X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار شهادت امام علي (ع)
اشعار شهادت امام علي (ع)
شعر شهادت مولا امیرالمومنین,اشعار شهادت مولا امیرالمومنین,اشعارشهادت مولاامیرالمومنین,شعرشهادت مولاامیرالمومنین,بنال ای دل دل عالم غمین ست,بنال ای دل دل عالم غمین است
نوشته شده در تاريخ 1394/3/27 توسط سلام |
شعر شهادت مولا امیرالمومنین (ع)

(شعر شب بیست و یکم )

بنال اى دل ،دل عالم غمین است

شب قتل امیر المومنین است

پیمبر میزند بر سینه گویا

در این غم نوحه خوان روح الامین است

اگر سربشکند جا دارد امشب

ندانم سر چه سودا دارد امشب

غریب یثرب و مظلوم کوفه

هواى کوى زهرا دارد امشب

قرارى این دل شیدا ندارد

که یار عاشقان یارا ندارد

نواکن گر حسینى هستى اى دل

حسین بن على بابا ندارد

هماى قدس را شهپر شکسته

حریم مسجد و منبر شکسته

مزن بر سینه ،بر سر اى مسلمان

سر داماد پیغمبر شکسته

طبیبا درد مولا را دوا کن

طبیبا زخم او اهسته واکن

مدارا کن به این فرق شکسته

که شمشیرش به پیشانى نشسته

مبادا دیگر از او خون بریزد

از آن ترسم که هرگز بر نخیزد

طبیبا قلب حیدر را شکستى

تکلم کن چرا ساکت نشستى؟

مگر در زخم بیمارش چه خواندى

که لب بستى و از گفتار ماندى

به پیشانى او چشمت چه دیده

که رنگت ناگهان از رخ پریده

طبیبا کودکان چشم انتظارند

بجز باباى ما بابا ندارد

تکلم کن ز بیمارت سخن گوى

ولى آهسته در گوش حسن گوى

برگرفته از : بی برگ


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/29 توسط سلام |

شعر شب 21

پــسرم، ای پــسر ام بــنین

لــحظه ای در بــر بابا بنشین

ای که دسـت تو بود بوسه گهم

سـوی تو هست  همیشه نگهم

نــاله بــر سختی تقدیر مکن

گریــه بـا بغض گلو گیر  مکن

بــا تـــو عباس، وصیت دارم

مشک خـود را به کفت بگذارم

ســاقی تـــشنه لبان حرمی

تـــو پــناه  و تو امان حرمی

نسل من تکیه به دستت  دارند

چشم بر دیده ی مستت  دارند

زینــبم نــور امــامت  باشد

بــه خــدا بر تو امانت   باشد

نکــند دور ز   زیــنب گردی

بــزند لطــمه  بـه او نامردی

وای اگــر بعد  پدر غم بخورد

صورتـش  سیلی محکم بخورد


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/29 توسط سلام |

شعر شب بيست و يكم

هوای گریه داره ، پس کوچه های کوفه

یه مرد همنشینه ، با یتیمای کوفه

یه دنیا مهربونی ، از تو چشاش می باره

برا یتیما فرقی ، با باباشون نداره

لقمه می گیره این مرد ، با دست پینه بستش

یه دنیا حرف داره ، تو اون نگاه خستش

چند روزه حالا این مرد ، به کوچه ها نمیره

یتیما فهمیدن که ، بابا داره می میره

چند شبه باز یتیما ، خرما و نون نخوردن

کاسه ی شیر خریدن ، واسه بابا آوردن

پشت درای خونه ، صف کشیدن یتیما

دارن دعا می خونن ، واسه شفای بابا

امّا خبر آوردن ، دیگه بابا نمیاد

کاسه ها یک به یک از ، دست یتیما افتاد

به هم دیگه می گفتن ، یتیم شدیم دوباره

دیگه کسی نیس امشب ، دست رو سرم بذاره

وحيد محمدي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/29 توسط سلام |

شعر شب 21

شب بود و اشک های حسن بی حساب بود

دنیا به چشم حسرت زینب سراب بود

آن شب خرابه های یتیمی پر آه بود

سر ها به خاک و حال یتیمان خراب بود

حال و هوای کوفه در آن شب گرفته بود

چشمان ماه خیس و دل شب کباب بود

زخمی که روی فرق ، دهان باز کرده بود

از سوز آن سلام بدون جواب بود

زخم زبان جواب کسی شد که وقت جنگ

حتّی برای دشمن خود فکر آب بود

بر روی شانه های حسین و حسن نشست

تابوت آن گلی که پر از عطر ناب بود

ای اهل کوفه غیرتتان کو ؟ چه می کنید ؟

تشییع پیکری به غریبی ثواب بود ؟

وحيد محمدي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/29 توسط سلام |

شعر شب بيست و يك ماه مبارك رمضان

زینب کنار لاله ی پرپر صبور باش

در داغ بال های کبوتر صبور باش

من می روم شبانه ، غریبانه دخترم

بر سوز این غریبی حیدر صبور باش

اینجا هنوز اوّل راه است دخترم

زینب کنار تشت برادر صبور باش

مانند کوه باش و کنار حسین خود

در اضطراب لحظه ی آخر صبور باش

تو عزّت قبیله ای ای دخت فاطمه

دختر کنار پیکر اکبر صبور باش

تقدیرِ هر چه نام ِ علی تیغ در گلوست

آرام باش و با دل اصغر صبور باش

ای خواهر دلاور سردار علقمه

بر داغ دست های دلاور صبور باش

تنها توئی و دشت پر از درد بی کسی

در چشم بی حیائی لشکر صبور باش

بر نیزه می شود سر هفتاد و چند عشق

زینب به زیر سایه ی یک سر صبور باش

دستان اهل شام سبک نیست دخترم

آئینه دار صورت مادر صبور باش

آن دم که چوب بر لب عطشان سر زدند

جان پدر ، به جان پیمبر صبور باش

شرمندگی بد است ، علی هم کشیده است

در آن خرابه خوانی دختر صبور باش

وحيد محمدي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/29 توسط سلام |

شعر شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان

صبرم تمام شد کفنم را بیاورید

رخت رهایی از بدنم را بیاورید

روحم میان این قفس تنگ خسته است

ازعرش نور پیرهنم را بیاورید

هر جا که هست فاطمه آنجاست خانه ام

من را برید یا وطنم رابیاورید

با یاد چادرش نفسم تنگ می شود

آن یاردگاری کهنم را بیاورید

دنیا جهنمی شد از آتش فراق

تابوت من، بهشت تنم را بیاورید

باید حسین را به علمدار بسپرم

عباس کاشف محنم را بیاورید

موسي عليمرادي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/29 توسط سلام |

شعر شب 21 ماه مبارك رمضان

بسترت یادآور بستر زهراشده است

بسترتو قاتل زینب کبری شده است

به تلافی سکوت واستخوان در گلو

جای لبهای توزخم سرتو واشده است

قاتل ازشیر تونوشیده به ما می خندد

یعنی ای آل عبا نوبت بابا شده است

آنچنان خون میچکد از سرتوباهرنفس

که زداغت قامت خواهرمن خم شده است

ازطبیبت بر نیامد کاری و زخم سرت

عاقبت با خاک آن چادر مداوا شده است

باوصیت گفتنت از زینب وبی معجری

پاره پاره جگر حضرت سقاشده است

ازهمین حالا برای کشتن حسین تو

یک بیابان تیروشمشیرمحیا شده است

دیدم امشب ازمیان قاب چشمان ترت

روی کوفی به روی خواهرمن واشده است

میرسد روزی که گوشواره ی اورامیکنند

میرسدروزی که زینب تک وتنهاشده است

سعیدتاجیک


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/29 توسط سلام |

شعر شب 19 ماه مبارك رمضان

امام، رو به پریدن... عمامه روی زمین

قیامتی شد بعد از اقامه روی زمین

خطوط آخر نهج‌البلاغه ریخت به خاک

چکید هر طرفی صد چکامه روی زمین

خودت بگو به که دل خوش کنند بعد از تو

گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین؟!

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی

رقم زنند به رسم تو نامه روی زمین:

«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان

مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین...»

... تو رفته‌ای و زمین مانده است و ما ماندیم

و میزهای پر از بخش نامه؛ روی زمین!

محمد مهدی سیار


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/29 توسط سلام |

شعر شب نوزدهم ماه مبارك رمضان

زخمی ام التیام می خواهم

التیام از امام می خواهم

السلام و علیک یا ساقی

من علیک السلام می خواهم

مستی ام را بیا دوچندان کن

جام می پشت جام می خواهم

گاه گاهی کمی جنون دارم

من جنونی مدام می خواهم

تا بگردم کمی به دور سرت

طوف بیت الحرام می خواهم

لحظه مرگ چشم در راهم

از تو حسن ختام می خواهم

در نجف سینه بی قرار از عشق

گفت لایمکن الفرار از عشق

وقت پرواز آسمان شده بود

گوئیا آخر جهان شده بود

کعبه می رفت در دل محراب

لحظه ی گریه ی اذان شده بود

کوفه لبریز از مصیبت بود

باد در کوچه نوحه خوان شده بود

شور افتاد در دل زینب (س)

پی بابا دلش روان شده بود

در و دیوار التماسش کرد

در و دیوار مهربان شده بود

شوق دیدار حضرت زهرا

در نگاه علی عیان شده بود

خار در چشم و تیغ بین گلو

زخم ،مهمان استخوان شده بود

سایه ای شوم پشت هر دیوار

در کمین علی نهان شده بود

ناگهان آسمان ترک برداشت

فرق خورشید خون فشان شده بود

در نجف سینه بیقرار از عشق

گفت "لا یمکن الفرار" از عشق

سيد حميدرضا برقعي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/25 توسط سلام |

شعر شب شهادت

تا صبح گرد بسترت آرام می پرم

شاید دوباره بال بگیری کبوترم

شد قسمتم دوباره پرستاری ات کنم

بابا بگویم و تو بگویی که دخترم...

از بس که قطره قطره ی خونت گرفته ام

خون لخته بسته است تمامی معجرم

شکر خدا که خون سرت بند آمده

دیدی چه کرد چادر خاکی مادرم

شاعر: حسن لطفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/25 توسط سلام |

شعر شب شهادت امام اول شيعيان ، علي (ع)
با این همه گناه به دردت نمی خورم

با سیل اشک و آه به درت نمی خورم

چشمم به روی غیر شما باز باز بود

با این همه نگاه به دردت نمی خورم

حتی برای توبه دلم جای دیگراست

با این دل سیاه به دردت نمی خورم

گم گشته ام میان مسیر گناه ها

برگشته ام به راه به دردت نمی خورم؟

در اوج معصیت دل من خوش به گریه است

اشکم برای شاه به دردت نمی خورد؟

من آن گدای خیره سر بزم روضه ام

دل کرده ام تباه به دردت نمی خورم؟

پیراهن سیاه عزای حسین هست

گرآورم گواه به دردت نمی خورد؟

من پای بسته غم ارباب بی سرم

افتاده ام به چاه به دردت نمی خورم؟

با این همه تباهی بی حد خدای من

این اشک گاه گاه به دردت نمی خورم؟

آری درست لایق مهدی نمی شوم

در خیل آن سپاه به دردت نمی خورم؟

اما ببین که آمده ام بین همهمه

من را ببخش جان حسین جان فاطمه

امشب بیا و صاحب این خسته جان توباش

با من بساز و بر سر من سایبان توباش

من از عذاب و آتش و هرمان فراریم

امشب برای بی کسی ام آستان تو باش

بال عروج بسته و پرهام ریخته

برمن حضور روش در آسمان تو باش

مرغ ذلیل وخسته و بی آشیان منم

بر این کلاغ رو سیه ات آشیان تو باش

من کودک فراری از لطف خانه ام

امشب برای من پدری مهربان تو باش

امشب برای نام علی دست من بگیر

امشب خدای مغفرت بی کران تو باش

من دوره گرد روضه ارباب بی سرم

رب غفور و جلوه گر مستعان تو باش

جان حسین توبه من را قبول کن

براین شکسته ساقه دگر باغبان تو باش

امشب که زیر چادر زهرا پناهم است

بخشنده ی گناه من جان گران تو باش

امشب اگر نبخشی از اینجا نمی روم

قلاده دست توست بیا چوپان توباش

می دانم اینکه آبرویم را نریختی

ستار من بیا و برایم امان تو باش

گر شد عذاب بهر من خسته جان خدا

من را کنار حرمله آتش مزن خدا

امشب شب عروج من و عشق حیدر است

امشب شب توالی دو یار و دلبر است

امشب که تیغ ، مرد خدا را نجات داد

پایان سی بهار بدون پیمبر است

امشب علی عبای ملاقات برتن است

امشب شب حضور به دامان دیگر است

محراب خسته از همه ی های های او

امشب برای حیدر کرار معبر است

امشب صفا برای علی تیغ ملجم است

شوری به قلب کوفه چنان شور مجمر است

امشب علی که زلف پریشان نموده است

گویا که با تمام خدا در برابر است

امشب که تیغ ماه خدا را نشانه است

مرد خدا برای عروجش معطر است

امشب شب تلافی بدر است و عقده ها

تسویه ی حساب قدیمی خیبر است

امشب که ماه روی ز کوفه نهان کند

آغاز داستان ز کوفه فراتر است

امشب پس از علی همه در فکر نیزه اند

فردا نگاهشان به سنان دردآور است

امشب برای قتل علی نقشه می کشند

فردا قرار دشت بلایی مقرر است

امشب علی کشان به دل کوفه باب شد

فردا به نیزه ها سر بی جان اصغر است

امشب که تیغ، نقشه گیسوی یار داشت

تمرین برای پیکر صد چاک اکبر است

امشب اگر که تیغ به سر بوسه می زند

فردا نیز بوسه گه زیر حنجر است

امشب نوای واابتا ذکر زینب است

فردا نوای وای حسین جان زخواهر است

امشب قرار و عده زهراست با علی

فردا به قتلگاه قدمگاه مادر است

امشب تمام کوفه به سر سنگ می زند

فردا نشان سنگ جفا سوی یک سر است

امشب یتیم های علی شیر می برند

فردا گرسنه دخترکی نازپرور است

امشب اگر علی دل محراب تیغ خورد

فردا حسین و نعل و سنان بحث دیگر است

امشب علی کشی که به کوفه بهانه است

تمرین برای حرمله با یک نشانه است

شاعر: محمد علي رضاپور


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/29 توسط سلام |

شب شهادت حضرت امام علي (ع)

آن شب اندر بیت مولا غیر درد و غم نبود

هیچ کس مظلوم ‏تر از او در این عالم نبود

اشک بود و آه بود و سوز بود و شور بود

بود بیمار و طبیب ، اما کمى مرهم نبود

وقت گفتار وصایا بود و هنگام وداع

حال فرزند بزرگش ظاهراً درهم نبود

عمر او رفت و به رغم آخر عمر نبى

آخرین حرف على را هیچ نامحرم نبود

غیر عباس و حسین و زینبین و مجتبى

آشنا و محرمى در حلقه ماتم نبود

صحبت از دشت بلا بود و غریبى حسین

غیر سقّاى حرم کس بر عطش ملزم نبود

کى توان گفتا که در این ‏محفل پر شور و شین

دختر یکدانه پیغمبر اکرم نبود

در میان سطرهاى آخر درس على

غیر اکرام و سفارش بر بنى آدم نبود

گفت کن با قاتلم اینک مدارا یا بُنى

گرچه پیمان بست با ما عهد او محکم نبود

چون سوى دیدار زهرا بود نائل زین سبب

از على خوشحال ‏تر آن‏ شب در این عالم نبود


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/29 توسط سلام |

شب شهادت-زبانحال حضرت زينب (س)

در خانه دگر جز گل امید گلى نیست

جز سوخته دل هاى غم آلود دلى نیست

بابا چه کنم کرده طبیب تو جوابم

گوید که مداواى دگر بهر على نیست

زینب نکند صبر اگر ، واى به حالم

جز اشک حسینم مدد محتملى نیست

با این که مداراى تو شد شامل قاتل

جز بغض تو در سینه آن خصم ولى نیست

آنان که به کف شیر گرفتند برایت

در عهد و وفاشان به تو اهل عملى نیست

با طایفه کوفه بگویید پس از این

آسوده بخوابید که جنگ جملى نیست

مى‏ بینم از این پس به خدا غربت خود را

من بعد براى حسنت تنگ دلى نیست

دیگر نتوان ماند ز بعد تو به کوفه

هم دردى و دل سوزى شان جز حیلى نیست

در شیون کوفى اُفقى تار ببینم

تا هلهله لشگر کوفى خللى نیست


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/29 توسط سلام |

اى همه افلاکیان فرمان برت

اى دو صد خورشید عبد قنبرت

اى تو لبیک دعاى مصطفى

یا امیرالمؤمنین یا مرتضى

عرش باشد عاشق سجاده ‏ات

منبر و محراب هم دلداده ‏ات

اى دل تو همسفر با فاطمه

اى اذان آخرت یا فاطمه

آمده تا فاطمه وقت سفر

دوره خانه نشینى شد به سر

آمده بر شام هجرانت سحر

دست « سیلى زن » نمى ‏بینى دگر

اى که از غم ها دلت آکنده بود

از رخ زهرا دلت شرمنده بود

دست نامردى غرورت را شکست

بى حیا سنگ صبورت را شکست

تو اسیر فرقه ‏اى خائن شدى

بى نصیب از دیدن محسن شدى

حالیا کردى محاسن را خضاب

از عزا در آمدى یا بوتراب

مى ‏دهد زخم سرت بوى بهشت

مى‏روى دیدار بانوى بهشت

دست هاى بسته تو باز شد

لیک غم هاى حسن آغاز شد

بعد تو با غم عجین گردد حسن

دومین خانه نشین گردد حسن

گر تو سلمان و ابوذر داشتى

میثم و مقداد و قنبر داشتى

لیک فرزندت ندارد یار و کس

در حریم خود ندارد هم نفس

رفتى و ویرانه ویران ‏تر شده

چشم مسکین و یتیمان تر شده

رفتى و کردى وصیت با حسن

جسم من در نیمه شب بنما کفن

با همه گفتى تو با صد شور و شین

جملگى باشید غم خوار حسین


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/29 توسط سلام |

امشب در و دیوار کوفه داد مى زد

محراب و منبر از جگر فریاد مى زد

امشب على با فرق تا ابرو شکسته

مى کرد یاد همسر پهلو شکسته

امشب حکایت از یزید و ملک رى بود

صحبت ز قرآن خواندن بالاى نى بود

امشب سخن از هر درى مى گفت مولا

از پاره پاره پیکرى مى گفت مولا

امشب اجل در کوفه فتح باب مى کرد

بر باب شهر علم دق الباب مى کرد


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/29 توسط سلام |

روضه بستر امام على (ع)

گویید به این طفلان من شیر نمى ‏خواهم

این گونه یتیمان را دلگیر نمى‏ خواهم

اى اهل وفا گویید با قوم جفا پیشه

بر دست یتیمانم زنجیر نمى‏ خواهم

یک روز به ظرف شیر یک روز به ضرب تیر

خود شیر خدا هستم شمشیر نمى ‏خواهم

از زینبم استقبال با سنگ نمى ‏ارزد

از لشگرم استقبال با تیر نمى ‏خواهم

ارکان نمازم را بى واهمه بشکافید

هنگام نماز امّا تکفیر نمى ‏خواهم

تکریم کنم امروز در کوفه یتیمان را

کوفى ! ز یتیمانم تحقیر نمى‏ خواهم

دل تنگ رسول اللّه دل بسته زهرایم

در دیدن دلداران تأخیر نمى‏ خواهم

مشتاق به دلدارم لبیک به لب دارم

یک لحظه لقاء اللّه را دیر نمى ‏خواهم

با قاتلم اى دلبند از لطف مدارا کن

هنگام قصاصش هیچ تأثیر نمى ‏خواهم


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون