اشعار شام غریبان
اشعار شام غریبان,شعر شام غریبان
نوشته شده در تاريخ 1393/12/3 توسط سلام |

شعر شام غریبان

دخترا رو یکی یکی بشمار

نکنه گم بشن تُو این صحرا

پیر شدی عمه جون ولی تازه

شدی مثل جوونی ِ زهرا

 

داره شب میشه عمه ! برگردیم!

داره شب میشه بچه ها خستن

کاش  اشکاتو پاک می کردی

کاش دستامونو نمی بستن

 

ما همه ش چند روزه اینجاییم

ولی دیگه نفس نمونده برات

چرا هیچی نمی گی پس عمه !

چرا زل می زنی به سمت فرات ؟

 

آخ عمه چه قدر تنهایی

 آخ امشب چه قدر سنگینه

آخ عمه ببین سر ِ بابا

داره از نیزه ما رو می بینه

زهرا بشری موحد

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/20 توسط سلام |

شعر شام غمبار غریبان

آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد

بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد

وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت

این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد

ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود

ابری که روی صورت من را گرفت و بعد

دارد صدای مادری دلخسته می رسد

آری  صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد

همراه آن صدا تمامیّ ِ کودکان

ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد

هر کس که زنده بود از اهل خیام تو

مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد

دور از نگاه های علمدار لشگرت

آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد

سرمست انتقام ولی بی نصیب تر

پس معجر از سر زنها گرفت وبعد

 

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

یاسر مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/24 توسط سلام |

شعر شام غریبان

در اين غروب غريبي ببين کواکب را

به روي ني سر زخميّ نجم ثاقب را

بخوان به لحن حروف مقطعه امشب

حديث غربت زينب، بخوان مصائب را

بخوان «وَلِيُّکُمُ الله» را پناه حرم

بگو حکايت اين مردمان غاصب را

براي تسليت خاطر «ذَوِي القُربَي»

ز تازيانه ي طعنه ببين مواهب را

بخوان «لِيُذهِبَ عَنکُم» شکوه غيرت من

که دور سازي از اين کاروان اجانب را

مسيح خسته ي من ندبه ي أنا العطشان

به خون نشانده دل بيقرار راهب را

لب مقدس قرآن و خيزران بوسه!

و «أم حَسِبتَ» بخوان اين همه عجائب را

بيا شبي به خرابه بياوري با خود

براي دخترکت ليلةُ الرغائب را

هنوز بر لب تو بغض «أيَّ مُنقَلبٍ»

به انتظار نشسته غريب غائب را

یوسف رحیمی



برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/25 توسط سلام |

آه از آن لحظه ای که طوفان شد

کربلا قتله گاه قرآن شد

مرکب بی سوار شاه شهید

راهی خیمه گاه سلطان شد

لحظه ای بعد رو بسوی خیام

حمله شد،زینبش هراسان شد

کاشف الکربمان کجاست حسین

خیمه آتش گرفت ویران شد

آن طرف یک تن فتاده به خون

این طرف خواهرش پریشان شد

زیر آن سیل سنگ و نیزه وتیر

واژه های حسین پنهان شد

بدنش سهم سمّ مرکب ها

سر او سهم نیزه داران شد

بند انگشت او کجا افتاد

قطعه قطعه تن سلیمان شد

تازه بعد از غروب عاشورا

آفتاب حرم نمایان شد

بغض با مرتضی سبب شد تا

بدنی باز نیزه باران شد

از همان روز،از سقیفه ی شوم

کشتن اهل بیت آسان شد

چه شبی شد غروب عاشورا

شام دلسوزی غریبان شد

میزبان یک سر بریده کنج تنور

مادری قد خمیده مهمان شد

دل شکست آخر غزل مادر

بغض ترکید و وقت باران شد

نويد اطاعتي


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون