X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار شهدای کربلا
اشعار شهدای کربلا
شعر شهادت جناب وهب ره,اشعار شهدای کربلا,شعر شهادت جون غلام امام حسین ع,شعر شهات جون غلام اباعبدالله احسین ع,شعر از زبان جُون,غلام اباعبدالله ع,شعر زبانحال جون غلام امام در کربلا
نوشته شده در تاريخ 1393/8/29 توسط سلام |
شعر از زبان جُون ، غلام اباعبدالله (ع)

تا پیشکش کنم بجز این سر نداشتم

رویم سیاه!  تحفه‌ی بهتر نداشتم

در بین عاشقان تو شرمنده‌ام حسین!

حتی تنی سفید و معطر نداشتم

 

هر چند ماه می‌شود اینجا فدای تو

بگذار جُون جان بدهد پیش پای تو

خونم سیاه نیست، ببین سرخ شد زمین

بر روی خاک شاخه گلی شد برای تو

 

من بنده‌ات نه! ... عاشقِ در بند گیسویت

قبلا دوبار کشته مرا چشم و ابرویت

در خواب دیده‌ جُون  تو را بارها ولی

درخواب هم ندیده سرش را به زانویت

 

تنها نه من،... به پای همه بند می‌زنی

در پاسخ سلام که لبخند می‌زنی

دل را به یک نگاهِ پر از مهربانیت

پیوند با نگاه خداوند میزنی

 

عشق من و تو زاده‌ی زهرا ! شنیدنی است

با یک کلاف هم دلِ یوسف خریدنی است

پیش تو ایستادم و خواندم به زیر لب:

خال سیاه بر رخ زیبا چه دیدنی است!

 

گفتی برو؛ چگونه رهایت کنم حسین؟

آورده‌ام سری که فدایت کنم حسین!

گیرم قبول کردم و رفتم، ... بدون تو

می‌میرم آن زمان که هوایت کنم حسین!

 

قلبم تو را صدا زده از پشت جوشنم

بنگر فقط به عشق تو شمشیر می‌زنم

با تو نشسته‌ام که چو کوه ایستاده‌ام

تنها کنار توست که حس می‌کنم منم

 

حبُّ الحسینیم شده‌ام مست مست مست

ای وای اگر که تیغ بیفتد به دست مست

کی دست روی دست گذارد در عاشقی

تا پای مرگ پای رفاقت نشسته مست

 

دیگر چرا برای غلامت دعا کنی؟

وقتی که درد را به نگاهی دوا کنی

واجب نبود دست کشی روی صورتم

وقتی که خاک را به نظر کیمیا کنی

 

هوش از سر بنی اسد امشب پریده است

یک قطره عطر سیب به خونم چکیده است

جای تعجب است درخشیدنم مگر؟

دستی حسین بر سر و رویم  کشیده است

مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/6 توسط سلام |

شعر شهادت جناب وهب (ره)

اَلسَّلامُ عَلي وَهَبِ بنِ عبدالله بنِ عُمَير ٍ وَ اُمِّه

عاشقی از تبار شیدایی

در دیار فراق ساکن بود

بین یک خیمه در دل صحرا

گوشه ای از عراق ساکن بود

 

روزی از سمت خیمه اش حس کرد

عطر و بوی خود مسیحا را

در دل خاک خشک صحرا دید

رد پای زلال دریا را

 

در هوای مسیح خود ناگاه

دید از شوق پر در آورده ست

دید از کاروان عشّاق ِ

حضرت عشق سر در آورده ست

 

شیعه شد در حضور مولايش

با نگاهی دلش خدایی شد

قبله اش ، کعبه اش ، حسین شد و

حاجی عشق و کربلایی شد

 

آمده با صحابه ي رحمت

همدم مسلم و زهیر شود

آمده عشق را بیاموزد

آمده عاقبت به خیر شود

 

واپسین لحظه ها رسید از راه

لحظه های غریب عاشورا

پیش چشمان خون گرفته ي عشق

ناگهان شد منای خون بر پا

 

شده دنیا براش مثل قفس

آه حالا دو بال می‌خواهد

آمده در حضور حضرت عشق

اذن رزم و قتال می‌خواهد

 

آه با اینکه تازه داماد است

دل سپرده به عشق ناب تری

می‌رود تا وصال حضرت دوست

با تبِ عشق بی حساب تری

 

می رود تا در این غریبستان

دل و جان را فدای یار کند

به روی دست خود سر آورده

تا که در راه حق نثار کند

 

 مادرش گفت عاشقانه برو

تا که دل را به آسمان بدهی

گفت شرط رضایتم این است

در هوای حسین جان بدهی

 

 تیغ زد بی قرار و بی پروا

حاجتش را چنین روا کردند

پیش چشمان مادری بی تاب

سر او را ز تن جدا کردند

 

پیش پاهای مادرش انداخت

قاتلش آن سر منور را

همه ي دشت شد سراپا چشم

تا ببیند شکوه مادر را

 

 محشری آفرید مادر هم

بین میدان سر پسر در دست

آنقدر جان فشاند تا آخر

به شهیدان کربلا پیوست

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون