X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعارشهادت فداييان ولايت
اشعارشهادت فداييان ولايت
شعر زبان حال امام با قاسم,اشعار زبان حال امام با قاسم,شعر شهادت حضرت معصومه س,اشعار شهادت حضرت معصومه س,اشعارشهادت حضرت معصومه س,شعرشهادت حضرت معصومه س,شعر وفات حضرت معصومه س,اشعار وفات حضرت معصومه س,شعروفات حضرت معصومه س,اشعاروفات حضرت معصومه س
نوشته شده در تاريخ 1394/10/30 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت معصومه (س)

ای که بوی فاطمه آید ز خاک کوی تو

برتر از عطر بهشت است به جانها بوی تو

مسجد الحرام عشقی کعب را خود قبله ای

چون شرف دارد به کعبه خاک قبر و کوی تو

یادگار بی مثال مادری غم دیده ای

ثانی زهرا شدی و دیده ها شد سوی تو

فاطمه هستی و هم معصومه و مظلومه ای

فاطمه هستی ولی نیلی نباشد روی تو

فاطمه هستی و نورانی چو زهرایی ولی

کی شده بشکسته از ضرب جفا پهلوی تو

از میان کوچه های شهر قم کردی عبور

چادرت خاکی نشد خونین نشد بازوی تو

من نمی دانم تو هم قامت کمان بودی مگر

کز غمت خم شد فلک بر روضه مینوی تو

گرچه جان دادی ولی تا انتها پاینده ای

زنده می گردد مسیحا با نسیم هوی تو

چون نباشد محرمی در دفن جسم اطهرت

با جوادش آمده آن دلبر نیکوی تو

گر نمایی یک نظر بر خاک زیر پای خود

جان فدا کردن خوشا بر تربت دلجوی تو

با رضای خود بگو بر حال ما گردد رضا

تا شود راضی زما آن ساقی مه روی تو

زائرت چون زائر زهرا بود در رسم عشق

ای که بوی فاطمه آید ز خاک کوی تو

محمدعلي شهاب


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/10/30 توسط سلام |

اشعارشهادت حضرت معصومه (س)

و دانه ريخت بيايي کبوترش باشي

دوباره آينه‌اي در برابرش باشي

نه اينکه پر بکشي و به شهر او نرسي

ميان راه پرستوي پرپرش باشي

«مدينه» شهر غريبي براي «فاطمه»‌هاست

نخواست گم شده‌اي مثل مادرش باشي

خدا تو را به دل بی قرار ما بخشيد

و خواست جلوه‌اي از حوض کوثرش باشي

به «قم» رسيدي و گم کرد دست و پايش را

چو ديد آمده‌اي سايه‌ي سرش باشي

اجازه خواست که گلدان مرمرت باشد

و تا هميشه تو ياس معطرش باشي

نگاه تو همه را ياد او مي‌اندازد

به چهره‌ات چه مي‌آيد که خواهرش باشي

خدا نخواست تو هم با «جوادِ»کوچکِ او

گواه رنج نفس‌هاي آخرش باشي

نخواست باز امامي کنار خواهر خود ...

نخواست «زينبِ» يک شام ديگرش باشي

قاسم صرافان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/9 توسط سلام |
شعر وفات ام العباس (س)

من خادمه در خانه شاه ولایم

جارو کش صحن و سرای مرتضایم

من امدم اینجا نه از بهر عزیزی

من آمدم در خانه حیدر کنیزی

خدمتگزار کودکان مه جبینم

من مادر عباسم و ام البنینم

در چشم خود بحری ز خون اشک دارم

من خاطری بد از فرات و مشک دارم

غم نیست گر عباس را در خون کشیدند

یا اینکه با شمشیر دستش را بریدند

چشمش اگر زخمی است این تاوان عشق است

در جنت فردوس او مهمان عشق است

گر جسم او در علقمه شد پاره پاره

شادم که زهرا کرده ماهم را نظاره

تنها غمم اینست او آبی نیاوُرد

با رفتنش امید را از خیمه ها برد

تا هست این دنیا و من زنده هستم

از مادر اصغر بسی شرمنده هستم

فاضل


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/8 توسط سلام |
شعر مدح مادر حضرت اباالفضل (ع)

من گرد راه حضرت زهرا نمی شوم

هرگز به جای ام ابیها نمی شوم

او دختر پیمبر و همتای حیدر است

من جز کنیز دختر زهرا نمی شوم

هر خدمتی کنم به یتیمان فاطمه

مادر برای زینب کبری نمی شوم

چون بوسه می زنم به قدمهای زینبین

بی اذن زینب از قدمش پا نمی شوم

او روح امتحان شده ی قبل خلقت است

بی امتحان عشق که حورا نمی شوم

ضربه نخورده ام که کنم سینه را سپر

دیوار و در ندیده مهیّا نمی شوم

دین را ز پشت در نفس تازه می دمید

صاحب نفس نگشته مسیحا نمی شوم

بی پهلوی شکسته نگردم امین وحی

سیلی نخورده سرور زنها نمی شوم

آقا بیا و نام مرا فاطمه مخوان

با اسم گل شبیه مسمّا نمی شوم

وقتی حسن به صوت حزین ناله می کند

بنشینم از فغان و ز جا پا نمی شوم

دیگر توان زمزمه از دست می دهم

وقتی حرف هق هق مولا نمی شوم

اشک حسین اوج گرفتاری من است

مرهم برای این همه غمها نمی شوم

عباس من غلام عزیزان فاطمه ست

بی دست او که حامی طاها نمی شوم

این دستها به درد علم می خورد حسین

هرچند یار بازوی زهرا نمی شوم

این با ادب ترین پسرم نذر کوثر است

من بی شهید علقمه معنا نمی شوم

تا کربلا فدا ندهم جان نمی دهم

بی چشم تیر خورده من احیا نمی شوم

از بس حدیث عشق تو لبریز شد حسین

من بیش از این حریف پسرها نمی شوم

دیگر مرا خطاب به ام البنین نکن

بعد از حسین مادر سقا نمی شوم

مثل رباب کنج بقیع خیمه می زنم

سایه نشین گنبد خضرا نمی شوم

من با فرات قهرم و شاکی ز علقمه

دیگر انیس ساحل دریا نمی شوم

باور نمی کنم که حسینم شهید شد

بعد از حسین ساکن دنیا نمی شوم

محمو ژولیده


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/8 توسط سلام |
شعر مدح بانو فاطمه بنی کلابیه (س)

وقتی که با صدای رسا گریه می کند

گویا تمام کرب و بلا گریه می کند

راحت بخواب مشک تو خالی نمانده است

مادر نشسته مشک تورا گریه می کند

با یاد دست های تو هی سینه می زند

زیر علم برای شما گریه می کند

وقتی بروی فرق سرش مشت می زند

حتما از آن عمود جفا گریه می کند

مادر فدای روی خجالت کشیده ات

زهرا برای تو بخدا گریه می کند

مادر!چه شد که باز نگشتی به خیمه ها

دیدی که شیر خوار خدا گریه میکند؟

یک دستِ تو که بر سر راه حسین بود

آن دست دیگرت به کجا گریه می کند

آن دست را مدینه به یک کوچه دید که

بر روی دست مادر ما گریه می کند

مادر فدای ناز وفایت شود ببین

ام الوفا برای وفا گریه می کند

من پا شدم که راه بیفتم قدم شکست

حالا حسین در همه جا گریه می کند

رحمان نوازنی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/8 توسط سلام |
شعر مدح حضرت فاطمه بنی کلابیه (س)

به نــــام آب مطهّر شدم ،خــدا را شــکر

به بوی عـشـق مـعـطـّر شدم ، خدا را شـکر

سِمت گرفتم و مادر شدم ، خدا را شــکر

کـــنـیـز خانه ی حیدر شدم ، خدا را شـــکر

بنای خلقت من خدمتم در این خانه اســت

دلـیـل عـصـمت من خدمتم در این خانه است

 

به باغ عاطـــفه ها یاسمن طـــراویــدم

پــســر بـــرای شــَه مــؤتــمــن طــراویـــدم

غلام ، بهر حــســین و حـسـن طـــراویدم

بـرای غـیـرت و مـــردی ، ثـمـن طـراویـدم

خوشا به حال دلم حاصلم ابــالــفضل است

خــوشــا به حالم ابوفاضـلم ابالـفـضل است

 

شَرَر نـــخورده پرم ، مــثل سرورم زهرا

نــخورده ضربه سرم مثـل سرورم زهـــرا

نــگـشـتـه خــم کــمرم مثل سرورم زهرا

شـنــیـده ام پـسـرم مــثــل ســرورم زهــــرا

به روی بازوی خود جای ضربه ها دارد

پس اسـتـخوان شـکـسـتـه سر و صدا دارد

 

شــنـیـدم از تن عباس من سوا شـد دســت

عمود روی سرش خورد ، تا جدا شد دست

همین که آخر کارش از او فـدا شد دســت

به روی دخـتـرکـان بی هوا رها شد دست

شنیده ام به دو چـشـم پر اشک خـنـدیـدنــد

به اشک چشم حسـیـن و به مـشک خندیدند

 

نــبـودم و سر عبـاس را بـه نـِــی کـردنــد

عـــذاب دائـــم خود را عوض بـــه رِی کــردنـــد

سر مطــهّر شــاهی به تـشـت مِی کــردند

زدنــد بر اُســرا سـنــگ و راه طـی کردند

و من شنیدم و نــالیدم و نهادم ســـوخـــت

که کاش فاطمه ، جوشن برایشان مـیدوخت

 

عزیز ، زینبم ، آخر سرت به یغما رفت ؟

شــنـیده ام که زِر و زیـورت به یغما رفت

مــیــان معرکه ها ، معجرت به یغما رفت

لـبــاس بـافـتـه ی مادرت به یـــغـمـا رفـت

به دشت ماریه ، ای کــاش جـایتان بودم

بــگــو کــه مــادر خوبی برایــتــان بـودم؟

حسین قربانچه


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/8 توسط سلام |
شعر ام بنین

شعر وفات مادر حضرت عباس (ع)

وقت غروب ، چشم ترش درد مي كند

ذره به ذره بال و پرش درد مي كند

كم كم كه ماه مي شكفد در برابرش

با رؤيت هلال، سرش درد مي كند

بي اختيار وقت نگاهش به آب ها

قلبش به ياد گل پسرش درد مي كند

بايد كه از بقيع به سوي منزلش رود

پر زحمت ست چون كمرش درد مي كند

هر چند كنج خانه كسي نيست منتظر

اين بيت حزن، بوم و برش درد مي كند

تنها نه محض خاطرآن چار شير نر

اين خانه سال هاست، درش، درد مي كند

اما هزار شكر كه شب ها منور است

از نور خواهري كه پرش درد مي كند

هرشب مي آيد از پي دلداري زني

با اين كه جسم محتضرش درد مي كند

يك سال و نيم تلخ، شبيه دو ماه و نيم

با ياد كوچه ها جگرش درد مي كند

علی لواسانی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/8 توسط سلام |
شعر وفات حضرت ام البنین (س)

(زبان حال حضرت ام بنین )

مردم بهم شیرآفرین نمیگن

داره من و میکشه این"نمیگن"

ام البنین چقد بهم می اومد

دیگه بهم "ام البنین" نمیگن

 

ام البنین شدن چه دردسر داشت

تابوتش و معلوم نشد کی برداشت

غریبیِ امروزش و نبینید

ام البنین ی روز چهار پسر داشت

 

بوی علی چارتاییشون می دادند

خیلی برا فاطمه جون می دادند

یادش بخیر دور و برم که بودن

همه من و به هم نشون می دادند

 

کبوتر مدینه پر نداره؛

خونه م ستاره و قمر نداره؛

"دیگه من و ام البنین نخونید"

ام البنین دیگه پسر نداره؛

 

غصه و ماتم من و میبینن

اوضاع درهم من و میبینن

اونایی که محو رشیدیم بودن

حالا قد خم من و میبینن

 

کشته شدن ولی خبر نداشتم

به هیچ کدومشون نظر نداشتم

تا می بینید من و بگید:"حسین جان"

اصلاً خیال کنید پسر نداشتم

 

دلم شکسته؛ می دونم شکسته

قدم کمونه؛ گمونم شکسته

روزا میام تو آفتاب می شینم

از چار طرف سایه بونم شکسته

 

همه ش می گفت: برام گلاب نیارید

من و دیگه پیش رباب نیارید

سر مزار من اگه اومدید

هر چی میارید ولی آب نیارید؛

علی‌اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/8 توسط سلام |
شعر ام البینی

شعر رحلت بانو ام البنین (س)

اشک می ریزد که شاید عقده هایش واشود

روضه می خواند دوباره مجلسی برپاشود

این همان بانوی والاییست که روزیش شد

مادر سلطان عشق و زینب کبری شود

تاکه مولا خواستگاری کرد از او با خویش گفت

شک ندارم بهترازاین شوهری پیدا شود

بارهاشد نیمه شب ها رفت با زینب بقیع

خوش بحالش روزی اش شد زائر زهرا شود

با ادب بودن درِ این خانه بی پاسخ نماند

قسمت این فاطمه شد مادر سقا شود

با اباالفضلش دمادم صحبتش این بود که

او بزرگش کرده تا که نوکر آقا شود

با همان قدخمیده با همان چشم ضعیف

هرکجا میخواست پیش پای زینب پا شود

لحظه ای کافیست تا چشمش بیافتد به رباب

اشک می ریزد به قدری که زمین دریا شود

حرف از شش ماهه و تیر و گلوی او نزن

قامتی دیگر ندارد تا که از غم تا شود

چارقبری که کشیده چارگوشش پرچم است

پس بگو شش گوشه ای راهم بکش زیبا شود

کی توانی گفت قبر ماه را کوچک بکش

وای اگر که راز قد ماه او افشا شود

چشم او افتاده به فرزند عباسش ولی

فکر این راهم نمی کرده که بی بابا شود

این پسرجای پدر گشته عصای دست او

وقت مغرب شد دگر از خاک باید پا شود

مهدی نظری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/8 توسط سلام |
شعر رحلت خانم ام البنین (س)

دل من خسته ز غم هاست کجایی عباس

مادرت بی کس و تنهاست کجایی عباس

مثل هر روز در این خانه دوباره پسرم

روضه شرم تو برپاست کجایی عباس

مثل هر روز منم فاتحه خوانت مادر

دلم از داغ تو غوغاست کجایی عباس

سائلت آمده تا خرجیِ سالش گیرد

نا امید از همه دنیاست کجایی عباس

کاش امروز سرم بر روی زانوی تو بود

مادرت بی کس و تنهاست کجایی عباس

 

من شنیدم که شده فرق تو هم مثل علی

چشمم از داغ تو دریاست کجایی عباس

من شنیدم روی تل، زینب کبری گفته

شمر بالا سر آقاست کجایی عباس

واشده روی همه ،در سرِ این ها فکر ِ

غارت خیمه ی زن هاست کجایی عباس

محمد حسين رحيميان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/8 توسط سلام |
شعر ام البنین

شعر رحلت حضرت ام البنین (س)

گفتم ام البنین، دلم پا شد

گره هایی که داشتم وا شد

مادر آب را صدا زدم و ...

خشکسالم شبیه دریا شد

سوره ی حمد نذر او کردیم

گم شده داشتیم و پیدا شد

با ادب بود و روی دامانش

تا گل نازدانه ای جا شد...

...به مدینه نگفت مادر شد

گفت،‌ مولای شهر بابا شد

با کنیزیّ خانواده ی عشق

در دو عالم عزیز زهرا شد

خادمی کرد تا که عباسش

از ازل تا همیشه آقا شد

همه ی بچه هاش موسایند

گرچه عباس او مسیحا شد

آن قَدَر خرج گریه شد افتاد

آن قَدَر خرج گریه شد، تا شد

تا قیامت به احترام حسین

ذکر لبهاش واحسینا شد

گفت - گفتند روز عاشورا

در غروبی که خیمه غوغا شد

وقت تقسیم آبروی حرم

مشک بی آب - سهم سقّا شد

کاش دست عمود نخلستان

سدّ راهش نمی شد امّا شد

گفت - گفتند بعد آنی که

علیِ اکبر ارباًاربا شد

قد سقّا شبیه قاسم شد

قدّ قاسم شبیه سقّا شد

گفت - گفتند بر سر نیزه

سر عبّاس من تماشا شد

بسته بودند اگر نمی افتاد

بسته بودند اگر به نی جا شد

خوب شد همره حسین نرفت

در مسیری که سر به نی ها شد

خوب شد مجلس شراب نرفت

در همان جا که جشن برپا شد

زینب و چشم های بی غیرت

که به روی ستاره ای وا شد

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/8 توسط سلام |
شعر وفات بانو ام بنین (س)

بدون ماه قدم می زنم سحر ها را

گرفته اند از این آسمان قمرها را

چقدر خاک سرش ریخته است معلوم است

رسانده است به خانم کسی خبرها را

نگاه کن سر پیری چه بی عصا مانده

گرفته اند از این پیر زن پسر ها را

چه مشکل است که از چهار تا پسرهایش

بیاورند برایش فقط سپرها را

نشسته است سر راه ، روضه می خواند

که در بیاورد آه …آه رهگذرها را

ندیده است اگر چه ولی خبر دارد

سر عمود عوض کرده شکل سرها را

کنار آب دو تا دست بر روی یک دست

رسانده است به ما خانم این خبرها را

بشیر آمد گفتی که از حسین بگو

ز عون دم زد و گفتی که از حسین بگو

ستاره بودی و یکدفعه آفتاب شدی

برای خانه مولا که انتخاب شدی

به خانه ی ولی الله اعظم آمدی و

دلیل عزت قوم بنی کلاب شدی

به جای اینکه شوی مدعی همسری اش

کنیز حلقه به گوش ابوتراب شدی

تنور خانه ی حیدر دوباره گرم شد و

برای چرخش دستار انتخاب شدی

چهار تا پسر آورده ای برای علی

که جای فاطمه ام البنین خطاب شدی

دلت همیشه چنین شوهری دعا میکرد

تو مثل حضرت صدیقه مستجاب شدی

اگر چه ضرب غلافی به بازویت نگرفت

میان کوچه به دیوار زانویت نگرفت

تو را به قصد جسارت کسی اسیر نکرد

به چادر عربی تو خار گیر نکرد

تو را که فرق علی دیده ای و خون حسن

به غیر کرببلا هیچ چیز پیر نکرد

به احترام همان تکه بوریا دیگر

زمین خانه ی تو نیت حصیر نکرد

از آن زمان که شنیدی خزان گلها را

هوای کوی تو باغ دل پذیر نکرد

چه خوب شد که نبودی و کربلا بینی

که دست دشمن دون رحم بر صغیر نکرد

به نعل تازه گرفتند تا بدن ها را

به ضرب دست و لگد میزدند زن ها را

علي اكبر لطيفيان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/8 توسط سلام |
شعر وفات خانم ام بنین (س)

هرروزغروب توي بقيع          مي شكنه بغض آسمون

ستاره ها داد مي زنن!         ام البنين روضه نخوون

 

هرروزصداي گريه هاش         ميرسه تا عرش خدا

ازسوز روضه خوندنش           قيامتي ميشه به پا

 

مدينه كربلا ميشه                شهر فرشته ها ميشه

آدم ويعقوبم ميان                 مدينة البكاء ميشه

 

فرقي نمي كنه براش           كسي نياد تو روضه هاش

عالمُ برهم مي زنه               بغض نشسته تو صداش

 

به سينه وسرمي زنه            بقيع باهاش نوحه گره

دَم تموم ِنوحه هاش              «حسين غريب مادره»

 

رو خاكايِ  سرد بقيع             صورت چار قبركشيده

طوري-غريب حسين-ميگه      انگاركه گودالُ ديده

 

پايِ بساط روضه هاش           عابرا گريه مي كنن

بلند بلند فرشته ها               اون بالا گريه مي كنن

 

ازپسراش نشد يه بار             با كسي حرفي بزنه

زمزمه ي لبش شده:             حسين من بي كفنه

 

طاقت نداره، كارشه              شبا ميره سئوال كنه

با گريه ميخواد از رباب            عباسشُ حلال كنه

 

طفلي سكينه رو بگو             دل نداره نگاش كنه

روُش نميشه مثل قديم          ام البنين صداش كنه

وحید قاسمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/8 توسط سلام |
شعر وفات حضرت ام بنین (س)

این پیرزن روزی هزارانش قمر بود

دورو برش در خانه چند تایی پسر بود

بانوی این خانه اگر افتاده از پا...

من شک ندارم علتش خون جگر بود

این آخره عمری عصایش را شکستند

میشد عصای دست او عباس اگر بود

یادش میایید خاطرات کربلا را...

یادش که می افتد گمانم محتضر بود

وای از زمانی که حسین آمد به میدان

وای از زمانی که سر تو چه خبر بود..

وای از زمانی که تنت را جمع کرد و..

هر گوشه ای از پیکرت در دورو بر بود

این نیزه های که به روی پیکر توست

از نیزه ی دورو برت هم بیشتر بود

در علقمه این پیکرت را میگذارم..

تا بردن خیمه برایم درد سر بود

حامد جولازاده


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/8 توسط سلام |
شعر وفات بانو ام البنین (س)

تنها چرا نشسته ، مگر گریه می کند؟

چون شمع شعله وربه نظر گریه می کند

ازمردم مدینه شنیدم که روزها

می آید و ز داغ پسر گریه می کند

بالای چار صورت قبری که ساخته

با دیده های سرخ جگر گریه می کند

با ذکر جانگداز -حسینم غریب- بود

دائم زند به سینه و سر گریه می کند

از سوز روضه خواندن این مادر شهید

هر عابری میان گذر گریه می کند

گاهی دلش برای علی تنگ می شود

گاهی برای روضه ی در گریه می کند

بغض نگاه باد صبا گفت با دلم

دیگر غروب شد ، چقدر گریه می کند!

وحید قاسمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/8 توسط سلام |
شعر وفات حضرت ام البنین (س)

کسی که چار پسر داشت نور چشم ترش

 

به وقت دادن جان یک نفر نمانده برش

 

دلش گرفته چرا یک نفر کنارش نیست

 

بدون ماه، چه شب ها که صبح شد سحرش

 

عجب حکایت سختی ست مرگ این مادر

 

هنوز مانده به ره، دیدگان پر گهرش

 

تمام دل خوشی اش چهار صورت قبر است

 

چهار صورت زیبا همیشه در نظرش

 

اگر چه همره زینب نبود ام بنین

 

ولی شنید و شکست از غم حسین کمرش

 

نبود تا که ببیند چگونه حرمله ها

 

زدند تیر، به چشم حسینی قمرش

 

نبود تا که ببیند چگونه ریخت زمین

 

به خاک علقمه ای وای پاره جگرش

 

نبود تا که ببیند بدون عباسش

 

چه آمده به سر خواهران خون جگرش

 

نبود شکر خدا ور نه شام را می دید

 

نبود صحنه بزم شراب در نظرش

 

اگر چه صورت او را کسی کبود ندید

 

به وقت دادن جان یک نفر نمانده برش

 

جواد حیدری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/11 توسط سلام |
شعر محسنیه

پشتٍ در تا جای یار من گرفت

شعله ی در را بر سر دامن گرفت

میخ کارش وصل کردن بود حیف

میخِ در یار مرا از من گرفت

از خجالت جای آتش جای دود

رنگ سرخی، صورت آهن گرفت

در همانجا پشت درب باغچه

غنچه ی نشکفته ام مدفن گرفت

بی حیایی که ز بغض باغبان

خنده ی گل را از این گلشن گرفت....

....بعد ها در نامه ای که داده بود

کشتن یارِ مرا گردن گرفت

گفته بود آن روز وقتی فاطمه

پشت درب خانه اش مأمن گرفت....

....بر دلِ در آنچنان با پا زدم

که دل هر دوست،هر دشمن گرفت


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/11 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت محسن بن علی (ع)
(شعر فاطمی )

قرار بود که مثل حسن پسر باشی

عصای دست من و پیری پدر باشی

تو دیدی و حسنم دید رنج مادر را

خدا کند ز برادر صبورتر باشی

ببخش مادر خود را که با خود آوردت

بنا نبود که آن روز پشت در باشی

هنوز زیر کِسا جای خالی ات پیداست

قرار بود و نشد آخرین نفر باشی

قرار بود بمانی شتاب جایز نیست

بنا نبود مسافر که رهگذر باشی

نشد بیایی و مثل برادران خودت

گهی به نیزه و گهگاه خون جگر باشی

تمام هستی من می رود اگر بروی

ولی اگر تو بمانی ولی اگر باشی...

و یا تمامی اینها فقط مقدّمه ای است

که اتفاق غزلهای شعله ور باشی

و اولین بشوی قبل از آنکه عاشورا

شهید کوچک و شش ماهه پدر باشی

نخورده شیر مرا ! شیرها حلالت باد

که میخ حادثه را خواستی سپر باشی

محسن ناصحی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/11/4 توسط سلام |
شعر وفات بنت موسی بن جعفر (ع)

بي هوايش پري نمي ماند

چشم هاي تري نمي ماند

واژه ي عاشقي وسط باشد

واژه ي بهتري نمي ماند

تا که قم هست و هست معصومه

بي حرم مادري نمي ماند

بانوي ما اگر اشاره کني

به تن ما سري نمي ماند

با ورود تو و امام رضا

عرصه ي محشري نمي ماند

يا بدون مقام خواهريت

عزت خواهري نمي ماند

اي کريمه همه فداي توأيیم

گريه کن هاي غصه هاي توأيیم

با غم و غصه آشنا بودي

مثل يک بغض بي صدا بودي

از همان کودکي همان اول

غرق درياي غصه ها بودي

زخم زنجير و ساق پاي پدر

به غم و درد مبتلا بودي

راهي ات کرد بغض دلتنگي

راهي ديدن رضا بودي

تو رسيدي به کشور ما و

مورد احترام ما بودي

همه گل ريختن روي سرت

گرچه از دلبرت جدا بودي

يادت آمد دلي که سوزان شد

خواهري را که سنگ باران شد

خواهري گفت اشک سهم من است

اي برادر چقدر دل شکن است ...

...اين که يک خواهري نگاه کند

به برادر که پاره پيروهن است

بدنت را محاصره کردند

حاصلش آه، زير و رو شدن است

در همت کرده اند و ميبينم

نيزه هايي که سهم يک بدن است

لشگر کوفه را کفن کردند

بدن تو هنوز بي کفن است

خواهرت مي رود ولي افسوس

دلبرش روي خاک پاره تن است

 

در گلو بغض بي صدا مانده

بدنت روي خاک جا مانده

مسعود اصلانی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/11/2 توسط سلام |

شعر شهادت بنت موسی بن جعفر (ع)

با همه عزت و مقام آمد

باز هم خواهر امام آمد

با سلام و درود وارد شد

قم که آمد به احترام آمد

 

همه اش احترام می کردند

دسته دسته سلام می کردند

همه جا مهر بود و گل باران

حق او را تمام می کردند

 

هیچکس ناسزا نگفت به او

جز درود و ثنا نگفت به او

هیچکس وقت آمدن غیر از

آیه انمّا نگفت به او

 

در دلش حول و التهاب که نیست

دست او بسته در طناب که نیست

لرزه بر جان او نیفتاده

حرفی از مجلس شراب که نیست

 

خوب شد که سری به نیزه ندید

خوب شد هیچ حرف بد نشنید

خوب شد وقت دست و پا زدنش

نیمه جان برادرش نرسید

 

قم عجب میهمان نوازی کرد

تا ابد ماند و سرفرازی کرد

قم عجب کرد آبرو داری

کوفه با آبرو چه بازی کرد

 

ای امان از غریبی زینب

وای از غم نصیبیِ زینب

هیچ چشمی به شام و کوفه ندید

دل قرار شکیبی زینب

 

بس که همچون حسین محو خداست

درد و غم پیش چشم او زیباست

تا خدا همچو زینبی دارد

پرچمش تا همیشه پابرجاست


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون