اشعار کاروان اسرا تا مدینه
اشعار کاروان اسرا به مدینه,شعر کاروان اسرا به مدینه,اشعار برگشت کاروان اهلبیت ع از کربلا به مدینه,شعر برگشت کاروان اهلبیت ع از کربلا به مدینه,اشعاربرگشت کاروان اهلبیت ع ازکربلابه مدینه,شعربرگشت کاروان اهلبیت ع ازکربلابه مدینه,شعر بازگشت کاروان اهلبیت ع از کربلا به مدینه
نوشته شده در تاريخ 1393/10/11 توسط سلام |
شعر زبانحال عقیله بنی هاشم (س) با برادر

دوباره خاطرات روزای بارونی

چه غمی داره زینب ، داداش تو میدونی :

 مگه یادم میره من بودم و چشای گریون

مگه یادم میره تو بودی عازم میدون

مگه یادم میره بوسیدم اون گلوی گلگون

 

مگه یادم میره تا از حرم رفتی برادر

مگه یادم میره محکم زدم گره به معجر

مگه یادم میره ترسیده بود مادر اصغر

 

مگه یادم میره تنها شدی غریب مادر

مگه یادم میره سنگت زدن وسط لشکر

مگه یادم میره از روی زین افتادی بی سر

 

مگه یادم میره اون غربت عجیب مقتل

مگه یادم میره دیدم شدی غریب مقتل

مگه یادم میره خوردی زمین تو شیب مقتل

 

مگه یادم میره شَری که شمر اونجا به پا کرد

مگه یادم میره ضربِ پاشو ، رو سینه جا کرد

مگه یادم میره چند ضربه زد سرو جدا کرد

 

مگه یادم میره گونی به دست خولی ملعون

مگه یادم میره دزدید چطور اون سر پر خون

مگه یادم میره اون پیکر توی بیابون

 

نگاهی کن رد زنجیر روی دستامه

بگو روزای عمرم رو به سرانجامه

تموم روضه هامون سه دفعه الشامه

 

مگه یادم میره مُردم سر کوچه و بازار

مگه یادم میره چشم چرون ها، میدادن آزار

مگه یادم میره خون بود جلو چشم علمدار

 

مگه یادم میره گریه ام گرفت وسط مردم

مگه یادم میره سوخت چادرم به جای هیزم

مگه یادم میره تو جمعیت رقیه شد گم

 

مگه یادم میره روی سرش جای کبودی

مگه یادم میره سیلیش می زد زن یهودی

مگه یادم میره بزم شراب، خودت که بودی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/26 توسط سلام |
شعر زبان حال زینب کبری (س) با شهر مدینه الرسول (ص)

خزان شدلاله زارم ای مدینه!

دریغا از بهارم ای مدینه!

منم آن بلبل شوریده حالی

که دیگر گل ندارم ای مدینه!

دلی صد پاره تر از لاله دارم

بسان جسم یارم ای مدینه

خمیده قد، شکسته دل، به سویت

دوباره رهسپارم ای مدینه!

نمی دانم به سوی هاشمیّات

چگونه رو بیارم ای مدینه!

از آن ترسم که عبدالله جعفر

بود چشم انتظارم ای مدینه!

گر از حال دو فرزندش بپرسد

زپاسخ شرمسارم ای مدینه!

الهی خون بریزد از دو عینم

که باشد بر جگر داغ حسینم

مدینه! ریزد از چشمم ستاره

به یاد مهر و ماه و ماهپاره

مدینه! گریه کن بر غربت من

که خندیدند بر اشکم هماره

چنان بر من بنال ای شهر زهرا

که خون جوشد زقلب سنگ خاره

مدینه گوش ما را پاره کردند

برای غارت دو گوشواره

مدینه! وای بر من! وای بر من!

که سویت زنده برگشتم دوباره

مدینه! کاش می دیدی چگونه

نفس در سینه ام می شد شراره

مدینه! مرحبا! آغوش بگشا

به زوار گلوی پاره پاره

الهی خون بریزد از دو عینم

که باشد بر جگر داغ حسینم

خودم دیدم که قرآن زیر پا بود

همه آیات آن از هم جدا بود

خودم دیدم که لب های حسینم

به زیر تیغ مشغول دعا بود

خودم دیدم که آن رخسار خونین

به روی خاکِ گرمِ کربلا بود

خودم دیدم که ذکرش در یمِ خون

خدا بود و خدا بود و خدا بود

خودم دیدم به چشم پر ستاره

که ماهم آفتاب نیزه ها بود

خودم دیدم که از بالای نیزه

زهر جانب نگاهش سوی ما بود

خودم دیدم سر فرزند زهرا

به زیر چوب، در طشت طلا بود

الهی خون بریزد از دو عینم

که باشد بر جگر داغ حسینم

مدینه! قلب قرآن را دریدند

امامت را به خاک و خون کشیدند

مدینه! تشنه لب بین دو دریا

سر فرزند زهرا را بریدند

مدینه! نیزه داران مثل شاهین

به دنبال کبوترها دویدند

مدینه! طایران گلبن وحی

به زیر بوته ی خار آرمیدند

مدینه! کاش می دیدی که طفلان

چگونه اشک خود را می مکیدند

به زیر بوته های خار خفتند

نخورده آب، خواب آب دیدند

دریغا! کس نگفت این کودکان را

میازارید فرزندِ شهیدند

الهی خون بریزد از دو عینم

که باشد بر جگر داغ حسینم

استاد سازگار


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/26 توسط سلام |
شعر زبان حال حضرت زینب (س) در مدینه

عمر سفر آمد به سر مدینه

داغ دلم شد تازه تر مدینه

فریاد زن اعلام کن خبر ده

برگشته زینب از سفر مدینه

از کربلا و شام و کوفه سوغات

آورده ام خون جگر مدینه

هم داده ام از دست شش برادر

هم دیده ام داغ پسر مدینه

از کاروان بی حسین و عباس

ام البنین را کن خبر مدینه

گردیده جسم یوسف پیمبر

از قلب زینب پاره تر مدینه

پیراهن او را بگیر از من

بر مادرم زهرا ببر مدینه

بر یوسف زهرا ز سوز سینه

قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

جان مرا لب تشنه سر بریدند

هجده عزیزم را به خون کشیدند

هم پیکرش را پاره پاره کردند

هم سینه اش را از سنان دریدند

گه دور خیمه گه به دور مقتل

با کعب نی دنبال ما دویدند

با کام خشک از هیجده عزیزم

بین دو نهر آب سر بریدند

از کربلا تا شام لحظه لحظه

رأس حسینم را به نیزه دیدند

اعضای او گردیده سوره سوره

آیات قرآن از لبش شنیدند

حالا که آمد این سفر به پایان

اکنون که از ره کاروان رسیدند

بر یوسف زهرا ز سوز سینه

قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

دادم ز کف گل های پرپرم را

عبدالله و عباس و اکبرم را

راهم مده راهم مده که با خود

نآورده ام گل های پرپرم را

دیدم به روی شانة ذبیحم

با کام عطشان ذبح اصغرم را

تا سر بریدند از تن حسینم

دیدم لب گودال مادرم را

وقتی سکینه تازیانه می خورد

کردم صدا جد مطهرم را

دردا که با پیشانی شکسته

دیدم به نی رأس برادرم را

تا بر حسین خود کنم تأسی

بر چوبة محمل زدم سرم را

یک روزه یک باغ گلم خزان شد

از دست دادم یار و یاورم را

بر یوسف زهرا ز سوز سینه

قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

عریانِ تن در خون شناورش بود

پیراهنش گیسوی دخترش بود

آبی که زخمش را به قتلگه شست

در آن یم خون اشک مادرش بود

وقتی که جسمش را به بر گرفتم

لب های من بر زخم حنجرش بود

یک سوی او نعش علی اکبر

یک سوی او دست برادرش بود

من زائر جسمش کنار گودال

زهرا به کوفه زائر سرش بود

پیشانی اش را جای سنگ دشمن

نقش سم اسبان به پیکرش بود

با من بنال از داغ آن شهیدی

کز نوک نی چشمش به خواهرش بود

از نیزه و شمشیر و تیر و خنجر

بر زخم دیگر زخم دیگرش بود

بر یوسف زهرا ز سوز سینه

قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

غلامرضا سازگار


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/26 توسط سلام |
شعر کاروان اهلبیبت (ع) در مدینه

  دیده بگشاوببیبن زینبت آمدمادر

      زينب خسته و جان بر لبت آمد مادر

      از سفر قافله‌ي نور دو عينت برگشت

      زينبت با خبرِ داغ حسينت برگشت

      ياد داري كه از اين شهر كه خواهر مي‌رفت

      تك و تنها كه نه ، با چند برادر مي‌رفت

      ياد داري كه عزيز تو چه احساسي داشت

      وقت رفتن به برش قاسم و عباسي داشت

      ياد داري كه چگونه من از اينجا رفتم؟

      با حسين و عليِ‌اكبر ِ ليلا رفتم

      بين اين قافله مادر ، علي ِاصغر بود

      شش برادر به خدا دور و بر خواهر بود

      ولي اكنون چه ز گلزار مدينه مانده؟

      چند تا بانوي دلخون و حزينه مانده

      مردها هيچ ، ز زنها هم اگر مي‌پرسي

      فقط اين زينب و ليلا و سكينه مانده

      نوه‌ات گوشه‌ي ويرانه‌ي غربت جا ماند

      سر ِخاك پسرت نيز عروست جا ماند

      باوفا ماند كه در كرب و بلا گريه كند

      يك دل سير براي شهدا گريه كند

      ولي اكنون منم و شرح فراق و دردم

      ديگر از جان و جهان بعد حسين دلسردم

      آه...مادر چه قدَر حرف برايت دارم

      بنِگر با چه قَدَر خاطره بر مي‌گردم

      جاي سوغات سفر ، موي سفيد و دلِ خون...

      ...با تن نيلي و اين قدّ كمان آوردم

      ساقه‌ي اين گل ياس تو زماني خم شد

      كه ز سر سايه‌ي آن سرو ِ روانم كم شد

      كربلا بود و تنش بي‌سر و عريان افتاد

      جاي تشييع ، به زير سمِ اسبان افتاد

      باد مي‌آمد و مي‌خورد به گلبرگ تنش

      پخش مي‌شد همه سمتي قطعات بدنش

      پنجه‌ي گرگ چنان زخم به رويش انداخت

      كه نديدم اثر از يوسف و از پيرهنش

      سه شب و روز رها بود به خاك صحرا

      غسلش از خون گلو ريگِ بيابان كفنش

      خواستم تا بنِشينم به برش در گودال

      اشك ريزم به گل تشنه و پرپر شدنش

      خواستم تا بنِشينم به برش ، بوسه دهم

      به رگِ حنجر خونين و به اعضاي تنش

      ولي افسوس كه گودال پر از غوغا شد

      بين كعب ني و سيلي سر ِمن دعوا شد

      روي نيزه سر ِ محبوب خدا را بردند

      كو به كو پشت سرش ما اسرا را بردند

      سر ِ او را كه ز تن برده و دورش كردند

      ميهمان شب جانسوز تنورش كردند

      چه بگويم كه سرِ يار كجا جاي گرفت

      عوض دامن من طشت طلا جاي گرفت

      چه قَدَر سنگ به پيشاني و لبهايش خورد

      چه قَدَر چوب به دندان سَنايايش خورد

      روي ني وقت تلاوت كه لبش وا مي‌شد

      نوك سرنيزه هم از حنجره پيدا مي‌شد

      كاش مي‌شد كه نشان داد كبودي‌‌ها را

      تا كه معلوم كنم ظلم يهودي‌ها را

      خوب كه جانب ما سنگ پراني كردند

      تازه گرد آمده و چشم چراني كردند

      كوفه گرچه صدقه لقمه‌ي نان مي‌دادند

      در عوض شام ز طعنه دِقِمان مي‌دادند

      خارجي‌زاده صدا كرده و مارا مردُم

      كوچه كوچه همه با دست نشان مي‌دادند

      غارتيها به اهالي ِ لب بام رسيد

      گوئيا جايزه بر سنگ‌زنان مي‌دادند

      تا بيُفتند رئوس شهدا مخصوصاً

      نيزه‌ها را همگي تُند تكان مي‌دادند

      پسرت را اگر از تيغ و سنانها كُشتند

      آخ مادر ، كه مرا زخم زبانها كُشتند

      علي صالحي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/26 توسط سلام |
شعر ورود کاروان اهلبیت (ع) به مدینه

من که برگشته ام ازکرب وبلا

هست در صحن دلم روضه به پا

منکه بی یار و حبیب آمده ام

به مدینه چه غریب آمده ام

دیده ام داغ همه همسفران

شده ام همسفر خونجگران

دیدگانم که زغم گریانند

روضه خوان بدنی عریانند

بدنی که سر او بر نی بود

پای آن سر شده چهره کبود

بدنی که موی من کرد سپید

زخم و داغ از سم مرکبها دید

آنکه شد پیر غم این دوران

اشک او کرد عدو را خندان

بیشتر از همه من رنجیدم

داغ یک غافله یوسف دیدم

گر قدو قامت من خم گشته

داغ بر دوش محرم گشته

منکه پیغمبر عاشورایم

خجل از مادر خود زهرایم

چونکه از یوسف خونین بدنش

درکفم هست فقط پیرهنش

دلم از غصه یارم تنگ است

آه سوغات سفر خونرنگ است

منکه از داغ حسین افسردم

کاش در کرب و بلا می مردم

جواد حیدری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/26 توسط سلام |
شعر بیان وصف کاروان اسرا به شهر مدینه

سلام ای روضه طاهامدینه

سلام ای جنت الزهرا مدینه

تو ای هم ناله دیرینه دل

حکایت کن ز زخم سینه دل

تو درد و غصه ها بسیار دیدی

شرار و قنفذ و مسمار دیدی

ولی این بار سر کن قصه عشق

بگو با ما سخن از غصه عشق

سخن از خستگان عشق سرکن

جهان را از غم زینب خبر کن

بگو از کاروان خسته شام

زدلهای به خون بنشسته از شام

بگو از یاس های ارغوانی

ز اطفال نحیف و استخوانی 

بگو از کاروان و شور و شینش

که زینب آمد اما بی حسینش

شرر افتاد بر جانت مدینه

که سوزاندند قرانت مدینه

همانا که ز پیغمبر بریدند

وفا را در یم خون سر بریدند

به باب العلم شبها باب بستند

همانا بر حسینش آب بستند

جفا آن فرقه که بر یاس کردند

جدا دست از تن عباس کردند

مدینه رشته دین پاره دیدی

به یاد محسن آن گهواره دیدی

ولی گودال پر خون را ندیدی

در آتش قوم مجنون را ندیدی

ندیدی دست و پا می زد گل عشق

کنارش ناله می زد بلبل عشق

ثمر از باغ غم می چید زینب

بلا پشت بلا می دید زینب

امان از دوره سرد اسارت

امان از زینب و درد اسارت


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/26 توسط سلام |
شعر زبانحال حضرت زینب (س) کنار مزار مطهر مادر

اگرچه اشک گرمی ارمغان آورده ام مادر

نسیم سردم و بوی خزان آورده ام مادر

نیاید کس به استقبال من زیرا که می سوزد

ز هرُم شعله ای کز سوز جان آورده ام مادر

به این بی دست و پایی بی پر و بالی نمی دانم

چه باعث شد که رو در آشیان آورده ام مادر

اگر من زنده برگشتم ز صحرای شهادت ها

ز صدها مرگ تدریجی نشان آورده ام مادر

رهانیدم ز طوفان ستم ها کاروانی را

که اینک بی برادر کاروان آورده ام مادر

حسینت را نیاوردم من و از داغ جانسوزش

دل خونین و چشم خون فشان آورده ام مادر

به جا از یوسفت ماندست یک پیراهن خونین

که با خون دل آن را ارمغان آورده ام مادر

کمک کن زینبت را تا کنار قبر پیغمبر

که مانند تو جسمی ناتوان آورده ام مادر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/26 توسط سلام |
شعر زبانحال حضرت زینب (س) پس از ورود به مدینه
شعر زبان حال حضرت ام امصائب زینب (س) در کنار قبر مطهر پیغمبر (ص)

برخیزحال زینب خونین جگربپرس

از دختر ستم زده حال پسر بپرس

با كشتگان، به دشت بلا، گر نبوده اي

من بوده ام حكايتشان سر به سر بپرس

از ماجراي كوفه و از سرگذشت شام

يك قصه ناشنيده، حديث دگر بپرس

از كودكانت از سفر كوفه و دمشق

پيمودن منازل و رنج سفر بپرس

دارد سكينه از تن صدپاره اش خبر

حال گل شكفته ز مرغ سحر بپرس

از چشم اشكبار و دل بي قرار ما

كرديم چون به سوي شهيدان گذر بپرس

بال وپَرم ز سنگ حوادث به هم شكست

برخيز حال طاير بشكسته پر، بپرس (*)

 

--------------------

(*)  امّ كلثوم در آغاز ورود به مدينه اينگونه زمزمه مي كرد:

 

مدينة جدّنا لا تقبلينا

فبالحسرات والأحزان جينا

خرجنا منك بالأهلين طُرّاً

رجعنا لا رجال و لا بنينا [1] .

«اي شهر جدم، ما را نپذير، كه با حسرت و اندوه فراوان بازگشتيم.

از ميان تو با همه خانواده رفتيم و بازگشتيم در حالي كه مردان و پسران خود را نياورده ايم.»

 

و زينب كبري، پيش از آن كه به منزل رود، به ديدار قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) شتافته، با دو بازويش دو طرفِ درِ مسجدالنبيّ را گرفت و گفت:

«يا جَدّاهُ! اِنِّي ناعِيَةٌ اِلَيكَ أَخِي الْحُسَين». [2] .

«اي جدّ بزرگوارم، خبر شهادت برادرم ـ حسين ـ را با سوز و گداز برايت آوردم.»

 

برخيز حال زينب خونين جگر بپرس

.

.

برخيز حال طاير بشكسته پر، بپرس [3] .

 

سكينه (عليها السلام) نيز در كنار قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) فرياد برآورد و با ناله گفت:

«يا جدّا، به تو شكايت مي كنم از آنچه بر ما گذشت. به خدا قسم! من سنگدل تر از يزيد نديدم و كافر و مشرك، جفاكارتر، خشن تر و بدتر از او نيافتم. او در حالي كه در برابرش نشسته بوديم، بر دندان هاي پدرم مي زد و مي گفت: «اين زدن را چگونه مي بيني اي حسين؟!». [4] .

رباب تنها همسر امام حسين (عليه السلام) كه در كربلا حضور داشت، [5] پس از بازگشت از كربلا به مدينه، هرگز زير سقف نرفت و هميشه در حزن و ماتم بود تا اين كه از دنيا رفت. [6] گرچه بعضي از مورّخان نوشته اند كه رباب در كربلا با شيعيان اطراف آنجا، باقي ماند و به مدينه بازنگشت.

خبر واقعه كربلا در مدينه

گروهي از مورّخان بر اين باورند كه خبر شهادت سيد الشهدا و يارانش در كربلا، براي نخستين بار توسط امّ سلمه، همسر پيامبرخدا (صلي الله عليه وآله) در مدينه اعلام شد. بدين صورت كه ام سلمه پس از عاشورا رسول خدا (صلي الله عليه وآله) را در خواب ديد كه محزون و سر و صورتش غبارآلود است، چون علت را جويا شد، پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) پاسخ داد: از كربلا و از مراسم به خاك سپاري حسين مي آيم.

همچنين او، وقتي به شيشه اي كه در آن مقداري از خاك كربلا بود، نگريست ديد آن خاك خونين است و فهميد كه حسين (عليه السلام) را كشته اند.

يعقوبي در تاريخ خود، فصل مقتل الحسين مي نويسد: نخستين كسي كه براي حسين شيون سرداد، امّ سلمه بود؛ زيرا رسول خدا (صلي الله عليه وآله) شيشه اي به او داده بود كه در آن قدري از خاك كربلا قرار داشت و به او فرموده بود: هرگاه ديدي اين خاك، خونين گشت، بدان كه حسين مرا كشته اند. [7] .

يعقوبي همچنين مي نويسد: او همواره به آن شيشه مي نگريست و آنگاه كه آن را خونين يافت، شيون سرداد و در پي آن زنان از هرناحيه اي شيون سردادند و مدينه را شيون بي سابقه اي فراگرفت. [8] .

 

پاورقي

[1] مقتل الحسين، ص 376 (مطرف بن مغيره مي گويد: با پدرم به ديدن معاويه شتافتيم پدرم که از جلسه بازگشت، ناراحت بود، راز آن را جويا شدم، گفت: از پيش کافرترين و خبيث ترين آدم باز مي گردم؛ زيرا من به او گفتم: الآن که بر خر مراد سوار شدي با بني هاشم نيکي کن، پاسخ داد: کجا بر خر مراد سوار شدم و حال آن که در شبانه روز پنج بار در مأذنه ها أشهد أنّ محمّد رسول الله گفته مي شود،» (ابن ابي الحديد، ج 1، ص 413، طبع مصر).

[2] مقتل الحسين، ص 376.

[3] منتهي الآمال، فصل بازگشت اهل بيت به مدينه.

[4] مقتل الحسين، ص376.

[5] بررسي تاريخ عاشورا، مبحث علي اصغر.

[6] منتهي الآمال، ص 524.

[7] کان أوّل صارخة صرختْ في المدينة اُمّ سلمة زوج رسول الله (صلي الله عليه وآله)، کان دفع إليها قارورة فيها تربة و قال لها: إنّ جبرئيل أعلمني أنّ اُمّتي تقتل الحسين، قالت: وأعطاني هذه التربة وقال لي: إذا صارتْ دماً عبيطاً فاعْلمي أنّ الحسين قد قُتِلَ.

سنن ترمذي، ج 13، ص 193 ؛ مستدرک حاکم، ج 4، ص 19 ؛ سيرالنبلاء، ج 3، ص 213 ؛ تاريخ ابن اثير، ج 4، ص 93 ؛ تاريخ ابن کثير، ج 8، ص 201.

[8] يعقوبي، ج 1، ص241.


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/24 توسط سلام |
شعر بازگشتن کاروان اهل بیت (ع) از کربلا به مدینه

زبانحال حضرت ام المصائب زینب (س) در مدینه

کجایی که ببینی غم گرفتم

عزاداری برا تو کم گرفتم

کجایی که ببینی دم گرفتم

هنوزم معجرو محکم گرفتم

ندارم در دلم شوق پریدن

شنیدن کی بود مانند دیدن

ندارم مرهمی بر چشم تارم

خبر داری تو از این قلب زارم؟

نپرسید از من و از حال یارم

برادر داشتم,حالا ندارم

به دوش خسته کوه غم کشیدن

شنیدن کی بود مانند دیدن

چرا خونیست پیرهن,نپرسید!

رد زنجیر بر گردن,نپرسید!

چرا پاره شده دامن,نپرسید!

خودش را میزند این زن,نپرسید!

تمام راه را گریان دویدن

شنیدن کی بود مانند دیدن

همان که میزند خود را رباب است

تمام راه را در آب و تاب است

به یاد دلبرش در آفتاب است

شکسته قامت بزم شراب است

سه شعبه,حرمله,سینه دریدن

شنیدن کی بود مانند دیدن

همان که زار می گرید سکینه است

عزادار یل ام البنین است

خودش را میزند,یک اربعین است!

بمیرم من هنوزم این چنین است

خودش را میزند هر کوی و برزن

شنیدن کی بود مانند دیدن

منم زینب که از تل می دویدم

خودم را تا به مقتل می کشیدم

به نزدیکی جسمش که رسیدم

صدا زد بی حیا : دیگر بریدم

به پیش چشم خواهر سر بریدن

شنیدن کی بود مانند دیدن

به دست شمر می دیدم سرش را...

به زیر سم مرکب پیکرش را...

به دست ساربان انگشترش را...

شنیدم ناله های مادرش را...

تمام دشت نامحرم , و یک زن...

شنیدن کی بود مانند دیدن

منم زینب عزادار حسینم

منم زینب که غمخوار حسینم

و حالا من علمدار حسینم

منم زینب که تکرار حسینم

گلای پاکمو از ریشه چیدن

شنیدن کی بود مانند دیدن

یاسین قاسمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/24 توسط سلام |
شعر بشیر برای ورود کاروان اسرا به مدینه

  يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ بِها            قُتِلَ الْحُسَيْنُ فَأَدْمُعي مِدْرارُ

       اَلْجِسْمُ مِنْهُ بِكَرْبَلاءَ مُضَرَّجٌ             وَالرَّأسُ مِنْهُ عَلَى الْقَناةِ يُدارُ ( * )

( * )- ورود کاروان اسرا به مدینه

کاروان اهل بیت(عليهم السلام) چگونه وارد مدینه شدند؟

بشير بن حذلم (جذلم) مى گويد: هنگامى كه به مدينه نزديك شديم، على بن الحسين(عليه السلام) دستور داد كه كاروانيان از شترها فرود آيند، خيمه ها را برپا كرده و در آن جاى گيرند. آن گاه فرمود: اى بشير! خدا پدرت را رحمت كند، او شاعر بود، آيا تو نيز مى توانى شعر بگويى؟

گفتم: آرى، اى پسر رسول خدا، من نيز شاعرم.

فرمود: وارد مدينه شو وخبر شهادت ابى عبدالله(عليه السلام) (و ورود ما را) به مردم برسان.

بشير مى گويد: بر اسبم سوار و با شتاب وارد مدينه شدم. هنگامى كه به مسجد النبى(صلى الله عليه وآله) رسيدم صدايم را به گريه بلند كردم و آنگاه چنين سرودم:

«يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ بِها *** قُتِلَ الْحُسَيْنُ فَأَدْمُعي مِدْرارُ

اَلْجِسْمُ مِنْهُ بِكَرْبَلاءَ مُضَرَّجٌ *** وَالرَّأسُ مِنْهُ عَلَى الْقَناةِ يُدارُ»

(اى مردم مدينه، ديگر مدينه جاى ماندن شما نيست، زيرا حسين [آقاى شما] كشته شد كه اشك من اين گونه سرازير است.

پيكر او در كربلا به خاك و خون غلطيده و سر مقدسش بالاى نيزه، شهر به شهر گردانده شد).

سپس گفت: اين على بن الحسين(عليه السلام) است كه با عمه ها و خواهرانش در آستانه شهر فرود آمده اند و من فرستاده او هستم تا ماجرا را به اطلاع شما برسانم.

با اين سخن، حتّى زنان مدينه از خانه هايشان با موهاى پريشان بيرون ريختند و درحالى كه از شدّت مصيبت صورت هاى خود را مى خراشيدند و بر چهره هاى خود لطمه مى زدند، صدا به گريه و زارى بلند كردند. (هيچ مرد و زنى را گريان تر از آن روز نديدم و بعد از وفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) روزى تلخ تر از آن روز بر مسلمانان نگذشت)؛ «... فَلَمْ أرَ باكِياً وَلا باكِيَةً أكْثَرَ مِنْ ذلِكَ الْيَوْمِ، وَلا يَوْماً أَمَرَّ عَلَى الْمُسْلِمينَ مِنْهُ بَعْدَ وَفاةِ رَسُولِ اللهِ».

در آن هنگام شنيدم كنيزكى اين گونه براى حسين(عليه السلام) نوحه سرايى مى كند:

«نَعى سَيِّدي نـاع نَعاهُ فَأَوْجَعا *** فَأَمْرَضَني نـاع نَعاهُ فَأَفْجَعا

فَعَيْنَيَّ جُودا بِالدُّمُوعِ وَاَسْكِبا *** وَجُودا بِدَمْع بَعْدَ دَمْعِكُما مَعا

عَلى مَنْ وَهى عَرْشَ الْجَليلِ فَزَعْزَعا *** فَأَصْبَحَ هذَا الَْمجْدُ وَالدِّينُ أَجْدَعا

عَلَى ابْنِ نَبيِّ اللهِ وَابْنِ وَصيِّهِ *** وَإنْ كانَ عَنّا شاحِطَ الدّارِ أَشْسَعا)

(خبر دهنده اى خبر مرگ مولايم را به من داد و دلم را به درد آورد و با آن خبر مرا بيمار كرد.

اى چشمانم، اشك بريزيد و جارى شويد و باز هم پس از اشك، با هم اشك بريزيد.

بر آن كس كه با مصيبت او عرش خداى جليل به لرزه درآمد و [شاخسار] بزرگوارى و دين بريده شد.

[سوگوارى كنيد!] بر فرزند پيامبر خدا و فرزند وصىّ او، هرچند محلّ شهادت او از ما دور است).

آن گاه گفت: امروز اندوه ما را در سوگ ابى عبدالله(عليه السلام) تازه ساختى و زخم هايى كه هنوز التيام نيافته بود، بار ديگر گشودى، سپس به من گفت: خدا تو را بيامرزد، تو كيستى؟

گفتم، من بشير بن حذلم هستم كه مولايم على بن الحسين(عليه السلام) مرا به سوى شما فرستاد و او هم اكنون با خاندان ابى عبدالله(عليه السلام) و زنانش در فلان مكان فرود آمده اند.

بشير مى گويد: مردم مرا رها كردند و به سرعت به مكانى كه كاروان در آنجا بود، به راه افتادند و من نيز با مركبم به آنجا بازگشتم، ديدم سيل جمعيت راهها را بند آورده اند. من از مركب پياده شدم و خود را با زحمت به كنار خيمه ها رساندم. ديدم على بن الحسين(عليه السلام) هنوز داخل خيمه است، آن گاه از خيمه بيرون آمد، در حالى كه پارچه اى در دست داشت كه با آن اشك هايش را پاك مى كرد. كسى چارپايه اى آورد و حضرت روى آن نشست، درحالى كه پيوسته اشك هايش جارى بود و نمى توانست جلوى گريه اش را بگيرد.

مردم كه اين صحنه ها را ديدند، صداى گريه آنان بلند شد و از زنان و دختران مدينه نيز ناله و شيون برخاست؛ مردم از هر سو به نزد آن حضرت مى آمدند و او را تسليت مى گفتند و آن منطقه پر از شيون و غوغا شد.

امام(عليه السلام) با دست به مردم اشاره كرد كه ساكت شوند و مردم نيز آرام گرفتند، سپس اين خطبه را ايراد فرمود:

(حمد و سپاس مخصوص خدايى است كه پروردگار جهانيان، بخشنده و مهربان، مالك روز جزا و آفريننده همه مخلوقات است. همان خدايى كه (از سويى شناخت حقيقت او) آن قدر از ما دور است كه گويا در آسمان هاى رفيع جاى گرفته و (از سوى ديگر با علم و احاطه اش) آن قدر به ما نزديك است كه گواه و شنواى سخنان در گوشى ما است. او را بر حوادث بزرگ، آسيب هاى روزگار، فجايع دردناك، رنج هاى سوزان، بلاهاى سنگين و مصيبت هاى بزرگ، خشونت بار، متراكم، شكننده و ويرانگر ستايش مى كنم.

اى مردم! خداوندى ـ كه ستايش مخصوص اوست ـ ما را به مصيبت هاى بزرگ و خسارتى جبران ناپذير در اسلام آزموده است. (آرى) اباعبدالله الحسين(عليه السلام) و خاندانش به شهادت رسيدند و زنان و كودكانش به اسارت در آمدند و سر مطهر آن حضرت را بالاى نيزه ها در شهرها به گردش در آوردند و اين مصيبتى است كه مانند ندارد!

اى مردم! بعد از شهادت او، كدام يك از مردانتان مى تواند شادى كند؟ يا كدام قلبى مى تواند براى او محزون نباشد؟ يا كدام چشمى مى تواند گريه نكند و اشك نريزد؟ به يقين آسمان هاى هفت گانه با بناهاى محكمش، درياها با امواجش، آسمان ها با اركانش، زمين با همه نواحى و جوانبش، درختان با شاخسارهايش، ماهيان و درياهاى عميق، و فرشتگان مقرّب الهى و همه آسمانيان، بر شهادت او گريستند.

اى مردم! كدام قلب است كه در شهادت او لرزان نشود؟ يا كدام جگرى مى توان يافت كه براى او نسوزد؟ يا كدام گوشى است كه اين حادثه بزرگ و جبران ناپذير را بشنود و آسيب نبيند؟

اى مردم! ما طرد شده، آواره، رانده و دور از شهرها شديم؛ گويا ما فرزندان اقوام غير مسلمانيم، بدون آنكه جرمى كرده و يا كار ناپسندى مرتكب شده و يا ضربه اى به اسلام زده باشيم. هرگز اين ماجرا (هاى دردناك) را درباره گذشتگانمان نشنيديم «اين تنها يك امر تازه و جديد است».

به خدا سوگند! اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) به اين گروه سفارش مى كرد كه با ما مبارزه كنند، آن گونه كه درباره ما به آنها سفارش (به محبت) كرد، هرگز بيش از اين نمى توانستند جنايت كنند؛ «إنّالله وَإنّا إلَيه راجِعُون»، از اين مصيبتى كه بسيار بزرگ، غم انگيز، دردناك، انباشته، ناهنجار، ناگوار و سنگين است.

در برابر مصائبى كه به ما رسيده از خدا پاداش مى طلبيم. به يقين خداوند شكست ناپذير و صاحب انتقام است).(1)

پس از اين خطبه، صوحان بن صعصعة بن صوحان (2) كه زمين گير بود ـ به خاطر آن بيمارى و (عدم همراهى با امام حسين(عليه السلام)) عذرخواهى كرد. امام سجاد(عليه السلام) نيز عذرش را پذيرفت و از او سپاسگزارى نمود و بر پدرش درود و رحمت فرستاد. (3)

امام سجاد(عليه السلام) به همراه زنان و كودكان وارد مدينه شدند. همان شهرى كه ماه رجب سال گذشته به هنگام خروج از آن، با پدر بزرگوارش امام حسين(عليه السلام) و عمويش اباالفضل العباس و برادرانش على اكبر و على اصغر و ديگر جوانان بنى هاشم همراه بود. و اينك بدون آن عزيزان، با جمعى از زنان و كودكان مصيبت ديده وارد شهر مى شود.

شهرى كه مدفن رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و فاطمه زهرا(عليها السلام) است؛ شهرى كه خاطرات تلخ و شيرين فراوانى را به ياد دارد؛شهرى كه ازكوچه ها وخانه و در وديوارش و از جاى جاى آن صداى عزيزانش رامىشنود.

زينب كبرى(عليها السلام) خود را به مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) رساند و در حالى كه دو طرفِ درِ مسجد را گرفته بود، خطاب به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى گويد: «يا جَدّاه إِنّي ناعِيةٌ إِلَيْكَ أخِي الْحُسَيْنَ»؛ (اى جدّا! من خبر مرگ برادرم حسين را براى تو آورده ام). زينب پيوسته گريه مى كرد و اشك و آهش تمامى نداشت. و هر بار كه به برادرزاده اش على بن الحسين(عليه السلام) مى نگريست، اندوهش تازه و غمش افزوده مى شد. (4)

سكينه نيز فرياد زد: (اى جدّا! از مصايبى كه بر ما گذشت به تو شكايت مى كنم. به خدا سوگند، من سنگ دل تر، جفا كارتر و خشن تر از يزيد نديدم و هيچ كافر و مشركى را بدتر از او سراغ ندارم! او با چوبدستى اش به دندان پدرم مى زد و مى گفت: ضربه ها چگونه است اى حسين!)؛ «...فَلَقَدْ كانَ يَقْرَعُ ثَغْرَ أَبي بِمِخْصَرَتِهِ وَ هُوَ يَقُولُ: كَيْفَ رَأَيْتَ الْضَّرْبَ يا حُسَيْنُ». (5)، (6)

-----------------------------------

(1).«ألْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، اَلرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ، بارِىءِ الْخَلائِقِ أَجْمَعِينَ، أَلَّذِي بَعُدَ فَارْتَفَعَ فِي السَّمواتِ الْعُلى، وَقَرُبَ فَشَهِدَ النَّجْوى، نَحْمَدُهُ عَلى عَظائِمِ الاُْمُورِ، وَفَجائِعِ الدُّهُورِ، وَأَلَمِ الْفَجائِعِ، وَمَضاضَةِ اللَّواذِعِ، وَجلِيلِ الرُّزْءِ، وَعَظِيمِ الْمَصائِبِ الْفاظِعَةِ الْكاظَّةِ الْفادِحَةِ الْجائِحَةِ.

أَيُّهَا الْقَوْمُ! إنَّ اللهَ وَلَهُ الْحَمْدُ ابْتَلانا بِمَصائِبَ جَلِيلَة، وَثُلْمَة فِي الاِْسْلامِ عَظِيمَة، قُتِلَ أَبُو عَبْدِاللهِ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ وَعِتْرَتُهُ، وَسُبِيَ نِساؤُهُ وَصِبْيَتُهُ، وَدارُوا بِرَأْسِهِ فِي الْبُلْدانِ مِنْ فَوْقِ عامِلِ السِّنانِ، وَهذِهِ الرَّزِيَّةُ الَّتِي لامِثْلَها رَزِيَّةٌ.

أَيُّهَا النّاسُ! فَأَىُّ رِجالات مِنْكُمْ تَسُرُّونَ بَعْدَ قَتْلِهِ؟! اَمْ أيُّ فُؤاد لا يَحْزُنُ مِنْ أَجْلِهِ؟ أَمْ أَيَّةُ عَيْن مِنْكُمْ تَحْبِسُ دَمْعَها وَتَضَنُّ عَنِ انْهِمالِها؟! فَلَقَدْ بَكَتِ السَّبْعُ الشِّدادُ لِقَتْلِهِ، وَبَكَتِ الْبِحارُ بِأَمْواجِها، وَالسَّمواتُ بِأَرْكانِها، وَالاَْرْضُ بِأَرْجائِها، وَالاَْشْجارُ بِأَغْصانِها، وَالْحِيتانُ وَلُجَجُ الْبِحارِ، وَالْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ، وَأَهْلُ السَّمواتِ أَجْمَعُونَ.

أَيُّهَا النّاسُ! أَيُّ قَلْب لا يَنْصَدِعُ لِقَتْلِهِ؟! أَمْ أَيُّ فُؤاد لا يَحِنُّ إِلَيْهِ؟! أَمْ أَيُّ سَمْع يَسْمَعُ هذِهِ الثُّلْمَةَ الَّتِي ثُلِمَتْ فِي الاِْسْلامِ وَلا يُصَمُّ.

أَيُّهَا النّاسُ! أصْبَحْنا مَطْرُودِينَ مُشَرَّدِينَ مَذُودِينَ، شاسِعِينَ عَنِ الاَْمْصارِ، كَأَنّا أَوْلادُ تُرْك وَكابُلَ مِنْ غَيْرِ جُرْم اجْتَرَمْناهُ، وَلا مَكْرُوه ارْتَكَبْناهُ، وَلا ثُلْمَة فِي الاِْسْلامِ ثَلَمْناها، ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الاَْوَّلِينَ (إِنْ هَذَا إِلاَّ اخْتِلاَقٌ). وَاللهِ لَوْ أَنَّ النَّبِىَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ تَقَدَّمَ إِلَيْهِمْ فِي قِتالِنا كَما تَقَدَّمَ إِلَيْهِمْ فِي الْوِصايَةِ بِنا لَمَا ازْدادُوا عَلى ما فَعَلُوا بِنا، فَاِنّا للهِِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ مِنْ مُصِيبَة ما أَعْظَمَها وَأَوْجَعَها وَأَفْجَعَها وَأَكَظَّها وَأَفْظَعَها وَأَمَرَّها وَأَفْدَحَها، فَعِنْدَاللهِ نَحْتَسِبُ فِيما أَصابَنا وَما بَلَغَ بِنا، إِنَّهُ عَزِيزٌ ذُوانْتِقام».

(2). پدر صوحان جناب صعصعة بن صوحان از اصحاب جليل القدر و بلند مرتبه اميرمؤمنان على(عليه السلام)بود. امام صادق(عليه السلام) فرمود: آنها كه با اميرمؤمنان على(عليه السلام) بودند جز صعصعة بن صوحان و ياران صعصعه كسى نبود كه حقّ و منزلت على(عليه السلام) را به درستى بشناسد. مطابق نقل نجاشى او از راويان عهدنامه معروف على(عليه السلام) به مالك اشتر است (رجوع كنيد به: معجم رجال الحديث، ج 10، ص 112). ولى درباره فرزندش صوحان بن صعصعة، چيزى در كتب تراجم و رجال ـ جز همين مورد ـ يافت نشد.

(3) . ملهوف(لهوف)، ص 226 ـ 230؛ بحارالانوار، ج 45، ص 147 ـ 149 و مقتل الحسين مقرّم، ص 374 ـ 375.

(4). بحارالانوار، ج 45، ص 198.

(5). مقتل الحسين مقرّم، ص 376.

(6). گرد آوري از کتاب: عاشورا ريشه ‏ها، انگيزه‏ ها، رويدادها، پيامدها، سعید داودی و مهدی رستم نژاد،(زیر نظر آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى)، امام على بن ابى طالب عليه السلام‏، قم‏، 1388 ه. ش‏، ص 642.


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/24 توسط سلام |
شعر برگشتن کاروان اهل بیت (ع) از کربلا به مدینه

صدادرسینه هاساکت که اینک یارمی آید

ز راه شام و کوفه عابد بیمار مى آید 

غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش 

به چشم آیینه ایزد نمایى تار مى آید 

الا اى دردمندان مدینه با دو صد حسرت 

طبیب دردمندان با دل تبدار مى آید 

الا اى بانوان اهل یثرب پیشواز آیید 

که زینب بى برادر با دل غمخوار مى آید 

بیا ام البنین با دیده گریان تماشا کن 

که اردوى حسینى بى سپهسالار مى آید

علی شجاعی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/24 توسط سلام |
شعر شهادت علی اصغر (ع) و مصائب رباب (س)

شکسته پشت غم ازبارغصه های رباب

از آن زمان که شنیده است ماجرای رباب

به سوز سینه ی گهواره داغ غم زده است

شرار زخم دل خون لای لای رباب

و تار صوتی آتش گرفته می فهمد

که آمده چه بلایی سر صدای رباب

برای کودکش آن قدر آه و ناله نکرد

که چشم مشک پر از اشک شد به جای رباب

به جان گریه ی شش ماهه روی دست حسین

کسی نریخته اشکی مگر به پای رباب

قنوت صبر گرفته برای حلق علی

خدا کند به اجابت رسد دعای رباب

میان هلهله ی چنگ و های و هوی رباب

سه شعبه زخم زد و ناله شد نوای رباب

و ناگهان پر و بال فرشته ها تر شد

به خون کشته ی مظلوم کربلای رباب

"رقیه" آمده از یک فرشته می پرسد

پیام تسلیت آورده ای برای رباب؟

و فکر می کنم آب فرات گِل شده است

که ریخته به سرش خاک، در عزای رباب

خدا به داد دل خاطرات او برسد

چه می کشند خیالات انزوای رباب

مصطفی متولی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/24 توسط سلام |
شعر زبانحال حضرت زینب (س) با رباب (س) 

(و یادآوری شهادت علی اصغر در روز عاشورا)

 

لختی بیا به سایه ی نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

می دانم اینکه محرم خورشید بوده ای

حتی به شام، همدم خورشید بوده ای

همدوش آفتاب شدی پا به پای نور

خورشید زاده داشت در آغوش تو حضور

این خاطرات، چنگ غم آهنگ می زند

دارد به سینه ی تو عجب چنگ می زند

لختی بیا به سایه ی این نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

زمزم به چشم، زمزم به سینه تا به کی؟

آه از جدایی دل و آیینه تا به کی؟

سیر عطش به خیمه تان پر شتاب شد

آوای کودکان حرم آب آب شد

هاجر به سعی خیمه به خیمه مکن شتاب

پایان پذیر نیست تماشای این سراب

به به ز هستی که به احساس زنده شد

مشکی که به سقایت عباس زنده شد

تکبیر گفت و ذائقه ی خیمه شد خنک

می شد گلوی حمزه و کوه احد خنک

چشمش به غیر خیمه نمی دید در مسیر

اما امان ز هجمه ی این بوسه های تیر

دشت از حضور فاطمه لبریز نافه شد

داغ عمو به داغ عطش ها اضافه شد

آری رباب طفل تو سمت زوال رفت

آن قدر گریه کرد که دیگر ز حال رفت

لختی بیا به سایه این نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

این گریه های بی حد کودک برای چیست؟

این گریه ها که گریه ی قحطی آب نیست

این بار گریه، گریه ی عشق است و شوق و شور

رفتن ز سمت معرکه تا قله های نور

گهواره کوچک است به شش ماهه ات رباب

بشکن قفس که بال زند سمت آفتاب

مسپر به نیل آسیه پیدا نمی شود

با این ردیف قافیه پیدا نمی شود

این طفل را فقط سوی آسمان فرست

تا سمت معرکه پی اهدای جان فرست

آنجا کسی به جان تو سودای تن نداشت

هر کس که رفت میل به باز آمدن نداشت

قنداقه را به دست پدر ده، شتاب کن

این تشنه ی شهادت حق را مجاب کن

بشتاب که درنگ در این کارها جفاست

حتی زره به قامت این طفل نارساست

با هر نگاه خویش دو خنجر کشیده است

آری علی است پاشنه را ور کشیده است

با هر نگاه، قدرت گفت و شنفت داشت

آری برایش ماندن در خیمه اُفت داشت

طفل تو در طراوت این سایه شیر داشت

مادر نداشت شیر ولی دایه شیر داشت

این دایه ی شهادت و شیرش ز کوثر است

این دایه است و از او مهربان تر است

حالا نگاه کن که علی تیر خورده است

با بوسه ی سه شعبه عجب تیر خورده است

کم مانده بود عالم از این داغ جان دهد

ای مادر شهید خدا صبرتان دهد

تعجیل در مسابقه کردند کوفیان

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

حنجر شد از سه شعبه مشبّک ضریح شد

بخشید جان به حرمله از بس مسیح شد

مجذوب بود دل به دعاهای ناب زد

این تشنه، بی گدار در این جا به آب زد

پر جوش شد ز لاله، کران تا کران دشت

خاموش شد صدای چکاوک میان دشت

لبخند می زد و ز پدر اشک می گرفت

این روضه خوان ما چقدر اشک می گرفت

لختی بیا به سایه این نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

دیگر ز یادت این غم سنگین نمی رود

آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود

می دانم از دل تو شکوفید این امید

آقا سرش سلامت اگر طفل شد شهید

حالا به پشت خیمه پدر ایستاده بود

مشغول دفن پیکر خورشید زاده بود

لبریز ابر می شود و تار، آسمان

در خاک دفن می شود انگار آسمان

بهتر که دفن بود تن طفل تو رباب

بوسه نزد سه روز بر این پیکر آفتاب

بهتر که دفن بود عذابی فرو نریخت

بر کوفه سنگ های عذابی فرو نریخت

بهتر که دفن بود و چو رازی کتوم شد

این نامه محرمانه شد و مُهر و موم شد

بهتر که دفن بود و پی بوریا نرفت

این پاره تن به زیر سم اسب ها نرفت

بهتر که دفن بود اسارت نرفته بود

قنداقه ای داشت به غارت نرفته بود

دفن است طفل میل به غارت نمی کنند

قرآن جیبی است جسارت نمی کنند

در شور رفته اند همه پرده ها رباب

تنبور می زند جگر کربلا رباب

لختی بیا به سایه این نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

جواد محمد زمانی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/24 توسط سلام |
شعر بازگشتن کاروان اهلبیت (ع) از کربلا به مدینه

زبانحال امام سجاد (ع) در مدینه

بشیر!این جاکه عقل وعشق مات ست

مدینه، وادی صبر و ثبات ست

مدینه، شهر خون، شهر شهادت

مدینه، ساحل عشق و نجات ست

مدینه! دیده‏ام من کربلائی

که چشمم تا ابد شط فرات ست

مدینه! با هزار اندوه و حسرت

مرا یک سینه رنج و خاطرات ست

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

مدینه! من که با غم همنشینم

جهان سوزد ز آه آتشینم

شمیم بوستان طا و هایم

شکوه لاله ‏زار یا و سینم

ببین شور حسینی در نگاهم

بخوان شوق شهادت از جبینم

فروغ دیده‏ی زهرای مظلوم

پناه خلق، زین ‏العابدینم

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

محمد جواد غفورزاده (شفق)


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/24 توسط سلام |
شعر برگشتن کاروان اهلبیت (ع) از کربلا به مدینه

آمدم ازسفر،مدینه سلام

خسته و خون جگر مدینه سلام

با شکوه و جلال رفتم من

دیده ای با چه حال رفتم من

وقت رفتن غرورِ من دیدی

آن شکوهِ عبورِ من دیدی

محملم پرده داشت یادت هست؟

جای دستی نداشت یادت هست

ثروت عالمین بود مرا

دلبری چون حسین بود مرا

دستِ عباس پرده دارم بود

علی اکبرم کنارم بود

هر زنی یک نفر مُلازم داشت

نجمه مه پاره ای چو قاسم داشت

کاروان آیه های کوثر داشت

روی دامان رباب اصغر داشت

حال بنگر غریب و سرگشته

کاروان را چنین که برگشته

با غمِ عالمین آمده ام

کن نظر بی حسین آمده ام

ای مدینه خمیده برگشتم

زار و محنت کشیده بر گشتم

با رسولِ خدا سخن دارم

بر سرِ دست پیرهن دارم

دل من شاکی است یا جدّاه

چادرم خاکی است یا جدّاه

سو ندارد ز گریه چشمانم

پینه بسته ببین به دستانم

خاطرت هست ناله ها کردم

دست در سر تو را صدا کردم

از حرم سویِ او دویدم من

هر چه نادیدنیست دیدم من

من غروبی پر از بلا دیدم

شاه را زیر دست و پا دیدم

آن چه را کس ندیده من دیدم

صحنۀ دست و پا زدن دیدم

خنجری کُند و حنجری دیدم

تَه گودال پیکری دیدم

آه جَدّاه امان ز صوتِ حزین

جملۀ آخرم به اُمّ بنین

پسرت تکیه گاه زینب بود

مرد بود و سپاه زینب بود

پسر تو ز زین اسب افتاد

ضربه هایِ عمود کار دستش داد

او زمین خورده و بلند نشد

سرِ او روی نیزه بند نشد

قاسم نعمتی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/24 توسط سلام |
شعر برگشت کاروان اهل بیت (ع) از کربلا به مدینه

مدینه! کاروانی سوی تو با شیون آوردم

ره آوردم بود اشکی که دامن دامن آوردم

مدینه! در برویم وا مکن چون یک جهان ماتم

نیاورد ارمغان با خود کسی، تنها من آوردم

مدینه، یک گلستان گُل اگر در کربلا بُردم

ولی اکنون گلاب حسرت از آن گلشن آوردم

اگر موی سیاهم شد سپید از غم ولی شادم

که مظلومیت خود را گواهی روشن آوردم

اسیرم کرد اگر دشمن، به جان دوست خرسندم

که پیروزی به کف در رزم با اهریمن آوردم

مدینه، این اسارت ها نشد سدّ رهم بنگر

چه ها با خطبه های خود به روز دشمن آوردم

مدینه، یوسُف آل علی را بردم و اکنون

اگر او را نیاوردم، از او پیراهن آوردم

مدینه، از بنی هاشم نگردد با خبر یک تن

که من از کوفه پیغام سرِ دور از تن آوردم

مدینه، گر به سویت زنده برگشتم مکن عیبم

که من این نیمه جان را هم به صد جان کندن آوردم

محمدجواد غفورزاده(شفق)


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/24 توسط سلام |
شعر بازگشت کاروان اهل بیت (ع) از کربلا به مدینه

نغمه ای در مدینه پیچیده

که بشارت؛ بشیر آمده است

کاروانی که رفته برگشته

پیشوازش سفیر آمده است

 

بی بی ام البنین بده مژده

سایه بانت دوباره می آید

نه فقط زینب و حسین و رباب

تازه یک شیرخواره می آید

 

باز هم خانه میشود روشن

گِرد تو باز میشود غوغا

شانه ای میزنی و می بافی

باز گیسوی دخترانت را

 

لحظه ای بعد پای دروازه

دل ام البنین تپیدن داشت

عاقبت کاروان ز راه آمد

کاروانی که وای...دیدن داشت

 

هیچ کس را میانشان نشناخت

هیچ کس از مسافرانش را

گشت ام البنین ندید اما

بین آن جمع سایه بانش را

 

مات در بین شان کمی چرخید

رنگ های پریده را می دید

چشم تارش نمیکند باور

دختران خمیده را می دید

 

هیچ رنگی به روی گونه ی شان

جز کبودی و ارغوانی نیست

احتیاجی نبود شانه کشند

روی سرها که گیسوانی نیست

 

حال و روز غریبه ها را دید

گفت باخود کجاست مقصدشان؟

سر و پای همه پر از زخم است

حق بده او نمی شناسدشان

 

آمد از بین شان شکسته ترین

بانویی که ندیده بود او را

کرد بی اختیار یاد زهرا را

یاد دیوار...یاد پهلو را

 

به نظر آشناست اما کیست

آمد و راه چاره ای را داد

زینبش را شناخت وقتی که

دست او مشک پاره ای را داد

 

گفت مادر سرت سلامت باد

پاسخش داد پس حسینت کو

گفت عثمانت از نفس افتاد

پاسخش داد پس حسینت کو

 

گفت رأس عبدالّه تو را بردند

پاسخش داد پس حسینت کو

جعفرت را به نیزه آزردند

پاسخش داد پس حسینت کو

 

گفت مشک و علم به غارت رفت

ناله ای کرد پس حسینم کو

سر عباس هم به غارت رفت

ناله ای کرد پس حسینم کو

 

گفت دیدم میان گودالش

لبش از تشنگی به هم میخورد

بشکند دست حرمله تیرش...

...پیش چشمان مادرم میخورد

 

تا کسی جا نماند از غارت

سپر و خود و جوشنش بردند

سر او روی دامن زهرا

زود پیراهن از تنش بردند

 

گیسویی سوی خاک ها وا بود

چشم هایش به قاتلش افتاد

رفت از هوش مادرم وقتی

سر سرخی مقابلم افتاد


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/24 توسط سلام |
شعر بازگشت کاروان اهلبیت (ع) از کربلا به مدینه

کیست این زن ز دور می آید

با نگاهی صبور می آید

آبله پا و خسته و مجروح

جسم او راه می رود یا روح

کیست این زن که جامه اش نیلی ست

گل گل صورتش رد سیلی ست

هر طرف وای وای و همهمه ست

عجب این زن شبیه فاطمه ست

رنگ و بوی حسین دارد او

شیون و شور و شین دارد او

مردم این زینب عزیزم نیست

محرم چشم اشک ریزم نیست

زینب من که قد خمیده نبود

این قدر رنگ و رو پریده نبود

مردم این را که خوب می دانید

زینب من بلا ندیده نبود

از کدامین بلا شکسته چنین

قامتش این قدر تکیده نبود

وای من روی او خراشیده است

چه کس این بذر فتنه پاشیده است

زینب من که قد خمیده نبود

پروانه نجاتی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/24 توسط سلام |
شعر برگشت کاروان اهلبیت (ع) از کربلا به مدینه

از میان غباری از اندوه

از دل ریگهای صحرا ها

کاروانی ز راه آمده بود

کاروان قبیله ی دریا

 

تا که پرسید از مدینه بشیر

کيست درشهرتان بزرگ شما

همه  گفتند بیت ام بنین

هست در کوچه ی بنی الزّهرا

 

دید در کوچه ی بنی هاشم

درب آتش گرفته ای وا شد

پیشتر از تمام خانم ها

مادری همچو کوه پیدا شد

 

ديد در احترام مردم شهر

به سوی کارون قدم برداشت

رفت اما ز راه خود برگشت

و به لب ناله ای مکرر داشت

 

زیر لب گفت باز هم نرسید

آنکه محو پریدنش بودم

باز این کاروان نبود آنکه

چشم بر راه دیدنش بودم

 

حیف شد که نیامد و من هم

نشنیدم سلام عباسم

وندیدم دوباره پیش حسین

پیش زینب قیام عباسم

 

داشت او سمت خانه بر می گشت

ناگهان ناله ای صدایش کرد

زن پیری میان قافله باز

مادرش خواند و در عزایش کرد

 

زیر چادر به زیر گرد و غبار

چهره ای سوخته پر از چین داشت

خوب معلوم بود از سر و وضعش

دیده ای تار و گوش سنگین داشت

 

گفت:حق ميدهم كه نشناسي

خواهری را که بی برادر شد

دخترت  را كه پاي گودالي

قدكمان بود قدكمانتر شد

 

شانه ام جای دوش طفلانت

زیر رگبار خیزرانها سوخت

جرم زنجیر ها که جا وا کرد

پوست تا مغز استخوانها سوخت

 

مادرم،خوب شد ندیدی تو

شمر به روی سینه اش جا شد

وقت غارت كه شد خودم ديدم

سر یک پیرهن چه دعوا شد

حسن لطفی


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون