اشعار شهادت حضرت رقیه (س)
شعر زبانحال حضرت رقیه س با پدر,شعر گفتگوی دختر سه ساله با راس پدر,شعر زبانحال دختر سه ساله با راس پدر,شعر زبان حال حضرت رقیه س,اشعار زبان حال حضرت رقیه س,شعر در وصف حال سه ساله اباعبدالله الحسین ع,شعر وصف حال سه ساله اباعبدالله الحسین ع
نوشته شده در تاريخ 1394/8/26 توسط سلام |

اشعار شهادت باب الحوائج سه ساله (س)

گرچه دیر آمدی بیا که عجیب

دل برای رخ تو تنگ شده

بسترم خاکهای ویرانه

بالشم مدتیست سنگ شده

 

حرفهای من اذیتت نکند

شرح حال من است این گله نیست

زخم پای نحیف دختر تو

زخم عشق تو هست آبله نیست

 

سخت مشتاق دیدنت بودم

لحظه لحظه به شوقم افزودی

آمدی با سر و نشان دادی

که تو مشتاق تر ز من بودی

 

هرچه پرسیدم از تو دشمن تو

زود با کعب نی جوابم داد

تشنگیّ و گرسنگی به کنار

دوری روی تو عذابم داد

 

شاد بودم که باز همچو شبی

جلوۀ روی یار می بینم

آرزویم سراب شد زانکه

روی ماه تو تار می بینم

 

موی من چون سیاهی شب بود

حال همچون سپیدی فجر است

این سیاهی به روی یاسِ تنم

اثر تازیانۀ زجر است

 

دیگر از دست زجر خسته شدم

این کبودی همه نشانۀ اوست

به خدا تار دیدن چشمم

سببش سیلیِ پیاپی اوست

 

ماه من از چه این همه مدت

از من و عمه دور ماندی تو

دور ماندن به یک طرف دیگر

از چه کنج تنور ماندی تو

 

دیدمت روی نیزه ها هر بار

قدر یک بوسه خنده کردم من

به همان بوسه های راه دور

ای عزیزم بسنده کردم من

 

عوض من شما بگو به عمو

دشمن آمد به سمت من بابا

با نوک چکمه زد به پهلویم

عمه با ناله گفت یا زهرا

 

بعد از آن شب نفس کشیدن من

ای پدر جان چقدر دشوار است

راه رفتن برای من سخت است

اکثرا تکیه ام به دیوار است

 

کمر و دست و پهلویم پر درد

رخ کبود است و نیست بینائی

من که منظور را نفهمیدم

عمه می گفت مثل زهرائی

 

من سرت را به درد آوردم

جان خود را به تو بدهکارم

این سفر بی رقیه ممکن نیست

از سرت دست بر نمی دارم

مهدي مقيمي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/26 توسط سلام |

اشعار حضرت رقيه (س)

کوچکترین نبود ولی چندساله بود

خونین ترین نبود ولی داغ لاله بود

هرکس که دیر چهره ی اورا قبول کرد

زهراترین کبود رخ بی قباله بود

صد بغض درگلوی خرابه شکفته شد

هر گوشه ی خرابه خودش باغ ناله بود

سرمست می شد از طبق و نعره می کشید

انگار سر نبود به دستش پیاله بود

ا زدامنش به جای کفن استفاده شد

این سهم پاره پاره ی عمر سه ساله بود

از روز دفن گشتن خود احتیاط کرد

آری فقیه بود ولی بی رساله بود

شيخ رضاجعفري


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/26 توسط سلام |

اشعارحضرت رقيه (س)

اینجا خرابه نیست که دارالعزا شده

تو آمدی و حاجت قلبم روا شده

اینجا نگاه هرزه و پرطعنه رایج است

اما حیا به چشم همه کیمیا شده

میدانی از چه خواب به چشمم نمیرود

کابوس هرشبم نوک سر نیزه هاشده

این دست پاچگی من ازترس دشمن ست

یک مدت است ضربه شان بی هوا شده

آن چادر سیاه که عمه خریده بود

از بسکه سنگ خورده ببین نخ نما شده

دیروز پای نیزه ات از بس دویده ام

حالا بلای جان من این درد پا شده

محمد حسن بیات لو


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/26 توسط سلام |

اشعار شهادت حضرت رقيه (س)

پایش ز دست آبله آزار می کشد

از احتیاط دست به دیوار می کشد

درگوشه ی خرابه کنار فرشته ها

با ناخنی شکسته ز پا خار می کشد

دارد به یاد مجلس نامحرمان صبح

بر روی خاک عکس علمدار می کشد

او هرچه میکشد به خدای یتیم ها

از چشم های مردم بازار می کشد

گیرم برای خانه تان هم کنیز شد

آیا ز پرشکسته کسی کار می کشد؟

چشمش مگر خدای نکرده چه دیده است؟

نقشی که میکشد همه را تار می کشد

لب های بی تحرک او با چه زحمتی

خود را به سمت کنج لب یار می کشد

علي اكبرلطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/26 توسط سلام |

اشعارشهادت حضرت رقيه (س)

بابا من از دنیای بی تو دل بریدم

یک روز خوش بعد از تو در دنیا ندیدم

هر چند که دیر آمدی عیبی ندارد

شکر خدا امشب به دلدارم رسیدم

خیلی شبیه مادرت زهرا شدم...نه ؟

با این دو چشم تار و گیسوی سپیدم

این زجر یاغی دخترت را زجر می داد

از ترس او در بین صحرا می دویدم

از روی ناقه تا زمین خوردم مرا زد

من ضربه ی دستان سنگینش چشیدم

در راه شام از خستگی خوابیدم اما

از خواب با ضرب لگدهایش پریدم

هم گوش من سنگین شده هم پلک هایم

طوری کتک خوردم که یک ماهه خمیدم

وقتی که دشمن برد ما را بین بازار

من هم شبیه تو خجالت می کشیدم

هر چند بالم سوخته با این همه باز...

...هر شب به یاد عمه و بزم یزیدم

یک مرد شامی بین مجلس حرف بد زد

آن حرف زشتی که به عمه زد شنیدم

خیلی تحمل می کنم درد کمر را

چاره ندارم...از علاجش ناامیدم

من را ببر با خود...نمی خواهم بمانم

بابا من از دنیای بی تو دل بریدم...

علي سپهري


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/25 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت رقيه جان (س)

وای از نگاه بی خرد بی مرام ها

بر نیزه بود جاذبه انتقام ها

بازی کودکانه اطفال گشته بود

پرتاب سنگ از وسط پشت بام ها

آن روز از تمامی دیوار های شهر

با سنگ میرسید جواب سلام ها

در مدخل ورودی آن سرزمین درد

از بین رفته بود دگر احترام ها

وای از محله های یهودی نشین شهر

وای از صدای هلهله و ازدحام ها

یک کاروان به ناقه عریان گذر نمود

آهسته از میان نگاه امام ها

بر نیزه های گمشده در لابه لای دود

هجده سر بریده نشسته بدون خوود

در سرزمین شام خزانِ بهار بود

ازگریه جاده ها همگی شوره زار بود

ناموس اهل بیت به صحرای بی کسی

بر ناقه ی بدون عماری سوار بود

در بین ناقه های یتیمان هاشمی

هجده عدد ستاره دنباله دار بود

آن روز نیزه دار سر حضرت حسین

تنها به فکر جایزه و کسب و کار بود

در جمع کاروان کف پاهای دختری

زخمی تکه سنگ وَ یا اینکه خار بود

صف های چند بد صفتِ تازیانه دار

دور و بر کجاوه زینب قطار بود

گویا که بود لعل لب و مغز استخوان

آماده معانقه با چوب خیزران

دروازه پر ز لهو و لعب ساز و هلهله

رقاصه های شهر به دنبال قافله

تجار ها برای خرید و فروش سر

بنشسته اند بر سر میز معامله

از روی نیزه ها به زمین می خورد مدام

آن سر که با سه شعبه جدا کرد حرمله

از بس رقیه دخترمان تازیانه خورد

در استخوان گردنش افتاده فاصله

با چادری که پاره و یا تکه تکه بود

در زیر تازیانه اَدا کرد نافله

در بین بغض و ناله و فریاد بی کسی

گفتم میان آن ملاء عام با گله

نقل و نبات دور سر اهل کاروان

عید آمده برای تماشاچیانمان

یک عده در میان زمین های دور شهر

مشغول جمع آوری چوب خیزران

یک عده هم دوباره برای ادای نذر

می آورند مجمر خرما و تکه نان

انگار کاسب یکی از کوچه های شهر

طشت طلا فروخته با قیمت گران

اکبر مؤذن حرم آل فاطمه

وقت صلات بر سر گلدسته سنان

شب ها سه ساله دخترمان گریه می کند

از درد پا و درد سر و درد استخوان

با خود همیشه حجمه زنجیر میکشد

شب های سرد پهلوی او تیر میکشد

اسم خرابه آمد و روحم شرر گرفت

قلبم گرفته بود کمی بیشتر گرفت

در داخل خرابه نه گودال قتلگاه

گنجشک پر شکسته ما بال و پر گرفت

وقتی طبق برابر او خورد بر زمین

لکنت زبان حاد و درد کمر گرفت

انگشت های سوخته دختر حسین

خاکستر از محاسن سرخ پدر گرفت

رأس بریده با نگه گریه آورش

از ما سراغ مقتعه و زیب و زر گرفت

شکر خدا که حضرت شیب الخضیبمان

با پای سر دومرتبه از ما خبر گرفت

تا بوسه زد به گونه بابا رقیه مرد

مأمور سر رسید و طبق را گرفت و برد

خوابیده بود کودک معصوم بی صدا

دندانه های محکم زنجیر دور پا

بعد از زیارت سر در گردش پدر

افتاد روی خاک و سفر کرد تا خدا

گل یک طرف و بلبل آن یک طرف دگر

لب ؛ گونه نقطه های تلاقی جدا جدا

دختر درست مثل پدر بی کفن ترین

زیرا که دید واقعه تلخ بوریا

یک مشت گوش پاره و روی سیاه و زرد

سوغات ما برای شهیدان کربلا

از شعر هم توان بیان را گرفته اند

این واژه های سیلی و زخم و سه نقطه ها

من عارفم مجاور نخ های پرچمش

تا هر زمان اجازه دهد می نویسمش

علی زمانیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/25 توسط سلام |

شعرحضرت رقيه بنت الحسين (ع)

آخر کمی بخواب چرا گریه می کنی

با سینۀ کباب چرا گریه می کنی

با ناله نبض تو چقدر کُند می زند

با بغض درگلو نفست تُند می زند

آه ای رقیه، جان من آرام گریه کن

آهسته در سکوت دل شام گریه کن

با گریه های خویش قیامت به پا مکن

با ناله اینقدر پدرت را صدا مکن

ترسم برای گریۀ تو سر بیاورند

این جان مانده را ز تنت در بیاورند

ای وای من که محشر کبرا شروع شد

بار دگر قیامت عظما شروع شد

آرام شو ز گریه و شیون رقیه جان

بابا رسیده با سر بی تن رقیه جان

روپوش را ز چهرۀ بابا تو پس بزن

جانت به لب رسیده شمرده نفس بزن

از گریه های خویش به بابا سخن بگو

از آنچه دیده ای تو به صحرا سخن بگو

یکدم به سیل اشک روانت امان مده

رخسارۀ کبود به بابا نشان مده

بوسه زدی به لعل لب از جا بلند شو

دیگر بس است دیدن بابا بلندشو

عمه چرا صدای تو دیگر نمی رسد

غمناله ات به گوش من آخر نمی رسد

عطر گلی شنیدی و بیهوش گشته ای

حرفی نمی زنی و تو خاموش گشته ای

در گوش باب خویش چه گفتی که پر زدی

ما را گذاشتی و تو ساز سفر زدی

پرپر شدی و طاقت هجران نداشتی

بر روی داغ های دلم غم گذاشتی

بگذار تا بگریم و کوته سخن کنم

این نیمه شب برای تو فکر کفن کنم

بر دوش اهلبیت سه ساله بلند شد

خاموش شد«وفایی» و ناله بلند شد

سيدهاشم وفايي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/25 توسط سلام |

شعرزبانحال حضرت رقيه (س)

نه من ز تو، نه تو از من،نداشتی خبری

به ما خرابه نشینان شبی بکن گذری

سه سالگی من و پیری تو مثل هم است

قدم خمیده و سهم دل است خون جگری

سه ساله‌ها همه با ناز پیش بابا‌ها

سه سالگیِ من اما چه سخت شد سپری

مرا ببوس، بغل کن، کمی نوازش کن

دلم گرفته ازین لحظه‌های بی‌پدری

سه ساله را چه به سیلی و ضربه شلاق

سه ساله را چه به این روزهای در به دری

همین که دید ندارم پدر... عمو... حامی

برای من ز کتک‌ها نذاشت بال و پری

همیشه سایه عباس بر سرم بوده

به غیر راس تو دیگر نمانده سایه سری

برای این همه سیلی و گوشواره کشی

به غیر قامت عمه نداشتم سپری

میان کوچه اهل یهود جان دادم

نمانده بود کسی که نکرده او نظری

به این امید نشستم در این خرابه شام

دلت بسوزد و من را به پیش خود ببری

حسين ايزدي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/18 توسط سلام |

شعر زبان حال حضرت رقيه (س)

ای سر بی تن و خونین که به دامان منی

‏من تو را دختر و تو جانی و جانان منی

به تمام اسرا فخر کنم کاین دل شب

‏در میان همه ای ماه تو مهمان منی

من نگویم که زمن بی خبری چون دیدم

سر نی دیده به من داری وگریان منی

‏نه ز سیلی و نه از آبله گریم با تو

که تو مجروح تر از پیکر بی جان منی

شرم دارم که کنم شکوه ز آشفتگی ام

که تو آشفته تر از موی پریشان منی

گر نشد پیش سرت بر سر پا برخیزم

عفو کن چون به بر پیکر بیجان منی

از نگاه تو هویداست مرا می بری ام

به فدایت که به فکر دل نالان منی

حيدرتوكل


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/18 توسط سلام |

شعر زبانحال حضرت رقيه (س)

ویران‌نشین شدم که تماشا کنی مرا

مثل قدیم در بغلت جا کنی مرا

گفتم می‌آیی و به سرم دست می‌کشی

اصلاً بنا نبود ز سر وا کنی مرا

آن شب که گم شدم وسط نیزه‌دارها

می‌خواستم فقط که تو پیدا کنی مرا

از آن لبی که دور و برش خیزرانی است

یک بوسه‌ام بده که سر و پا کنی مرا

با حال و روز صورت تغییر کرده‌ات

هیچ انتظار نیست مداوا کنی مرا

معجر نمانده است ببندم سر تو را

پیراهنت کجاست که بینا کنی مرا

وقتی که ناز دخترکت را نمی‌خری

بهتر اسیر زخم زبان‌ها کنی مرا

حالا که آمدی تو؛ به یاد قدیم‌ها

باید زبان بگیری و لالا کنی مرا

عمّه ببخش دردسر کاروان شدم

امشب کمک بده که مهیّا کنی مرا

احسان محسني فر

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/18 توسط سلام |

شعرشهادت باب الحوائج سه ساله (س)

خبر آمد که ز معشوق خبر می آید

ره گشایید که یارم ز سفر می آید

کاش می شد که ببافند کمی مویم را

آب و آیینه بیارید پدر می آید

نه تو از عهده ی این سوخته بر می آیی

نه دگر موی سرم تا به کمر می آید

جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد

غالبا درد به دنبال جگر می آید

راستی گم شده سنجاق سرم، پیش تو نیست!

سر که آشفته شود حوصله سر می آید

هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم

نیم عمامه از آن بهر تو در می آید

به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم

غیر من از پس کار تو که برمی آید؟

راستی ! هیچ خبر دار شدی تب کردم؟

راستی ! لاغری من به نظر می آید؟

راستی!هست به یادت دم چادر گفتی

دختر من ! به تو چادر چقدر می آید

سرمه ای را که تو از مکه خریدی، بردند

جای آن لخته ی خونم ز بصر می آید

محمدسهرابي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/18 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت رقيه باب الحوائج (س)

گویا به سر رسیده غم انتظارها

از راه آمده است نگارِ نگارها

بابا خوش آمدی،قدمت روی چشم من

چشمی که خون شده ز غم روزگارها

این گیسوان مختصرم فرش راه تو

باقیش مانده است میان شرارها

پاهای کوچکم پر آلاله ها شده

بس که دویده ام پی تان در فرارها

گفتی مرا دوباره بغل می کنی، ولی

دستت کجاست،آه چه شد آن قرارها

محو سر تو بودم و خوردم زمین پدر

یک مرتبه، دو مرتبه... نه، بلکه بارها

خسته شدم پدر، نفسم بند آمده

از بس که پا به پا شده ام با سوارها

ناز مرا بخر که دلم سخت رنجه است

از چشم های خیرۀ این برده دارها

صوت خفیف ودست نحیف و تنی ضعیف

مانده برای دخترتان یادگارها

بال و پر و سر و کمرم را شکسته اند

مکسوره ای شدم من از این انکسارها

مانند مادر تو شهید ولایتم

پدر زیر تازیانه و بین فشارها

با گریه ام بساط ستم را به هم زدم

آورده ام برای شما افتخارها

مصطفی هاشمی نسب


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/18 توسط سلام |

شعرشهادت رقيه سه ساله (س)

مثل قدیم آمده ای باز در برم

با بوی سیب گیسوی خود در برابرم

مثل قدیم آمدی امّا نمی شود

تا سوی دامنت بِدَوم پر در آورم

این چشم وا نمی شود اما تو باز کن

سیرم ببین و بعد بگو وای مادرم

دستی برای شانه زدن نیست با تو و

زلفی برای شانه زدن نیست در سرم

من را ببر کنار عمویم که حس کنم

بر روی شانه های بلندش کبوترم

باید مرا شبیه خودت بوریا کنی

از بسکه زخم خورده ام از بس که پرپرم

حسن لطفي

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/18 توسط سلام |

شعرشهادت رقيه خاتون (س)

ای از سـفر برگشـته بابا ، پیکرت کو ؟

سـیمرغ قاف عاشـقی بال و پرت کو ؟

بـر روی شــاخ نیـزه ها گل کرده بودی

حـالا که پـائین آمدی برگ و برت کو ؟

از من نمی پرسی چه شد این چند روزه ؟

از من نمی پرسی نشـاط دخترت کو ؟

آوای قـــرآن خـواندنت لالای ام بود

قربان قرآن خواندن تو ، حنجرت کو ؟

لب های من مثـل لبت دارد ترک ها

با این لب عطشان بگو آب آورت کو ؟

کاری ندارم که چه شد موی سر من

اما بگو بـابـای من موی ســرت کو ؟

می گفت عمه با عمامه رفته بودی

حـالا بگو عمـامه ی پیغمبــرت کو ؟

بـابـا ، سراغ از گوشـوار من نگیری!

من از تو پرسیدم مگر انگشترت کو ؟

این چند روزه هر کسی سوی من آمد

فریاد می زد خارجی پس زیورت کو ؟

بعد از غروب واقعه همبـازی ام نیست

خیلی دلم تنگش شده ، پس اصغرت کو ؟

آن شب که افتادم ز نـاقه بر روی خاک

حوریه ای دیدم شبیـه مادرت ، کو (که او)

با گوشه ی چادر برایم روسری ساخت

می گفت ای دردانه ی من ، معجرت کو ؟

دیگر بس است این غصه ها آخر ندارد

من را ببــر ، گــر چه کبــوتر پر ندارد

مصطفي هاشمي نسب


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/17 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت رقيه (س)

پنهان به خاك كردم ،رازی به آب دیده

با كس نمی توان گفت سرّ دل رمیده

وقت سحر دعایم شد عاقبت اجابت

بر شام تار ما هم سر زد شبی سپیده

پرواز بردم از یاد بالم چو شد شكسته

این است حال و روز مرغ به خون تپیده

شادابی گذشته از من مخواه دیگر

برگشت ناپذیر است رنگ ز رخ پریده

قوت نداشت پایم تا پیش تو بیایم

از بس كه دختر تو در خارها دویده

شب بود و دشت وحشت پر شد وجودم از ترس

صحرا چه می شناسد طفل پدر ندیده

بسیار رنج بردم در راه عشقت اما

بار سفر كشیدم با قامتی خمیده

وضعیتی است وضع راس تو و سر من

مجنون سر شكسته ، لیلای سر بریده

مهردادطوماري


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/17 توسط سلام |

اشعارشهادت حضرت رقيه (ع)

مجنون شبیه طفل تو شیدا نمی شود

زین پس کسی بقدر تو لیلا نمی شود

درد رقیه تو پدر جان یتیمی است

درد سه ساله تو مداوا نمی شود

شأن نزول رأس تو ویرانه من است

دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی شود

بی شانه نیز می شود امروز سر کنم

زلفی که سوخته گره اش وانمی شود

بیهوده زیر منت مرهم نمی روم

این پا برای دختر تو پا نمی شود

صد زخم بر رخ تو دهان باز کره اند

خواهم ببوسم از لبت اما نمی شود

چوب از یزید خورده ای و قهر با منی

از چه لبت به صحبت من وا نمی شود

کوشش مکن که زنده نگهداری ام پدر

این حرف ها به طفل تو بابا نمی شود

محمدسهرابي      


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/6 توسط سلام |
شعر شهادت باب الحوائج سه ساله

من آن شمعم که آتش بسکه آبم کرده، خاموشم

همه کردند غیر از چند پروانه، فراموشم

اگر بیمار شد کس گل برایش می‌برند و من

بجای دسته گل باشد سر بابا در آغوشم

پس از قتل تو ای لب تشنه آب آزاد شد بر ما

شرار آتش است این آب بر کامم نمی‌نوشم

تو را در بوریا پوشند و جسم من کفن گردد

بجان مادرت، هرگز کفن بر تن نمی‌پوشم

دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد

که مثل مادرم زهرا ز سیلی پاره شد گوشم

اگر گاهی رها می‌شد ز حبس سینه فریادم

به ضرب تازیانه قاتلت می‌کرد خاموشم

فراق یار و سنگ اهل شام و خندة دشمن

من آخر کودکم این کوه سنگین است بر دوشم

نگاه نافذت با هستی‌ام امشب کند بازی

گه از تن می‌ستاند جان گه از سر می‌برد هوشم

بود دور از کرامت گر نگیرم دست «میثم» را

غلام خویش را گرچه گنه کار است، نفروشم

استاد سازگار


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/23 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت رقیه (س)

زبانحال حضرت رقیه (س)

زخم هایم همه اش گشته مداوا مثلا

چشم کم سوی من امشب شده بینا مثلا

آمدی تا که تو هم بازی دختر بشوی

باشد ای رأس حنا بسته! توبابامثلا...

مثلا خانه مان شهر مدینه است هنوز

وتو برگشته ای از مسجد وحالا مثلا-

کار من چیست؟نشستن به روی زانوی تو

کارتو چیست؟بگو شانه به موها مثلا

یا بیا مثل همان قصه که گفتی آن شب

تو نبی باشی ومن ام ابیها مثلا ...

جسم نیلی مرا حال تو تحویل بگیر

مثل آن شب که نبی فاطمه اش را مثلا...

محمد علی کردی



برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/1 توسط سلام |

از زندگی دوری ولی شیون نداری

خون گریه لازم نیست، نالیدن نداری

خیلی دل من تنگ آغوش تو گشته

افسوس ممکن نیست، دیگر تن نداری

با بوی آن شاید کمی جان می گرفتم

بابا! چرا پس جسم و پیراهن نداری

بابا چه کرده با لب و دندانت آن چوب؟

قاری قرآن! قوّت خواندن نداری

یک جای سالم در تمام صورتت نیست

دنیای زخمی، جای بوسیدن نداری

اما بدان که صورتم مثل تو زخم است

فرق زیادی ای پدر! با من نداری

یک دست سنگین رو کبودم کرده، دیگر

یک دخترک با صورت روشن نداری

من چاره ای جز آمدن با تو ندارم

پیداست اینجا نیّت ماندن نداری

علی اصغر ذاکری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/1 توسط سلام |

شعر شهادت حضرت رقیه (س) شهیده شام

کوچکترین ستاره ی دریا کمی بخواب

آتش گرفت دامن صحرا کمی بخواب

دیگر بس است بر سر نی هرچه دیده ای

لختی ببند چشم تماشا کمی بخواب

بر نی سه ساله بغض تو را جار می زنند

ای راز و رمز سوره ی طاها کمی بخواب

تو کودکانه حسّ مرا داغ می زنی

آتش مزن به سینه ی گلها کمی بخواب

بی تازیانه زخم مرا تازه می کنی

آه ای بلور گریه ی زهرا کمی بخواب

جایی برای داغ تو پیدا نمی کنم

هفتاد و چندُمین غم بابا کمی بخواب

دیگر بس است بغض و بهانه، پدر رسید

لا لای و لا لا لالا لالا کمی بخواب

ایوب پرند آور


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون