X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار ولادت حضرت رقيه (ع)
اشعار ولادت حضرت رقيه (ع)
شعر ولادت حضرت رقیه,اشعار ولادت حضرت رقیه,اشعارولادت حضرت رقیه,شعرولادت حضرت رقیه,از عشق می نویسم و از بیقرارها,ازعشق می نویسم وازبیقرارها,شعر میلاد حضرت رقیه,اشعار میلاد حضرت رقیه,اشعارمیلادحضرت رقیه,شعرمیلادحضرت رقیه,منم و آسمان زیبایی
نوشته شده در تاريخ 1394/3/24 توسط سلام |

شعر ولادت حضرت رقیه سه ساله (س)

غنچه ی لبخند حرم واشده

خانه ی ارباب چه زیبا شده

فصل بهار دل زهرا شده

قدِّ غم از آمدنش تا شده

مدینه کربلای دلها شده

مدد رقیّه نغمه ی ما شده

 

دختری از عشیره ی خاتم است

نگاه او دوای درد و غم است

گره گشای مشکل عالم است

اگر برایش بدهم جان کم است

در حرم شاه کرم مَحرم است

تمثال فاطمه مهیّا شده

 

سه ساله ی شاه شفا می دهد

صفا به روضه های ما می دهد

روضه ی او بوی خدا می دهد

خدا به روضه خوان نوا می دهد

نوای او حواله را می دهد

با دم او تذکره امضاء شده

 

نای من از نوای تو ناب شد

بالش تو بازوی ارباب شد

تصویری از مرضیّه در قاب شد

خندیدی ُّ و دل حرم آب شد

شکرخدا ندای محراب شد

فاطمیّه در تو هویدا شده

 

فاطمه ی قافله ی شاه عشق

آئینه ی مادر درگاه عشق

همسفر و همدل و همراه عشق

جای تو روی شانه ی ماه عشق

ویرانه شد خانه ی تو آه عشق

مهمان دامن سر بابا شده

 

بابا که آمد روضه ها پا گرفت

خرابه عطر و بوی زهرا گرفت

سر  ِ جدا به زانویت جا گرفت

دل تو با دیدن بابا گرفت

این روضه خوانی نفست را گرفت

حسرت ما ظهور آقا شده

حسین ایمانی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/24 توسط سلام |
شعر مدح حضرت رقیه (س)

سـلام حـق بـه عفتت رقيه

به هر نفس ز عصمتت رقيه

عشق تو عشق ازلي رقيه

بنت حسين بن علي رقيه

ندارم از گفته‌ ي خود واهمه

فاطمه‌اي، فاطمه‌اي، فاطمه

رقيه اي مليكه‌ي ملكِ عشق

زينب دومين به شهرِ دمشق

چادر خاكي‌ات شفا مي‌دهد

مدينه، كعبه ، كربلا مي‌دهد

بـه پـای مـدحِ تــو بـمـانـد نـفـس

مديحه‌خوان تو حسين است وبس

تا كه نگه بر رخِ دختر كند

ياد ز آن گل رخِ مادر كند

به زير لب به سوره‌ي كوثري

بگـويـدش كـه ثـانـيِ مـادري

عمي العباس تو دل را بَرَد

دلِ اباالفضل بـه يـغـما بَرَد

تا كه تو را ديد اسيرِ تو شد

دامـانِ عباس سـريرِ تو شد

چو نه فلك گرمِ سجودِ شماست

خنده‌ ی زينب ز وجـود شماست

اي كه به هر دردوبلا راغبي

كتـاب صـبرِ عمـه را كـاتـبي

قطره‌ ی آسـمان بـه زير پَرَت

فلك چو اسپند به دورِ سرت

عرش دم از لحظه‌ي هستت زند

مَلَك كه گل بوسه به دستت زند

نورترين بـه ديدگـانـي شما

عمه‌ي صاحب الزماني شما

اي كه قلوبِ عاشقان گدايت

حسرت دل ، ضريح با صفایت


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/24 توسط سلام |
شعر میلاد حضرت رقیه بنت الحسین (ع)

السلام علیکِ یا بنت الحسین

ای ز سر تا پا همه زهرا صفات

بادبانی تو به کشتی نجات

تار تار گیسویت حبل المتین

می بری دل از امیرالمومنین

شعر من را بحر و مضمون داده ای

عاشقی را یاد مجنون داده ای

گرد نعلینت دوای درد ها

دستهای کوچکت مشکل گشا

ای تو از زینب حیا آموخته

چشم محتاجان به دستت دوخته

از حسن درس کَرَم آموختی

صفره داری و نِعَم آموختی

بسکه شاه دین به زهرا عشق داشت

آرزوی دختری همچون تو داشت

آنقدر حق عاشق باب تو بود

آرزویش را برآورده نمود

ماه رویت را خدا تا آفرید

نقش تو هم شکل زهرا آفرید

موقع خلق چنین رخسار ماه

حق به خود می گفت با اندوه و آه

دختری دادم دوباره شاه را

بار دیگر آفریدم ماه را

شد جمال فاطمی آئینه اش

نیمی از قلب علی در سینه اش

در وجودش می دمم احساس را

نیمی از زیبایی عباس را

آسمان عشق را کوکب شده

او مدال سینه ی زینب شده

تا پدر آغوش خود را باز کرد

عشق خود نسبت به او ابراز کرد

جست و خیزی روی دست شاه کرد

تا که رویش را به سوی ماه کرد

اشک شوق از دیدگان خویش سفت

رو به سوی خواهرش بنمود و گفت

دخترم زیبا تر از لیلی شده

از همین حالا ابالفضلی شده

هر که رویش را تماشا می کند

یادی از رخسار زهرا می کند

روزی او غصه و رنج و غم است

مثل مادر حیف عمر او کم است

حیف این مه رنگ نیلی می خورد

حیف از این صورت که سیلی می خورد

ای سراپا عصمت و حجب و حیا

جان زینب حاجتم را کن روا

ای همه عالم به گیسویت اسیر

امشب از جود و کرم دستم بگیر

سعیدخرازی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/24 توسط سلام |
شعر ولادت حضرت رقیه بنت الحسین (ع)

بوی گل در همۀ ارض و سما پیچیده

بازهم باغ جنان جامه نو پوشیده

دست مولاست به این سفره نمک پاشیده

در کویر دل من باز گلی روئیده

به روی خاک ملائک همه گل می بارند

همگی بر لبشان سوره کوثر دارند

خبر آمد که شب هجر سحر خواهد شد

انتظار دل عشاق به سر خواهد شد

ماه رخساره ای از پرده بِدَر خواهد شد

باز هم حضرت ارباب پدر خواهد شد

عطر بانوی مدینه همه جا منتشر است

بیشتر از همه ساقی حرم منتظر است

گریه طفل بگوش آمد و شد غوغایی

عمه زینب به خودش گفت عجب زهرایی

عشق باباست عجب نیست شود بابایی!

گفت عباس که به به چه شب زیبایی

گفته بودند که او جلوه زهرا دارد

واقعاً بوسه به دستش بزنم جادارد

در اصالت به نبی رفته به مولارفته

صورتش هاله نور است به بابا رفته

در شهامت به خود زینب کبری رفته

همه تأیید نمودند به زهرا رفته

آنقدر بر سر دستان عمو زیبا بود

عمه می گفت فقط"بترکد چشم حسود"

چه شبی بود شه علقمه زهرا را دید

دور گهواره او ام ابیها را دید

دیده واکرد رقیه رخ سقا را دید

لب خندان علی اکبر لیلا را دید

ماه و خورشید و ستاره همه زیبا بودند

همه شان منتظر خواندن لالا بودند

آمده تا حرمش قبله حاجات شود

آمده نسل معاویه خرافات شود

آمده حرمله با گریه مجازات شود

شک نکن آمده که عمه سادات شود

گرچه ارباب علی داشت پیمبر هم داشت

شب میلاد رقیه شد و مادر هم داشت

لب اگر باز کند قند و شکر می ریزد

چادرش باز شود درو گهر می ریزد

چشم او اشک مناجات سحر می ریزد

سائلش باش که در دست تو زر می ریزد

هیچ کس اینقدر احساس ندارد دارد؟

چون رقیه عمو عباس ندارد دارد؟

جای دارد که همه خلق به او رو بزنند

در برش ماه و ستاره همه سوسو بزنند

تا زبان باز کند چنگ به گیسو بزنند

در حضورش شه و سائل همه زانو بزنند

گاه زهرا و گهی زینب کبری می شد

تا می آمد عمو عباس ز جا پا می شد

یک تنه او به دوصد شام حریف است حریف

چه کسی گفته که این طفل ضعیف است ضعیف

کاش بر خاک نیافتد که ظریف است ظریف

صورتش مثل گل یاس لطیف است لطیف

کاش ضربه نخورد چونکه پرش می شکند

کاشکی داغ نبیند کمرش می شکند

همه گویند رقیه به پدر حساس است

یک نفر نیست بگوید که به سر حساس است؟

کاش از ناقه نیافتد چقدر حساس است

نوه فاطمه به درد کمر حساس است

خواب بود و پدرش رفت به میدان نبرد

ماند بیدار شبی و پدرش را آورد

مهدی نظری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/24 توسط سلام |
شعر میلاد حضرت رقیه (س)

منم و آسمانِ زیبایی

کهکشانی همه تماشایی

منم و روح های روحانی

صاحبان دَم مسیحایی

منم و خانواده ای که خدا

خلقشان کرده است رویایی

من غلام قبیله ای هستم

که غلامیش، باشد آقایی

هرکدامی که نامشان ببری

قبله هستند خود به تنهایی

پسرانِ قبیله مادری اند

دختران قبیله بابایی

دخترانش اگر چه لیلایند

همه مجنونِ عشق زهرایند

همه آب ها که دریا نیست

همه رنگ ها که زیبا نیست

آسمان گر چه هست بالا لیک

هر کجایی که عرش اعلا نیست

گر چه مجنون زیاد هست اما

هر که معشوق شد که لیلا نیست

گر چه از نسل فاطمه اما

هر کسی که شبیه زهرا نیست

ای شکوهِ مثالی زهرا

چون تو کس نیست تالی زهرا

پدرت باز شوق دختر داشت

در سر خود هوای کوثر داشت

سخت دلتنگ روی مادر بود

دلی عاشق چنان کبوتر داشت

در قنوتی تمام بارانی

تا که سر را بر آسمان بر داشت

تو رسیدی و بعد از آن بابا

در کنارش دوباره مادر داشت

از سر شوقِ دیدنت ارباب

یکسره دیده سوی خواهر داشت

که رسیده است مادر سادات

خواهرم نذر مقدمش صلوات

تا خدا سایه گستر دنیاست

سایه ی تو همیشه بر سر ماست

تو عنایت شدی اگر بر خاک

از عنایات عالم بالاست

چشمه ای از کرامتت خورشید

قطره ای از محبتت دریاست

مادر تو طلیعه ی نور است

پدر تو امام عاشوراست

همه ی عشق حضرت ارباب

از لبانت شنیدن باباست

روز اول تو را خدای حسین

آفریده فقط برای حسین

پلک هایت اگر شده سنگین

خوش بخواب ای حقیقت شیرین

چشم خود را ببند و در رویا

خواب مادربزرگِ خویش ببین

بین رویا به روی زانویِ

جدّ والا مقام خود بنشین

بی تو شیرین زبانِ شهر دمشق

بی نمک هست سفره ی رنگین

بی تو در سفره از گلوی عمو

نرود هیچ آب خوش پایین

من دعا می کنم بیا امشب

این دعای مرا بگو آمین

ای خدا جان دختر جانان

فرج صاحب الزمان برسان

ای همه عشق حضرت باری

شب ز نیمه گذشته بیداری

کاروان می رود بخواب آرام

که در آغوش عمه جا داری

تا که دوش عموست لازم نیست

بر زمین پای خویش بگذاری

ترس دارم خدای نا کرده

به گل پای تو رود خاری

یا که آیینه ی رخ زهرا

به تو سنگی رساند آزاری

تو کجا در خرابه خانه کجا؟

تو کجا ضرب تازیانه کجا؟

محسن عرب خالقی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/24 توسط سلام |
شعر ولادت حضرت رقیه (س)

از عشق می نویسم و از بیقرارها

از باده می نویسم و از می گسارها

از چشمه می نویسم و از آبشارها

از شاخه می نویسم و بانگ هزارها

از غنچه ای که آمده با آن بهارها

 

از جلوه ای که آمده تا محشری کند

از میوه ای که آمده تا نوبری کند

از آیه ای که آمده تا کوثری کند

از دختری که آمده تا مادری کند

پس می رود ز آمدنش انتظارها

 

اصلا بعید نیست که آقاترین شود

این خانمی که آمده لیلاترین شود

زینب رسیده است که کبراترین شود

در اوج جلوه آید و زهراترین شود

طفلی سه ساله با همه این وقارها

 

پر کرده است آمدنت جای عشق را

عشقت کشانده باز وسط پای عشق را

می دید در نگاه تو دنیای عشق را

باعث شده است خنده بابای عشق را

لبخند تو که برده ز بابا قرارها

 

کار دلم به خواندن چاووش می کشد

وقتی تو را حسین در آغوش می کشد

فریاد عشق از سر خاموش می کشد

وقتی تو را عموی تو بر دوش می کشد

تا روی دامنت ننشیند غبارها

 

عشقت دلیل اوج مقاماتمان شده

میخانه غم تو خراباتمان شده

نام تو ذکر اغلب اوقاتمان شده

وقف مزار عمه ساداتمان شده...

...این جان و؛ وقف راه تمام مزارها

 

باید که پای عشق تو دل را خراب کرد

نام تو را به سر در هر سینه قاب کرد

مابین عشق با تو، تو را انتخاب کرد

خون خورد و غصه خورد و جگر را کباب کرد

خطی کشید بر همه کار و بارها

 

ما از قدیم در تب و تاب خرابه ایم

بدمست های باده ناب خرابه ایم

ویران نشین قلب کباب خرابه ایم

دیوانه توایم و خراب خرابه ایم

ای گنج خفته در دل اندوه زارها

 

کوهی ز درد و رنج و تب و زخم و آبله

از خاطرات نیمه شب تلخ قافله

از سنگ و تازیانه و زنجیر و سلسله

از دست زجر و خولی، از دست حرمله

داری به جسم کوچک خود یادگارها

 

سوگند میخورم به شررهای ناله ات

بر گونه های سرختر از برگ لاله ات

بی بی قسم به عمر تو عمر سه ساله ات

بنویس... بلکه از برکات حواله ات

راهی شویم تا حرمت باز بارها

محمدبیابانی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/3 توسط سلام |
شعر میلاد حضرت رقیه (س)

داشت آن روز زمین قصه ای ازسرمی خواند

قصه ی دیگری از یاس معطر می خواند

رخ مولود چنان با رخ مادر می خواند

که پدر زیر لبی سوره ی کوثر می خواند

خانه غوغا شده ،انگار زمان برگشته

نکند حضرت زهرا(س) به جهان برگشته

 

نه فقط دور و بر خانه ی او همهمه است

عرض تبریک به ارباب برای همه است

زینب(س) آیینه به کف بر لبش این زمزمه است

به خدا خون علی(ع) در رگ این فاطمه(س)است

دختری که نفسش جلوه ی زهرا(س) دارد

پدرش بوسه به دستش بزند جا دارد

 

فاطمه(س) پر زده اما برکاتش باقی است

راه باز است ببینید صراطش باقی است

هم خدا هست هم این قوم حیاتش باقی است

حال اگر نیست پیمبر(ص) صلواتش باقی است

کار خورشید به ناخواه درخشندگی است

کار هر لحظه ی این طایفه بخشندگی است

 

تو که بالای سرت نور امامت داری

جزء این طایفه ای دست کرامت داری

محشری گشته به پا باز قیامت داری

چون که بر دوش ابالفضل(ع) اقامت داری

وقت پرواز تو افلاک به هم می ریزد

تا می آیی به زمین خاک به هم می ریزد

 

آمدی نازترین یاس معطر باشی

در دل خسته ی ما عاطفه پرور باشی

آمدی چند بهاری گل اکبر باشی

نفسی هم شده همبازی اصغر باشی

باز لبخند بزن عشق خریدار تو است

کاشف الکرب اباالفضل شدن کار تو است

 

تو که در دلبری ازما مثَل بابایی

اسم بابا که می آری غزل بابایی

چشم بد دور چه شیرین بغل بابایی

ساده،شیرین و صمیمی عسل بابایی

دم به دم می وزد از هر نفست بوی بهشت

دختر حضرت اربابی و بانوی بهشت

 

یاد دادید به ما رنج کشیدن زیباست

پس از این فاصله تا شام پریدن زیباست

پابرهنه شدن و جامه دریدن زیباست

بعد هم پای ضریح تو رسیدن زیباست

عاشقم عاشق عشقی که تو در آن باشی

عشق من شهر دمشقی که تو در آن باشی

 

زائری آمده در قلب تو جا می خواهد

صحن زیبای تورا دیده، صفا می خواهد

یک نفر آمده و اذن دعا می خواهد

او مسیحی است ولی از تو شفا می خواهد

باز باشوق یکی چادر کوچک آورد

دختری نذر نگاه تو عروسک آورد

 

یاد آن روز می افتم که اسیرت کردند

اول کودکی ات بود که پیرت کردند...

مجید تال


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون