X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal

ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار ولادت حضرت پيامبر (ص)
اشعار ولادت حضرت پيامبر (ص)
شعر ولادت حضرت محمد ص و امام جعفر صادق ع,اشعار ولادت حضرت محمد ص و امام جعفر صادق ع,شعرولادت حضرت محمدص وامام جعفرصادق ع,اشعارولادت حضرت محمدص وامام جعفرصادق ع,بحر طویل میلاد سرور کائنات حضرت محمد ص,بحرطویل میلادسرورکائنات حضرت محمدص
نوشته شده در تاريخ 1394/10/3 توسط سلام |

شعرميلادسيدالبشر (ص)

میل باران، تب رطب داریم

صد و ده کوزه می به لب داریم

از گریبان پاره مان پیداست

از همه بیشتر طرب داریم

ما پیاله به دست مشهوریم

همه از میکده نسب داریم

از کرامات چشمهای کسی است

اگر ایمان به نام رب داریم

آنچنان والِهیم در خورشید

پنج وعده نماز شب داریم

ما عجم زاده ها به برکت عشق

رتبه بالاتر از عرب داریم

اگر از واجبات می پرسی

مست حب؛ فیض مستحب داریم

ما همه بنده و تو باب نجات

السلام ای حقیقت صلوات

زیر پایت بهار ریخته است

دانه دانه انار ریخته است

پای مژگان چشم مشکینت

شصت و سه آبشار ریخته است

بهر قربانی قدمهایت

چند ایل و تبار ریخته است

طاق کسری که ریخته پای

طاق ابروی یار ریخته است

پای اسم غلام های شما

چقدر اعتبار ریخته است

آمدی و به پای آمدنت

سالها انتظار ریخته است

حضرت مصطفی سلام آقا

خاتم الانبیا سلام آقا

روح دنبال تن، بلند شده

جگر سرخ من بلند شده

در تکاپوی دیدن رویت

صد اویس قَرَن بلند شده

آتش عشقت آمد و زرتشت

ز آتش افروختن بلند شده

کعبه دور سر تو می چرخد

آخرین بت شکن بلند شده

منجیِ دختران زنده به گور

حامی شأن زن بلند شده

نه فقط فاطمه که از صُلب

تو حسین و حسن بلند شده

ای سراسر ظهور ذات الله

أشهدُ أنَّکَ رسول الله

آمدی تا پیمبرت سازند

شب معراج سرورت سازند

زیر پای تو قدسیان بهشت

اولِ عرش، منبرت سازند

از میان فرشتگان باید

جبرئیلی کبوترت سازند

صد هزاران چو هاجر و مریم

خاک درگاه مادرت سازند

کاسه کاسه شراب کوثر را

هدیه بر عشق همسرت سازند

فاطمه نور بود و گفت خدا

در سپاس از تو دخترت سازند

تو حبیب خدایی و باید

جانشینی چو حیدرت سازند

هر چه گفتی تو با علی گفتی

شصت و سه سال یا علی گفتی

محمدجوادپرچمي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/10/2 توسط سلام |

شعرولادت سيد البشر (ص)

باران گرفت و سقف مدائن نشست كرد

دندانه‏ هاى كنگره قصد شكست كرد

نورى به صحن معبد زردشتیان رسید

كآتشكده ز نابى آن‏ نور مست كرد

بالا بلند آمد و هر ارتفاع را

در زیر پا نهاده و پایین و پست كرد

در هر دلى نشست و به شكلى ظهور داشت

این گونه بود كآینه را خود پرست كرد

وقتى سؤال كردم از او خود اشاره‏اى

در پاسخم به پرسش روز الست كرد

حُسنش به غایت است و ظهورش قیامت است

زیباترین،هر آنچه كه زیباتر است كرد

فیض مقدسى و تعجب نمى‏كنم

این چیزها كه هست، نگاه تو هست كرد

رضاجعفري

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/10/2 توسط سلام |

شعرولادت حضرت سيد الانبيا (ص)

پیمبـری و  همـه زیـر سایـه ی پر تو

دوبـاره جلـوه نمـوده جمـال انور تو

تو آمدی و جهان شد پر از گل و ریحان

تمـام عـالـم امکـان شـده معطر تو

به وسعت  همه ی آسمـان کـرم داری

چه مصرع غلطی!! آسمان، نشانگر تو ؟؟

جهان برای تو و مرتضـاست یـا احمد

جهان، علی و تو، هرسه، برای دختـر تو

تـو احمـدی و نگـیـن پیمبرانی تو

به جـان فاطمه آرام قلب و جانی تو

کلام تو شده درسی به مکتـب پسرت

تو آسمـانی و صـادق درون تو قمرت

ز عطر و بـوی خوش تو دلم بهـا گیرد

شوم چو گوهر نابی فقط به یک نظرت

تو شمع جـان منی ای امیـد قلب همه

زمین نه دور خودش،گردد آن بدور سرت

ندیده عاشقت هستم چنان اُویس قرن

تمـام خلقـت گیتـی گـدا و دربدرت

بیا و رحمت خود را نما تو شامل حال

که با نگات بخوانم محـول الاحـوال

چه گویم از تو که سر تا به پا کرم داری

همیشه دست نـوازش تو بر سرم داری

جـدا نبـود ولایـت از آن نبـوت تو

خـزانـه دار رسالت چو جعفرم داری

مزار صادق تو خاکی است و بی زائـر

چه عاشقانـه نگـر زائـر و حرم داری

خبر بده تو به محسن از آن گل پنهان

که جـد من خبر از قبـر مادرم داری؟

بـه خـانـواده ات آقـا ارادتی دارم

محمـد آمـده بـرلب عبـادتی دارم

سید محسن حبیب الله پور

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/18 توسط سلام |

شعر ولادت پیامبر اکرم (ص)

به احترام تو امشب ترانه باید گفت

هـزارتا غـزل عاشقانـه بایـد گفت

برای عرض ارادت مدینه بایـد رفت

و یک غزل وسط آستانه بایـد گفت

برای منتظرانی که در پی ات هستند

ز خال گوشه ی لبها نشانه باید گفت

ولایت تو به مـا تـا قیامتـم باقیست

پیمبـری تو را جاودانـه بایـد گفت

برای خواندن مدحت اجازه میخواهم

برای زنده شدن جان تازه میخواهـم

شبی که سـوی خـدا شد نگاه آدمهـا

و پـاک شد ز قدومت گنـاه آدمهـا

صـدای بال و پری که نوید می بخشـد

که میرسد به جهان تکیه گاه آدمهـا

و دختـران همگی عاشقانـه خندیدند

به روزگـار غـریب و سیـاه آدمهـا

قیامتـی شـده بر پـا بـه یمـن آمدنت

چو یوسفی که برون شد ز چاه آدمها

نگیر روی خودت را نقاب لازم نیست

تو آمـدی و دگـر آفتـاب لازم نیست

شکسته آمـدنت پایــه های کسـری را

بیا بهـم بـزن این مبهمـات دنیـا را

هـزار سـال دلش شعلـه های آتش بـود

تو آمدی که گلستان کنی همه جـا را

به احتـرام تـو شیطـان نمی پـرد دیگـر

بیا ادامـه بـده معجـزات عیسـی را

و لات ها همگی یک به یک زمین خوردند

به یک اشاره به چرخ آوری تبرها را

تو نور کاملی و سایه هم نمیخواهی

پیمبری قسم و آیه هم نمی خواهی

تـویی کـه رحمت للعالمین شـدی آقا

به کارنـامـه ی خلقت نگیـن شدی آقا

بـه روزگـار پـر از هرج و مرج جاهل ها

بزرگـوار شــدی و امیـن شـدی آقـا

نخی ز تار عبایت دخیـل مـردم شـد

ببین چگونه تو حبل المتیـن شدی آقا

تو مهربانـی و بارانـی و پـر از مهـری

و مقتــدای همـه مومنیـن شـدی آقا

برای عیدی ما یک مدینه هم کافیست

اگر نبود همین سوز سینه هم کافیست

احمد ایرانی نسب


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/18 توسط سلام |

شعر میلاد پیامبر اکرم (ص)

ای دل همه جا دوباره زیباست

هرسو که کنی نظاره زیباست

بنگر تو به ماه و رقص نورش

چشمک زدن ستاره زیباست

فصل گل و موسم بهار است

دیدار گل بهاره زیباست

بنگر تو به آسمان که خورشید

در هاله ای از شراره زیباست

ذرّات جهان به چشمت امروز

دانی که چرا هماره زیباست

مرآت جلال ایزد آمد

عطر نفس محمّد آمد

این نور که جلوه ای خدائی است

آئینۀ حُسن کبریائی است

زین مهر پُر از تجلی و عشق

هستی همه غرق روشنائی است

این زمزمۀ ولادت او

آهنگ نسیم دلربائی است

گر غنچه صفت تو عقده داری

کارش همه دم گره گشائی است

فریاد بزن زدل، دل تو

گر همچو کبوتری هوائی است

مرآت جلال ایزد آمد

عطر نفس محمّد آمد

تا رشتۀ غم گسست آن روز

شد آمنه گل به دست آن روز

بشکفت گل وجود احمد

با جلوۀ حق پرست آن روز

تا شور ولادتش به پا خواست

آتشکده ها نشست آن روز

در موکب این امین خلقت

بت های جهان شکست آن روز

در حالت وجد و شور کعبه

از شوق شنفته است آن روز

مرآت جلال ایزد آمد

عطر نفس محمّد آمد

عاشق شده مهر بر جمالش

مات است ز جلوه و جلالش

این است همان گلی که یزدان

گفته سخن از گل جمالش

این است همان پیمبر نور

جان همه برخی کمالش

شور دگری فکند در دل

گلبانگ اذانی از بلالش

جبریل شب ولادتش گفت

با زمزمه و طنین بالش

مرآت جلال ایزد آمد

عطر نفس محمّد آمد

قرآن ورق روایت اوست

گلزار پُر از حکایت اوست

اسلام اگر شده ست جاوید

از همت و از درایت اوست

هرکس که محمّدی است فردا

در سایه ای از حمایت اوست

منشور نجات امت او

در دست پُر از کفایت اوست

ای آن که به روز ناامیدی

چشمت به سوی عنایت اوست

مرآت جلال ایزد آمد

عطر نفس محمّد آمد

چشمان فلک ز خلقت او

بوده است گواه عصمت او

مُحرم شده جبرئیل از عرش

آید ز پی زیارت او

این است شرافتش که جبریل

بسته ست کمر به خدمت او

سرمایۀ عزّت دوعالم

باشد به خدا محبت او

در روز شکفتنش وفائی

سوگند به او وعترت او

مرآت جلال ایزد آمد

عطر نفس محمّد آمد

سید هاشم وفایی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/18 توسط سلام |
شعر میلاد حضرت محمد (ص)

ای نمازِ تو آفتابِ خدا

آخرین شاه بیت نابِ خدا

محور گردش زمین و زمان

آسمانی ترین نگاهِ جهان

شعرمن با تو چون محک بخورد

واژه ها یک به یک ترک بخورد

درمیان قبیله های عرب

بین احساسهای مرده ی شب

بین اندیشه های ویرانگر

و خرافاتیان عصیان گر

وقتِ تعبیر خلق آدم شد

که جهان پر زعطر مریم شد

ناگهان آسمان دگرگون شد

ابرهای زمان دگرگون شد

کاخ کسرائیان به لرزه نشست

خنجر ظلمت شبانه شکست

و شِکفتی که بشکفد ایمان

و نمیرد صدای دخترکان

درشتابی پراز جهالت ها

خفته بودیم پشت عادت ها

مانده بودیم درمَنیَّت خویش

آمدی با خلوص نیت خویش

نرم و آهسته زنده مان کردی

وکریمانه بنده مان کردی

بارش رحمتی زجانب عشق

قطره قطره همه مراتب عشق

حُسن خلق تو انقلابِ خدا

خاتم المرسلین کتاب خدا

فاطمه وثوقی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/18 توسط سلام |
شعر مدح حضرت رسول اکرم (ص)

درخت ها همه در سایه ی مقام بلندت

بنفشه ها همه در تاب گیسوان کمندت

به گرد پای تو هرگز نمی رسند سواران

اگرچه سخت بتازند در رکاب سمندت

چه رودها که تپیدند تا تو را به کف آرند

چه بادها که وزیدند تا مگر ببرندت

مسیر چشم تو آنقدر دشت و دامنه دارد

که آهوان جهان را کشانده است به بندت

چنان صمیمی و بی ادعا و بنده نوازی

که نیست هیچ مسلمان و کافری گله مندت

رسول مهر تو را با کدام خط بنگارم

فدای آن دل مشکل گشای ساده پسندت

بخوان بنام همان خالقی که خسرو عشق است

فدای لهجه ی شیرین و حرف های چو قندت

سارا جلوداریان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/18 توسط سلام |
شعر ولادت حضرت محمد (ص)

تو آمدی و زمین در هوای تو افتاد

و عرش در هوس خنده های تو افتاد

برای درك تنفس در این جهان سیاه

هوای تازه ای از ابتدای تو افتاد

جهان شرك به خود آمد از بزرگی تو

به گوش كعبه و بتها صدای تو افتاد

شكست طاق بلندی كه عرش كسری بود

همین كه روی زمین رد پای تو افتاد

پس از نگاه سیاه و سفید اربابان

نژاد عشق بشر در لوای تو افتاد

زمان شكست زمانی كه آمدی احمد

تویی كه یك شبه دنیا به پای تو افتاد

تو احمدی و به نور جمال تو صلوات

به هر یك از بركات و كمال تو صلوات

به احترام محمد زمین تبسم كرد

تو آمدی و جهان دست و پای خود گم كرد

ترك نشست به چشمان آبی ساوه

همینكه چشم تو بر آسمان ترنم كرد

فروخت گوشۀ جنت به شوق خال لبت

كه آدمی به هوایت هوای گندم كرد

هنوز دختركان زنده زنده می مردند

خدا به خلق تو بر خلق خود ترحم كرد

تو آمدی، به زمین احترام بر گردد

تو رحمتی كه خدایت نصیب مردم كرد

خدا به خلق رسول گرامیِ خاتم

گذاشت سنگ تمام و سپس تبسم كرد

تو احمدی و به نور جمال تو صلوات

به هر یك از بركات و كمال تو صلوات 

تو احمدی كه خدا را به عرش فهمیدی

شبی كه غیر خودت تا خدا نمیدیدی

كنار چشم تمام فرشته های خدا

فراتر از پر جبریل عشق بالیدی

تو در ضیافت عرشی لیلةالاسری

به طاق عرش خدا عكسی از علی دیدی

صدای مرتضوی علیست آن بالا

كه از زبان خدا عاشقانه بشنیدی

تو در كنار علی و فروغ شمشیرش

بساط كفر زمان را ز خاك بر چیدی

برای خلق بهشت این بهانه كافی بود

به لحظه ای كه به زهرای خویش خندیدی

بیا و كفر مجسم ز كعبه بیرون كن

تویی كه پایه گذار جدید توحیدی

تو احمدی و به نور جمال تو صلوات

به هر یك از بركات و كمال تو صلوات

حسن کردی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/18 توسط سلام |
شعر میلاد حضرت رسول اکرم (ص)

در سایه سار لطف شما پا گرفته ایم

شکر خدا کنارشما جا گرفته ایم

از سائلان هرشبه کویتان شدیم

این درس را ز عالم بالا گرفته ایم

این نوکری و عرض ادب را به نزدتان

ازگوشه چشم ام ابیها گرفته ایم

بعدازشما که امتتان چنددسته شد

شکر خدا که دامن مولا گرفته ایم

همواره درب هرکس وناکس نمی زنیم

ما رزق خود ز ام ابیها گرفته ایم

ما زیر دِین نسل به نسل شماشدیم

ازدست زینب تو شفاهاگرفته ایم

تا اینکه بین چاه  نیافتیم ،روز و شب

یک رشته از عبای شما را گرفته ایم

این رشته ازعبای تو حبل المتین ماست

مُهرغلامی حسنت برجبین ماست

وقتی که آمدی همه جاغرق نورشد

کم کم بساط عشق خداوند جور شد

وقتی تو آمدی دل جدت جلا گرفت

زیرا که لحظه های صفا و سرور شد

وقتی تو آمدی همه جا بوی حق گرفت

شیطان و فتنه هاش ازاین خاک دور شد

با اینکه آخرآمدی اما نوشته اند

یک ذره خاک پای شماکوه طور شد

یک ذره نور تو به دل آسمان نشست

خورشید و ماه بعد به جنس بلور شد

آقاخوش آمدی و قدم رنجه کرده ای

برداشته خدا ز رویش باز پرده ای

آقاگدای کوی تو دنیا شدند و بعد

این بردگان به لطف تو آقا شدند و بعد

مقداد و بوذر آمد و سلمان کنار تو

هریک برای خویش مسیحاشدند و بعد

حسرت به قلب خون شده ی مادران نماند

بسیارشان که صاحب لیلا شدند و بعد

بانازمقدم تو زمین سربلند شد

افتادگان به خاک، همه پا شدند و بعد

قبل از تو بود بند دو عالم گره گره

تو آمدی و این گره ها وا شدند و بعد

پیغمبرانِ قبل تو از یاد رفته بود

تو آمدی و زنده و احیا شدند و بعد

تو آمدی و نسل تو شد نور فاطمه

مردم گدای حضرت زهراشدند و بعد

برکوی فاطمه دل ما هم مقیم شد

فرزند اولش به دوعالم کریم شد

رو کردحق تو را که تو قرآن بیاوری

بعدش نزول سوره باران بیاوری

لطفی به ماشد و به نگاهت نوشته شد:

نوری به قلب کشور ایران بیاوری

می خواستی پلی بزنی سوی ما عجم

گفتی کنارخویش تو سلمان بیاوری

گفتی به او که دین خدا حب حیدراست

باید علی بگویی و ایمان بیاوری

می خواستی که مست می کربلا شویم

گفتی زنسل خویش تو سلطان بیاوری

تو آمدی که همره نور وجود خود

نورخدای عرش فراوان بیاوری

ما را گدای خانه ات آقاحساب کن

مست شراب ساقی خود بوتراب کن

حیدرمحمدوتوخودت هم که حیدری

از کل انبیاءالهی تو برتری

آنقدربرتراست مقامت که داده حق

مانند فاطمه به تو دختر چه دختری

در وصف و درمقام تو این واژه کافی است

بعد ازخدا تو لایق الله اکبری

از روز اولی که تو پا بر زمین زدی

فهمیده بود جد تو که تو پیمبری

آقا به جان فاطمه ومرتضی بگو

روز جزا مرا به غلامی ،تو می خری؟

ما مست حیدریم و لیکن نوشته اند

ما را همیشه شیعه مذهب جعفری

شکر خدا که ما همگی عبد حیدریم

شاگرد درس علم دبستان جعفریم

مهدی نظری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/17 توسط سلام |
شعر ولادت حضرت رسول اکرم (ص)

دور دور قدرت قابیل بود

كار و كسب عاشقی تعطیل بود

دشنه ی شرك و پلیدی تشنه

خون سرخ و پاك اسماعیل بود

طینت هر كس اسیر تیره گی

هر زبانی گرم قال و قیل بود

عزت بت های سنگی ناشی از

جهل نفس مردمان ایل بود

حرفی از عیسی و آیینش نبود

شهر طائف قحطی انجیل بود

شاعران تنها به فكر سیم و زر

شعرشان بی وزن و بی تمثیل بود

بعد از آن فصل زمستان سیاه

نوبت نوروز عام الفیل بود

-ایها العالم بشارت بادتان-

این صدای چاوش جبریل بود 

موسم رقص و سماع موج ها

موسم مستی رود نیل بود

موبدان مبهوت حال كائنات

ذهن شان درمانده از تحلیل بود

ساحران دنبال سحری چاره ساز

وردشان بی مغز و بی تاویل بود

مكه حس می كرد نبض نور را

خاك سردش سرخوش تنزیل بود

خشكی دریا شكست كنگره

خون بهای كشتن هابیل بود

چنگ می زد هر ملك باشور و شوق

ماه چون دف در كف جبریل بود

عرشیان بر طبل عشرت می زدند

ساز اصلی دست اسرافیل بود

ریسه بستن دور تا دور فلك

جلوه ای از ذوق عزرائیل بود

در جنان پاشیدن نقل ونبات

دست و دل بازی میكائیل بود

آخرین یوسف جمال حق رسید

مه رخی در دامن راحیل بود

برق چشمانش زلیخا می كشد

خنده اش لحن خوش ترتیل بود

---

شعر ولادت امام صادق (ع)

پیر بزرگ طایفه بود و کریم بود

در اعتلای نهضت جدش سهیم بود

مسندنشین کرسی تدریس علم ها

شایسته ی صفات حکیم وعلیم بود

نوح و خلیل جمله مریدان مکتبش

استاد درس حکمت و پند کلیم بود

بر مردمان تب زده ی شهر شرجی اش

عطر مبارک نفسش چون نسیم بود

زحمت کشید و باغ تشیع شکوفه داد

مسئول باغبانی باغی عظیم بود

قلبش شبیه شیشه ی تنگ بلور بود

عمری به فکر نان شب هر یتیم بود

از ابتدای کودکیش تا دم وفات

نزدیکی محله ی زهرا مقیم بود

منت نهاد و آمد و ما پیروش شدیم

امروز اگر نبود ، شرایط وخیم بود

تازه سروده ام غزل مدحتش ولی

یادش میان قافیه ها از قدیم بود

وحید قاسمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/16 توسط سلام |
شعر میلاد حضرت خاتم الانبیا (ص)

چشم تا وا می‌کنی چشم و چراغش می‌شوی

مثل گل می‌خندی و شب بوی باغش می‌شوی

شکل «عبدالله»ی و تسکین داغش می‌شوی

می‌رسی از راه و پایان فراقش می‌شوی

غصه‌اش را محو در چشم سیاهت می‌کند

خوش بحال «آمنه» وقتی نگاهت می‌کند

با «حلیمه» می‌روی تا کوه تعظیمت کند

وسعتش را ـ با سلامی ـ دشت تسلیمت کند

هر چه گل دارد زمین یکباره تقدیمت کند

ضرب در نورت کند بر عشق تقسیمت کند

خانه را با عطر زلفت تا معطر می‌کنی

دایه ها را هم ز مادر مهربان تر می‌کنی

دیده نورت را که در مهتاب بی حد می‌شود

آسمان خانه‌اش پر رفت و آمد می‌شود

مست از آیین ابراهیم هم رد می‌شود

با تو «عبدالمطلب» عبدالمحمد می‌شود

گشت ساغر تا به دستان بنی‌هاشم رسید

وقت تقسیم محبت شد، «ابوالقاسم» رسید

یا محمد! عطر نامت مشرق و مغرب گرفت

وقت نقاشی قلم را عشق از راهب گرفت

ناز لبخندت قرار از سینه‌ی یثرب گرفت

خواب را خال تو از چشم «ابوطالب» گرفت

رخصتی فرما فرود آید پریشان بر زمین

تا چهل سالت شود می‌میرد این روح الامین

دین و دل را خوبرویان با سلامی می‌برند

عاشقان را با سر زلفی به دامی می‌برند

یوسفی اینبار تا بازار شامی می‌برند

بوی پیراهن از آنجا تا مشامی می‌برند

بی‌قرارت شد «خدیجه» قلب او بی‌طاقت است

تاجر خوش ذوق فهمیده‌ست: عشقت ثروت است

نیم سیب از آن او و نیم دیگر مال تو

داغ حسرت سهم ابتر، ناز کوثر مال تو

از گلستان خدا یاس معطر مال تو

ای یتیم مکه! از امروز مادر مال تو

بوسه تا بر گونه‌ات ام ابیها می‌زند

روح تو در چشمهایش دل به دریا می‌زند

دل به دریا می‌زنی ای نوح کشتیبان ما

تا هوای این دو دریا می‌بریی توفان ما

ای در آغوشت گرفته لؤلؤ و مرجان ما

ای نهاده روی دوشت روح ما ریحان ما

روی این دوشت حسین و روی آن دوشت حسن

«قاب قوسین»ی چنین می‌خواست «او ادنی» شدن

خوشتر از داوود می‌خوانی، زبور آورده‌ای؟

یا کتاب عشق را از کوه نور آورده‌ای؟

جای آتش، باده از وادی طور آورده‌ای

کعبه و بطحا و بتها را به شور آورده‌ای

گوشه چشمی تا منات و لات و عزا بشکنند

اخم کن تا برج‌های کاخ کسرا بشکنند

ای فدای قد و بالای تو اسماعیل‌ها

بال تو بالاتر از پرهای جبرائیل‌ها

«ما عرفناک»ت زده آتش در این تمثیل‌ها

بُرده‌ای یاسین! دل از تورات‌ها، انجیل‌ها

بی عصا مانده‌ست، طاها ! دست موسی را بگیر

از کلیسای صلیبی حق عیسی را بگیر

باز عطر تازه‌ات تا این حوالی می‌رسد

منجی دلهای پر، دستان خالی می‌رسد

گفته بودی «میم» و «حاء» و «میم» و «دال»ی می‌رسد

نیستی اینجا ببینی با چه حالی می‌رسد

خال تو، سیمای حیدر، نور زهرا دارد او

جای تو خالی! حسین است و تماشا دارد او

قاسم صرافان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/16 توسط سلام |
شعر میلاد حضرت خاتم الانبیاء (ص)

هراس و دلهره خواهد رفت همان شبی که تو می‌آیی

همان شب آمنه می‌بیند درون چشم تو دنیایی

همین که آمده‌ای از راه، قریش محو تو شد ای ماه!

یتیم کوچک عبدالله! ببین نیامده، آقایی!

گل قشنگ بنی هاشم، سلام بر تو ابوالقاسم

دلم کنار تو شد مُحرم، ندیده خوشتر از این جایی

چنان کنار ابوطالب، ستوده حُسن تو را یثرب

که وحی شد به دل راهب همان ستوده عیسایی

به هیچ آینه جز حیدر، نه پادشاه و نه پیغمبر

شکوه و حُسن تو را دیگر، خدا نداده به تنهایی

به دختران نهان درگل، ببار ساقی نازک دل

ببار تا بشود نازل به قلب پاک تو زهرایی

به آرزوی نگین تو درآمده‌ست به دین تو

مسیح من! به کمین تو نشسته است یهودایی

قسم به «لیل» و به گیسویت، به ذکر «یاحق» و «یاهو»یت

به آیه‌، آیه‌ی ابرویت به آن دو چشم تماشایی

در این هزاره ظلمانی از آن ستاره که می‌دانی

برای این شب توفانی کمی بخوان دل دریایی!

بخوان که در عرفاتم من، کنار آب حیاتم من

طنین یک صلواتم من به شوق این همه زیبایی

قاسم صرافان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/16 توسط سلام |
شعر ولادت حضرت خاتم الانبیاء (ص)

آیه آیه همه دم عطر جنان می‌آید

وقتی از حُسن تو صحبت به میان می‌آید

جبرئیلی که به آیات خدا مانوس است

بشنود مدح تو را با هیجان می‌آید

مي رسي مثل مسيحا و به جسم کعبه

با نفس هاي الهي تو جان می‌آید

بسکه در هر نفست جاذبة توحیدی است

ریگ هم در کف دستت به زبان می‌آید

هر چه بت بود به صورت روي خاک افتاده‌ست

قبلة عزت و ايمان به جهان می‌آید

نور توحيدي تو در همه جا پيچيده‌ست

از فراسوي جهان عطر اذان می‌آید

عرش معراج سماوات شده محرابت

ملکوتی ست در این جلوة عالمتابت

خاک از برکت تو مسجد رحمانی شد

نور توحید به قلب بشر ارزانی شد

خواست حق، جلوه کند روشني توحیدش

قلب پر مهر تو از روز ازل بانی شد

ذکر لب های تو سرلوحة تسبیحات است

عرش با نور نگاه تو چراغانی شد

سيره‌ات نور، روايات و صفاتت همه نور

نورت آئينة آئين مسلماني شد

به سراپردة اعجاز و بقا ره یابد

هر که در مذهب دلدادگی ات فانی شد

خواستم در خور حسن تو کلامی گویم

شعر من عاقبتش حسرت و حیرانی شد

اي که مبهوت تو و وصف خطي از حسنت

عقل صد مولوي و حافظ و خاقاني شد

«در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد»

جنتی از همة عرش فراتر داری

تو که در گلشن خود سورة کوثر داري

دیدن فاطمه ات دیدن وجه الله است

چه نیازی است که تا عرش قدم بر داری

جذبة چشم تو تسخیر کند عالم را

در قد و قامت خود جلوة محشر داری

عالم از هيبت تو، شوکت تو ، لبريز است

اسداللهی چون حضرت حيدر داری

حسنين اند روی دوش تو همچون خورشید

جلوة نورٌ علي نور ، مکرر داری

اهل بیت تو همه فاتح دل ها هستند

روشني بخش جهان، قبلة دنيا هستند

اي که در هر دو سرا صبح سعادت با توست

رحمت عالمي و نور هدايت با توست

چشم اميد همه خلق و شکوه کرمت

پدر امتي و اذن شفاعت با توست

با تو بودن که فقط صِرف مسلماني نيست

آنکه دارد به دلش نور ولايت، با توست

بي ولاي علي اين طايفه سرگردانند

دشمني با وصي‌ات، عين عداوت با توست

بايد از باب ولاي علي آيد هر کس

در هواي تو و در حسرت جنت با توست

سالياني ست دلم شوق زيارت دارد

يک نگاه تو مرا بس، که اجابت با توست

کاش مي شد سحري طوف مدينه آنگاه

نجف و کرب و بلا و حرم ثارالله

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/1 توسط سلام |

شعر ميلاد حضرت سيد الانبيا ء، محمد (ص)

لب نگار که باشد رطب حرام بود

زمان واجبمان مستحب حرام بود

فقیه نیستم اما به تجربه دیدم

بدون عشق مناجات شب حرام بود

اگر که هست طبیبم طبیب دوّاری

به من معالجه ی در مطب حرام بود

برآنکه دشمن اولاد توست نیست عجب

که نطفه اش نسب اندر نسب حرام بود

تو مرد ظرفشناسی و مهِر اولادت

عجم که هست برای عرب حرام بود

تو را در کمال نوشتند یا رسول الله

بزرگ آل نوشتند یا رسول الله

تو آفریده شدی و سرآمدت گفتند

هزار مرتبه اَحسن به ایزدت گفتند

تورا به سمت زمین با نسیم آوردند

توآمدی و ملائک خوش آمدت گفتند

نشان دهنده ی معصومیِ قبیله توست

اگر که قّبه خضرا به گنبدت گفتند

تمام آل عبا«کُلنا محمّد» بود

توعین نوری و در رفت و آمدت گفتند

اگر چه یک نفری، جمع چهارده نفری

تورا محمّد و آل محمّدت گفتند

شب ولادتت ای یار می کنم خیرات

نثار مقدم خیر تو چهارده صلوات

برای خُلق تو باید کنند تحسینت

نشد مشاهده شصت و سه سال نفرینت

از آن طرف تو اگر نور آخرین هستی

نوشته اند از این سو تو را نخستینت

هزار و سیصد و هشتاد و چندمین سال است

شدیم کوچه نشینت، شدیم مسکینت

شدیم ریزه خور سفره های سیّدی ات

گدای سفره ی هر سال چهارده سینت

توآمدی که علی را فقط ببینی و بس

نداده اند به جز دیده ی خدا بینت

یتیم مکه ای اما بزرگ دنیایی

اگر چه خاک نشینی، همیشه بالایی

مرا اُویس شدن در هوای تو کافی است

اگر چه باز ندیدم، دعای تو کافی است

همینکه بوی تو را در مدینه حس کردم

لبم رسید به خاک سرای تو کافی است

چه حاجتی به پسر داری ای بزرگ قریش

همینکه فاطمه داری برای تو کافی است

همینکه اوّل هر صبح پیش زهرایی

برای روشنی لحظه های تو کافی است

تو آن پیمبر دنباله داری و بعدت

اگر علی تو باشد به جای تو کافی است

قسم به اشهد ان لااله الا الله

تو آمدی که بگویی علی ولی الله

تو آمدی و ترحّم شدند دخترها

چقدر صاحب دختر شدند مادرها

تو آمدی و رعیّت شکوه عبد گرفت

بدین طریق چه آقا شدند نوکرها

خدای خوب به جای خدای چوب نشست

و با اذان تو بالا گرفت باورها

بگو: مدینه علمی، علی درآن است

بگو: که واجب عینی است حرمت درها

بریز شیره پیغمبری به کام حسین

که از حسین بیاید علی اکبرها

زمان گذشت زمان ظهور دیگر شد

حسین منی انا من حسین اکبر شد

هزار حضرت مریم کنیز مادر توست

تورا بس است همینکه بتول، دختر توست

به دختران فلان و فلان نیازی نیست

اگر خدیجه والامقام همسر توست

علی و فاطمه دو رحمت خداوندی

برای عالم دنیا و صبح محشر توست

به یک عروج تو جبرئیل از نفس افتاد

خبر نداشت که این تازه اوج یک پَر توست

به عرش رفتی و ماندی در آن تقّرب محض

خدا برابر تو یا علی برابر توست

تو با علی جریان ساز شیعه اید ، اما

شناسنامه ی شیعه به نام جعفر توست

همیشه شکر چنین نعمتی روی لب ماست

که جعفر بن محمد رئیس مذهب ماست

علي اكبر لطيفيان

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1392/10/28 توسط سلام |

شعر ولادت سرور کائنات حضرت محمد (ص)


ازبام ودرکعبه به گردون رسدآواز
کامشب در رحمت به سماوات شده باز 
بت های حرم در حرم افتاده به سجده 
ارواح رسل راست هزاران پر پرواز 
کعبه زده بر عرش خدا کوس تفاخر 
مکه شده زیبا دل افروز و سرافراز 
جا دارد اگر در شرف و مجد و جلالت 
امشب به سماوات کند خاک زمین ناز 
از ریگ روان گشته روان چشمه ی توحید 
یا کوه و چمن باز چو من نغمه کند ساز 
دشت و در و بحر و برو، جن و بشر و حور 
در مدح محمد همه گشتند هم آواز 
هر ذره ی کوچک شده یک مهر جهان تاب 
هر قطره ی ناچیز چو دریا کند اعجاز 
جبرئیل سر شاخه ی طوبی چو قناری 
در وصف محمد لب خود باز کند باز 
جبرئیل چه آرد؟ چه بخواند؟ چه بگوید؟ 
جایی که خداوند به قرآن کند آغاز 
خوبان دو عالم همه حیران محمد 
یک حرف ز مدحش شده ما کان محمد 

این است که برتر بود از وهم کمالش 
جز ذات الهی همه مبهوت جلالش 
رضوان شده دلداده ی مقداد و ابوذر 
فردوس بود سائل درگاه بلالش 
والله قسم نیست عجب گر لب دشمن 
چون دوست ز هم بشکفد از خلق و خصالش 
هرگز به نمازی نخورد مهر قبولی 
هرگز، صلوات ار نفرستند به آلش 
بی رهبریش خواهد اگر اوج بگیرد 
حتی ملک العرش بسوزد پر و بالش 
یوسف ببرد حسن خود از یادگر او را 
یک منظره در خاطره افتد ز خیالش 
این است همان مهر درخشنده که تا حشر 
یک لحظه به دامن نرسد گرد زوالش 
گل سبز شود از جگر شعله ی آتش 
در وادی دوزخ فتد ار عکس جمالش 
چون ذات خدای ازلی لیس کمثله 
باید که بخوانیم فراتر زمثالش 
ایجاد بود قبضه ای از خاک محمد 
افلاک بود بسته به لولاک محمد 

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت 
دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت 
هم بام فلک پایگه قدر و جلالت 
هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت 
عیسی به شمیم نفست روح گرفته 
دل بسته دو صد یوسف صدیق به چاهت 
دل های خدایی همه چون گوی به چوگان 
ارواح مکرم همه درمانده ی جاهت 
از عرش خداوند الی فرش، به هر آن 
هستند همه عالم خلقت به پناهت 
دائم صلوات از طرف خالق و خلقت 
بر روی سفید تو و بر خال سیاهت 
زیباتر و بالاتری از آنکه به بیتی 
تشبیه به خورشید کنم یا که به ماهت 
سوگند به چشمت که رسولان الهی 
هستند به محشر همه مشتاق نگاهت 
زیبد که کند ناز به گلخانه ی جنت 
خاری که شود سبز در اطراف گیاهت 
این نیست مقام تو که آدم به تو نازد 
عالم به تو خلاق دو عالم به تو نازد 

صد شکر که عمری ز تو گفتیم و شنیدیم 
هر سو نگریدیم گل روی تو دیدیم 
هرجا که نشستیم به بام تو نشستیم 
هر سو که پریدیم به بام تو پریدیم 
عطر تو پراکنده شد از هر نفس ما 
هر گه به سر زلف سخن شانه کشیدیم 
ز آن روز که گشتیم ز مادر متولد 
از ماذنه ها روز و شب اسم تو شنیدیم 
مرگی که به پای تو بود زندگی ماست 
ماییم که در موج عزا عید سعیدیم 
تا بودن ما نام محمد به لب ماست 
روزی که نبودیم به احمد گرویدیم 
آب و گل ما را که سرشتند ز آغاز 
آغوش گشودیم وصالش طلبیدیم 
ز آن باده که در سوره ی زیبای محمد 
اوصاف ورا گفته خداوند چشیدیم 
آن باده که از ساغر فیض ازلی بود 
سرچشمه ی آن کوثر و ساقیش علی بود 

روزی که عدم بود و عدم بود و عدم بود 
نه ارض و سما بود نه لوح و نه قلم بود 
تسبیح خدا در نفس پاک محمد 
لب های علی هم سخن ذات قدم بود 
روزی که گل آدم خاکی بسرشتند 
آدم به تولای علی صاحب دم بود 
از خاک قدم های علی کعبه بنا شد 
او را نتوان گفت که نوزاد حرم بود 
روزی که کرم بود دُری در صدف غیب 
والله علی قبله ی ارباب کرم بود 
بر قلب علی علم خدا از دل احمد 
چون سیل خروشنده روان در دل یم بود 
در بین رسولان که به عالم علم استند 
نام نبی و نام علی هر دو علم بود 
در جوف نبی دید نبی حمد خداوند 
با نعت وی و مدح علی ذکر صنم بود 
بالله تجلای نبی مطلع الانوار 
والله تولای علی فوق نعم بود 
خلقت چو خدا خالق بخشنده ندارد 
خالق چو نبی و چو علی بنده ندارد 

از خالق دادار بپرسید علی کیست 
از احمد مختار بپرسید علی کیست 
جز شخص علی شخص علی را نشناسد 
از حیدر حرار بپرسید علی کیست 
شمشیر به دشمن دهد و شیر به قاتل 
از قاتل خونخوار بپرسید علی کیست 
با دار بلا انس بگیرید و در آن حال 
از میثم تمار بپرسید علی کیست 
در غزوه ی بدر و احد و خیبر و احزاب 
از تیغ شرربار بپرسید علی کیست 
از نخله ی خرما و در و دشت و بیابان 
از چاه و شب تار بپرسید علی کیست 
از حجر و سعید ابن جبیر و ز ابوذر 
از مالک و عمار بپرسید علی کیست 
جز فاطمه کس محرم اسرار علی نیست 
از محرم اسرار بپرسید علی کیست 
بگرفت به کف جان و سر و جای نبی خفت 
از آن همه ایثار بپرسید علی کیست 
میثم چه در اوصاف علی گوید و خواند 
جز حق نتواند نتواند نتواند


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1392/10/28 توسط سلام |

بحر طویل میلاد سرور کائنات حضرت محمد (ص)


شب شوق و شب وجد و شب شور و شب پیدایش نور و شب تکرار تجلای رسولان الهی رسد از ارض و سما و ملک و حور و گواهی که شب هجر سر آمد سحر آمد سحر آمد خبر آمد خبر آمد که شد از آب تهی رود سماوه شده چون دامن تفتیده ی صحرای قیامت کف دریاچه ی ساوه خبری تازه به گوش و رسد از غیب سروش و شده آتشکده ی فارس خموش و عجبا اینکه فرو ریخته یکباره به هم کنگره ی کاخ مدائن نفس پادشهان حبس شده در دل و گشتند همه لال ز گفتار به امر احد خالق دادار دگر راه سماوات به شیطان شده مسدود بتان یکسره بر خاک فتادند و نگویند مگر ذکر خداوند و رسول دو سرا را.
عرش و فرش و ملک و آدمی و کوه و در و دشت و یم و قطره مهر و مه و سیاره و منظومه ی شمسی و کرات و همه افلاک الی این کره ی خاک ز برگ و بر و ریگ و حجر و شاخه و نخل و ثمر و بام و در و مرد و زن و پیر و جوان ابیض و اسود همه گویند درود و صلوات از طرف ذات خداوند تبارک و تعالی و همه عالم خلقت به خصال و به کمال به جلال و به جمال قد و بالای محمد که خداوند و ملایک همه گویند درودش همه خوانند ثنایش همه مشتاق لقایش همه عالم به فدایش همه مرهون عطایش که خدا خلق نموده است به یمن گل رویش فلک و لوح و قلم را ملک و جن و بشر را همه ارض و سما را.
چار ماه است که گردیده به تن آمنه را جامه ی ماتم به رخش هاله ای از غم غم عبدالله والا گهرش شوهر نیکو سیرش اشک روان از بصرش اشک نه خون جگرش خون نه که یاقوت ترش بود یکی غنچه از آن لالهی پرپر ثمرش داشت چو جانی به برش بلکه ز جان خوب ترش مونس شام و سحرش تا که شبی دید همان مادر دلباخته در خواب که در دست گرفته است گلی خرم و شاداب که برده است ز گل های دگر آب نظر کرد بر آن لاله ی فرخنده که برگشت یکی قرص قمر گشت به یک لحظه پسر گشت نکوتر ز پدر گشت چو بیدار شد از خواب، خوش و خرم و شاداب دلش شد ز شعف آب به یاد آمدش این نکته که نه ماه تمام است مه حسن ختام است رسیده مه میلاد گرامی پسرش بر رخ قرص قمرش خندد و بی پرده کند سیر تماشای خدا را.
لحظه ها بود بر آن مادر فرخنده ی افراشته اقبال بسی بیشتر از سال شب و روز زدی طایر جانش ز شعف بال که کی جلوه کند از صدف آن گوهر اجلال که یک بار دگر نیمه شبی خواب ربودش همه شد نور وجودش ز عنایات خداوند ودودش عجبا دید که خورشید زپهلوش درخشید و فروغ ابدیت به جهان یکسره بخشید به ناگه در پاکش ز صدف داد ندا کای صدف گوهر یکتای خدا مادر انوار هدی خیز که هنگام فراقت به سر آمد شب تنهایی و اندوه و غمت را سحر آمد شب میلاد گل گلشن هستی به نجات بشر آمد چه مبارک سحری بود که ناگاه به هم درد فشردش شبی آرام در آن حجره ی خاموش نه یاری نه قراری تک و تنها ز دم احمدی خویش پراکنده در امواج فضا عطر دعا را.
دگر از درد گل انداخته رخسار نکویش شده انوار خداوند فروزنده ز رویش نگهش سوی سما بود و همه محو خدا بود که سقف حرمش لاله صفت باز شد و لحظه ی اعجاز شد و با خبر از راز شد و دید در آن درد و الم چارزن پاک تو گویی که رسیدند ز افلاک و همانند ندارند به روی کره ی خاکی یکی حضرت حوا و دگر مریم عذرا و دگر هاجر و سارا همه مبهوت جلالش همه بر دور جمالش همه دیدند مقامش همه گفتند سلامش بگرفتند در آغوش چو جانش زهی از عزت و شانش نگه هاجر و سارا به گلستان رخ حور نشانش که در آن لحظه کف دست به پهلوش کشید از دو طرف مریم عذرا که به یکباره به پا خواست صدای خوش تکبیر ز کوه و شجر و دشت و در مکه جهان غرق در انوارالهی شد و دیدند که مرآت جمال احد قادر سرمد مدنی مکی ابوالقاسم و محمود و محمد نبی امی خاتم به روی دامن مریم ز فروغ رخ خود کرد منور همه جا را.
 بشنوید از دو لب آمنه آن مادر فرخنده ی احمد که چو بگذاشت قدم بر کره ی خاک محمد ز رخش نور عیان گشت و فروزنده از آن نور جهان گشت که با جلوه ی ماه رخ او دیدمی از دور قصور یمن و شام و به گوش آمدم از جانت معبود ندایی که الا آمنه زادی پسری را که بود از همه ی خلق سرآمد که بود آینه ی طلعت ذات احد قادر سرمد که بود آینه ی طلعت ذات احد قادر سرمد که بود کنیه ابوالقاسم و نام احمد و محمود و محمد که در آن حال همان چار زن پاک، تن خوب تر از جان ورا شسته به ابریق بهشتی پس از آن مریم عذرا به یکی حله ی زیبای بهشتش بپوشاند و لب خویش به لبخند گشودند و سلامش بنمودند و ستودند مقام و شرف و عزت آن پاک ترین عبد خداوند نما را.


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1392/10/27 توسط سلام |

شعر ولادت حضرت محمد (ص) و امام جعفر صادق (ع)

زیک مشرق نمایان شددوخورشیدجهان آرا

که رخت نور پوشاندند بر تن آسمانها را

دو مرآت جمال حق، دو دریای کمال حق

دو نور لایزال حق، دو شمع جمع محفل ها

دو وجه الله ربانی، دو سرّ الله سبحانی

دو رخسار سماواتی، دو انسان خدا سیما

دو عیسی دم، دو موسی ید، دو حُسن خالق سرمد

یکی صادق یکی احمد یکی عالی یکی اعلا

یکی بنیانگر مکتب، یکی آرنده مذهب

یکی انوار را مشعل، یکی اسرار را گویا

یکی از مکه انوار رخش تابید در عالم

یکی شد در مدینه آفتاب طلعتش پیدا

یکی نور نبوت را به دلها تافت تا محشر

یکی نور ولایت را ز نو کرد از دمش احیا

رسد آوای قال الصادق و قال رسول الله علیهماالسلام

به گوش اهل عالم تا که این عالم بود بر پا

یکی جان گرامی در دو جسم پاک و پاکیزه

دو تن اما چو ذات پاک یکتا هر دو بی همتا

محمد کیست؟ جانِ جانِ جان عالم خلقت

که گر نازی کند، در هم فرو ریزد همه دنیا

محمدکیست؟ روح پاک کل انبیا در تن

که حتی در عدم بودند بی او انبیا یک جا

محمدکیست؟ مولایی که مولانا علی گوید:

"منم عبد و رسول الله بر من رهبر و مولا"

محمد از زمانها پیشتر می زیست با خالق

محمد از مکان پیموده ره تا اوج اَو اَدنی

محمد محور عالم، محمد رهبر آدم

محمد منجی هستی، محمد سید بطحا

محمد کیست؟ آنکو بوده قرآن دفتر مدحش

که وصفش را نداند کس به غیر از قادر دانا

محمد را کسی نشناخت جز حق و علی هرگز

چنان که جز خدا و او کسی نشناخت حیدر را

وضو گیرم ز آب کوثر و شویم لب از زمزم

کنم آنگه به مدح حضرت صادق سخن انشا

ششم مولا، ششم هادی، ششم رهبر، ششم سرور

که هم دریای شش گوهر بود، هم دُرّ شش دریا

صداقت از لبش ریزد، فصاحت از دمش خیزد

فلک قدر و ملک عبد و قضا مهر و قدر امضا

بسی زهّاد و عبّادند بی مهرش همه کافر

بسی عالم، بسی عارف، همه بی نور او اعمی

دو خورشید منیر او هشام و بو بصیر او

دو کوه حکمت و ایمان، دو بحر دانش و تقوی

مرا دین نبی، مهر علی و مذهب جعفر علیهم السلام

سه مشعل بوده و باشد، چه در دنیا چه در عقبی

در دیگر زنم غیر از در آل علی؟ هرگز!

ره دیگر روم غیر از ره این خاندان؟ حاشا!

بهشت من بود مهر علی  و مهر اولادش

نه از محشر بود بیمم، نه از نارم بود پروا

سراپا عضو عضوم را جدا سازند از پیکر

اگر گردم جدا یک لحظه از ذرّیة زهرا سلام الله علیها

از آن بر خویش کردم انتخاب نام "میثم" را

که باشم همچو او در عشق ثارالله پا بر جا


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون