X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار شهادت حضرت علی اکبر (ع)
اشعار شهادت حضرت علی اکبر (ع)
شعر زبانحال امام با علی اکبر,شعر شهادت آقا علی اکبر ع,اشعار شهادت حضرت علی اکبر ع,شعر شهادت حضرت علی اکبر ع,شعر شهادت اشبه الناس به پیغمبر ع,شعر شب هشتم محرم,اشعار شهادت اشبه الناس به پیغمبر ص,اشعار شب هشتم محرم,شعر شهادت موذن کربلا,شعر شهادت شاهزاده علی اکبر ع
نوشته شده در تاريخ 1394/9/2 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت علي اكبر (ع)

نداشت فایده هر قدر که تقلّا کرد

دو پلک زخمی خود را گشود با زحمت

غریب کرب و بلا کمی تماشا کرد

پدر کنار تن او شبیه ابر گریست

کشید آه و نگاهی به «ارباً‌ اربا» کرد

گذاشت صورت خود را به صورت پسرش

دوباره مرگ خودش را پدر تمنّا کرد

دل امام دو عالم به یک نگاه شکست

نشست و زخم قدیمیِ کوچه سر وا کرد

شکافت بیشتر از پیش از دو سو پهلو

نداشت فایده هر قدر نیزه را تا کرد

کسی ز خیمه رسید و به دست زینبی‌اش

امام مرده‌ی خود را دوباره احیا کرد

سید محمد جوادی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/28 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)
از خیمه بیرون آمده پیغمبری دیگر

پیغمبری دیگر که دارد کافری دیگر

جبرییل هم دیگر همان جبرییل سابق نیست

در محضرش می آید اما با پری دیگر

عباس بر او  قل هوالله ُاحد خوانده

زیباتری دلواپس زیباتری دیگر

از مشک نه از اشک چشم خیمه روشن شد

او هست در چشم پدر آب آوری دیگر

از تکه های پیکر پاک علی اکبر

افتاده در هر جا علی اصغری دیگر

باید هم از اهل حرم دل برده باشی تو

هاـ گوش شیطان کر ـ علی اکبری دیگر!

شهاب الدین خالقی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/29 توسط سلام |
شعر زبان حال امام حسین (ع) در شهادت فرزندش علی اکبر (ع)

آرام کن اهل حرم را با قدمهایت

با آیه‌ی چشمان خود پیغمبری کن باز

لب باز کن حرفی بزن با من علی اکبر!

با لحن شیرینت برایم دلبری کن باز

 

از شوق تو در عاشقی دارم خبر اما

آرامِ جان! آرامتر رو سوی میدان کن

مویت نمانَد از پَرِ عمامه‌ات بیرون

کمتر پدر را این دمِ آخر پریشان کن

 

خیلی ندیدم صورتت را خوب در خیمه

وقتی که خود را ماه من! آماده می‌کردی

رو می‌گرفتی از من اما خوب می‌دانم

دل کندن من از خودت را ساده می‌کردی

 

دیدی خدا ! در عشقت از اکبر گذشتم من

دل کندن از این نور حق، الحق که مشکل بود

می‌دانی از حس پدر بودن نمی‌گویم

عشق است در پرده، تمامش قصه‌ی دل بود

 

اکبر شبِ سجاده‌اش روشن تر از روز است

تو خوب می‌دانی که مست نور ذات است او

خُلق محمد دارد و انوار زهرایی

مثل علی تصویر اسما و صفات است او

 

با دیدنش آه از دل اهل حرم برخاست

تا روبروی خیمه چون آهو قدم می‌زد

میدان نرفته، برق چشمانش رجز می‌خواند

صفهای دشمن را دو ابرویش به هم می‌زد

 

بر مرکبش بنشست و «لا حول ولا...»یی گفت

با ذکر «یا قهار» تیغش را به کار انداخت

می‌زد چنان انگار شمشیرش دو دم دارد

پیران میدان را به یاد ذوالفقار انداخت

 

با «یا علی» هر ضربه‌اش یک جان دیگر داشت

با «یا حسین» از میسره تا میمنه می‌رفت

گاهی میان رزم اگر می‌گفت «یا زهرا»

تا قلب لشکر مثل حیدر یک تنه می‌رفت

 

یک عده مبهوت شجاعتهای بی حدش

یک عده مقهور توان و سرعتش بودند

آنقدر زیبا بود این شمشیر زن، حتی

سرهای روی خاک محو صورتش بودند

 

آمد به سویم با لب خشکیده از میدان

آمد به جانم آتشی دیگر زد و برگشت

این بار هم تا رفت این قلب پریشانم

پشت سرش یک چند باری آمد و برگشت

 

دیدم که فرقش چون علی وا شد دلم لرزید

حس می‌کنم «فزت و رب الکربلا» می‌خواند

چه اتفاقی داشت در آن نقطه می‌افتاد؟

یا رب! چرا اعضا و رگهایش مرا می‌خواند؟

 

در گرد و خاک صحنه اکبر را نمی‌شد دید

از مشرکانِ بدر آنجا هر که بود آمد

وقتی که دیدم نا‌له از هفت آسمان برخاست

فهمیدم آن شهزاده از مرکب فرود آمد

 

دیدم دلم را «اِرباً اربا» کرده‌اند انگار

من زودتر از عمه پی بردم به راز تو

اما خودش را زودتر زینب رساند آنجا

من مانده بودم غرق در راز و نیاز تو

 

می‌خواستم یک بوسه، اما هر چه ‌می‌گشتم

در پیکرت بابا! دریغ از گوشه‌ای سالم

دیدم توانی نیست در پای من و زینب

گفتم: بیایید ای جوانان بنی هاشم

 

بابا برای بردنت حسرت به دل ماندم

کم بود آغوشم، عبایی پهن لازم بود

تشییع تو زیبا شد آخر این عبا تابوت

در دست عون و جعفر و عباس و قاسم بود

مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/20 توسط سلام |

شعر زبان حال امام با علی اکبر (ع)

شبه پیمبرم پسرم نور دیده ام

گفتم برو نه اینکه ز تو دل بریده ام

حالا که میروی کمی آهسته تر برو

که من هنوز بوسه زرویت نچیده ام

لیلای اهلبیت که مجنون ترین شدی

مستانه تر ز تو پسرم من ندیده ام

وقت هجوم نیزه به پهلوی تو علی

من وای وای مادرمان را شنیده ام

با این قد خمیده دویدن چه مشکل است

اما ببین چگونه کنارت رسیده ام

این قطعه قطعه های  تنت بیشتر بود

یا این دل بریده بریده بریده ام

یاسر مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/10 توسط سلام |

شعر شهادت موذن کرب بلا

به هر زخم تنت تصویر لبخند خدا دیدم

خدا از من تو را می خواست من چشم از تو پوشیدم

چو دیدم وقت بی آبی عقیق از تشنگی کاهد

لبان تشنه ات را گه مکیدم، گاه بوسیدم

به خود گفتم که شاید چشم خود را بازبگشایی

به روی شسته از خونت، ز اشکم آب پاشیدم

نیازی نیست دیگر سر ببرند از تنم بابا

که با جان دادنت صد بار مرگ خویش را دیدم

تنم در خیمه بود و مرغ روحم با تو در میدان

تو دور مرگ گردیدی و من دور تو گردیدم

زبان سرخ خود را تا نهادی در دهان من

سراپا شعله سبزی شدم، بر خویش پیچیدم

تو جان کندی و دست و پا زدی و من نگه کردم

ز هر زخمت هزاران ناله نشنیده بشنیدم

تو آب از من طلب کردی و آبم کردی از خجلت

چو شمع سوخته، هم سوختم، هم اشک باریدم

تو را با فرق بشکسته، روی خونین و لب عطشان

چو معبودم پسندید این چنین من هم پسندیدم

اگر "میثم" ز سوز خویش دل ها را زدی آتش

من اول از شرار دل، به آهت شعله بخشیدم


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/10 توسط سلام |

شعر شهادت جوان بنی هاشم

پدربیاوزمقتل تن چسربردار

پسر نه، از دل دریای خون جگر بردار

قسم به جان رقیه حسین می میری

از این شکسته ی پهلو کمی نظر بردار

نشانه رفت دلت را هزار خنده ی تیر

ز اشک ای پدر خم شده سپر بردار

برای آنکه نیفتد به زیر پای کسی

بیا و جان خودت را ز رهگذر بردار

کسی ز خیمه رسیده که سخت بی تاب است

برای خاطر خواهر ز خاک سر بردار

سید محمد جوادی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/10 توسط سلام |

تو را به دست گرفته به آسمان بدهد

گل محمدي اش را به باغبان بدهد

كه برگهاي تو را يك به يك جدا كردند

بغل گرفته به زهرا تو رانشان بدهد

بريد صوت تو را نيزه ي حسود كسي

به روي حنجره ات آمده اذان بدهد

تو را بريده بريده صداكند ... ولدَي

اگر كه هلهله ها يك كمي امان بدهد

بغل گرفته تو را و تن تو مي ريزد

خودت بگو كه چگونه تو را تكان بدهد

بلند شو پدرت را به خيمه برگردان

وگرنه پيش تن زخمي تو جان بدهد

بلند شو به لبش بوسه دوباره بده

وگرنه بعد تو بوسه به خيزران بدهد

محسن حنیفی



برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/10 توسط سلام |

شعر زبانحال امام با علی اکبر (ع)

"هرچندپیروخسته دل وناتوان شدم

هر گه به روی تو نظر کردم جوان شدم"

طاووس خیمه پیش پدر راه می روی؟

گفتی اذان و مست من از این اذان شدم

آه ای عصای پیری من، می روی؟ برو

اما به روی نعش تو من قد کمان شدم

تا اینکه خوب از عطشم با خبر شوی

از شوق با لب تو دهان بر دهان شدم

با خود نگفته ای پدرت خرد می شود

من مثل قطعه های تنت بی نشان شدم

آخر چرا جواب پدر رانمی دهی

چیزی بگو علی، ولدی نصف جان شدم

زینب میان این همه دشمن دویده است

بابا اسیر زخم زبان هایشان شدم

از بهر بردن تو عبا کم می آورم

من چند بار بر بدنت امتحان شدم

شد سرخی لبان تو در دشت منتشر

من هم به طشت زر هدف خیزران شدم

شکر خدا که نیزه ی من شد بلند تر

در راه شام بر سر تو سایه بان شدم

عباس احمدی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/10 توسط سلام |

شعر شهادت شاهزاده علی اکبر (ع)

تو می مانی در این صحرا و فرزندت علی اکبر

همان نوری که می باشد تماماً مثل پیغمبر

همان ممسوس ذات حق، همان گنجینه ی باور

و لیلا زاده ی زهرا و مجنون زاده ی حیدر

به چشمان ترش خیره...نگاه انتظار تو

تو هستی بی قرار او و او هم بی قرار تو

چه می بینی؟! تجسم کرده در او سوره انسان

نگاهش مخزن الاسرار و قلبش مهبط قرآن

برایش آیت الکرسی بخوان، چون می رود میدان

بیا و چشم هایت را به سمت خیمه برگردان

که آرامش بگیرد قد وبالای علی اکبر

کمی آرام تر باشند پاهای علی اکبر

و اکبر می رود میدان و دادی جان خود را تو

تمام دشت آرام است در این لحظه الا تو

و از بس این علی زاده شباهت داشته با تو

مشخص نیست اکبر سمت میدان می رود یا تو

به حال خویش می گریی که جانت می رود از دست

خودت با چشم خود دیدی جوانت می رود از دست

تو آنی چشم می بندی و یارت را نمی بینی

خزان در دشت می بینی بهارت را نمی بینی

میان تیر و نیزه، ذوالفقارت را نمی بینی

میان لشگرت دشمن سوارت را نمی بینی

به پیش چشم زینب، چشم خیس تو سیاهی رفت

که اسب اکبرت راه خودش را اشتباهی رفت

سراپا خیره خواهی ماند و اکبر بر نمی گردد

و ابراهیم باور کن که دلبر بر نمی گردد

که اسماعیل تو از زیر خنجر بر نمی گردد

و آب رفته از این جوی دیگر بر نمی گردد

تو با چشمان تر در این هیاهو می روی میدان

به روی دست و پا...نه...روی زانو می روی میدان

مجتبی حاذق


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/10 توسط سلام |

شعر شهادت موذن کربلا

بخوان به گوش سحرها اذان علی اکبر

بخوان دوباره برایم بخوان علی اکبر

لب ترک ترکت را به هم بزن اما

تکان نخور که نپاشد جهان علی اکبر

دوباره داغ پیمبر تحملش سخت است

نرو جوانی حیدر بمان علی اکبر

به دست غصه نده چشم دخترانم را

تمام دلخوشی کاروان علی اکبر

ببین که تیر فراغت نشسته بر جگرم

ببین قدم زغمت شد کمان علی اکبر

عصای پیری بابا مقابلم نشکن

توان بده به من ناتوان علی اکبر

کنار جسم تو رسم جهان عوض شده است

نشسته پیر کنار جوان علی اکبر

مسیح زندگی ام روی خاک افتاده ست

عجیب نیست شدم نیمه جان علی اکبر

بریده گریه امان مرا کنار تنت

میان هلهله ها الامان علی اکبر

اگر چه پهلوی تو یاد مادر افتادم

شکسته کوفه سرت را چنان علی...اکبر

عطیه سادات حجتی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/10 توسط سلام |

شعر شهادت اشبه الناس به پیغمبر (ع)

شعر شب هشتم محرم

ای ملائکه محو جلوه های ذات تو

بین آسمان پهن است سفره صفات تو

اینهمه صفات تو ذات مشترک دارد

از وجود پیغمبر سفره ات نمک دارد

خضر کربلای من ! پیر آسمانی ها

روضه پراز نور آخرالزمانی ها

از کجا تو می ریزی جلوه های طاووسی

که فرشته می افتد پای تو به پابوسی

هر که یوسفت می دید می برید انگشتش

اشتیاق روی تو در مدینه می کشتش

هر کسی تو را دیده خوانده "قل هواللهی"

بسکه مثل خورشیدی بسکه این همه ماهی

بسکه شکل خورشیدی عشق خانواده شدی

در قبیله ات مثل یک امامزاده شدی

کاروانی از مجنون در پی تو در صحرا

در پی تو ای مجنون در پی تو ای لیلا

می پراکنی هر جا نور ناب دلگرمی

بر دل بنی هاشم آفتاب دلگرمی

صبح فیض میگیرد از رخ مصابیحت

صد بهشت می ریزد از دل مفاتیحت

این که آمدی اینجا نکته ای لدنی داشت

تازه شرح وتاویلی برحسین و منی داشت

تو شبیه آینه ای تو که گرم تکثیری

بر حسین تاویلی برحسین تفسیری

تو شبیه یاسینی میوه های آمینی

تو تمام عالم را درحسین می بینی

عشق در تو می دیده اهتشام پیغمبر

احترام تو مثل احترام پیغمبر

ای حسین دلتنگ لحن گرم و زیبایت

آیه ای تلاوت کن اززبان لیلایت

کربلا رسید و تو سخت مبتلا بودی

درمیان میخانه جامی از بلا بودی

بیقرار او بودی تشنه سبو بودی

غرق در امام خود غرق ذات اوبودی

وقت رفتنت که شد خیمه ها قیامت شد

وقت داغ پیغمبر بر دل امامت شد

هر که بود مجنون شد لحظه ای که لیلا رفت

پشت پای تو دیدند اشکهای بابا رفت

رفتی و دو سه آیه از خدا رجز خواندی

رفتی و در آن میدان ذوالفقار چرخاندی

تا که از سر و رویت شمس و الضحا تابید

از تجلی خورشید صحن کربلا پر شد

جلوه کردی و میدان پر شد از جلال و جاه

کوفه یکسره می گفت لااله الا الله

جلوه کرده ای تنها با سپاهی از توحید

بین لشگر افتاده شک و شبهه و تردید

این علی است یا حیدر؟! این علی است یا اکبر؟!

این خود رسول خداست؟! یا شبیه پیغمبر!

جلوه کم کن ای خورشید شب به اشتباه افتاد

این سیاهی لشگر سمت کوفه راه افتاد

همهمه شروع شد و ، پخش شد در آن لشگر

ما کجا و جنگیدن  با جناب پیغمبر

هر که بین لشگر بود نقشه فرار کشید

سایه خودش را از تیغ تو کنار کشید

ذوالفقار را رو کن  دم بگیر و هوهو کن

با دوتیغ تنزیهت  کفررا توجارو کن

آن طرف رسول خدا عاشقانه دلتنگش

این طرف نگاه همه مات شیوه جنگش

اخم را کمی واکن جلوه کن تبسم را

یک نفس ترحم کن ضجه های مردم را

سمت خیمه ها برگشت آفتاب شب سوزش

گفت تشنه ام بابا کو شراب لب سوزش

کاسه ای شراب عشق از لب امام گرفت

در حقیقت از دست کربلا مقام گرفت

رفت سمت میدان یا رفت مسجد کوفه

یا مدینه را دید و رفت بین یک کوچه

از مدینه یک نیزه از میان کوچه دوید

تا به  پهلویش خورد و پهلویش شکست و خمید

ناگهان خودش را دید بین یک در و دیوار

ناله زد که یازهرا : گشته موقع دیدار

در شلوغی کوفه ابن ملجمی آمد

مثل مسجد کوفه ضربه ای به فرقش زد

گفت کاش که بر من ضربه بیشتر بزنند

تا که ضربه ای کمتر بر سر پدر بزنند

چشم اسب پر خون شد رفت در دل لشگر

وای اربا اربا شد مصحف علی اکبر

میمنه هیاهو شد میسره هیاهو شد

وای قتلگاه او یکسره هیاهو شد

هر که بین لشگر بود قسمتش فراوان شد

دشت لاله زاران شد پیکرش هزاران شد

هر که  می کشید او را سمت قوم خود می برد

وای زانوی بابا پشت او زمین می خورد

آه رد زانویی سمت او کشیده شده

میرود به سمت او قامتی خمیده شده

ای عصای دست من! وای دستهایت کو

قطعه قطعه بابا ! جسم مصطفایت کو

قطعه قطعه هایش را بین یک عبا پیچید

<احملوا اخاکم> هاش بین کربلا پیچید

رحمان نوازنی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/10 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

این نیزه ها که روی تنت قد کشیده اند

انگار تیغ روی محمد کشیده اند

تا اینکه خوب خوب جدایت کنند آه

هر گوشه هر طرف که نباید کشیده اند

بالای زین بمان که وگرنه به رسم کفر

اینها اگر سوار بیفتد... کشیده اند

"فزت و رب کرب و بلا " را بخوان که باز

این ابن ملجمان همگی قد کشیده اند

حتماً نماز شکر ادا کرده اند چون

تکبیرهای ممتد و بی حد کشیده اند

حالا فرشته های خدا هم قلم به دست

بر تکه تکه های توگنبد کشیده اند

از پا نشستم از غم و پائین پای من

تنها برای توست که مرقد کشید ه اند

رحمان نوازنی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/28 توسط سلام |

شعر شهادت آقا علی اکبر (ع)

تو در تجلّياتِ الهي چنان گمي

دنبال مرگ مي‌روي و در تبسمي

آري جلو جلو تو به معراج رفته اي

مبهوت مانده ام که تو در عرش ِ چندمي

باز از مسيح حنجره‌ي خود اذان ببار

بر اين کوير تشنه بنوشان ترنمي

هر لحظه در سلوک مقامات نو به نو

پيغمبرانه با خود حق در تکلمي

شوق وصال مي‌چکد از هر نگاه تو

لبريز عشق و شور و خروش و تلاطمي

پر باز کن برو ! که مجال درنگ نيست

جاي تو خاک، اين قفس تيره رنگ نيست

اين گونه بود بر تو سلام و درودشان

ديدي چه کرد با تو نگاه حسودشان

از کينه‌ي علي همه آتش گرفته اند

اما به چشم هاي تو مي‌رفت دودشان

محراب ابروان تو را برگزيده اند

شمشيرهاي تشنه براي سجودشان

طوفان خون به پا شده در بين قتلگاه

دور و بر تنت ز قيام و قعودشان

فُزتُ وَ ربِّ کرب و بلا را بخوان علي !

فرق تو را نشانه گرفته عمودشان

ديدم چگونه پهلويت از دست رفته بود

در حمله هاي وحشي و سرخ و کبودشان

اين پلک هاي زخمي خود را تکان بده

لب باز کن بر اين پدر پير جان بده

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/23 توسط سلام |

شعر زبانحال امام با علی اکبر

...ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود

بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد

زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را

آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را

معنی جمله در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید

زیرپایش همه کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد

رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه

گفت:لاحول ولاقوه الابالله

مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون

به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است

بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی

پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد

به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است

آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست

دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری

داری از دست خودت جام بلا می گیری

زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای

به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد

از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا

آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا*

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید

با فغان پسرم وا پسرم می آید

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری

ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است

یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای

چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!

من تو را در همه کرب و بلا می بینم

هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی

کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم

باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم

تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...

سید حمید رضا برقعی

---

* روزی در کودکی شهزاده علی اکبر(ع) از پدر انگور خواستند و البته فصل این میوه نبود امام دست در ستون مسجد بردند، و با معجزه ای خوشه انگوری به فرزند خود دادند و فرمودند:خدا آن روز را نیاورد که تو از من چیزی بخواهی و من ...



برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/22 توسط سلام |

السلام علیک یا حضرت علی اکبر



همان عبایی که پنج نفر را در آغوش خود می گرفت


تمام جسم اکبر را به خیمه گاه نبرد ...


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/5/18 توسط سلام |

شعر زبانحال امام (ع) با علي اكبر


چگونه روضه نخواند دلي كه تنها شد

چگونه راه رود انكه قامتش تا شد

عصاي دست مني روي خاك افتادي

ز جاي خيز كه پير از غم تو بابا شد

چقدر پاي تو اي سرو خون دل خوردم

كه تا بزرگ‌ شدي قامت تو رعنا شد

به خيمه روضه ی غم مي‌كند به پا زينب

كه داغ اول اين دشت سهم ليلا شد

بلند تا به كنار تو يا علي گفتم

به نام فاطمه درخيمه‌ها چه غوغا شد

براي بوسهروي توحسره‌ها خوردم

عجب كه فرصت آن اينچنين مهيا شد

نگاه من به لب تو است تا سخن گويي

ولي به جاي لبت زخم صورتت واشد

كنار پهلوي از نيزه‌ها شكسته تو

دوباره تازه در اين دشت داغ زهرا شد

دلم تنوره ی داغ است با لب خشكت

بريز آب بر اين آتشي كه برپا شد

ز تشنگي به حرم بسكه آب گفتي آه

ز شرم آه توخون ديده‌هاي سقا شد

رضا حمامی آرانی (صفير)


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون