اشعار شهادت حضرت فاطمه (س)
شعر شهادت حضرت فاطمه زهرا,اشعار شهادت حضرت فاطمه,شعر شهادت حضرت صدیقه کبری س,اشعار شهادت حضرت فاطمه ع,اشعار شهادت حضرت صدیقه کبری س,شعر شهادت حضرت فاطمه ع,شعر محسنیه,اشعار محسنیه,اشعارمحسنیه,شعرمحسنیه,شعر شهادت محسن بن علی ع,اشعار شهادت محسن بن علی ع
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت زهرا (س)

شهر مدینه غصه و غم دارد امشب

حال و هوایی پر ز ماتم دارد امشب

یک یاس پرپر دارد امّا خانه وحی

چشم علی اشک دمادم دارد امشب

او مادر ارباب مظلومم حسین است

در سینه اش داغ محرّم دارد امشب

بوی محرّم می دهد شهر مدینه

چیزی مگر از کربلا کم دارد امشب

امشب نشد دیگر نماز شب بخواند

زهرای اطهر قامتی خم دارد امشب

بر روی رخسار تو مانده جای سیلی

مهتاب رویت شد خسوف از رنگ نیلی

محسن زعفرانیه


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |

شعرشهادت مادرسادات (س)

صحبت از فاطمه سر فصل غزل خوانی ماست

گریه در روضۀ او مسلک عرفانی ماست

ما پریشان غم مادرمان فاطمه ایم

غربتش علت این گریۀ طولانی ماست

هر کسی در پی دارو و دوا می گردد

نمک روضۀ او نسخۀ درمانی ماست

هرکسی رخت عزا کرده به تن می داند

که چنین پیرهنی علّت سلطانی ماست

لعن بر قاتل صدیقۀ کبری بی شک

مُهر تأیید و قبولی مسلمانی ماست

روضه خوان ، روضۀ دیوار و در و کوچه نخوان

سر شکستن سند غیرت ایرانی ماست

محسن مهدوی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |

شعرشهادت شفیعه دوسرا (س)

نیمه شب، اشک،‌ عزا، آه چه غوغا شده بود

مجلس ختم علی بود که برپا شده بود

گریه کن: دیده ي خونبار ولی الله و

روضه خوان: چشم کبودی که معمّا شده بود

آنکه در صبر زبانزد شده بود از اول

حال بی صبرتر از فضه و أسما شده بود

هق هق گریه و مولای صبوری، ای وای

راز جانسوز ترین حادثه اِفشا شده بود

بازویی را که نود روز ز مولا پوشاند

در شب پر زدنش، قاتل مولا شده بود

آه تا صبح دگر دیده ي او باز نشد

درد پهلو دگر انگار مداوا شده بود

دست می‌شست ز جان، لحظه به لحظه مولا

گرچه زهرا خودش از قبل مهیّا شده بود

بر علی آن شب جانکاه چهل سال گذشت

بعد از آن قامت خیبرشکنش تا شده بود

شایعه شد که علی عاقبت از پا افتاد

هر چه شد آه پس از رفتن زهرا شده بود

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت فاطمه (سلام الله علیها)

در کوچه پا به پاي علي، يا علي مدد

جان مي‌دهم براي علي، يا علي مدد

وقت ظهور سرّ فديناه آمده

کوچه شده مناي علي، يا علي مدد

قامت خميده در وسط کوچه مي شوم

طوفان لافتاي علي يا علي مدد

مولاي من امام من آقاي من علي‌ست

حيّ علي الرّضاي علي، يا علي مدد

شمشير روي رهبر من مي‌کشند؟ آه

سر مي‌دهم به جاي علي، يا علي مدد

دستم شکست و دست علي را گشوده ام

من مي‌خرم بلاي علي، يا علي مدد

محسن شهيد و ... فاطمه هم رو سپيد شد

هستي من فداي علي، يا علي مدد

اين پهلوي شکسته‌ي زهرا وديعه اي‌ست

بين من و خداي علي، يا علي مدد

هر کس شود فدائي رهبر مقدس است

در مکتب ولاي علي، يا علي مدد

سرخي خون فاطمه نقش است تا ابد

بر سينه‌ي لواي علي، يا علي مدد

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت زهرای مرضیه (س)

در چشمهای تو خدا را دید مولا

با تو به خود بر خلق می بالید مولا

در خانه ای که خشت خشتش از بهشت است

بوی خدا را از تو می بوئید مولا

از چشمه ی فیض شما ای کوثر ناب

هر روز جام عشق می نوشید مولا

با اشکهایت اشک او می شد سرازیر

با خنده هایت زود می خندید مولا

آن روز وقتی پشت در رفتی ندیدی

از غیرتش بر خویش می پیچید مولا

پشت خدا خم شد ز بار غصه وقتی

از درد بازوی تو می لرزید مولا

جبریل با خیل ملائک روصه خوانت

وقتی به قبر تو لحد می چید مولا

وقتی که سر می کرد زینب چادرت را

او را میان گریه می بوسید مولا

امروز بر خاک مزارت اشک مهدی ست

دیروز بر قبر تو می نالید مولا

محسن عرب خالقی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |

شعرشهادت بانوی آب

شعله در شعله دل کوچه پر از غم می شد

کوچه در آتش و خون داشت جهنم می شد

"باید آتش بزنم باغ و بهار و گل را...."

روضه مکشوف تر از آن چه شنیدم می شد

بین دیوار و در انگار زنی جان می داد

جان به لب از غم او عالم و آدم می شد

لااقل کاش دل ابر برایش می سوخت

بلکه از آتش پیراهن او کم می شد

زن در این برزخ پر زخم چه رنجی دیده است؟

بیست سالش نشده داشت قدش خم می شد

تا زمین خورد صدا کرد "علی چیزی نیست"

شیشه ای بود که صد قسمت مبهم می شد

آن طرف مرد سکوتش چقدر فریاد است

روضه جان سوز تر از غربت او هم می شد؟

"میخ کوتاه بیا همسرم از پا افتاد

میخ هر لحظه در این عزم مصمم می شد

غنچه دارد گل من تیغ نزن بی انصاف

حیف،بابا شدنم داشت مسلم می شد"

ناگهان چشم قلم تار شد و بعد از آن

کربلا بود که در ذهن مجسم می شد

کوچه در هیأت گودال در آمد آن گاه....

بارش نیزه و شمشیر دمادم می شد

اشک خواهر وسط هلهله طوفانی بود

اشک و لبخند در این فاجعه توأم می شد

سیبِ سرخی به سر شاخه ی نیزه گل کرد

داشت اوضاع جهان یکسره درهم می شد

که قلم از نفس افتاد،نگاهش خون شد

دفتر شعر پر از واژه ی شبنم می شد

کاش همراه غزل محفل اشکی هم بود

روضه خوان، مقتل خونین مقرم می شد

سید مسیح شاه چراغی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |
شعرشهادت یاس هجده ساله

بر زانوی تنهایی ام دارم سرت را

با گریه می بینم غروب آخرت را

من التماس لحظه های درد هستم

آیا نگاهی می کنی دور و برت را؟

دست مرا بستند و پشتم را شکستند

می بینی آیا حال و روز حیدرت را؟

حالا که روی پای من از حال رفتی

فهمیده ام اوضاع و احوال سرت را!

پروانه حرف عشق را هرگز نمی زد

می دید اگر یک مشت از خاکسترت را

افتاده ام پشت درِ قفل نگاهت

واکن دوباره چشمهای نوبرت را

بر زانوی تنهایی خود سر گذارم

وقتی ندارم بر سر زانو سرت را

علیرضالک


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |
شعرشهادت حضرت ام ابیها(س)

بغضی میان قلب دشمن ها بماند

وقتی که دست مرتضی بالا بماند

بعد از نبوت میرسد وقت امامت

تا پیروی از ظلم بی معنا بماند

در بین بستر..مضطرب،پیغمبر ما

فکرش شده شاید علی تنها بماند

آری..همین شد عاقبت قسمت برایش

این که علی تنهاترین مولا بماند

مانده میان بی وفایی های کوفه..

در شهر اشباح الرجال آیا بماند.. ؟

با این همه تنهایی اش او غم ندارد

تا در کنارش همسرش زهرا بماند

زهرا امیرالمومنین میخواند او را

در پشت در، بر بیعتش حتی بماند

در آتش بغض سقیفه آه… میسوخت

در پشت در با اوچه شد اما…بماند

ای معنی زیبایی دنیای مولا…

بی تو چرا حیدر دراین دنیا بماند

احمدجواد نوآبادی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/1/18 توسط سلام |
شعر فاطمه

شعر شهادت همسر امیرالمومنین ، حضرت فاطمه (س)

زلال آینه ها را به گریه آوردی

شکوه عرش علا را به گریه آوردی

من الهزیز جهنم الی حطیظ بهشت

تو از کجا به کجا را به گریه آوردی

الا الهه خورشید پشت ابر کبود

تمام اهل سما را به گریه آوردی

چرا قنوت شکسته گرفته ای بانو...

چه کرده ای که دعا را به گریه آوردی

کنار بستر تو هیبت علی بشکست

تو مرد هر دو سرا را به گریه آوردی

رواست پیمبر به مرتضی گوید

به خنده بردی یارا به گریه آوردی

ندا رسید حسن را، حسین را برادر

خدا گواست، خدا را به گریه آوردی

یاسر حوتی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/27 توسط سلام |

شعر شهادت بانوي هجده ساله (س)

شب و كابوس، از چَشمِ منِ كم سو نمی افتد

تـبِ من كم شده، امّـا تبِ بانـو نمی افتد

غرورم را شكسته خنده ی نا مَحرمی یا ربّ

چه دردی دارد آن كوچه، كه با دارو نمی افتد

جماعت داشت می آمد، دلم لرزید می گفتم

كه بیخود راهِ نامردی به ما اینسو نمی افتد

كشیدم قَدّ به رویِ پایم و آن لحظه فهمیدم

كه حتی ردِّ بادِ سیلی اش، بر گونه می افتد

نشد حائل كند دستش، گرفته بود چادر را

كه وقتی دست حائل شد، كسی با رو نمی افتد

به رویِ شانه ام دستی و دستی داشت بر دیوار

به خود گفتم خیالت تخت باشد، او نمی افتد

سیاهی رفت چشمانش، سیاهی رفت چشمانم

و گر نه اینقدر در كوچه، با زانو نمی افتد

میانِ خاك می گردیم و می گویم چه ضربی داشت!

خدایا گوشواره اینقدر آنسو نمی افتد!

دو ماهی هست كابوس است خوابِ هر شبم، گیرم

تبِ من خوب شد، امّا تبِ بانو نمی افتد

حسن لطفي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/26 توسط سلام |

شعر ايام شهادت حضرت زهرا (س)

چشم خشک از چشمهای تر خجالت می کشد

چشمه وقتی خشک شد ، دیگر خجالت می کشد

سوختن در شعله ی دل کمتر از پرواز نیست

هر که اینجا نیست خاکستر ، خجالت می کشد

بستن در بهر شرمنده شدن بی فایده ست

این گدا وقت کرم بهتر خجالت می کشد

لطف این خانه زیاد و خواهش ما نیز کم

دستهای سائل از این در خجالت می کشد

طفل بازیگوش را شرمی نباشد از کسی

بیشتر با دیدن مادر خجالت می کشد

تا عروج فاطمه جبریل را هم راه نیست

در مسیر عرش، بال و پر،خجالت می کشد

حتم دارم که قیامت هم از او شرمنده است

با ورود فاطمه ، محشرخجالت می کشد

نامه اعمال نوکرها بدست فاطمه ست

آنقدر می بخشد و.... نوکرخجالت می کشد

آنچه مادر می کشد،دردش به دختر می رسد

گر بیفتد مادری ، دختر خجالت می کشد

دست این از دست آن و...دست آن از دست این....

آه....دارد همسر از همسر خجالت می کشد

هر کجا حرف "در" و "دیوار" و...ازاین چیزهاست

چشم خشک از چشمهای تر...

علي اكبر لطيفيان

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/25 توسط سلام |

شعر ايام شهادت حضرت فاطمه (س)

كشتي پهلو گرفته ! دست بر پهلو نگیر

جان زینب در میان خانه از من رو نگیر

من شریک لحظه لحظه هات هستم ، نیستم ؟

من که هستم با غم و درد و مصیبت خو نگیر

من خودم فکری براي موی زینب می کنم

تو فقط آرام باش و دست بر بازو نگیر

خواهشی دارم از این پس پیش پایم پا نشو

پیش چشم من کمک از کاسه ی زانو نگیر

اینقدر وقت وضوی خود دلم را خون نکن

پیش چشم دخترت خون لخته از گیسو نگیر

من شدم خانه نشین پس کار خانه با علی ست

دسته ی دستاس را از دستم ای بانو نگیر

طفل عطشانم به ظرف آبت عادت کرده است

خانمم! این دلخوشی را از نگاه او نگیر

میروی و عطر و بوی گلشنم را می بری

این طراوت را ز خانه ای گل خوشبو نگیر

علیرضا خاکساری

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/14 توسط سلام |
شعر توسل به ساحت طیبه حضرت فاطمه طاهره (س)

این را به هوای كربلا پُست كنم

یا اینكه به مشهدالرّضا پُست كنم؟

یک نامه نوشته ام برایت بی بی!

این را به نشانی كجا پست كنم؟

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

بی بی! سلام، شب شده و كرده ام هوات

گفتم یكی دو خط بنویسم كه از صفات،

كم كم زلال تر شوم و مثل آینه

روحم جلا بگیرد و از بركت دعات

مثل پرنده ها بپرم سمت آسمان

مثل فرشته ها بزنم بال در هوات ...

بانوی خوب من! چه خبر؟ از خودت بگو

از زخم های كهنه تر ،از چادر سیات،

كه خاكی است و بوسه شلاق می خورد

از آتشی كه شعله زد از گوشه ردات...

مولا كجاست؟ زخم دلش را چه می كند،

آن شیر زخم خورده صحرای عادیات؟

از من سلام و عرض ارادات و بندگی

حتما ببر به خدمت چشمان مرتضات...

 

ما را ملال نیست به جز دوری شما

خوبند بچه هام ... به قربان بچه هات...

جانم فدای زخم تو ای كاش پشت در،

زیر فشار خرد كننده خودم به جات-

بودم كه تازیانه و سیلی به من خورد،

تا از كبود فاجعه می دادمت نجات

یا اینكه زهر شعله آتش به من رسد

خاكسترم بسازد و ریزد به خاك پات...

 اما چه حیف، روی تو نیلی شد و من آه ...

ماندم به حسرتی كه دهم جان و دل برات ...

من نذر كرده ام كه شود پهلوی تو خوب

من نذر كرده ام كه خدایم دهد شفات

این نامه محتوی كمی خاك تربت است

مال زمین زخمی غم، مال كربلات

گفتم برایتان بفرستم كه تا مگر

مرهم شود برای همان زخم شانه هات ...

قربان این غمت كه گره خورده بر دلم

قربان این جنون كه مرا می دهد حیات

یك لحظه صبر كن و ... ببین راستی... عزیز

بین من و شما نكند خط ارتباط،

یك لحظه قطع گردد و سرگشته تر شوم،

لطفا بگیر دست مرا، اِهدِنَا الصِرّاط...

می ترسم اینكه گم بكنم شهر ندبه را

می ترسم اینكه گم بكنم كوچه سَمات

می ترسم اینكه باز در انجام واجبات

یا اینكه در تداوم ترك محرّمات

از من قصور سر زند وای وای وای

شرمنده تو گردم و آن چشم پر حیات...

بی بی! مباد آن كه فراموشتان شود

جان حسین جان حسن حاجت گدات...

خیلی ببخش طول كشید و اذان صبح-

آمد و این موذن و حیِّ عَلَی الصّلات ...

من هم كه با این همه واگویه خوانی ام

خیلی شدم مزاحم ساعات اِلتجات

پس بیشتر عزیز! مزاحم نمی شوم

قربان چشم های همیشه خدا نمات ...

بلوار نخل، كوچه هفتم، پلاك شعر

باشد نشان خانه من توی كائنات

چشم انتظارمت كه جوابی به من دهی

با دست خط سبز، كه جان را كنم فدات

دارد تمام می شود این نامه ... والسلام

امضاء ...  خط فاصله ...  ایوب...  خاك پات...

ایوب پرندآور


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/14 توسط سلام |
شعر فاطمیه
( اشعار شهادت دخت مصطفی (ص) )

منکران قتل زهرا گوش گوش

حامیان قاتل زهرا خموش

قتل دخت مصطفی افسانه نیست

قصۀ شمع و گل و پروانه نیست

آتش افروزی به بیت بوتراب

پیش ما روشن‌تر است از آفتاب

دارم از اهل مخالف چهل سند

چهل سند جمله صحیح و مستند

که فلانی گفت با حبل المتین

نفس پیغمبر امیرالمؤمنین

کای علی بیرون بیا از خانه باز

بر خلیفه دست بیعت کن دراز

گر ز خانه پای نگذاری برون

ور نیایی جانب مسجد کنون

به خداوندی که جان داد و تنم

خانه را با اهلش آتش می‌زنم

پاسخش گفتا یکی در آن میان

با چه جرأت از تو سر زد این بیان

هیچ می‌دانی که در این انجمن

زینبش است و حسین است و حسن

گفت حتی با حسین و با حسن

بایدم این خانه را آتش زدن

او برون استاده مولا در درون

او قسم خورد و علی نامد برون

چون علی بیرون نیامد لاجرم

دود آتش رفت بالا زان حرم

از هجوم دشمنان در باز شد

حمله بر بیت الولا آغاز شد

حال می پرسم که آیا فاطمه 

بی تفاوت بود در بین همه؟

نیست هرگز یک مسلمان باورش

فاطمه غافل شود از شوهرش

بین دشمن یار را تنها نهد

بهر حفظ جان علی را وانهد

او از اول پشت در استاده بود

بر دفاع شیر حق آماده بود

دید دشمن گشته زهرا سدّ راه

تازیانه رفت بالا آه آه

سدّ راه خویش را برداشتند

پای در بیت خدا بگذاشتند

داشت زهرا  دامن حیدر به دست

زان غلاف تیغ دستش را شکست

"میثم" اینجا دیده را خونبار کن

باز هم این بیت را تکرار کن

قتل ناموس خدا افسانه نیست

قصه شمع و گل و پروانه نیست


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/14 توسط سلام |
شعر شهادت ام الموءمنین ، حضرت فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)

ناگهان آسمان پریشان شد

بی‌کسی علی نمایان شد

خطبه‌های غدیر رفت از یاد

یک مدینه غلام شیطان شد

کاش می‌شد نوشت‌ای مردم

آتش این بار هم گلستان شد

عده‌ای آمدند با هیزم...

کعبه در پشت دود پنهان شد

درِ این خانه سوخت در آتش؟!

یا شکسته؟ حسین حیران شد

فاطمه مادر شهید شد و

چشم فضه چو ابر باران شد

دست خیبر گشا میان طناب

دست زهرا کبود و بی‌جان شد

وسط کوچه‌ها یهودی شهر

به خودش آمدو مسلمان شد

از غریبی حیدر و زهرا

عرش و فرش و مدینه لرزان شد

هر چه ما می‌کشیم از اینجاست

کوچه بنیانگذار کرببلاست

محمد حسین رحیمیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/14 توسط سلام |
شعر شهادت بانوی دو عالم ، حضرت فاطمه (س)

در باز خواهد شد، تو صاحب خانه گر باشي

کافي است تا نيت نمايم، در نظر باشي

مي خواهم از آيينه هم آيينه تر باشم

مي خواهم امشب هم نشينم تا سحر باشي

بگذار با تکرار تسبيح سر انگشتم

تا صبح در انگشت هايم شعله ور باشي

هر لحظه مي پيوندمت اي مادر بابا!

من با تو هستم با تو، تو با من اگر باشي

گفتم که يک دريا کويرم تشنه ام، تشنه

گفتي که - اعطيناک کوثر - خوش خبر باشي!

من از صداي ناله چرخيدن درها

شک دارم اي بانو هنوزم پشت در باشي

رزيتا نعمتي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/14 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت سیده نسا عالمین (س)

فاطمه آیینه زلال علی بود

عکس جمالیه جلال علی بود

فاطمه نه سال اول نفسش هم

مال پیمبر نبود مال علی بود

هیچ نیازی به قرب عرش ندارد

فاطمه دیدن خودش کمال علی بود

مثل پیمبر یکی دو مرتبه، نه! نه!

بوسه به دستش زدن روال علی بود

نیست عجب ذوالفقار را بفروشد

فاطمه شمشیری از جلال علی بود

شیر خدا دست نزد به پختن غیری

سفره زهرا فقط حلال علی بود

تار شد و کم نشد تلاءلو نورش

فاطمه خورشید لم یزال علی بود

خورد زمین و بلند کرد علی را

با پر و بال شکسته بال علی بود

گفت که بارم امانت است نیفتد

بسکه به فکر علی و آل علی بود

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/14 توسط سلام |
شعر شهادت سیدة النساء العالمین (س)

ببین می تــوانی بمانی بمان

عزیزم تو  خیــلی  جـوانی بمان

تو هم مثل من نیمه جـانی بمان

زمــین گـیر  من،آســمانی،بمان

اگر  می شـود می توانی بـمان

تو  نـیلوفرانه  تـریـن  یاس  شـهر

وجود  تو  کانون  احـساس  شهر

دعا گوی  هر قـدر  نشناس شهر

نکش دست از دست دستاس شهر

نباشـی، چـه آبی چه نانـی بمان

چه شد با علی همسفر ماندنت

چه  شـد  ماجرای  سـپر ماندنـت

چه  شد پـای حـرف پـدر  ماندنـت

پس از غـصه ی پشـت  در  ماندنت

نـدارد علــی هـمزبانی بمــان

برای علی بی تو بـد میشود

بدون تو غم بی عـدد میشود

نرو که غــرورم لــگــد میشود

و این سـقف،سـنگ لحدمیشود

تو باید غــمم را بدانــی بمــان

چرا اشــک را آبـرو میکــنی

چرا چــادرت را رفـو میکـــنی

چرا اسـتخوان درگـلو میکــنی

چرامـــرگ را آرزو میکـــــنی

چه کم دارد این زنــدگانی بمان

صابر خراسانی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/14 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت فاطمة الزهرا سلام الله علیها

( زبان حال مولا امیرالموءمنین )

بریز آب روان اسما، ولی آهسته آهسته

به جسم اطهر زهرا ولی آهسته آهسته

بریز آب روان تا من، بشویم مخفی از دشمن

تنش از زیر پیراهن، ولی آهسته آهسته

ببین بشکسته پهلویش، سیه گردیده بازویش

تو خود ریز آب بر رویش، ولی آهسته آهسته

همه خواب و علی بیدار، سرش بنهاده بر دیوار

بگرید از فراق یار، ولی آهسته آهسته

حسن ای نورچشمانم حسین ای راحت جانم

بنالید ای عزیزانم، ولی آهسته آهسته

بیا ای دخترم زینب به پیش مادرت امشب

بخوان او را به تاب و تب، ولی آهسته آهسته

روم شب ها سراغ او، به قبر بی چراغ او

کنم زاری ز داغ او، ولی آهسته آهسته

حاج غلامرضا سازگار


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/12/13 توسط سلام |
شعر شهادت مادر سادات حضرت  فاطمه زهرا (س)

چشم تو کعبه ی همه حاجات حیدر است

گلخنده ات صفای مناجات حیدر است

مادر ، تو گفته ای که فدائی حق شدن

راه رسیدن به ملاقات حیدر است

ای ذوالفقار شیر خدا ، قدرت علی

نام تو رمز هر عملیّات حیدر است

صبر علی... به پای غمی... چون فراق تو

یک ذره از تمام کمالات حیدر است

از این غریب خسته چه دیدی که هر سحر

چشم کبود و زخمی تو مات حیدر است

در اوج گریه ات به علی خنده می زنی

این خنده هم برای مراعات حیدر است

در عشق ورزی به علی بی بهانه ای

این مایه ی غرور و مباهات حیدر است

هم سینه ات شکسته و هم دست و هم دلت

گویا وجود تو همه خیرات حیدر است

مجتبی روشن روان


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون