X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار شهادت حضرت اباالفضل (ع)
اشعار شهادت حضرت اباالفضل (ع)
شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس ع,اشعار شهادت حضرت ابالفضل ع,شعر شهادت حضرت سقا ع,اشعر شهادت حضرت سقا ع,شعر حضرت ابالفضل,اشعار حضرت ابالفضل,اشعارحضرت ابالفضل,شعرحضرت ابالفضل,ای داغ لب تو کرده آبم,ای داغ لب توکرده آبم,ای آب مزن به دل شرارم
نوشته شده در تاريخ 1394/3/21 توسط سلام |
شعر حضرت ابالفضل العباس (ع)
( گفتگوی اباالفضل با آب )

زبانحال آب فرات با حضرت عباس (ع) :

ای داغ لب تو کرده آبم

عباس مرا بنوش آبم

هُرم عطشت کند کبابم

شرمنده ز آل بوترابم

دارم به جگر خروش عباس

یک جرعه ز من بنوش عباس

من آبم و آبرو ندارم

موجم شده کوهی از شرارم

شرمنده ز طفل شیرخوارم

مانند سکینه بی قرارم

سخت آمده ام به جوش عباس

یک جرعه ز من بنوش عباس

اعجاز به دشت نینوا کن

دست آور و حاجتم روا کن

از سینة آب عقده واکن

زخم دل بحر را دوا کن

از آب نظر مپوش عباس

یک جرعه ز من بنوش عباس

ای اشکِ تو آب را ستاره

بحر از نفست شده شراره

بر غربت آب کن نظاره

بشنو ز درون دل هماره

فریاد مرا به گوش عباس

یک جرعه ز من بنوش عباس

یک لحظه برآر آرزویم

مگذار بریزد آبرویم

گر چهره ز آتشت نشویم

در پاسخ فاطمه چه گویم

بردار غمم ز دوش عباس

یک جرعه ز من بنوش عباس

 

زمزمه حضرت عباس با آب:

 

ای آب مزن به دل شرارم

سوگند به چشم اشکبارم

من تشنة جام وصل یارم

با آب روان چه کار دارم

گشتم ز عطش اگر چه بی تاب

یک قطره ننوشم از تو ای آب

من ساقی آل بوترابم

نه آب بود به کف، نه تابم

امواج تو می کند کبابم

از خجلت اهل بیت آبم

صد بار گر از عطش شوم آب

یک قطره ننوشم از تو ای آب

هُرم عطش است و آفتاب است

دل ها همه از عطش کباب است

خون حاصل سینة رباب است

از بس که به خیمه قحط آب است

گردیده به دیده اشک نایاب

یک قطره ننوشم از تو ای آب

از ناله بلبل مدینه

آهم شده شعله ور به سینه

دریا شده دیده سکینه

خشکیده گلوی آن حزینه

رنگش شده زردتر ز مهتاب

یک قطره ننوشم از تو ای آب

یک لحظه بزن به خیمه ها سر

بر دخترک سه ساله بنگر

در دامن عمه می زند پر

سوزد جگرم از این که آخر

شش ماهه نگشت از تو سیراب

یک قطره ننوشم از تو ای آب

سازگار


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/29 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت عباس (ع)

یه روزی یه مرد تشنه رو به دریا میومد

با یه مشک خالی از دور تک و تنها میومد

موج می‌زد سینه‌ی دریا تا که زلفاشو می‌دید

ابرواش چقدر به اون چشمای زیبا میومد

با تعجب می‌دیدند نخلا به جای آسمون

ماه این مرتبه داشت از دل صحرا میومد

می‌دونستم آخرش کوفیا چشمت می‌کنند(می زنند)

علمت بس که به اون قامت رعنا میومد

گمونم دستای تو عرشو بنا کرده رو آب

رو همون آبی که با دست تو بالا میومد

چشمای اهل حرم بسته به دستای تو بود

کاروانی به امید تو به اینجا میومد

روی خاک وقتی می‌افتادی چی گفتی زیرلب

که از اون دورا صدا ناله‌ی ‌زهرا میومد

(که از اون دور صدای ناله زهرا میومد)

تا برادر رو صدا کردی کمی دیر رسید

آخه با دستی به پشت و کمری تا میومد

میشه دختر، پدرش بیاد ولی جا بخوره

سکینه اینجوری شد بابا که تنها میومد

مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/21 توسط سلام |

جیره بندی شده است آب عمو میداند؟

کودک ما شده بی تاب عمو میداند ؟

نکند دورتر از اهل حرم گردد او

به تلاطم شود ارباب عمو میداند

در خیالات همه وحشت و ترس افتاده

موقع رفتن مهتاب عمو میداند ؟

در دل تک تک این مردم پر کینه و بغض

معرفت هست چه نایاب عمومیداند

با همان برق نگاهش که پناه حرم است

نیست ما را غم سیلاب عمو میداند

و از آن شب که امان نامه برایش آمد

رفته از چشم همه خواب عمو میداند

خیمه خیمه همه را سر زده و  رو زده است

مادری در طلب آب عمو میداند

بهر این سوز عطش های  تمام اطفال

شده است قبله و محراب عمو میداند ؟

وای اگر شط برود آمدنش دیر شود

بخدا لحظه به لظه پدرم پیر شود

حرم آماده برای غل و زنجیر شود

یاسر مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/28 توسط سلام |

شعر شهادت حضرت سقا (ع)

از کار عشق این گره بسته وا نشد

باب الحوائج همه حاجت روا نشد

بستند راههای حرم را به روی او

می خواست تا حرم ببرد آب را نشد

دستان او جدا شده از پیکرش ولی

یک لحظه مشک از کف سقا رها نشد

ناگاه مشک آب اباالفضل را زدند

یعنی فرات قسمت آل عبا نشد

با مشک پاره پاره به سوی حرم نرفت

راضی به دل شکستگی بچه ها نشد

تیر سه شعبه بست به چشمان او دخیل

آن گونه که ز چشم رئوفش جدا نشد

ضرب عمود تا دل ابروش را شکافت

فرق کسی شبیه سر او دوتا نشد

با صورت آفتاب حرم بر زمین فتاد

آن بازوی قلم شده مشکل گشا نشد

آنقدر زخم فرق شریفش عمیق بود

بر روی نیزه ها سر عباس جا نشد

شکر خدا که پیکر او در شریعه ماند

پامال نعل تازه غروب بلا نشد

دیگر نصیب اهل حرم خسته حالی است

بزم شراب جای علمدار خالی است

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/28 توسط سلام |

شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع)

ای تکسوار یک دله روحی لک الفداء

پشت و پناه قافله روحی لک الفداء

لحظه به لحظه سیرة ناب حسینی ات

بر عشق و عقل تکمله روحی لک الفداء

گرد لب تو کوثر و تسنیم و سلسبیل

گرم طواف و هروله روحی لک الفداء

حالا ببین میان حرم از تب عطش

برپاست شور و ولوله روحی لک الفداء

با مشک تشنه اذن سقایت گرفته ای

خون گشته قلب حوصله روحی لک الفداء

حس کرد دست تو خنکای شریعه را

اشک تو کرد از او گله روحی لک الفداء

سیراب گشت مشک تو و پر کشیده ای

سمت خیام صد دله روحی لک الفداء

حالا سپاه روبرويت صف کشیده اند

سخت است طیّ مرحله روحی لک الفداء

با نیزه و عمود و سه شعبه رسانده اند

خود را به این مقاتله روحی لک الفداء

ناگاه از یسار و یمین قُطّعت یداک

برخاست بانگ هلهله روحی لک الفداء

با چشم مهربان تو اي ماه من! چه کرد؟

گلزخم تیر حرمله روحی لک الفداء

رفتند تا که رخت اسارت به تن کنند

بعد از تو اهل قافله روحی لک الفداء

می دوخت چشم حسرت خود را به چشم تو

دستی میان سلسله روحی لک الفداء

این قبر کوچک تو و آن قامت رشید!

سخت است این معادله روحی لک الفداء

یوسف رحیمی



برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/5/18 توسط سلام |

شعر آمدن امام بر سر برادر


آمد ولي نبود رمق در برادرش

    نه چشم سالمي و نه دستي به پيكرش

پايي نداشت تا بكشد بر زمين ز درد

دستي نداشت تكيه كند در برابرش

از ساعدش بريده شده دست نيزه گير

از بازويش فتاده زمين دست ديگرش

بر كتف او نوشته ز هرلكه‌هاي مغز

هرجمله جلمه ی سخني با برادرش

دستي كشيد بر سروچشم و به زير لب

آهسته گفت واي من اي واي خواهرش

افتاده بود مشك دريده به يك طرف

تفسير شد به روي لبش داغ قتل اصغرش

آماج خنده‌ها به سرش حمله‌ور شدند

وقتي نشست پيش تن ماه انورش

ناگه نداي « ياولدي قرتي» شنيد

ديد اين صداست مثل صداهاي مادرش

مي‌خواست تا به خيمه برد پيكرش ولي

چيزي نمانده بود به جا از دلاورش

راحت ‌تر از تمام بدنها است اگر حسين

خواهد برد به خيمه تن يار و ياورش

رضا حمامی آرانی (صفير)


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/5/18 توسط سلام |

نهراسيد عطش هرچه كه بالا رفته

ساقي خيمه اباالفضل به دريا رفته

---

نهراسيد ز كس باز علم مي‌آيد

يكه‌تاز عرب و مير عجم مي‌آيد

باز هم ساقي طفلان به حرم مي‌آيد

بازگردد  به حرم گرچه كه تنها رفته

ساقي خيمه....

آب اگر نيست حرم ساقي لشكر دارد

جاي غم نيست حسين را كه برادر دارد

خيمه امن است كه سقاي دلاور دارد

غصه‌اي نيست عمو گر ز بر ما رفته

ساقي....

رفته تا تشنه‌لبان حرمش سير كند

كس نماند اگر او دست به شمشير كند

باز مي‌آيد اگر چندکه تأخير كند

او به سقايي دلدادۀ زهرا رفته

ساقي......

غصه اي نيست عمو تا كه به دستش علم است

تا علم هست علمدار پناه حرم است

تا عمو هست حرم را نه دگر جاي غم است

به تسلاي دل ما است كه سقا رفته

ساقي......

مي‌رسد باز عمو گر به تنش جان باشد

آب مي‌آورد او گرچه به دندان باشد

قيمت آب اگر قيمت صد جان باشد

با دلي پر ز غم و درد از اينجا رفته

ساقي خيمه.........

رضا حمامی آرانی (صفير)


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/5/18 توسط سلام |
شعر زبانحال حضرت عباس (ع)

می رسانم به حرم آب اگر بگذارند

آمدم  اصغر  بی  تاب  اگر  بگذارند

---

مشک پرکرده ام و سوی حرم می تازم

گر در اين راه خورد تير به چشم نازم

شيشه عمر ترا روی زمين نندازم

آمدم غنچه بی خواب اگر بگذارند

می رسانم....................

اصغرم زمزمه ي آه تو در گوش من است

غصه ي تشنگيت آه ، هم آغوش من است

اينک اين مشک پر آب است که بر دوش من است

آمدم جانب اصحاب اگر بگذارند

می رسانم...........................

نيزه گر بر دل پر حسرت و رشکم نزنند

تير گر بر دل و  بر چشم پر اشکم نزنيد

کن دعا لطمه در اين راه به مشکم نزنند

می رسانم به تو اين آب اگر بگذارند

می رسانم................................

از غم آب علی زمزمه ها کرده بسی

که نمانده است دگر طفل حرم را نفسی

برو ای اسب زراهی به حرم زود رسی

سوی اين قافله بشتاب اگر بگذارند

می رسانم...................................

رضا حمامی آرانی (صفیر)


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون