X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار شهادت مسلم بن عقیل (ع)
اشعار شهادت مسلم بن عقیل (ع)
شعر زبانحال حضرت مسلم بن عقیل ع,اشعار زبانحال حضرت مسلم بن عقیل ع,اشعار حضرت مسلم ع,شعر حضرت مسلم ع
نوشته شده در تاريخ 1393/9/16 توسط سلام |
شعر زبانحال حضرت مسلم بن عقیل (ع)

اینجا هزار حرمله در انتظار توست

آقا برای آمدنت کم شتاب کن

رحمی به روز من نه به روز رقیه کن

فکری به حال من نه به حال رباب کن

رحمی نمی کنند عزیزم به هیچ کس

حتی به تشنه ای که فقط شیر خواره است

در کوفه ای که وعده ی سوغات مردمش

تنها برای دخترکان گوشواره است

اینجا نیا که آخر سر چشم می زنند

این چشم ها به قامت آب آورت حسین

این دستها که دیده ام از کینه می برند

انگشت را به خاطر انگشترت حسین

برگرد جان من که نبینی ز بام ها

آتش کشیده اند سر و دست و شانه را

یا از فراز نیزه نبینی که می زنند

بر پیکر سه ساله ی تو تازیانه را

می ترسم از دمی که بیایند دختران

با گونه های زخمی و نیلوفری،میا

این شهر بی حیاست به جان سکینه ات

می ترسم از حرامی و بی معجری میا

حسن لطفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/16 توسط سلام |
شعر زبانحال جناب مسلم (ع)

تشنه ام تشنه ولی آب گوارایم نیست

بین این قوم کسی تشنه ی آقایم نیست

هیچ کس نیست که سرگرم تماشایم نیست

نفسم مانده و جانی به سر و پایم نیست

من که شرمنده ام ای تشنه به اندازه ی شهر

چشم بر راه توام بر سر ِ دروازه يِ شهر

یک نفر بودم و یک شهر مرا زخم زدند

یک تن امّا همه از رسم و وفا زخم زدند

بی کس ام دیده ولی در همه جا زخم زدند

سنگ آورده و از بام و هوا زخم زدند

زخم بر من زده و کرده تماشا کوفه

امتحان کرده نوک نیزه ی خود را کوفه

تیری آماده شد و با بدنم تمرین کرد

تیغه ای ساخته شد، روی تنم تمرین کرد

پنجه ای سرزده با پیروهنم تمرین کرد

سنگ انداز ببین با دهنم تمرین کرد

خواستم تا بپرم از بدنم بال افتاد

کارم آخر به تهِ گودی گودال افتاد

آنکه دیروز نظر بر نظرم می انداخت

دیدی امروز چه خون بر جگرم می انداخت

چوب آتش زده از دور و برم می انداخت

شاخه ي شعله ور و نخل سرم می انداخت

دست من بند زده، موی مرا میسوزاند

دستگرمی ، سر ِگیسوی مرا میسوزاند

وای اگر یک نفر اینجا تک و تنها گردد

آنقدر داغ ببیند که قدش تا گردد

بعد، از دشنه و سر نیزه محیّا گردد

آنقدر زخم زنندش که معمّا گردد

به سرم آمده و باز همان خواهد شد

وای برمن که سرت سهم سنان خواهد شد

رسم ،این است که اوّل پر او می ریزند

بعد از او دور و بر پیکر او می ریزند

بعد با خنجر خود بر سر او می ریزند

بعد از آن هم به سر خواهر او می ریزند

آخرش هم ، همه بر روی تنش می کوبند

نعل تازه زده و بر بدنش می کوبند

حسن لطفي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/16 توسط سلام |
شعر زبان حال حضرت مسلم (ع)

تنها ترین شکسته دل این غروب شهر

آواره و پیاده و بی کس ترینم منم

از بس غریب مانده ام اینجا که عاقبت

دادم دو طفل کوچک خود را به دشمنم

کوچه به کوچه می روم و می زنم به سر

کوچه به کوچه می روم و گریه می کنم

از شرم نامِ خواهرت ای خاک بر سرم

چون شمع آب می شوم و گریه می کنم

خانه به خانه گشته ام و باز دیده ام

هر سینه ای ز حیله و نیرنگ پر شده

پیداست از بلندی دارالاماره اش

هر بام جای گل فقط از سنگ پر شده

در کارگاه تیر سه شعبه به هم رسید

لبخندهای حرمله با ناله های من

تیری گرفته بود به دستش که تا هنوز

می لرزد از بزرگی آن دست و پای من

حسن لطفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/16 توسط سلام |
شعر حضرت مسلم (ع)

پیک مجروح تو شرمنده ات آقا شده است

یار آواره ات ای یار چه تنها شده است

عرق شرم منو اشک دو چشمان من است

اگر این شهر شبیه شب دریا شده است

تا که خاکی نشده معجر زینب برگرد

که برای حرمت کوفه محیا شده است

کوچه هایش چقدر مثل مدینه تنگ است

وای هر کوچه پر از روضه ی زهرا شده است

خبرت امده و دست به کارند همه

شهر ازین شده بازار چه غوغا شده است

سنگ ها دست به دست از همه جا جمع شده

پای خاکستر و اتش همه جا وا شده است

شیرخواران پس از این خواب ندارند که با

تیر چون نیزه خود حرمله پیدا شده است

از همان روز که دیدند چه دارد با خود

حرف شش ماهه زدن بر نوک نی ها شده است

من از آن کعب نی و هلهله ها فهمیدم

که از امروز سر طفل تو دعوا شده است

گوشواره ،گل سر، چار قد و گهواره

رسم سوغاتی نامردم اینجا شده است

گرمی مجلس نامحرم بی پرواش

خنده بر بی کسی دختر نو پا شده است

هیزم آورده بریزد به تنورش خولی

در تنوری که به امید تو برپا شده است

آه برگرد که در بین حرامی هایش

سند سوختن دخترت امضا شده است

حسن لطفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/16 توسط سلام |
زبانحال حضرت مسلم (ع)

نیمه ای می گذرد  از شب و سرگردانم            چشمم احیا دارد

خانه ای نیست پناهم دهد و حیرانم                 کوفه غم ها دارد

 شرمگینم که تو را خوانده ام این جا برسی        تک و تنها برسی

وای از آن روز که با دختر زهرا برسی                چه تماشا دارد

نخل این شهر همه نیزه خونریز شده                 وقت پاییز شده

حرمله گفته که تیرش چقدر تیز شده                سر دعوا دارد

وای از آن روز که از بام سرت می سوزد            جگرت می سوزد

بر سر نیزه کنارت پسرت می سوزد                 جگرت می سوزد

تا که خاکی نشده معجر زینب برگرد                جان زهرا برگرد

تا نخورده است به قاسم سم مرکب برگرد        جان مولا برگرد

تا تن اکبرت از زخم ز هم وا نشده                   نيزه ها جانشده

پشت خیمه بدن طفل تو پیدا نشده                 جان مولا برگرد

تا که مشک و علم و خود و علمداری هست      آبروداری هست

بعد عباس، غم و کوچه و بازاری هست            کوفه سودا دارد

  

حسن لطفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/16 توسط سلام |
شعر زبانحال حضرت مسلم (ع)

ياكريم غریب این شهرم

که جدا مانده ام زلانه خود

کوچه گرد غریبم و راهم

ندهد هیچکس به خانه خود

 

سر دارالاماره ام اما

چشمهایم هنوز منتظر است

سر دارالاماره میبینم

کاروانی غریب دربه در است

 

به سلامی که بر همه گفتم

کس جوابی نداد در این شهر

غیر طوعه کسی به دستانم

ظرف آبی نداد در این شهر

 

از دل دشتهای تفتیده

حال و روزم ببین بیا برگرد

جان طفلانِ من به کوفه میا

جان ام البنین بیا برگرد

 

همه چشم انتظار تو اینجا

همه سر گرم تیر یا نیزه

همه مشتاق دیدنت اما

با کمان و سنان و با نیزه

 

پیر زنها و پیر مردانش

شده مشغول خیزران سازی

کودکان جای مشق در هر روز

گرم بازی سنگ اندازی

 

بازی تازه ای شروع شده است

همه دنبال تیری از چوبند

به خیالی که نیزه می بینند

به نوک نیزه سنگ میکوبند

 

چکنم تا نیاوری با خود

محمل و محرمان قافله را

که ز دارالاماره میشنوم

خنده های بلند هرمله را

 

یاسها به جای خود اینجا

غنچه ای لاله رو نمیماند

تیرهایش سه شعبه دارد وای

اثری از گلو نمی ماند

 

جان دلشوره های خواهرتان

کاروان را بگو که برگردد

فکر انگشترت امانم برد

ساربان را بگو که برگردد

 

کاش میشد ز محمل زینب

باد از پرده اش گذر نکند

کاش میشد به روی اهل حرم

چشم نامحرمی نظر نکند

 

کاش میشد کم از سر طفلان

نشود دست های سقایت

چشمهایش اگر نظر بخورد

وای بر دختران نوپایت

 

تشنه ام تشنه کام و میبینم

بعد من بالبت چه ها شده است

عاقبت کوفه میرسی اما

گیسوانت ز نی رها شده است

حسن لطفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/16 توسط سلام |
زبان حال حضرت مسلم (ع)

آن بیعتی که مرد و زن کوفه بسته اند

حتی به هفته ای نریسده شکسته شد

دیروز از وفا همگی دست داده اند

امروز مسلمت زجفا دست بسته شد

 

کوچه به کوچه میروم و میزنم به سر

کوچه به کوچه میروم و گریه میکنم

از شرم نام خواهرت ای خاک برسرم

چون شمع آب میشوم و گریه میکنم

 

خانه به خانه گشته ام وباز دیده ام

هر سینه ای ز حیله و نیرنگ پر شده

پیداست از بلندی دارالعماره اش

هر بام جای گل فقط از سنگ پر شده

 

در کار گاه تیر سه شعبه به هم رسید

لبخند های حرمله با ناله های من

تیری گرفته بود به دستش که تا هنوز

می لرزد از بزرگی آن دست و پای من

 

اینجا هزار حرمله در انتظار توست

برای آمدنت کم شتاب کن

رهمی به روز من نه به روی رقیه کن

فکری به حال من نه به حال رباب کن

 

رحمی نمیکنند عزیزم به هیچ کس

حتی به تشنه ای که فقط شیر خواره است

تو میرسی وعده سوقات مردمش

تنهابراي دختر شان گوش واره است

 

این جا میا ، که آخر سر چشم می زنند

این چشم ها به قامت آب آورت حسین

این دست ها که دیده ام از کینه می برد

انگشت را به خاطر انگشترت حسین

 

برگرد جان من که نبینی زبام ها

آتش کشیده اند سرو دست و شانه را

تا از فراز نیزه نبینی که می زنند

بر پیکر سه ساله ی تو تازیانه را

 

میترسم از دمی که بیایند دختران

با گونه های زخمی و نیلوفری میا

این شهر بی حیاست ، به جان سکینه ات

میترسم از حرامی و بی معجری ، میا

حسن لطفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/5/18 توسط سلام |

دل سراسیمه غمهاست حسین کوفه میا

کوفه بی مهر و تولاست  حسین کوفه میا

کوچه کوچه همه بسته اند در خانه خود

مسلمت بی کس و تنهاست حسین کوفه میا

شهر آبستن یک حیله نافرجام است

کوفه پر فتنه و غوغا ست حسین کوفه میا

تیغها، نیزه و شمشیر و  سنانها  همه تیز

تشنه خون دل ماست حسین کوفه میا

بر سر مسلم تو جایزه تعیین کرده اند

آخر عمر من اینجاست حسین کوفه میا

به پذیرایی یاران تو ای شاه غریب

تیر و شمشیر مهیاست حسین کوفه میا

سنگها بر سر من ریخت و بعد از سر من

نوبت زینب کبراست حسین کوفه میا

رضا حمامی آرانی (صفیر)


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون