نيزه ها سر عباس مي شود

يوسف رحيمي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/10 توسط سلام |

دریای عشق همدم ساحل نمی شود

بی نُقل یار گرمی محفل نمی شود

بیدل شدن طریقه ی عشاق کربلاست

هر آدمی که عاشق و بی دل نمی شود

ای ساقی حسین سرم زیر پای توست

هر که تو را شناخت که عاقل نمی شود

از کودکی به پای امامت نشسته ای

بی خود کسی خدای فضائل نمی شود

ساقی خانواده علمدار بی نظیر

کرب و بلا بدون تو کامل نمی شود

بعد از تو انعکاس حسین بن فاطمه

دیگر کسی حسین شمایل نمی شود

روز ازل که نام تو را جار می زدند

نقش مرا به نام علمدار می زدند

داری دل ترک زده را بند می زنی

با زلف ماه فاطمه پیوند می زنی

بالا بلند عشق،تو با خاک پای خود

طعنه به ارتفاع دماوند می زنی

پیشانی تو قبله ی خورشید می شود

وقتی به نام فاطمه سربند می زنی

وقتی میان ابروی خود می زنی گره

آتش به آسمان خداوند می زنی

معلوم می شود غضبت برطرف شده

با دیدن رقیه که لبخند می زنی

خود را به آب و آتش صحرای کربلا

تا اهل خیمه تشنه نباشند می زنی

مثل همیشه در دل صحرا الم بزن

حس غرور زینب کبری الم بزن

مسعود اصلانی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/10 توسط سلام |

وقتش رسیده تا به بیانم توان دهید

این حرفهای مانده به دل را زبان دهید

وقتش رسیده روی پر جبرئیل ها

شعری به قلب این قلم از آسمان دهید

تامیوه ی رسیده مضمون به ما رسد

قدری درخت واژه تان را تکان دهید

ارزانی ستاره بود ماه آسمان

ماه مدینه را به من امشب نشان دهید

من از شما به غیر شما را نخواستم

هرچه ثواب هست به این و به آن دهید

امشب که ساقی آمده از مشک عشق او

یک کاسه آب دست من نیمه جان دهید

در برکه نگاه علی خوش دمیده است

ماهی که ماه هم مثلش را ندیده است

حالا که ماه آمده پیدا ترین شده ست

یوسف ترین رسیده و زیباترین شده ست

منصوب گشته است به باب الحوائجی

پیغمبری ندیده مسیحاترین شده ست

ابروی او نیامده محراب عاشقی

گیسوی او نیامده یلداترین شده ست

بین قبیله ای که همه سرو قامتند

قامت کشیده خوش قد و بالاترین شده ست

لیلا میان شهر مجانین نه... این پسر

در شهر لیلی آمده لیلا ترین شده ست

ساقی زیاد بوده در این خاندان

سردار کربلاست که سقا ترین شده ست

عباس روح جاری از نیل تا فرات

عباس راهِ رفتنِ در کشتی نجات

شعبان برای ماست گواراتر از رجب

شیرین تر از شهدِ لب یارم از رطب

امشب شب تولد روح دلاوری ست

امشب شب وفاست شب غیرت و ادب

باید به پیش ابروی او سجده آوریم

چون واجب است محضر او امر مستحب

امشب شب چهارم ماه است آمده

ماه شب چهارده از قلب نیمه شب

نامش پر از کنایه پر از استعاره است

شب ماه و روز مهر و سحرها ستاره است

عرض ارادتم به اباالفضل بارها

برده مرا به جرگه ی بی اختیارها

چون موج ،سر به سینه ی هر صخره میزنم

آثار عاشقی ست از گونه کارها

محدود ما یکی دو قبیله نمیشود

عشقش دوانده ریشه به ایل و تبارها

مانند او نیامده دیگر به روزگار

مانند من گدای نگاهش هزارها

دلداده اند در ره او صاحبان دل

سر داده اند در قدم او سوارها

از او ندیده ام به خدا دادرس تری

آقا تری کریم تری هم نفس تری

با این که با اصالت و ارباب زاده بود

یک عمر چون رعّیت این خانواده بود

بذر ارادتی که به دل کاشت مادرش

حالا چو سرو قامت او ایستاده بود

در پیش فاطمی نسبان سر به زیر بود

انگار این ارادت او بی اراده بود

در آخرین سجود نماز محبتش

در پیش پای فاطمه از زین فتاده بود

آنها که دیده اند نوشتند عاقبت

سر روی پای حضرت زهرا نهاده بود

زهرا کنارش آه نفس گیر میکشد

با دست خود ز دیده ی او تیر میکشد

ما جز خدا به غیر توکل نمیکنیم

ما جز به اهل بیت توسل نمیکنیم

باید در این زمانه ولایت مدار بود

ورنه به هیچ جای جهان گُل نمیکنیم

ما ذاکریم؟ نه همه سرباز رهبریم

وقتی که امر کرد تأمل نمیکنیم

گوید اگر روید در آتش به سر رویم

سر هم اگر که خواست تعلل نمیکنیم

هرکس که در مقابل آقا بایستد

در هر لباس و پست، تحمل نمیکنیم

عباس ماند چون که مطیع امام بود

در او چرا به حرف امامش حرام بود

حسن عرب خالقي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/10 توسط سلام |

اى حرمت قبله حاجات ما

یاد تو تسبیح و مناجات ما

تاج شهیدان همه عالمى

دست على، ماه بنى هاشمى

همقدم قافله سالار عشق‏

ساقى عشاق و علمدار عشق

سرور و سالار سپاه حسین

داده سر و دست براه حسین

عم امام و اخ و ابن امام

حضرت عباس علیهالسلام

اى علم كفر نگون ساخته

پرچم اسلام برافراخته

مكتب تو مكتب عشق و وفاست‏

درس الفباى تو صدق و صفاست

شمع شده، آب شده، سوخته

روح ادب را، ادب آموخته

آب فرات از ادب تست مات

موج زند اشك به چشم فرات

یاد حسین و لب عطشان او

و آن لب خشكیده طفلان او

ساقى كوثر پدرت مرتضى است

كار تو سقائى كرب و بلاست

هر كه به دردى به غمى شد دچار

گوید اگر یكصد و سى و سه بار

اى علم افراشته در عالمین

اكشف یا كاشف كرب الحسین

از كرم و لطف جوابش دهى‏

تشنه اگر آمده آبش دهى

‏چون نهم ماه محرم رسید

كار بدانجا كه تو دانى كشید

از عقب خیمه صدر جهان‏

شاه فلك جاه ملك آشیان

شمر به آواز ترا زد صدا

گفت كجایند، بنو اختنا

تا برهانند ز هنگامه‏ات

داد نشان خط امان نامه‏ات

رنگ پرید از رخ زیباى تو

لرزه بیفتاد بر اعضاى تو

من به امان باشم و جان جهان

از دم شمشیر و سنان بى امان

دست تو نگرفت امان نامه را

تا كه شد از پیكر پاكت جدا

مزد تو زین سوختن و ساختن

دست سپر كردن و سر باختن

دست تو شد دست شه لافتى‏

خط تو شد خط امام خدا

چار امامى كه ترا دیده‏اند

دست علمگیر تو بوسیده‏اند

طفل بدى، مادر والاگهر

برد ترا ساحت قدس پدر

چشم خداوند چو دست تو دید

بوسه زد و اشك ز چشمش چكید

با لب آغشته به زهر جفا

بوسه به دست تو بزد مجتبى

دید چون در كرب و بلا شاهدین‏

دست تو افتاد به روى زمین‏

خم شد و بگذاشت سر دیده‏اش‏

بوسه بزد با لب خشكیده‏اش

حضرت سجاد هم آن دست پاك‏

بوسه زد و كرد نهان زیر خاك

مطلع شعبان همایون اثر

بر ادب تست دلیلى دگر

سوم این ماه چو نور امید

شعشعه صبح حسینى دمید

چارم این مه كه پر از عطر و بوست‏

نوبت میلاد علمدار اوست

شد بهم آمیخته از مشرقین

نور ابوالفضل و شعاع حسین

اى به فداى سر و جان و تنت‏

وین ادب آمدن و رفتنت

وقت ولادت قدمى پشت سر

وقت شهادت قدمى بیشتر

مدح تو این بس كه شه ملك جان

شاه شهیدان و امام زمان

گفت به تو گوهر والا نژاد

جان برادر به فداى تو باد

شه چو به قربان برادر رود

كیست «ریاضى» كه فدایت شود؟

سيد محمد علي رياضي يزدي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/10 توسط سلام |

وقتی خدا قدم به دل و جان ما گذاشت

عباس را به جان و دل شیعه جا گذاشت

عطر ادب ز خیمه ی عشاق شد بلند

وقتی حسین پرچم عباس را گذاشت

ای همت بلند تو خلوت گه امان

بیچاره آن که حقّ تو را زیر پا گذاشت

نور تو را مقام تو را عصمت تو را

جز در وجود پاک تو خالق کجا گذاشت؟

فانی فی الحسین شدن از مرام توست

در مکتبی که دست تو آن را بنا گذاشت

سلطان عشق گفت: فدای تو جان من

بعد از خودش امام تو سنت به جا گذاشت

با انتقال رتبه باب الحوائجی

ارباب ما نهایت منّت به ما گذاشت

انگار علاقه به تو ارث فاطمی است

در دل عزیز فاطمه عشق تو را گذاشت

تقوا و زهد علم و عمل غیرت و وقار

این ها مظاهری است که در تو خدا گذاشت

روزی که از وجاهت تو پرده بر کشند

پیغمبران ز وجه خدا جرعه سر کشند

آن که تو را ز زمره ی جانانه ها نوشت

نام تو را به سر در میخانه ها نوشت

ساقی شدی که ساغر ایمان دهی به ما

قدر تو را قدیر به پیمانه ها نوشت

قصه نویس مبتکر قصه های عشق

قدّ تو را رشید چو افسانه ها نوشت

ای سایه ات پناه امام زمان، خدا

کهف تو را امن ترین خانه ها نوشت

خشم خدا به ابروی پیوسته ات سزاست

چشم تو را مراقب بیگانه ها نوشت

جانت فدای طاعت و جسمت فنای یار

وصف تو را شبیه به پروانه ها نوشت

گل بوسه ها به دست تو دارد پیام ها

دست تو را محافظ گلخانه ها نوشت

رزمت عجیب شبیه به جنگیدن علی است

شمشیر تو خطوط سر شانه ها نوشت

حیدر، حسن، حسین اساتید جنگی ات

درس تو را ز مکتب شاهانه ها نوشت

وقتی سخن ز ساقی و ساغر شود رواست

نام تو را به سر در خُمخانه ها نوشت

عشقت جلال ماست، تبارکتَ یا هلال

رویت جمال هوست، تعالیتَ یا جلال

از بس نوشته اند جمالت منوّر است

رویت سزای گفتن الله اکبر است

ای حمزه ی رسول گرامی کربلا

محو تو سید الشّهدای پیمبر است

ای نافذ البصیره کجا سیر می کنی

چشمت شبیه هیبت چشمان حیدر است

از آن زمان که تو پسر فاطمه شدی

دستت شفیع امّت زهرای اطهر است

سرو قدت اگر چه به ام البنین بَرد

کی هیبتت به هیبت زینب برابر است

آنان که نام ماه بنی هاشمت دهند

رخسارشان منوّر صد ماه و اختر است

فضل و کمال را به تو تفویض کرده اند

آنان که فضلشان همه از فضل داور است

روز جزا به مرتبه ات غبطه می خورند

آنان که از شهادت شان فیض محشر است

دل را شراب صحبت تو مست می کند

ما را خمار بوسه بر آن دست می کند

روز ازل که روز علم داری تو بود

آب حیات تشنه لبِ یاری تو بود

روزی که جام عشق عطش ناک مرد بود

آن روز روز سید و سالاری تو بود

کافی نبود سر بکشد جام عشق را

تنها کسی که شاهد می خواری تو بود

روزی که هیچ صحبت دلداگی نبود

صحن الست صحنه ی دلداری تو بود

دل دادی و شد آتش دلبر به کام تو

لب تشنگی متاع خریداری تو بود

چشم و سر و دو دست تو دادُ الست داد

شرم شریعه از عرق جاری تو بود

وقتی تنت نشست ز مستی میان نور

عرشی عظیم گرم عزاداری تو بود

بر خلق نوری تو خدا افتخار کرد

فخر خدا برای گرفتاری تو بود

آن روز هم در عالم ذر مثل کربلا

زهرا کنار علقمه در یاری تو بود

آن ساقی آفرین که تو را آفریده است

مشک تو را و اشک تو یک جا خریده است

محمود ژولیده


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/10 توسط سلام |

کلید واژه" ی لبخند تو که پیدا شد

دوباره قفل زبانم شکست و غوغا شد

نشست پیش لغت های تشنه ام مهتاب

و ناگهان لب دریا رسید و سقا شد

چقدر از تو سرودن بهانه می خواهد*

ولی به دست دعا قافیه چه زیبا شد!

تو ماهی" و دل من ماهی و نگاهت آب

پس آسمان و زمین هر دو رنگ دریا شد

و عکس روی تو در برکه ی غزل تابید

چقدر مصرع دیدارمان معما شد!!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

که باز قفل زبانم .... سکوت معنا شد

به دست لطف تو ، ابیات تشنه ی راحیل

میان بارش این عاشقانه حاشا شد

فرشته جان نثاري


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون