X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار شهادت
اشعار شهادت
شعر در وصف حال سه ساله اباعبدالله الحسین ع,شعر وصف حال سه ساله اباعبدالله الحسین ع,اشعار در وصف حال سه ساله اباعبدالله الحسین ع,اشعار وصف حال سه ساله اباعبدالله الحسین ع,شعر امام زمان در ماه محرم,شعرامام زمان درماه محرم,اشعارامام زمان درماه محرم
نوشته شده در تاريخ 1395/1/18 توسط سلام |

شعرشهادت امام هادی (ع)

چشمهايت فرات دلتنگي

اشکهايت تلاطم غمهاست

حال و روز دل شکسته‌ی تو

از نگاه غريب تو پيداست

 

اي غريب مدينه‌ی دوم

مرد خلوت نشين سامرّا

التماس هميشه‌ی باران

حضرت عشق التماس دعا

 

کوچه‌ی خاکي محله‌ی غم

در غرور از حضور ساده‌ی توست

ولي افسوس شرمگين تو و

پاي پر پينه و پياده‌ی توست

 

آه آقا تو خوب مي داني

که دل بيقرار يعني چه

پشت دروازه هاي شهر ستم

آن همه انتظار يعني چه

 

چه به روز دل تو آوردند

رمق ناله در صدايت نيست

بگو اي نسل كوثر و زمزم

بزم شوم شراب جايت نيست

 

بي گمان بين آن همه غربت

دل تنگ تو نينوائي شد

روضه هاي كبود طشت طلا

در نگاه ترت تداعي شد

 

آري آن لحظه ماتم قلبت

بي کسي هاي عمه زينب بود

قاتلت زهر کينه ها ، نه نه !

روضه‌ی خيزراني لب بود

 

در عزاي تو حضرت باران

که گريبان آسمان چاک است

نه فقط چشم هاي ابري ما

روضه خوانت تمام افلاک است

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت زهرا (س)

شهر مدینه غصه و غم دارد امشب

حال و هوایی پر ز ماتم دارد امشب

یک یاس پرپر دارد امّا خانه وحی

چشم علی اشک دمادم دارد امشب

او مادر ارباب مظلومم حسین است

در سینه اش داغ محرّم دارد امشب

بوی محرّم می دهد شهر مدینه

چیزی مگر از کربلا کم دارد امشب

امشب نشد دیگر نماز شب بخواند

زهرای اطهر قامتی خم دارد امشب

بر روی رخسار تو مانده جای سیلی

مهتاب رویت شد خسوف از رنگ نیلی

محسن زعفرانیه


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |

شعرشهادت مادرسادات (س)

صحبت از فاطمه سر فصل غزل خوانی ماست

گریه در روضۀ او مسلک عرفانی ماست

ما پریشان غم مادرمان فاطمه ایم

غربتش علت این گریۀ طولانی ماست

هر کسی در پی دارو و دوا می گردد

نمک روضۀ او نسخۀ درمانی ماست

هرکسی رخت عزا کرده به تن می داند

که چنین پیرهنی علّت سلطانی ماست

لعن بر قاتل صدیقۀ کبری بی شک

مُهر تأیید و قبولی مسلمانی ماست

روضه خوان ، روضۀ دیوار و در و کوچه نخوان

سر شکستن سند غیرت ایرانی ماست

محسن مهدوی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |

شعرشهادت شفیعه دوسرا (س)

نیمه شب، اشک،‌ عزا، آه چه غوغا شده بود

مجلس ختم علی بود که برپا شده بود

گریه کن: دیده ي خونبار ولی الله و

روضه خوان: چشم کبودی که معمّا شده بود

آنکه در صبر زبانزد شده بود از اول

حال بی صبرتر از فضه و أسما شده بود

هق هق گریه و مولای صبوری، ای وای

راز جانسوز ترین حادثه اِفشا شده بود

بازویی را که نود روز ز مولا پوشاند

در شب پر زدنش، قاتل مولا شده بود

آه تا صبح دگر دیده ي او باز نشد

درد پهلو دگر انگار مداوا شده بود

دست می‌شست ز جان، لحظه به لحظه مولا

گرچه زهرا خودش از قبل مهیّا شده بود

بر علی آن شب جانکاه چهل سال گذشت

بعد از آن قامت خیبرشکنش تا شده بود

شایعه شد که علی عاقبت از پا افتاد

هر چه شد آه پس از رفتن زهرا شده بود

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت فاطمه (سلام الله علیها)

در کوچه پا به پاي علي، يا علي مدد

جان مي‌دهم براي علي، يا علي مدد

وقت ظهور سرّ فديناه آمده

کوچه شده مناي علي، يا علي مدد

قامت خميده در وسط کوچه مي شوم

طوفان لافتاي علي يا علي مدد

مولاي من امام من آقاي من علي‌ست

حيّ علي الرّضاي علي، يا علي مدد

شمشير روي رهبر من مي‌کشند؟ آه

سر مي‌دهم به جاي علي، يا علي مدد

دستم شکست و دست علي را گشوده ام

من مي‌خرم بلاي علي، يا علي مدد

محسن شهيد و ... فاطمه هم رو سپيد شد

هستي من فداي علي، يا علي مدد

اين پهلوي شکسته‌ي زهرا وديعه اي‌ست

بين من و خداي علي، يا علي مدد

هر کس شود فدائي رهبر مقدس است

در مکتب ولاي علي، يا علي مدد

سرخي خون فاطمه نقش است تا ابد

بر سينه‌ي لواي علي، يا علي مدد

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت زهرای مرضیه (س)

در چشمهای تو خدا را دید مولا

با تو به خود بر خلق می بالید مولا

در خانه ای که خشت خشتش از بهشت است

بوی خدا را از تو می بوئید مولا

از چشمه ی فیض شما ای کوثر ناب

هر روز جام عشق می نوشید مولا

با اشکهایت اشک او می شد سرازیر

با خنده هایت زود می خندید مولا

آن روز وقتی پشت در رفتی ندیدی

از غیرتش بر خویش می پیچید مولا

پشت خدا خم شد ز بار غصه وقتی

از درد بازوی تو می لرزید مولا

جبریل با خیل ملائک روصه خوانت

وقتی به قبر تو لحد می چید مولا

وقتی که سر می کرد زینب چادرت را

او را میان گریه می بوسید مولا

امروز بر خاک مزارت اشک مهدی ست

دیروز بر قبر تو می نالید مولا

محسن عرب خالقی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |

شعرشهادت بانوی آب

شعله در شعله دل کوچه پر از غم می شد

کوچه در آتش و خون داشت جهنم می شد

"باید آتش بزنم باغ و بهار و گل را...."

روضه مکشوف تر از آن چه شنیدم می شد

بین دیوار و در انگار زنی جان می داد

جان به لب از غم او عالم و آدم می شد

لااقل کاش دل ابر برایش می سوخت

بلکه از آتش پیراهن او کم می شد

زن در این برزخ پر زخم چه رنجی دیده است؟

بیست سالش نشده داشت قدش خم می شد

تا زمین خورد صدا کرد "علی چیزی نیست"

شیشه ای بود که صد قسمت مبهم می شد

آن طرف مرد سکوتش چقدر فریاد است

روضه جان سوز تر از غربت او هم می شد؟

"میخ کوتاه بیا همسرم از پا افتاد

میخ هر لحظه در این عزم مصمم می شد

غنچه دارد گل من تیغ نزن بی انصاف

حیف،بابا شدنم داشت مسلم می شد"

ناگهان چشم قلم تار شد و بعد از آن

کربلا بود که در ذهن مجسم می شد

کوچه در هیأت گودال در آمد آن گاه....

بارش نیزه و شمشیر دمادم می شد

اشک خواهر وسط هلهله طوفانی بود

اشک و لبخند در این فاجعه توأم می شد

سیبِ سرخی به سر شاخه ی نیزه گل کرد

داشت اوضاع جهان یکسره درهم می شد

که قلم از نفس افتاد،نگاهش خون شد

دفتر شعر پر از واژه ی شبنم می شد

کاش همراه غزل محفل اشکی هم بود

روضه خوان، مقتل خونین مقرم می شد

سید مسیح شاه چراغی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |
شعرشهادت یاس هجده ساله

بر زانوی تنهایی ام دارم سرت را

با گریه می بینم غروب آخرت را

من التماس لحظه های درد هستم

آیا نگاهی می کنی دور و برت را؟

دست مرا بستند و پشتم را شکستند

می بینی آیا حال و روز حیدرت را؟

حالا که روی پای من از حال رفتی

فهمیده ام اوضاع و احوال سرت را!

پروانه حرف عشق را هرگز نمی زد

می دید اگر یک مشت از خاکسترت را

افتاده ام پشت درِ قفل نگاهت

واکن دوباره چشمهای نوبرت را

بر زانوی تنهایی خود سر گذارم

وقتی ندارم بر سر زانو سرت را

علیرضالک


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/11/28 توسط سلام |
شعرشهادت حضرت ام ابیها(س)

بغضی میان قلب دشمن ها بماند

وقتی که دست مرتضی بالا بماند

بعد از نبوت میرسد وقت امامت

تا پیروی از ظلم بی معنا بماند

در بین بستر..مضطرب،پیغمبر ما

فکرش شده شاید علی تنها بماند

آری..همین شد عاقبت قسمت برایش

این که علی تنهاترین مولا بماند

مانده میان بی وفایی های کوفه..

در شهر اشباح الرجال آیا بماند.. ؟

با این همه تنهایی اش او غم ندارد

تا در کنارش همسرش زهرا بماند

زهرا امیرالمومنین میخواند او را

در پشت در، بر بیعتش حتی بماند

در آتش بغض سقیفه آه… میسوخت

در پشت در با اوچه شد اما…بماند

ای معنی زیبایی دنیای مولا…

بی تو چرا حیدر دراین دنیا بماند

احمدجواد نوآبادی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/9/2 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت علي اكبر (ع)

نداشت فایده هر قدر که تقلّا کرد

دو پلک زخمی خود را گشود با زحمت

غریب کرب و بلا کمی تماشا کرد

پدر کنار تن او شبیه ابر گریست

کشید آه و نگاهی به «ارباً‌ اربا» کرد

گذاشت صورت خود را به صورت پسرش

دوباره مرگ خودش را پدر تمنّا کرد

دل امام دو عالم به یک نگاه شکست

نشست و زخم قدیمیِ کوچه سر وا کرد

شکافت بیشتر از پیش از دو سو پهلو

نداشت فایده هر قدر نیزه را تا کرد

کسی ز خیمه رسید و به دست زینبی‌اش

امام مرده‌ی خود را دوباره احیا کرد

سید محمد جوادی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/26 توسط سلام |

اشعار شهادت باب الحوائج سه ساله (س)

گرچه دیر آمدی بیا که عجیب

دل برای رخ تو تنگ شده

بسترم خاکهای ویرانه

بالشم مدتیست سنگ شده

 

حرفهای من اذیتت نکند

شرح حال من است این گله نیست

زخم پای نحیف دختر تو

زخم عشق تو هست آبله نیست

 

سخت مشتاق دیدنت بودم

لحظه لحظه به شوقم افزودی

آمدی با سر و نشان دادی

که تو مشتاق تر ز من بودی

 

هرچه پرسیدم از تو دشمن تو

زود با کعب نی جوابم داد

تشنگیّ و گرسنگی به کنار

دوری روی تو عذابم داد

 

شاد بودم که باز همچو شبی

جلوۀ روی یار می بینم

آرزویم سراب شد زانکه

روی ماه تو تار می بینم

 

موی من چون سیاهی شب بود

حال همچون سپیدی فجر است

این سیاهی به روی یاسِ تنم

اثر تازیانۀ زجر است

 

دیگر از دست زجر خسته شدم

این کبودی همه نشانۀ اوست

به خدا تار دیدن چشمم

سببش سیلیِ پیاپی اوست

 

ماه من از چه این همه مدت

از من و عمه دور ماندی تو

دور ماندن به یک طرف دیگر

از چه کنج تنور ماندی تو

 

دیدمت روی نیزه ها هر بار

قدر یک بوسه خنده کردم من

به همان بوسه های راه دور

ای عزیزم بسنده کردم من

 

عوض من شما بگو به عمو

دشمن آمد به سمت من بابا

با نوک چکمه زد به پهلویم

عمه با ناله گفت یا زهرا

 

بعد از آن شب نفس کشیدن من

ای پدر جان چقدر دشوار است

راه رفتن برای من سخت است

اکثرا تکیه ام به دیوار است

 

کمر و دست و پهلویم پر درد

رخ کبود است و نیست بینائی

من که منظور را نفهمیدم

عمه می گفت مثل زهرائی

 

من سرت را به درد آوردم

جان خود را به تو بدهکارم

این سفر بی رقیه ممکن نیست

از سرت دست بر نمی دارم

مهدي مقيمي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/26 توسط سلام |

اشعار حضرت رقيه (س)

کوچکترین نبود ولی چندساله بود

خونین ترین نبود ولی داغ لاله بود

هرکس که دیر چهره ی اورا قبول کرد

زهراترین کبود رخ بی قباله بود

صد بغض درگلوی خرابه شکفته شد

هر گوشه ی خرابه خودش باغ ناله بود

سرمست می شد از طبق و نعره می کشید

انگار سر نبود به دستش پیاله بود

ا زدامنش به جای کفن استفاده شد

این سهم پاره پاره ی عمر سه ساله بود

از روز دفن گشتن خود احتیاط کرد

آری فقیه بود ولی بی رساله بود

شيخ رضاجعفري


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/26 توسط سلام |

اشعارحضرت رقيه (س)

اینجا خرابه نیست که دارالعزا شده

تو آمدی و حاجت قلبم روا شده

اینجا نگاه هرزه و پرطعنه رایج است

اما حیا به چشم همه کیمیا شده

میدانی از چه خواب به چشمم نمیرود

کابوس هرشبم نوک سر نیزه هاشده

این دست پاچگی من ازترس دشمن ست

یک مدت است ضربه شان بی هوا شده

آن چادر سیاه که عمه خریده بود

از بسکه سنگ خورده ببین نخ نما شده

دیروز پای نیزه ات از بس دویده ام

حالا بلای جان من این درد پا شده

محمد حسن بیات لو


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/26 توسط سلام |

اشعار شهادت حضرت رقيه (س)

پایش ز دست آبله آزار می کشد

از احتیاط دست به دیوار می کشد

درگوشه ی خرابه کنار فرشته ها

با ناخنی شکسته ز پا خار می کشد

دارد به یاد مجلس نامحرمان صبح

بر روی خاک عکس علمدار می کشد

او هرچه میکشد به خدای یتیم ها

از چشم های مردم بازار می کشد

گیرم برای خانه تان هم کنیز شد

آیا ز پرشکسته کسی کار می کشد؟

چشمش مگر خدای نکرده چه دیده است؟

نقشی که میکشد همه را تار می کشد

لب های بی تحرک او با چه زحمتی

خود را به سمت کنج لب یار می کشد

علي اكبرلطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/26 توسط سلام |

اشعارشهادت حضرت رقيه (س)

بابا من از دنیای بی تو دل بریدم

یک روز خوش بعد از تو در دنیا ندیدم

هر چند که دیر آمدی عیبی ندارد

شکر خدا امشب به دلدارم رسیدم

خیلی شبیه مادرت زهرا شدم...نه ؟

با این دو چشم تار و گیسوی سپیدم

این زجر یاغی دخترت را زجر می داد

از ترس او در بین صحرا می دویدم

از روی ناقه تا زمین خوردم مرا زد

من ضربه ی دستان سنگینش چشیدم

در راه شام از خستگی خوابیدم اما

از خواب با ضرب لگدهایش پریدم

هم گوش من سنگین شده هم پلک هایم

طوری کتک خوردم که یک ماهه خمیدم

وقتی که دشمن برد ما را بین بازار

من هم شبیه تو خجالت می کشیدم

هر چند بالم سوخته با این همه باز...

...هر شب به یاد عمه و بزم یزیدم

یک مرد شامی بین مجلس حرف بد زد

آن حرف زشتی که به عمه زد شنیدم

خیلی تحمل می کنم درد کمر را

چاره ندارم...از علاجش ناامیدم

من را ببر با خود...نمی خواهم بمانم

بابا من از دنیای بی تو دل بریدم...

علي سپهري


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/25 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت رقيه جان (س)

وای از نگاه بی خرد بی مرام ها

بر نیزه بود جاذبه انتقام ها

بازی کودکانه اطفال گشته بود

پرتاب سنگ از وسط پشت بام ها

آن روز از تمامی دیوار های شهر

با سنگ میرسید جواب سلام ها

در مدخل ورودی آن سرزمین درد

از بین رفته بود دگر احترام ها

وای از محله های یهودی نشین شهر

وای از صدای هلهله و ازدحام ها

یک کاروان به ناقه عریان گذر نمود

آهسته از میان نگاه امام ها

بر نیزه های گمشده در لابه لای دود

هجده سر بریده نشسته بدون خوود

در سرزمین شام خزانِ بهار بود

ازگریه جاده ها همگی شوره زار بود

ناموس اهل بیت به صحرای بی کسی

بر ناقه ی بدون عماری سوار بود

در بین ناقه های یتیمان هاشمی

هجده عدد ستاره دنباله دار بود

آن روز نیزه دار سر حضرت حسین

تنها به فکر جایزه و کسب و کار بود

در جمع کاروان کف پاهای دختری

زخمی تکه سنگ وَ یا اینکه خار بود

صف های چند بد صفتِ تازیانه دار

دور و بر کجاوه زینب قطار بود

گویا که بود لعل لب و مغز استخوان

آماده معانقه با چوب خیزران

دروازه پر ز لهو و لعب ساز و هلهله

رقاصه های شهر به دنبال قافله

تجار ها برای خرید و فروش سر

بنشسته اند بر سر میز معامله

از روی نیزه ها به زمین می خورد مدام

آن سر که با سه شعبه جدا کرد حرمله

از بس رقیه دخترمان تازیانه خورد

در استخوان گردنش افتاده فاصله

با چادری که پاره و یا تکه تکه بود

در زیر تازیانه اَدا کرد نافله

در بین بغض و ناله و فریاد بی کسی

گفتم میان آن ملاء عام با گله

نقل و نبات دور سر اهل کاروان

عید آمده برای تماشاچیانمان

یک عده در میان زمین های دور شهر

مشغول جمع آوری چوب خیزران

یک عده هم دوباره برای ادای نذر

می آورند مجمر خرما و تکه نان

انگار کاسب یکی از کوچه های شهر

طشت طلا فروخته با قیمت گران

اکبر مؤذن حرم آل فاطمه

وقت صلات بر سر گلدسته سنان

شب ها سه ساله دخترمان گریه می کند

از درد پا و درد سر و درد استخوان

با خود همیشه حجمه زنجیر میکشد

شب های سرد پهلوی او تیر میکشد

اسم خرابه آمد و روحم شرر گرفت

قلبم گرفته بود کمی بیشتر گرفت

در داخل خرابه نه گودال قتلگاه

گنجشک پر شکسته ما بال و پر گرفت

وقتی طبق برابر او خورد بر زمین

لکنت زبان حاد و درد کمر گرفت

انگشت های سوخته دختر حسین

خاکستر از محاسن سرخ پدر گرفت

رأس بریده با نگه گریه آورش

از ما سراغ مقتعه و زیب و زر گرفت

شکر خدا که حضرت شیب الخضیبمان

با پای سر دومرتبه از ما خبر گرفت

تا بوسه زد به گونه بابا رقیه مرد

مأمور سر رسید و طبق را گرفت و برد

خوابیده بود کودک معصوم بی صدا

دندانه های محکم زنجیر دور پا

بعد از زیارت سر در گردش پدر

افتاد روی خاک و سفر کرد تا خدا

گل یک طرف و بلبل آن یک طرف دگر

لب ؛ گونه نقطه های تلاقی جدا جدا

دختر درست مثل پدر بی کفن ترین

زیرا که دید واقعه تلخ بوریا

یک مشت گوش پاره و روی سیاه و زرد

سوغات ما برای شهیدان کربلا

از شعر هم توان بیان را گرفته اند

این واژه های سیلی و زخم و سه نقطه ها

من عارفم مجاور نخ های پرچمش

تا هر زمان اجازه دهد می نویسمش

علی زمانیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/25 توسط سلام |

شعرحضرت رقيه بنت الحسين (ع)

آخر کمی بخواب چرا گریه می کنی

با سینۀ کباب چرا گریه می کنی

با ناله نبض تو چقدر کُند می زند

با بغض درگلو نفست تُند می زند

آه ای رقیه، جان من آرام گریه کن

آهسته در سکوت دل شام گریه کن

با گریه های خویش قیامت به پا مکن

با ناله اینقدر پدرت را صدا مکن

ترسم برای گریۀ تو سر بیاورند

این جان مانده را ز تنت در بیاورند

ای وای من که محشر کبرا شروع شد

بار دگر قیامت عظما شروع شد

آرام شو ز گریه و شیون رقیه جان

بابا رسیده با سر بی تن رقیه جان

روپوش را ز چهرۀ بابا تو پس بزن

جانت به لب رسیده شمرده نفس بزن

از گریه های خویش به بابا سخن بگو

از آنچه دیده ای تو به صحرا سخن بگو

یکدم به سیل اشک روانت امان مده

رخسارۀ کبود به بابا نشان مده

بوسه زدی به لعل لب از جا بلند شو

دیگر بس است دیدن بابا بلندشو

عمه چرا صدای تو دیگر نمی رسد

غمناله ات به گوش من آخر نمی رسد

عطر گلی شنیدی و بیهوش گشته ای

حرفی نمی زنی و تو خاموش گشته ای

در گوش باب خویش چه گفتی که پر زدی

ما را گذاشتی و تو ساز سفر زدی

پرپر شدی و طاقت هجران نداشتی

بر روی داغ های دلم غم گذاشتی

بگذار تا بگریم و کوته سخن کنم

این نیمه شب برای تو فکر کفن کنم

بر دوش اهلبیت سه ساله بلند شد

خاموش شد«وفایی» و ناله بلند شد

سيدهاشم وفايي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/25 توسط سلام |

شعرزبانحال حضرت رقيه (س)

نه من ز تو، نه تو از من،نداشتی خبری

به ما خرابه نشینان شبی بکن گذری

سه سالگی من و پیری تو مثل هم است

قدم خمیده و سهم دل است خون جگری

سه ساله‌ها همه با ناز پیش بابا‌ها

سه سالگیِ من اما چه سخت شد سپری

مرا ببوس، بغل کن، کمی نوازش کن

دلم گرفته ازین لحظه‌های بی‌پدری

سه ساله را چه به سیلی و ضربه شلاق

سه ساله را چه به این روزهای در به دری

همین که دید ندارم پدر... عمو... حامی

برای من ز کتک‌ها نذاشت بال و پری

همیشه سایه عباس بر سرم بوده

به غیر راس تو دیگر نمانده سایه سری

برای این همه سیلی و گوشواره کشی

به غیر قامت عمه نداشتم سپری

میان کوچه اهل یهود جان دادم

نمانده بود کسی که نکرده او نظری

به این امید نشستم در این خرابه شام

دلت بسوزد و من را به پیش خود ببری

حسين ايزدي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/18 توسط سلام |

شعر زبان حال حضرت رقيه (س)

ای سر بی تن و خونین که به دامان منی

‏من تو را دختر و تو جانی و جانان منی

به تمام اسرا فخر کنم کاین دل شب

‏در میان همه ای ماه تو مهمان منی

من نگویم که زمن بی خبری چون دیدم

سر نی دیده به من داری وگریان منی

‏نه ز سیلی و نه از آبله گریم با تو

که تو مجروح تر از پیکر بی جان منی

شرم دارم که کنم شکوه ز آشفتگی ام

که تو آشفته تر از موی پریشان منی

گر نشد پیش سرت بر سر پا برخیزم

عفو کن چون به بر پیکر بیجان منی

از نگاه تو هویداست مرا می بری ام

به فدایت که به فکر دل نالان منی

حيدرتوكل


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/18 توسط سلام |

شعر زبانحال حضرت رقيه (س)

ویران‌نشین شدم که تماشا کنی مرا

مثل قدیم در بغلت جا کنی مرا

گفتم می‌آیی و به سرم دست می‌کشی

اصلاً بنا نبود ز سر وا کنی مرا

آن شب که گم شدم وسط نیزه‌دارها

می‌خواستم فقط که تو پیدا کنی مرا

از آن لبی که دور و برش خیزرانی است

یک بوسه‌ام بده که سر و پا کنی مرا

با حال و روز صورت تغییر کرده‌ات

هیچ انتظار نیست مداوا کنی مرا

معجر نمانده است ببندم سر تو را

پیراهنت کجاست که بینا کنی مرا

وقتی که ناز دخترکت را نمی‌خری

بهتر اسیر زخم زبان‌ها کنی مرا

حالا که آمدی تو؛ به یاد قدیم‌ها

باید زبان بگیری و لالا کنی مرا

عمّه ببخش دردسر کاروان شدم

امشب کمک بده که مهیّا کنی مرا

احسان محسني فر

برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون