اشعار عيد مبعث
اشعار عید نبوت,اشعار عید بعثت,اشعار عید مبعث پیامبر اکرم ص,اشعار بعثت حضرت ختم الانبیاء,اشعار بعثت حضرت رسول اکرم ص,اشعار عید مبعث پیامبر گرامی اسلام,اشعار بعثت حضرت ختم المرسلین,شعر بعثت حضرت سید الانبیاء,شعر بعثت حضرت سیدالمرسلین
نوشته شده در تاريخ 1394/10/2 توسط سلام |

اشعاربعثت

امین و امن و مومن ،آنقَدَر دنیا خطابت کرد

خدا طاقت نیاورد و سرانجام انتخابت کرد

برای هر سری از روشنایت سایه بان می خواست

که شب را پیش پایت سر برید و آفتابت کرد

حجازِ وحشیِ زیبا ندیده دل به حسن ات باخت

که بت ها را شکست و قبله ی دلها حسابت کرد

خدا از چشم زخم مردمان ترسید پس یک شب

تو را تا آسمان ها برد و مثل ماه قابت کرد

تو را از آسمان بارید مثل عشق بر دنیا

زمین را تشنه دید و در دل هر قطره آبت کرد

دوای درد دین و درد دنیا ، درد بی دردی

حضورت دردهای مرگ را حتی طبابت کرد

 

تو را از دورها هم می شود آموخت ای خورشید!

زمین گیرانه حتی با تو احساس قرابت کرد

که از این فاصله ، این سال های دوریِ نوری

همیشه پرتو مهرت به شب هامان اصابت کرد

هنوز از قله های ماذنه نور تو می روید

فقط باید دعا خواند و یقین در استجابت کرد

سودابه مهيجي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/24 توسط سلام |
شعر مبعث

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد

زنده در گور غزلهای فراوان باشد

نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت

نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن

مگذار این همه خورشید هراسان باشد

مگر اعجاز جز این است که باران بهشت

زادگاهش برهوت عربستان باشد

چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست

تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد

فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها

راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

 

چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده

از تحیر دهن غار حرا وا مانده

عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد

نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد

شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست

ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست

از قضا رد شدی و راه قدر را بستی

رفتی آنسوتر از اندیشه و در را بستی

رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید

و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید

عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته

جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته

پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد

چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد

آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز

سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

شاعر این سیب حکایات فراوان دارد

چتر بردار که این رایحه باران دارد...


سيد حميدرضا برقعي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/2/24 توسط سلام |

شعر عید مبعث

به نام خداوند سبحان، مُحمّد

بخوان کآفریده است انسان، محمّد!

بخوان تا خلایق بخوانند با تو

به نام خداوند سبحان، محمّد

بخوان تا که ویران سرای جهان را

کنی سر به سر، رشکِ رضوان محمّد

بخوان کز دمی بر همه آفرینش

دهی تا ابد روح و ریحان محمّد

بخوان تا که از کفر، بخشی رهایی

بشر را به نیروی ایمان محمّد

بخوان تا قبایل بدانند زین پس

سیاه و سفیدند، یـکسان محمّد

بخوان تا خلایق بـه یکتاپرستی

ببندنـد تـا حشر، پیمان محمّد

بخوان تا کنی درد جهل بشر را

بـه داروی تعلیم، درمان محمّد

بر افروز و بـر خلق عالم نشان ده

که ظلمت رسیده بـه پایان محمّد

چه باکی ز تحریف تورات و انجیل

که دادیم ما بـر تـو قرآن، محمّد

تـو بایـد بـه توفیق دین مبینت

کنی عالمی را مسلمان، محمّد

تو باید مسلمان بیاری به عالم

همانند مقداد و سلمان، محمّد

تو باید هماره ز فیض کلامت

ببخشی بشر را ز نو جان، محمّد

تو باید که فرمان دهی بر خلایق

خدا این چنین داده فرمان، محمّد

تو باید به قلب همه تا قیامت

بتابی چو خورشید تابان، محمّد

تو آغازی و آخری یا محمّد!

تو تا حشر، پیغمبری یا محمّد!

بخوان ای ز آغاز خلقت پیمبر!

بخوان ای سلامت ز خلّاقِ داور!

بخوان تا بخوانند با تو خدا را

بـگو تـا بـگویند «الله اکبر»

بگو نیست کس جز به تقوی گرامی

سیاه و سفیدنـد بـا هم بـرادر

تو در غار و خلقند چشم انتظارت

بـرآ عالم افروز تـا صبح محشر

بـه پـا خیز، ای منجی آفرینش!

به پا خیز، ای مصلح خلق، یکسر!

به پا خیز و تا حشر، پیغمبری کن

ز جا خیز، بر خلق، قرآن بیاور

به پا خیز، ما بر تو دادیم قرآن

به پا خیز، ما بر تو دادیم حیدر

به پا خیز، تا بر تو آریم فرقان

به پا خیز، تا بر تو بخشیم کوثر

به پا خیز، تا کی به دست پدرها

رود بی‌گنه زنده در گور، دختر؟

به پاخیز و اعلام کن یا محمد

نه زن برده باشد، نه مرد است برتر

همه انبیا جان و تو جان جانی

همه اولیا جسم پاکند و تو، سر

به پا خیز و بشکن بتان حرم را

به دست علی، ای علی را پیمبر!

خدا را به اهل زر و زور برگو

که دیگر نه دوران زور است و نه زر

تویی گمرهان را به هر عصر، هادی

تویی رهروان را به هر گام، رهبر

مسلمان بُوَد آنکه در مکتب تو

بوَد یار مظلوم و خصمِ ستمگر

تو آری تو باید ابوذر بسازی

تو مقداد و عمار و سلمان بپرور

تو آغازی و آخری یا محمد!

تو تا حشر، پیغمبری یا محمد!

رسولی چو تو نور و فرقان ندارد

کتابی همـاننـد قرآن نـدارد

کلیم آنچه گوید، کلام تو گوید!

مسیحا به غیر از دمت جان ندارد

پیام آوران هر چه دارند، دارند

پیام آوری چون تو سلمان ندارد

طبیبان روحند، مشتاق دردی

که جز خاک کوی تو درمان ندارد

بدانند تـا روز محشر، خلایق

که نـور چراغ تو پایان ندارد

جهان چون تو هرگز پیمبر ندیده

خدا چون تو در ملکِ امکان ندارد

بـگویید پیغمبران سلَف را

کسی جز محمّد مسلمان ندارد

بگـویید: پیـغمبری جز محمّد

چو «مهدی» چراغ فروزان ندارد

بگویید: هر کس جدا شد ز مهدی

بـه اسلام سوگند، ایمان ندارد

بگـویید: جز دیـن مـا آسمانی

بـه کف چارده مهر تابان ندارد

بگویید: شیعه تن است و علی جان

جدا از علی هر که شد، جان ندارد

بگویید: شیعه‌ست در خطِّ حیـدر

جز این با خدا عهد و پیمان ندارد

بگویید: ماییم و قرآن و عترت

مسلمان به جز نور و برهان ندارد

بگویید: هر کس جدا از علی شد

بـه محشر جدایی ز نیران ندارد

بخوان "میثم" آن بیت ترجیع خود را

که قـدر ورا دُرِّ غلطان نـدارد

تو آغازی و آخری یـا محمّد!

تو تا حشر، پیغمبری یا محمّد!

غلامرضا سازگار


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/16 توسط سلام |
شعر مدح حضرت خاتم الانبیا (ص)
( و اشاره ای نیز به مبعث )

تاریک بود شب - شب ظلمت - اما ستاره گفت: محمد

نورش پر از صدای خدا شد وقتی دوباره گفت: محمد

پرسیدم از ستوده‌ی انجیل، راهب رسید و گفت: محمد

بر روی لوح چرمی آهو چشمی کشید و گفت: محمد

بعدش گذاشت گوشه‌ی لب‌ها خالی سیاه و گفت: محمد

بعدش نشست وسیر نظر کرد در قرص ماه و گفت: محمد

آمد صدا، صدای ملَک بود در آسمان سرود: محمد

هستی به وجد آمد و گل کرد بر شاخه‌ی وجود محمد

غار حرا به لرزه درآمد از وسعتی که داشت محمد

حتی میان سنگ ثمر داد آن دانه‌ای که کاشت محمد

در مکه «لا اله» اگر بود انداخت روی خاک محمد

الله را به آیینه آورد با آن دو چشم پاک محمد

زیبایی بهشت و نورش، تعبیر خُلق توست محمد!

اما به نام توست در این شهر صد دین نادرست محمد!

قاسم صرافان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/16 توسط سلام |
شعر مدح حضرت خاتم الانبیاء (ص)

در کوه انعکاس خودت را شنيده‌اي

در سعی‌ها صفای دلت را دويده‌اي

افسانه بود قبل تو رویای عاشقان

تو پای عشق را به حقیقت کشیده‌ای

تَبَّت یَدا ابی لهبان شعله می‌کشند

تا «لا» به لب، به خرمن بت‌ها رسیده‌ای

رويت سپيده‌ايست که شب‌هاي مکه را ...

خالت پرنده‌ايست رها در سپيده‌اي

اول خدا دو چشم تو را آفريد و بعد

با چشمکي ستاره و ماه آفريده‌اي

باران گيسوان تو بر شانه‌ات که ريخت

هر حلقه يک غزل شد و هر چین قصيده‌اي

راهب نگاه کرد و آرام يک ترنج

افتاد از شگفتي دست بريده‌اي

مستند آیه‌ها، عرق «عقلِ اول‌»ند

یا از درخت معرفت انگور چيده‌اي

آه ای نگار من! که به مکتب نرفته‌ای

ای جوهر یقین! که مُرکّب ندیده‌ای

عشقی و بی بلندی پرهای جبرئیل

تا خلوت خدا، تک و تنها پريده‌اي

حق با تو، با صدای علی حرف می‌زند

جانم! عجب صدایی و به به! چه ایده‌ای!

بر شانه‌ی تو رفت و کجا می‌توان کِشد

عالم، چنین که بار امانت کشیده‌ای

دستت به دست ساقی و جایی نخوانده‌ام

توحید را چنین که تو در خُم چشیده‌ای

درياي رحمتي و از امواج غصه‌ها

سهم تمام اهل زمين را خريده‌اي

حتي کنار اين غزلت هم نشسته‌اي

خط روي واژه‌هاي خطايم کشيده‌اي

گاهی هزار بیتِ نگفته، نهفته است

زیبای من! در اشک به دفتر چکیده‌ای

گفتند از جمال تو اما خودت بگو

از ‌آن محمدي (ص) که در آيينه ديده‌اي

قاسم صرافان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/29 توسط سلام |
شعر مدح نبی مکرم اسلام محمد مصطفی (ص)

سیاه چشم دوعالم،خرام آهوی عشق

نبیِ سوسن و مریم، طبیب و داروی عشق

دوگونه ات نمکین و نگاه، یوسف کش

وخال کنج لبت وزنه ترازوی عشق

نفس بزن که دوعالم بگیرد عطر تورا

قدم بزن که بگیرد ترانه ام بوی عشق

توپلک می زنی و دهر می رود ز نفس

ونام توست از آغاز هست بر روی عشق

نشان حضرت لولاک از ملک پرسید

دلم، نشانی او داد برسر کوی عشق

پیمبری و دوعالم اسیر معجزه ات

نشسته عقل به پیش تو با دوزانوی عشق

بخوان که حضرت داوود محضرت شاگرد

بخوان به سبک حجازی کلام دلجوی عشق

صنم تویی بت عیار، کعبه ام چشمت

نوای ما به طواف تو هست "یا هوی" عشق

نبی! پیاله بیافشان، علیست ساقی تو

بیا و دست بکش برسیاه گیسوی عشق

تویک نفس زدی و آن نفس علی می گفت

تو راس عشق شدی و علیست بازوی عشق

نبی شدی که خدا دست بر قلم بشود

خودت بهانه شدی تا علی عَلَم بشود

خوش آنشبی که ببینیم مست ، خواب تورا

به جان و دل بنشانیم ما کتاب تورا

به چشم خسته کشانیم ذره ای از آن

غبار کهنه پای ابی تراب تورا

و کاش جمعه ای از سرزمین آمدنت

ببیند این دل ما باز آفتاب تورا

خداکند که خداوند باز هم بکشد

دمی زسایه خود برسرم سحاب تورا

کجا رود ز سر مست گر به لب بزند

نمی ز قطره ای از ساغر شراب تورا

خدا کند که به عالم علم شود دینت

و بشنود دل خسته کلام ناب تورا

به کیش خویش کشانی یهود و ترسا را

اگر که باد بگیرد ز رخ نقاب تورا

تورا چگونه سرایم یتیمِ شاه شده

غبار تو به سما رفت،حال ماه شده

محمد علي رضاپور


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/4 توسط سلام |
اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص)
امروز قلب عالم و آدم حرای توست
این کوه نور شاهد حرف خدای توست
مکه دگر برای بزرگیت کوچک است
فریاد کن رسول که دنیا برای توست
اقرأ باسم ربّک یا ایها الرسول
قران بخوان امین که همین آشنای توست
لات و هبل برای تو تعظیم کرده اند
وقتی که قلب سنگی عُزی فدای توست
خورشید و ماه بین دو دست تو دلخوشند
یعنی تمام تکیه عالم عصای توست
بعد از هزار سال دگر میشناسمت
وقتی که جای جای دلم رد پای توست
فریادتان تمام زمین را گرفته است
امروز هر چه میشنوم از صدای توست
سید محمد حسین حسینی

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/4 توسط سلام |
ساقی امشب باده در دف می كند
مستی ما را مضاعف می كند
در حریم خلوت اسرار خود
باده نوشان را مشرف می كند
باده گفتم بادها جاری شدند
خام ریشان اسب عصاری شدند
چند خواهی بافتن لا تاعلات
فاعلاتا فاعلاتا فاعلات
تا به كی می پرسی از بود و نبود
جز ملال انگیختن آخر چه سود
چند می پرسی ز جبرو اختیار
اختیار آن به كه باشد دست یار
ساقی ما اختیار تام داشت
چهارده آیینه در یك جام داشت
در عدم بودیم مستور وجود
تا محبت پرده ی مارا گشود
بود تنها حضرت پروردگار
خواست تا خود را ببیند آشكار
آفرید آیینه ای در خورد خویش
داد او را سینه ای در خورد خویش
سینه ای سینا تر از تور كلیم
سینه ای سرشار از خلق عظیم
نام آن آیینه را احمد نهاد
گام او را بر خطی ممتد نهاد
كرد آن گه سینه اش را صیقلی
تا شود تور تجلی منجلی
دیـد در آیـیـنه ذات كـبـریا
فاش سر كنت كنز مخفیا
گفت این عین تجلای من است
جام او سر مست سقای من است
چشم احمد باده گردان من است
ره نمای ره نوردان من است
خاك را با خون دل گل ساختم
خون دل خوردم ز گل دل ساختم
زین سبب دل محرم راز من است
پرده ی عشاق دمساز من است
عاشقان را بی خیالی خوشتر است
نغمه از نی های خالی خوشتر است
عشق بازان لاعبالی تر به پیش
تا جواب آید سؤالی تر به پیش
زخمه ام در جستجوی تارهاست
زین سبب هر گوشه بر پا دارهاست
تار بینم شور بر پا میكنم
موسی آید تور بر پا میكنم
آب آتش ناك دارم در سبو
باده ای سوزان ولی بی رنگ و بو
هر كسی نوشد دگرگون میشود
لیلی اینجا همچو مجنون میشود
هر كسی نوشد چونان آتش شود
اهل دل گردد ولی سركش شود
هر كسی نوشد سلیمانی كند
وانچه میدانیم و میدانی كند
میتراود اسم اعظم از لبش
میرسد با اذن ما بر مطلبش
باده ی ما باده ی انگور نیست
شهد ما در لانه ی زنبور نیست
باده ی ما شهد علم احمدیست
اولین شرط حضورت بی خودیست
بی خود از خود شو خداوندی مكن
با خداوند جهان رندی مكن
محرم ما را پریشانی مباد
مهر ما محتاج پیشانی مباد
ای نمازآگین پس از هفتاد سال
كو تحول كو طرب كو شور و حال
كی سزد خاموش و بی وجد و طلب
بر لب دریا بمیری تشنه لب
آستین شوق را بالا بزن
دست دل بر دامن دریا بزن
جرعه ای از جام آگاهی بزن
مست شو كوس الا اللهی بزن
مرحوم آغاسی

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/4 توسط سلام |
دوان دوان ز فراسوی نور می آید
امین ترینِ کلیمان ز طور می آید
ردای سبز رسالت به دوش خود دارد
از آسمان نگاهش ستاره می بارد
شتابِ پای محمد خلیل آسا بود
شب هلاکت بت های لات و عُزّی بود
نسیم خنده ی او مژده ی سحر دارد
به دست همت خود پرچم ظفر دارد
شعاع نور جبینش به کهکشان رفته
به مرزهای سماوات بیکران رفته
سپیده طبل افق را مدام می کوبد
مسیر آمدنش را فرشته می روبد
ترانه ی لب او "اقرا باسم ربک" بود
تبسمش مِی عرفانی ملائک بود
دریده پرده ی شب را به نور سیمایش
حریم خلوت خورشید چشم گیرایش
طنین هر قدمش شادباش می گوید
به زیر هر قدمش سبزه زار می روید
زمین مُرید طریق مسیح نعلینش
هزار بوسه زند بر ضریح نعلینش
کران رحمت او وسعت هزاران نیل
به ارتفاع مقامش نمی رسد جبریل
خدا دوباره به عشق نبی تبسّم کرد
بهشت قُرب خودش را به نام مردم کرد
به گوش می رسد از سمت سرزمین خُلود
دای خواندن چاووش حضرت داوود
بزرگ زاده ی ایل مبشّران بهشت
امیر قافله سالار کاروان بهشت
مسیحِ مکه شد و روح مرده را جان داد
به مرگ دخترکان عشیره پایان داد
به قوم حق طلبان اذن مِی گساری داد
سپاه و لشگر ابلیس را فراری داد
مُدبّرانه به قتل خرافه فتوا داد
به دست غنچه ی لب، حکم جلب غم را داد
خدا کند به نگاهی شویم مقدادش
شویم ساکن خوشبخت شیعه آبادش
خدا کند که بخواهد ابوذرش باشیم
کنار گنبد خضرا، کبوترش باشیم
بخند حضرت آقا که یاسرت باشم
بهشت هم بتوانم مُجاورت باشم
من از تبار ارادت ز کوی سلمانم
هزار مرتبه شکر خدا مُسلمانم
به خال حضرتِ معشوق خود گرفتارم
من از قبیله مجنون ز ایل عمّارم
من از پیاله ی دستت شراب می خواهم
برای دار جنونم طناب می خواهم
اگر چه غرق گناهم بیا حلالم کن
سیاه دل نشدم لطف کن بلالم کن
وحيد قاسمي

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/4 توسط سلام |
اشعار عید بعثت حضرت خاتم الانبیا ء ، محمد (ص)
آن شب زمین شکست و سراسر نیاز شد
در زیر پای مرد خدا جا نماز شد
کعبه خودش میان جماعت به صف نشست
آمد امام قبله و وقت نماز شد
دریاچه های آتش نمرود خشک شد
باران گرفت و خاک زمین دل نواز شد
کم کم نگاه رود به دریا رسیده بود
چون پستی و بلندی دنیا تراز شد
آئینه ای که قدّ خدا ایستاده بود
پا بر زمین نهاد و زمین سرفراز شد
دیگر خدا برای زمین نامه می نوشت
با آن کبوتری که رسول حجاز شد
امشب همه به خاطر روی گل علی
صَلّوا علی النّبی و صلّوا علی علی
خورشید مکه آمد و صبح خدا دمید
آری هوا خنک شد و مکه نفس کشید
آن روز اگر هوای زمین پر شد از بهشت
عطر محمّدی خدا داشت می وزید
عطری که بر جبین عرق کرده ی تو بود
عطری که از عصاره ی خورشید می چکید
گل آن قدر هوای تو را کرده بود که
کِل می کشید پیش تو جامه می درید
فریاد می کشید که صلّوا علی النبی
هی جامه می درید که خیر البشر رسید
آری خدا بهانه عشق تو را گرفت
که این همه برای تو پروانه آفرید
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
ای ابروان گنبدیت معبد خدا
لبخند تو نشانه خوش آمد خدا
تنها فرشته ای که پر و بال می زنی
بر آسمان سبزترین گنبد خدا
تنها محمدی که قدم می زنی خودت
بین حیاط خلوتی احمد خدا
آری سر کلاس نبوت فقط تویی
آقای انبیاء خدا، ارشد خدا
لبخند مهربان تو و ناز اخم تو
هر دو نشانه ای است ز جزر و مد خدا
با سجده های سبز نمازت رسیده است
گلدسته های بندگیت تا قد خدا
دستان سبز توست که ما را رسانده است
امشب به پای بوسی این مشهد خدا
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
یک شب خدا قلم زد و طرح تو را کشید
یک طرح بی نظیر به شکل خدا کشید
تا آفتاب بُرد قلم موی خویش را
آن گاه نقش روی تو را از طلا کشید
موی تو را کشید و به والیل لب گشود
تا روز روشن آمد و شمس الضحی کشید
اسماء خویش را به سر و روی طرح ریخت
آن گاه جلوه کرد و تو را مصطفی کشید
تبریک گفت بر خودش و حسن خلقتش
و هی تو را به رشته ی مدح و ثنا کشید
یک آینه به دست تو داد و برای تو
یک فاطمه کنار تو و مرتضی کشید
دل تنگ صحبت تو شده بود که خدا
دست تو را گرفت و غار حرا کشید
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
قلبت میان قلب علی اعتکاف داشت
چشمت همیشه در پی زهرا طواف داشت
این رد سینه چاکی عشق علی توست
کعبه اگر به سینه خود یک شکاف داشت
کعبه خودش برای خودش کعبه گاه داشت
کعبه خودش میان نجف یک مطاف داشت
او ماه فاطمه است که در اوج آسمان
با یازده ستاره خود ائتلاف داشت
یوسف علی است، یوسف مصری غلام او
او هم به صف نشست و به دستش کلاف داشت
این روز و شب از اول خلقت برای یک
ذره  ز خاک پای علی اختلاف داشت
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
عطر بهار آمد و پروانه جان گرفت
قدری نفس کشید و ره آسمان گرفت
مردی رسید عاطفه باران شد این زمان
خنجر ز دست و پنجه دختر کُشان گرفت
شد عاقبت به خیر زمین با رسیدنش
گرچه به طول عمر زمین ها زمان گرفت
در کوچه های درد خدا پرسه می زند
شاید که مردی آمد و  از او نشان گرفت
باید که شعر ناب تو  را با علی سرود
تا از علی به نام تو یک لقمه نان گرفت
یادش بخیر خانه آتش گرفته اش
آن خانه ای که شعله زخم زبان گرفت
یادش بخیر پشت در افتاد بر زمین
و ناله ای که در نفس آسمان گرفت
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
رحمان نوازنی

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/4 توسط سلام |
نكته به نكته، رو به رو ،مو به مو
آنچه كه بایست بگویی بگو
بگو هو الحیّ و هو الهو، بگو
بگو خدا نیست به جز او، بگو
بگو همه خداپرستی كنید
ترك گناه و جهل و پستی كنید
بگو بتان دم از خدا می‌زنند
خدا، خدا، خدا صدا می‌زنند
بگو ندای من ندای خداست
بگو كه این صدا صدای خداست
بگو كه توحید نجات شماست
بگو كه اسلام حیات شماست
ما به تو حكم ازلی داده‌ایم
ما به تو قرآن و علی داده‌ایم
قلب تو از تابش ما منجلی است
پیش تو ما، پشت سر تو علی است
حبیب ما تو اول و آخِری
تو بر پیمبران پیام‌آوری
بعد تو پیغامبری نیست نیست
حكم و كتاب دگری نیست نیست
ای ز تو انبیا همه سربلند
كیست كه بعد از تو كند سر بلند
اگر چه بر پیمبران خاتمی
پیش تر از عالمی و آدمی
تو از تمام انبیا برتری
تو یك پیمبر علی پروری
طلعت تو شمع ره انبیاست
وزیر تو پادشه انبیاست
كیست علی روح در آغوش تو
كیست علی بت‌شكن دوش تو
كیست علی، علی است، ما را ولی
كیست علی، علی است تو، تو علی
علی بُوَد تمام تفسیر تو
علی است شیر ما و شمشیر تو
جسم تو و جان تو یعنی علی
تمام قرآن تو یعنی علی
ساقه پیكان تو در شست اوست
دست ید اللهی ما دست اوست
خیل ملك محو جلال تواند
شیفتۀ صوت بلال تواند
بوذر و مقداد مسلمان تو است
جنّت ما عاشق سلمان تو است
مهر به درگاه تو باشد مقیم
ماه به انگشت تو گردد دو نیم
هر نفس پاك تو تكبیر ماست
حیدر خیبر شكنت شیر ماست
روح بشر تشنۀ تعلیم تو است
خلقت ما یكسره تسلیم تو است
خیز و به جان و تن عالم بدم
در نفس خستۀ "میثم" بدم

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/4 توسط سلام |
عشقت مرا اسیر بیابان نوشته است
مجنون ترین صحابی دوران نوشته است
این هم ز مشکلات و مکافات عاشقی ست
دست مرا برای گریبان نوشته است
از دست اختیار تو راه فرار نیست
این جبر را خدات به پامان نوشته است
مانند تو امیر، فقط یک نفر ،ولی
مانند من اسیر فراوان نوشته است
شکر خدا که نام مرا اعتبار تو
سلمان نوشته است مسلمان نوشته است
نام تو را به آب طلا دست کردگار...
...بالای تخت و تاج سلیمان نوشته است
کم ناز کن دو آیه از این سوره را بخوان
اصلاً خدا برای تو قران نوشته است
امشب قلم زدند پریشانی مرا
با تو رقم زدند مسلمانی مرا
قرآن بخوان و راه خدا را نشان بده
توحید را نشان زمین و زمان بده
قرآن بخوان و با نفس آسمانی ات
این مرده های روی زمین را تکان بده
قرآن بخوان و بال مرا از قفس بگیر
اندازه ی شعور پرم آسمان بده
آخر چقدر قوم پسر دار میشوند
دختر به دست دامن این مادران بده
جز با صدای عشق مسلمان نمیشوم
پس لطف کن خودت درِ گوشم اذان بده
قرآن بخوان و بگو که خدا واحد است و بس
هرکه ادلّه خواست، علی را نشان بده
تو آسمان مکه ای و ماه تو علی ست
تنها دلیل روشنی راه تو علی ست
ای همسر خدیجه،خدیجه فدای تو
قربان مهربانی لحن صدای تو
پایین بیا ز کوه، دخیلی بیاورند
دست توسل همگان بر عبای تو
امشب فرشته ها همه پرواز می کنند
اطراف آستانه ی غار حرای تو
از این به بعد چشم تمام قنوت ها
ایمان می آورند به یا ربّنای تو
از این به بعد شمس و قمر روی دست تو
از این به بعد ملک و مکان زیر پای تو
یک بال هیچ وقت به جایی نمیرسد
قران برای توست علی هم برای تو
احمد شدی ،کتاب شدی ،مصطفی شدی
حالا تمام دار و ندار خدا شدی
امشب که تاج نور نشاندند بر سرت
خالیست ای نبی خدا جای مادرت
آن بانویی که زحمت بسیار میکشید
تا این که این زمانه ببیند پیمبرت
این افتخار بس که خدیجه است خانمت
این اعتبار بس که بتول است دخترت
ای زیر سقف فاطمه ات عرش دومّت
دیدار روی فاطمه معراج دیگرت
غیر از کلام حق سخنی بر لبت نبود
هر ظهر جمعه وقف علی بود منبرت
هرجا که پا نهادی و هر جا که سر زدی
دیدی علی امیر نجف را برابرت
فکر برادری؟ چه کسی بهتر از علی
از این به بعد شاه ولایت برادرت
از این به بعد شیر خدا آفتاب توست
مهر علی تمامی دین کتاب توست
شصت و سه سالِ زندگیت مهربان گذشت
با کیسه های وصله ایِ آب و  نان گذشت
شصت و سه سالِ زندگیت بین کوچه ها
در بنده ی خدا شدنِ این و آن گذشت
گاهی میان دورترین خانه ی زمین
گاهی میان دورترین آسمان گذشت
گاهی کنار سفره ی بیوه زنان شهر
گاهی کنار خاطره ی کودکان گذشت
وقت نزول ، حضرت خاکی نشین شدی
وقت صعود، ردّ تو از بیکران گذشت
آن روزها که شعب ابیطالبی شدی
ایام درد بود ولی همچنان گذشت
ای آنکه زندگی تو خرج نجات شد
ای آنکه زندگی تو با مردمان گذشت
برگرد رنج و درد بشر را نگاه کن
این زندگی سرد بشر را نگاه کن
یک عده ای به عشق تو دور از وطن شدند
یک عده ای ندیده اویس قَرَن شدند
از خانواده ام  همه عبد الله شما
از خانواده ات همه آقای من شدند
تو پیر خانواده ،بزرگ قبیله ای
محصول زندگانی تو پنج تن شدند
یک عده زینب و علی و فاطمه شدند
یک عده ای حسین شدند و حسن شدند
بعد تو دختر تو و زینب کنار هم
مشغول کار بافتن پیرهن شدند
یک عده بچه های تو پاره جگر، ولی
یک عده بچه های تو پاره بدن شدند
این کشته ها تمام جگر گوشه ی توأند
یا ایها الرسول ببین بی کفن شدند
«یا مصطفاه » این تن پامال را ببین
این کشته ی فتاده به گودال را ببین
علی اکبر لطیفیان

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/4 توسط سلام |
اي لهجه ات ز نغمه ي باران فصيح تر
لبخندت از تبسم گلها مليح تر
بر موي تو نسيم بهشتي دخيل بست
يعني نديده از خم زلفت ضريح تر
اي با خداي عرش ز موسي کليم تر
با ساکنان فرش ز عيسي مسيح تر
وقتي سوال مي شود از بهترين رسول
از نام تو چه پاسخي آيا صحيح تر؟
با ديدن تو عشق نمکگير شد که ديد
روي تو را ز چهره ي يوسف مليح تر
تو حسن مطلع غزل سبز خلقتي
حسن ختام قصه ي ناب نبوتي
بر چهره ي تو نقش تبسم هميشگي
در بين سينه ات غم مردم هميشگي
دريايي و نمايش آرامشي ولي
در پهنه ي دل تو تلاطم هميشگي
در وسعتي که عطر سکوت تو مي وزد
باراني از ترانه، ترنم هميشگي
با حکمت ظريف تو ما بين عشق و عقل
سازش هميشگي و تفاهم هميشگي
خورشيد جاودانه ي اشراق روي توست
سرچشمه ي «مکارم الاخلاق» خوي توست
تکرار نام تو شده آواز جبرئيل
آگاهي از مقام تو ، اعجاز جبرئيل
تا اوج عرش در شب معراج رفته اي
بالاتر از نهايت پرواز جبرئيل
مثل حرير روشني از نور پهن شد
در مقدم «براق» پر باز جبرئيل
مداح آستان تو و دوستان توست
بايد شنيد وصف شما را ز جبرئيل
سرمست نام توست بزرگ فرشتگان
پير غلام توست بزرگ فرشتگان
در آسمان عرش تمام ستاره ها
بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها
چشم تو آينه ست؛ نه، آيينه چشم توست
بايد عوض شود روش استعاره ها
شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو
داده ست آبرو به تمام هزاره ها
عيسي کشند و غمزده ناقوس ها ولي
نام تو زنده است بر اوج مناره ها
گلواژه اي براي هميشه است نام تو
«ثبت است بر جريده ي عالم دوام تو»
سيد محمد جواد شرافت

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/4 توسط سلام |
شعر بعثت حضرت سيد النبيا ء (ص)
آیه آیه همه جا عطر جنان می آید
وقتی از حُسن تو صحبت به میان می آید
جبرئیلی که به آیات خدا مأنوس است
بشنود مدح تو را با هیجان می آید
مي رسي مثل مسيحا و به جسم کعبه
با نفس هاي الهي تو جان می آید
بسکه در هر نفست جاذبه‌ی توحیدی است
ریگ هم در کف دستت به زبان می آید
هر چه بت بود به صورت روی خاک افتاده‌ ست
قبله‌ی عزت و ايمان به جهان مي آيد
با قدوم تو براي همه‌ی اهل زمين
از سماوات خدا برگ امان مي آيد
نور توحيدي تو در همه جا پيچيده ست
از فراسوي جهان عطر اذان مي آيد
عرش معراج سماوات شده محرابت
ملکوتی ست در این جلوه‌ی عالمتابت
خاک از برکت تو مسجد رحمانی شد
نور توحید به قلب بشر ارزانی شد
خواست حق، جلوه کند روشني توحیدش
قلب پر مهر تو از روز ازل بانی شد
ذکر لب های تو سرلوحه‌ی تسبیحات است
عرش با نور نگاه تو چراغانی شد
قول و افعال و صفاتت همه نور محض اند
نورت آئينه‌ی آئين مسلماني شد
به سراپرده‌ی اعجاز و بقا ره یابد
هر که در مذهب دلدادگی ات فانی شد
خواستم در خور حُسن تو کلامی گویم
شعر من عاقبتش حسرت و حیرانی شد
اي که مبهوت تو و وصف خطي از حسنت
عقل صد مولوی و حافظ و خاقاني شد
«از ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد»
جنتی از همه‌ی عرش فراتر داری
تو که در دامن خود سوره‌ی کوثر داري
دیدن فاطمه ات دیدن وجه الله است
چه نیازی است که تا عرش قدم بر داری
جذبه‌ی چشم تو تسخیر کند عالم را
در قد و قامت خود جلوه‌ی محشر داری
عالم از هيبت تو، شوکت تو سرشار است
اسداللهی چون حضرت حيدر داری
حسنين اند روی دوش تو همچون خورشید
جلوه‌ی نورٌ علي نور ، مکرر داری
اهل بیت تو همه فاتح دل ها هستند
روشني بخش جهان، قبله‌ی دنيا هستند
اي که در هر دو سرا صبح سعادت با توست
رحمت عالمي و نور هدايت با توست
چشم امید همه خلق و شکوه کرمت
پدر امتي و اذن شفاعت با توست
با تو بودن که فقط صرف مسلماني نيست
آنکه دارد به دلش نور ولايت، با توست
بي ولاي علي اين طايفه سرگردانند
دشمني با وصي ات، عين عداوت با توست
بايد از باب ولاي علي آيد هر کس
در هواي تو و در حسرت جنت با توست
سالياني ست دلم شوق زيارت دارد
يک نگاه تو مرا بس، که اجابت با توست
کاش مي شد سحري طوف مدينه آنگاه
نجف و کرب و بلا و حرم ثارالله
یوسف رحیمی

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/4 توسط سلام |
همای نور شده راه مكه را پویید
به آب چشمۀ زمزم، زبان و دل شویید
سپس به زمزمۀ لا اله الا الله
دهید دست به هم لا شریك له گویید
ز خَلق بانگ هو الهو جدا جدا شنوید
درون كعبه ز بت‌ها خدا خدا شنوید
به چشم دل همه جا نقش جای پای خداست
به نی نوای وجودم چو نی، نوای خداست
الا تمام جهان گوش، گوش تا شنوید
زبان، زبان محمد، صدا صدای خداست
ز كوه و سنگ و ز هامون دعای دل شنوید
ندای ختم رسل از حرای دل شنوید
فرشتگان همه در دستشان صحیفۀ نور
جهانیان شده غرق نشاط و مست و سرور
ز قبضه قبضۀ خاك حجاز می‌شنوم
كه ای تمام پری چهره گان زنده به گور
طلوع صبح سفید شما مبارك باد
محمد آمده عید شما مبارك باد
به جسم مردۀ هستی دمیده جان امروز
مكان شده یم انوار لامكان امروز
طلوع كرده ز غار حرا مگر خورشید
و یا زمین شده مسجود آسمان امروز
رسد ز كوه و در و دشت و بام و نخل و گیاه
صدای اشهد ان لا اله الا الله
جهان بهشت وصال محمد است امشب
چراغ ماه، بلال محمد است امشب
زمین مكه گل انداخته ز بوسه نور
خدیجه محو جمال محمد است امشب
در آسمان و زمین این ترانه گشته علم
بخوان به نام خدایت كه آفرید قلم
الا تمامی خلق خدا به هوش، به هوش
محمد است كه گوید سخن، سرا پا گوش
كه فرد فرد شما را بود دو رشته به دست
و یا دو كوه بلند امانت است به دوش
محمدی كه دو عالم گواه عصمت اوست
همه سفارش او در كتاب و عترت اوست
غلامرضا سازگار

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/4 توسط سلام |
آن را كه به جز قُربِ خدا هيچ ندارد
هنگام ِ بلا، غير ِ دعا هيچ ندارد
از لُكنَتَم ايراد نگيريد . . . بلالَم
دل مايه يِ قُرب است صدا هيچ ندارد
بايد به مقامات نظر داشت ، نه اسباب
موسي همه كاره ست ، عصا هيچ ندارد
پروانه پرش سوخت و من ياد گرفتم
عاشق شدنم غير بلا هيچ ندارد
از جانبِ گيسوي نگار است كه خوشبوست
از ناحيه يِ خويش ، صبا هيچ ندارد
اموالِ كريمان همه اش مالِ فقير است
اصلاً چه كسي گفته گدا هيچ ندارد؟!
علي اكبر لطيفيان

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/4 توسط سلام |
تا شعاع مهرت عالمتاب شد
مهربانی از خجالت آب شد
این زمین دیگر کویر تشنه نیست
زنده شد ، آباد شد ، شاداب شد
فارغ از نسل و نژاد و رنگ و بو
هر غلامی با تو بود ارباب شد
تو همانی که بلال مسجدت
گل عرق هایش گلاب ناب شد
هر که با تو با علی راضی نشد
وصل بر دریا نشد مرداب شد
از زلال چشمه های وحی تو
تشنه ای همچون علی سیراب شد
این علی که مست پیغمبر شده
با دعای مصطفی حیدر شده

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/4 توسط سلام |
اي لهجه ات ز نغمه ي باران فصيح تر
لبخندت از تبسم گلها مليح تر
بر موي تو نسيم بهشتي دخيل بست
يعني نديده از خم زلفت ضريح تر
اي با خداي عرش ز موسي کليم تر
با ساکنان فرش ز عيسي مسيح تر
وقتي سوال مي شود از بهترين رسول
از نام تو چه پاسخي آيا صحيح تر؟
با ديدن تو عشق نمکگير شد که ديد
روي تو را ز چهره ي يوسف مليح تر
تو حسن مطلع غزل سبز خلقتي
حسن ختام قصه ي ناب نبوتي
بر چهره ي تو نقش تبسم هميشگي
در بين سينه ات غم مردم هميشگي
دريايي و نمايش آرامشي ولي
در پهنه ي دل تو تلاطم هميشگي
در وسعتي که عطر سکوت تو مي وزد
باراني از ترانه، ترنم هميشگي
با حکمت ظريف تو ما بين عشق و عقل
سازش هميشگي و تفاهم هميشگي
خورشيد جاودانه ي اشراق روي توست
سرچشمه ي «مکارم الاخلاق» خوي توست
تکرار نام تو شده آواز جبرئيل
آگاهي از مقام تو ، اعجاز جبرئيل
تا اوج عرش در شب معراج رفته اي
بالاتر از نهايت پرواز جبرئيل
مثل حرير روشني از نور پهن شد
در مقدم «براق» پر باز جبرئيل
مداح آستان تو و دوستان توست
بايد شنيد وصف شما را ز جبرئيل
سرمست نام توست بزرگ فرشتگان
پير غلام توست بزرگ فرشتگان
در آسمان عرش تمام ستاره ها
بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها
چشم تو آينه ست؛ نه، آيينه چشم توست
بايد عوض شود روش استعاره ها
شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو
داده ست آبرو به تمام هزاره ها
عيسي کشند و غمزده ناقوس ها ولي
نام تو زنده است بر اوج مناره ها
گلواژه اي براي هميشه است نام تو
«ثبت است بر جريده ي عالم دوام تو»
سيد محمد جواد شرافت

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/4 توسط سلام |
کریم السجایا جمیل الشیم                  نبى البرایا شفیع الامم
 امام رسل، پیشواى سبیل                  امین خدا، مهبط جبرئیل
شفیع الوری، خواجه بعث و نشر    امام الهدی، صدر دیوان حشر
کلیمى که چرخ فلک طور اوست         همه نورها پرتو نور اوست
یتیمى که ناکرده قرآن درست     کتب خانه ى چند ملت بشست
چو عزمش برآهخت شمشیر بیم      به معجز میان قمر زد دو نیم
چو صیتش در افواه دنیا فتاد               تزلزل در ایوان کسرى فتاد
به لاقامت لات بشکست خرد             به اعزاز دین آب عزى ببرد
نه از لات و عزى برآورد گرد            که تورات و انجیل منسوخ کرد
شبى بر نشست از فلک برگذشت-به تمکین و جاه از ملک برگذشت
چنان گرم در تیه قربت براند         که در سدره جبریل از او بازماند
بدو گفت سالار بیت الحرام             که اى حامل وحى برتر خرام
چو در دوستى مخلصم یافتى           عنانم ز صحبت چرا تافتی؟
بگفتا فراتر مجالم نماند                   بماندم که نیروى بالم نماند
اگر یک سر مو فراتر پرم                         فروغ تجلى بسوزد پرم
نماند به عصیان کسى در گرو          که دارد چنین سیدى پیشرو
چه نعت پسندیده گویم تو را؟          علیک السلام اى نبى الورى
  سعدی

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/3/4 توسط سلام |
بر سر آشفته ام زلف پریشان ریخته
در دل حیران من آیات حیران ریخته
نیستم ناراحت از اینکه شهیدم کرده اند
خون من گر ریخته در پای جانان ریخته
سفره ی دل باز کردن پیش مهمان بهتر است
این دلم هر آنچه دارد پای مهمان ریخته
تا مقام قاب قوسین ات بلا باید کشید
در بیابان طلب خار مغیلان ریخته
گاه باید بیشتر همرنگ شد مثل اویس
نذر یک دندان جانان چند دندان ریخته
هر دو عالم عالمی دارند پیش مقدمش
این یکی دل ریخته است و آن یکی جان ریخته
گر چه آدم گرچه عیسی گرچه موسی بازهم
کمتر از درهای دربار تو دربان ریخته
بسکه خاطرخواه داری و عزیزی که خدا
جای گل روی سرت آیات قرآن ریخته
نذر این پیغمبری خوب است ذبحی رد کنی
در ضمیر عید مبعث عید قربان ریخته
آن قدر ذات خدا در تو تجلی کرده است
ز آن همه یک جلوه اش را در خراسان ریخته
با علی بودن فقط راه مسلمان بودن است
ورنه از این نا مسلمانها فراوان ریخته
شب ، شب مبعث ولی یاد نجف افتاده ام
بسکه از روی لبت ذکر علی جان ریخته
یانبی و یا نبی و یا نبی یا مصطفی
یا علی و یا علی و یاعلی یا مرتضی
علی اکبر لطیفیان

برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون