اشعار شهادت امام باقر (ع)
شعر شهادت امام محمد باقر,اشعار شهادت امام محمد باقر,اشعارشهادت امام محمدباقر,شعرشهادت امام محمدباقر,یک طرف کاغذ و یک سو قلمش افتاده,یک طرف کاغذویک سوقلمش افتاده,من از تبار باقرم مردم بدانيد,من ازتبارباقرم مردم بدانيد,شعرشهادت امام باقر
نوشته شده در تاريخ 1394/6/26 توسط سلام |

شعر شهادت امام باقر (ع)

( زبانحال امام باقر ع )

دلی شکسته و چشمی ز گریه، تر دارم

گشوده ام پر اگر نیت سفر دارم

اگرچه ماه محرم خزان شدم اما

همیشه چند دهه روضه در صفر دارم

همه ز مرگ پدر ارث می برند ومن

بساط گریه ام ارثی ست کز پدر دارم

هشام! زخم دلم که برای حالا نیست

من از غروب دهم زخم بر جگر دارم

زمانه دست ز قلب شکسته ام بردار

من از بریدن رأسش خودم خبر دارم

به یاد ساقی لب تشنه امام شهید

میان قاب دلم عکسی از قمر دارم

اگرچه قصه من مال سال ها پیش است

همیشه یک سر بر نیزه در نظر دارم

غروب کرببلا زخمهای سختی داشت

ولی ز شام بلا زخم بیشتر دارم!

از اینکه بودم و اصغر ز نیزه می افتاد

غرور له شده و آه شعله ور دارم

دلم گرفته از اینکه نشد درآن ایام

ز روی دست رقیه طناب بردارم

مهدی نظری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/8 توسط سلام |

من از تبار باقرم مردم بدانيد

دل بيقرار باقرم مردم بدانيد

مست و خمار باقرم مردم بدانيد

امروز يار باقرم مردم بدانيد

فردا كنار باقرم مردم بدانيد

دست از غم او تا قيامت برندارم

اي كهكشانها آسمانها در مدارت

عرش خدای عزّ و جلّ بيقرارت

ختم رسل كرده سلامش را نثارت

بيچاره تر از من نداري در كنارت

دارم درون سينه ام شوق زيارت

كي مي شود سر بر مزار تو گذارم

اي ابتداي روضه ها از خانه تو

اي هيأت عشاق در كاشانه تو

قلب تمام قدسيان ديوانه تو

بار تمام صحنه ها بر شانه تو

شد خانه آباد من ويرانه تو

من حاجتي جز مردن از عشقت ندارم

شكر خدا امشب پريشان تو هستم

مانند زهرا ديده گريان تو هستم

بيچاره ی آن قبر ويران تو هستم

تقدير بوده اينكه حيران تو هستم

من مرده بوی گريبان تو هستم

پس كي غم تو مي كشد بر روي دارم

امشب تفأل مي زنم بر چشمهايت

مثل مزارت مانده خلوت روضه هايت

عيبي ندارد روضه مي گيرم برايت

جاني كه دارم جان من آقا فدايت

آتش زده زهر جفا بر دست و پايت

اي كاش پاي غصه هايت جان سپارم

اي سوز آه سينه تو آسمان سوز

بر ما عطا فرما كمي اي مهربان سوز

قبر خرابت روضه اي داغ و نهان سوز

اي خاطرت آزرده از يك ظهر جانسوز

بر چشمهايت چند عكس خانمانسوز

امشب بياد خاطراتت لاله زارم

قوم پيمبر را همه گمراه ديدي

آنچه نديده هيچ چشمي آه ديدي

در بين آتش ذكر يا الله ديدي

چندين ستاره در مدار ماه ديدي

يك يوسف بي سر ميان چاه ديدي

مي گفتي از اين غم هماره بيقرارم


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/8 توسط سلام |

یک طرف کاغذ و یک سو قلمش افتاده

قلمش نه دمِ تیغ دو دمش افتاده

مثل روز دهم از فرط عطش با طفلان

درشب حجره به روی شکمش افتاده

آخرین لحظه همان لحظه ی تلخی ست که مرد

دیده از دست ابالفضل علمش افتاده

دیده که دست و سر و چشم عمو عباسش

تا دم علقمه در هر قدمش افتاده

نفسش را رمقی نیست و در خاطر مرد

زخمهای تن آقا رقمش افتاده

بعد اینقدر مصیبت که سرش آوردند

تازه تیغ آمده بر قدّ خمش افتاده

آخرین لحظه به یاد فقط این جمله ی "شمر"

که:"خودم می کِشم و می کُشمش"افتاده

دمش از بسکه حسینی ست چو پایین رفته

باز در پای دمش بازدمش افتاده

مثل بین الحرمین است مدینه اما

سر پا نیست... دراین سو حرمش افتاده

مهدی رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/8 توسط سلام |

عاقبت آه کشيـدم نفس آخر را

نفس سوخته از خاطره ای پرپر را

روضه خواني مرا گرم نمودي امشب

روضه ي آنهمه گل، آنهمه نيلوفر را

آخرين حلقه ي شبهاي محرّم هستم

شکر، اي زهر نديدم سحـري ديگر را

باورم نيست هنوز آنچه دو چشمم ديده است

باورم نيست تماشاي تني بي سر را

باورم نيست غروب و حرم و آتش و دود

ديـدن ســوختن چارقـد دختر  را

غارت خود و علم، غارت گهواره و مشک

غـارت پيرهـن و غـارت انگشتر را

ذوالجناحي که ز يالش به زمين خون مي ريخت

نيـزه هايي که ربـودند سر اصـغر را

آه در گوشه ي ويرانه که دق مرگ شديم

تا که همبازي من زد نفس آخر را

کمک عمّه شدم تا بدنش خاک کنيم

بيـن زنجير نهـان کرد تني لاغــر را

چنگ بر خاک زدم تا که به رويش ريزم

سرخ ديدم بدنش... تکّه اي از معجر را

حسن لطفي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/8 توسط سلام |

از سوز زهر پیکرم آتش گرفت و سوخت

یارب ز پای تا سرم آتش گرفت و سوخت

مسمومم و زبانه کشد شعله از تنم

از این شراره بسترم آتش گرفت و سوخت

من یادگار کرب و بلایم که روز و شب

با روضه هاش خاطرم آتش گرفت و سوخت

مي سوخت بين تب تن بابا به خيمه ها

صد بار قلب مضطرم آتش گرفت و سوخت

هنگامه ی غروب که غارت شروع شد

هر کس که بود در حرم آتش گرفت و سوخت

یک زن نمانده بود که شعله به تن نداشت

چادر نماز مادرم آتش گرفت و سوخت

معجر دگر به روی سر دختری نماند

دیدم که موی خواهرم آتش گرفت و سوخت

خنده دگر ندید کسی بر لب رباب

تا جای خواب اصغرم آتش گرفت و سوخت

در کوفه تا كه راس حسين شهيد را

دیدم به نیزه ، حنجرم آتش گرفت و سوخت

آتش به جان آل پيمبر شد آشنا...

از آن زمان که مادرم آتش گرفت و سوخت

رسول رضازاده


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/8 توسط سلام |

صداي صاعقه آمد که در هوا زده بود

گمان کنم که خدا مرد را صدا زده بود

به خنده ي دم آخر کمي تسلي داد

به جبرئيل که از غصه، ضجه ها زده بود

کسي که پيکره نيمه جان او آن شب

به شدت از اثر زهر دست و پا زده بود

در اين ميانه، عطش؛ اين حقيقت مکشوف

به بوم زندگي اش رنگ نينوا زده بود

عجيب بود که با حال تشنگي، به سرش

هواي نعل و سم اسب و بوريا زده بود

و ديد او سر شش ماهه را در آن اثنا

که ناشيانه کسي روي نيزه ها زده بود

دلش رضا نشد از آن کسي که عاشورا

به عمه زينب او حرف ناسزا زده بود

هزار سال پس از او ميان شعر، کسي

گريز روضه خود را به کربلا زده بود...

پيمان طالبي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/8 توسط سلام |

هزار خاطره ی غم نمی رود از یاد

غروب سرخ محرم نمی رود از یاد

به گاهواره ی خالی اصغرم سوگند

رباب و خیمه ی ماتم نمی رود از یاد

فرات بود و عطش بود و کودکان حرم

خروش غیرت زمزم نمی رود از یاد

دمی که هستی زینب ز روی زین افتاد

همان مصیبت اعظم نمی رود از یاد

به دشت دختر و زنها برهنه پا و دوان

بدون یاور و محرم ، نمی رود از یاد

اسیر بودن با خواهران بی معجر...

هجوم سیلی محکم نمی رود از یاد

به شام بر سر ما سنگ می زدند از بام

بلاي شهر جهنم نمی رود از یاد

به شهر شام ، به بزم یزید ، بین طشت

سر شکسته و درهم نمی رود از یاد

رضا رسول زاده


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/8 توسط سلام |

من پنجمین ولی خداوند قادرم

همنام مصطفی و ملقب به باقرم

گنجینه ی علوم الهی است سینه ام

از نسل سفره دار کریم مدینه ام

مشهور شهرم و کرم ابراز می کنم

با یک نظر ز کار گره باز می کنم

قبل از تهجد شب آن عشق بازی ام

شهر مدینه شاهد سائل نوازی ام

همیان به دوش کوچه ام و ذره پرورم

ناز گدای شهر به یک غمزه می خرم

بانی روضه های غروب منا منم

پرچم به دوش ماتم کرببلا منم

من شاهد مصیبت عظمای عالمم

من شاهد غریبی آقای عالمم

سجاد زاده ام پسر مرد گریه ام

من آشنای غربت هم درد گریه ام

با چشم خویش واقعه ایی دیده ام عجیب

احرام بسته، قافله ایی دیده ام غریب

با حاجیان فاطمه تا همسفر شدم

از سرّ عشق بازی حق با خبر شدم

آنان به کوی نسل الهی قدم زدند

زیباترین منای خدا را رقم زدند

دیدم که آب تحفه ی نایاب می شود

کودک چگونه تشنه و بی تاب می شود

دیدم چگونه جسم جوان خرد می شود

شخصیت امام زمان خرد می شود

دور امام نیزه و شمشیر دیده ام

در گودی گلو اثر تیر دیده ام

دیدم مفاصلی که ز هم دور می شود

شاهی به ضرب نیزه ایی منحور می شود

خنجر به دست شمر به گودال می رود

زهرا کنار پیکرش از حال می رود

چکمه به پا به جانب مقتل دوید وای

روی ضریح سینه ی جدم پرید وای

این جا به بعد مهر سکوتی بر این لب است

گودال بوسه گاه خصوصی زینب است

قاسم نعمتی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/8 توسط سلام |

سینه ام چون تلاطم دریا

چشم من چشمه ی غم دنیا

داده ام این دل اسیرم را

دست بال و پر کبوترها

هم ره بالهایشان بردند

تا بسازند سایبانی را

سایبانی برای خاک بقیع

حائلی بین آفتاب آنجا

بوی غربت هزار سالی هست

که از آن خاک می رود بالا

غم میان دلم چو زائر شد

غصه دار امام باقر شد

زهر دادند عمق جانت را

تیره کردند آسمانت را

و گرفتند با شراب زهر

قوت دست مهربانت را

مگر آن چشم ها نمی دیدند

بال پرواز بی کرانت را

دم آخر مرور می کردی

روضه ی درد بی امانت را

به خدا چشم های تو می دید

رخ نیلی عمه جانت را

داغ بازار شام یادت بود

بارش سنگ بام ، قوم یهود

در میان شلوغی و فریاد

بین آشوب شهر سنگ آباد

وقت آغاز سنگ باران ها

عمه زینب نجاتمان می داد

پیش چشم رباب بی کودک

پیش بابای بی کسم سجاد

سر اصغر که بی تعادل بود

از روی نیزه بارها افتاد

تازیانه به هر طرف می برد

کودکان را چو کاه بر روی باد

دیدم آنجا تمام غم ها را

زخم زنجیر پای بابا را

مسعود اصلانی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/8 توسط سلام |

هفتم ماه است و باید چشم ها گریه کنند

پا به پای روضه های هل اتی گریه کنند

این قبیله بی نیاز از روضه خوانی منند

که فقط کافی است گویم کربلا گریه کنند

با همین گریه است که یک چند روزی زنده اند

پس چه بهتر اینکه بگذاریم تا گریه کنند

حال که گریه کن مردی ندارد این غریب

لااقل زن ها برایش در منا گریه کنند

هر زمانی که میان خانه روضه می گرفت

امرش این بود اهل خانه با صدا گریه کنند

با سکینه می نشیند شیعتی سر می دهد

آه جا دارد تمام آب ها گریه کنند

چشم او شام غریبان دیده بین شعله ها

عمه هایش در هجوم اشقیاء گریه کنند

یاد دارد کعب نی هایی که مانع می شدند

چشم های زخم آل مصطفی گریه کنند

در قفای ذوالجناح با عمه آمد قتلگاه

انبیاء را دید با خیر النساء گریه کنند

عمه دردانه اش جان داد تا اهل حرم

یا شوند آزاد از زنجیر یا گریه کنند

یاد موی خاکی همبازی اش تا میکند

دخترانش مو پریشان ای خدا گریه کنند

جواد حیدری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/8 توسط سلام |

مانده داغی عظیم بر جگرت

عکس راسی به نیزه ، در نظرت

سر بازار شام و بزم شراب

چه بلاهايی آمده به سرت !؟

هر شب جمعه خون دل خوردی

پای ذکر مصیبت پدرت

پای روضه به جای قطره ی اشک

خون و خونابه ریخت از بصرت

می توان دید عکس زینب را

بین قاب کبود چشم ترت

سوختی سرو باغ فاطمیون

زهر آتش زده به برگ وبرت

گر گرفته فضای حجره ی تان

تحت تاثیر آه شعله ورت

مهر و تسبیح کربلایت را

داده ای ارثیه به گل پسرت

وحید قاسمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/8 توسط سلام |

پر جبریل زیر پای تو بود

گردن آویز بچه های تو بود

میوهٔ بهتر از رطب سیب است

باعث التیام تب سیب است

فاطمه سیب جنت الاعلاست

پس شفای تب تو یا زهراست

چه کسی گفته بی مزاری تو

یا چراغ حرم نداری تو

قبر تو بارگاه توحید است

شمع بالاسر تو خورشید است

چه کسی گفته سایبانت نیست

صحن در صحن آسمانت نیست

عرش که آسمان نمی خواهد

نور که سایبان نمی خواهد

تو خودت سایبان دنیایی

بهترین آسمان دنیایی

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/8 توسط سلام |

برگ سبزی است با نشانهٔ سرخ

کودک زیر تازیانهٔ سرخ

طفل رفته، خمیده برگشته

باغ گل رفته چیده برگشته

آفتاب کمی غروب شده ست

گل یاس بنفشه کوب شده ست

آشنای صدای سلسله هاست

سوزش ناگهان آبله هاست

او که آیینهٔ محرم بود

گریه هایش به رنگ ماتم بود

از ستاره گرفته تا شبنم

از بنفشه گرفته تا مریم

همه محو صدای او هستند

پای مرثیه های او هستند

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون