اشعار وفات حضرت زینب (س)
شعر وفات حضرت زینب,اشعار وفات حضرت زینب,اشعاروفات حضرت زینب,شعروفات حضرت زینب,تب کردم از فراق تو ای یار سرجدا,تب کردم ازفراق توای یارسرجدا,شعر وفات حضرت زینب کبری,اشعار وفات حضرت زینب کبری,اشعاروفات حضرت زینب کبری,شعروفات حضرت زینب کبری
نوشته شده در تاريخ 1393/10/11 توسط سلام |
شعر زبانحال عقیله بنی هاشم (س) با برادر

دوباره خاطرات روزای بارونی

چه غمی داره زینب ، داداش تو میدونی :

 مگه یادم میره من بودم و چشای گریون

مگه یادم میره تو بودی عازم میدون

مگه یادم میره بوسیدم اون گلوی گلگون

 

مگه یادم میره تا از حرم رفتی برادر

مگه یادم میره محکم زدم گره به معجر

مگه یادم میره ترسیده بود مادر اصغر

 

مگه یادم میره تنها شدی غریب مادر

مگه یادم میره سنگت زدن وسط لشکر

مگه یادم میره از روی زین افتادی بی سر

 

مگه یادم میره اون غربت عجیب مقتل

مگه یادم میره دیدم شدی غریب مقتل

مگه یادم میره خوردی زمین تو شیب مقتل

 

مگه یادم میره شَری که شمر اونجا به پا کرد

مگه یادم میره ضربِ پاشو ، رو سینه جا کرد

مگه یادم میره چند ضربه زد سرو جدا کرد

 

مگه یادم میره گونی به دست خولی ملعون

مگه یادم میره دزدید چطور اون سر پر خون

مگه یادم میره اون پیکر توی بیابون

 

نگاهی کن رد زنجیر روی دستامه

بگو روزای عمرم رو به سرانجامه

تموم روضه هامون سه دفعه الشامه

 

مگه یادم میره مُردم سر کوچه و بازار

مگه یادم میره چشم چرون ها، میدادن آزار

مگه یادم میره خون بود جلو چشم علمدار

 

مگه یادم میره گریه ام گرفت وسط مردم

مگه یادم میره سوخت چادرم به جای هیزم

مگه یادم میره تو جمعیت رقیه شد گم

 

مگه یادم میره روی سرش جای کبودی

مگه یادم میره سیلیش می زد زن یهودی

مگه یادم میره بزم شراب، خودت که بودی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/18 توسط سلام |

و قبل از اینکه مرا هم از این سرا ببرید

کمک کنید مرا سمت کربلا ببرید

تمام قامت من را شکسته داغ حسین

کمک کنید مرا دست بر عصا ببرید

درآن غروب فدایش شدم قبول نکرد

اگر که قابلم اکنون مرا فدا ببرید

کمی زخون دل عمه رنگ بردارید

برای موی سفیدم کمی حنا ببرید

به خیمه سوختم اما دوباره می سوزم

در آفتاب اگر بستر مرا ببرید

کنار بستر من روضه ای بخوانید و

مرا میان همین اشک و گریه ها ببرید

همان که خون سرم پای نیزه اش می ریخت

مرا به دیدن خورشید نیزه ها ببرید

همان کسی که سرش زیر دست و پا افتاد

مرا به شکوه از آن شام پر بلا ببرید

مرا لباس اسیری کفن کنید و سپس

حسین حسین بگویید و کربلا ببرید

رحمان نوازنی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/30 توسط سلام |

شعر زبانحال اخت الحسين (ع) ، زينب كبري (س)

پیراهن تو بوی گل یاس می دهد

بوی علیُّ و مادر احساس می دهد

مانده هنوز خون تو بر آن به جا حسین

خونی که بوی روضه ی عبّاس می دهد

من تشنه ی وصال تو هستم  نه جام آب

زرگر کجا به جای مس الماس می دهد؟!

الماس تکـِّه تکـِّه ی من خاک کربلا

نورت به هر حسینیِّه ای پاس می دهد

اجر کسی که گریه به تو کرده را خدا

با دست نیمه جان به دستاس می دهد

تنها دعای زینب تو لحظه ایست که

مهدی جواب ضربه ی آن داس می دهد

شاعر: حسين ايماني


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/30 توسط سلام |

شعر وفات حضرت زینب کبری (س)

از سر نیزه دعایی کن سوای این و آن

چون امیدی نیست دیگر به دعای این و آن

جاده ای هستم که پایانم تویی اما بدان

مانده روی بغض هایم ردّ پای این و آن

تا علم افتاد بی مولا و بی صاحب شدم

بعد تو من بوده ام صاحب لوای این و آن

صبر هم اندازه ای دارد برادر! تا به کی

«سر» ببینم در میان دست های این و آن؟

نعل ها تقسیم می کردند با بی دقتی

پاره های جسم پاکت را برای این و آن

دخترت را سنگ ها از بس (که) اذیت کرده اند

می پرد از خواب ، شب ها با صدای این و آن

«البلاء للولا» پس هرچه پیش آید خوش است

کربلا مائیم؛ یعنی مبتلای این و آن

پیمان طالبی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/30 توسط سلام |

شعر وفات حضرت زینب (س)

تب کردم از فراق تو ای یار سرجدا

یک دم کنار بستر این غمزده بیا

موی سفید قامت خم گریه ی مدام

دارم به پیکرم زفراغت نشانه ها

من را زدند پیش نگاه رقیه ات

من را زدند دسته ی اوباش بی حیا

با چوب نیزه زد به سرم نانجیب و گفت

اینقدر آه و ناله نکن زودتر بیا

دستی رسید و حرمت روبنده ام شکست

پایی رسیدو چادر من گشت نخ نما

عمدا مرا مقابل تو بر زمین زدند

عمدا تورا زدند به پیش نگاه ما

من مانده ام چگونه بدون تو زنده ام

دست مرا بگیرو ببر این شکسته را

رد طناب هست به دستان من هنوز

جامانده بر رخم اثر مشت بی هوا

یادت که هست سفره ی احسان یثربم؟

زینب کجا و فصه ی خیرات نان کجا؟!

بی تو نفس برای من از زخم بدتر است

وقتی حسین نیست دگر زندگی چرا؟!

من ماندم و غریبی و اشک یتیم ها

زینب گرفت روضه ی یک سال و نیم ها

سید پوریا هاشمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/30 توسط سلام |

در چشمهای منتظرم نا نمانده است

یک چشم هم برای تماشا نمانده است

از بسکه گریه کرده ام و خون گریستم

اشکی برای دختر زهرا نمانده است

نزدیک ظهر و بستر زینب در آفتاب

جانی ولی در این تن تنها نمانده است

چیزی برای آنکه فشارم به سینه ام

جز این لباس کهنه خدایا نمانده است

غارت زده منم که پس از غارت دلم

زلفی برای شانه ي زنها نمانده است

 

ای شاه بی کفن،کفنم کن برادرم

با دست خود به چادر مشکی مادرم

آه از خیام شعله ور و از شراره ها

از خنده ها،هلهله ها و اشاره ها

غارتگران پس از تو به ما همله ور شدند

بستند پیش ما همه ی راه چاره ها

غارت شدند جوشن و پیرآهن و علم

حتی زخیمه ها همه ی گاهواره ها

در دستها نبود به جز تازیانه ها

بر پنجه ها نبود به جز گوشواره ها

چیزی نمانده بود که معجر بخوانیش

بر گیسوان شعله ور از تکه پاره ها

در پیش چشم مادر و خواهر به روی نی

می خورد تاب سر شیر خواره ها

از بس زدند، بال و پر کودکان شکست

از بس زدند، چوب تر خیزران شکست

شاعر : حسن لطفي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/30 توسط سلام |
شعر وفات بطله كربلا ، حضرت زينب

لحظه ها لحظه های آخر بود

آخرین ناله های خواهر بود

خواهری که میان  بستر بود

حنجری خشک و دیده ای تر بود

چقدر سینه اش مکدر بود

---

دستش رو به قبله تا کرده

روی خود را به کربلا کرده

مجلس روضه را بپا کرده

باز هم یاد درد ها کرده

یاد باغ گلی که پرپر بود

---

پلکهایش کمی تکان دارد

رعشه ای بین بازوان دارد

پوست نیروی استخوان دارد

یادگاری ز خیزران دارد

چشم از صبح خیره بر در بود

---

تا علی اکبرش اذان ندهد

سروِ قدش تا نشان ندهد

تا علمدار سایبان ندهد

تا حسینش ندیده جان ندهد

انتظارش چه گریه آور بود

---

زیر این آفتاب می سوزد

تنش از التهاب میسوزد

یاد عباس و آب میسوزد

مثل روی رباب میسوزد

یاد لبهای خشک اصغر بود

---

میزند شعله مرثیه خوانیش

زنده ماندن شده پشیمانیش

مانده زخمی به روی پیشانیش

آه از روز کوچه گردانیش

چقدر در مدینه بهتر بود

---

سه برادر گرفته هر سو را

و علی هم گرفته بازو را

دور تا دور قد بانو را

تا نبینند چادر او را

آه از آن دم که پیش اکبر بود

---

ناگهان یک سپاه خندیدند

بر زنی بی پناه خندیدند

او که شد تکیه گاه خدیدند

مردمی با نگاه خندیدند

بعد از آن نوبت برادر بود

---

آن همه ازدهام یادش هست

جمع کوفی ُشام یادش هست

چشمهای حرام یادش هست

حال و روز امام یادش هست

چشمها روی چند دختر بود

---

یک طرف دختری که رفته از حال

یک طرف تل خاک در گودال

زیر پای جماعتی خوشحال

یک تن افتاده تا شود پامال

باز دعوا میان لشکر بود

---

جان او تا ز صدر زین افتاد

خیمه ای شعله ور زمین افتاد

نقش یک ضربه بر جبین افتاد

گیسویی دست آن و این افتاد

حرمله هم جلوتر رفت

---

یک نفر گوئیا سر آورده

زیر یک شال خنجر آورده

عرق شمر را در آورده

وای سر، روی دست مادر بود 

شاعر: حسن لطفي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/30 توسط سلام |

شعر مدح بانوي عفت وحيا ، زينب (س)

در واژه هاي شعر تو ديدم وقار را

حُجب و حياي ِ فاطمي اين تبار را

با تيغ خطبه فاتح صفين كوفه اي

مولا سپرده دست شما ذوالفقار را

در اوج بيكران خودت مست مي كِشي

هفتاد ودو ستاره دنباله دار را

درس حجاب مي دهد اين آستين شرم

معنا كنيد روسري وصله دار را

با واژه هاي «هيزم» و«مسمار» و«شعله ها»

آتش زنيد مستمع بي قرار را

خانم اگر اشاره به طشت طلا كنيد

خون گريه مي كنيم خزان تا بهار را

چشمت به غير چشم حسينت نديده است

ديدي كنار طشت، بساط قمار را

زينب كجا و مجلس نامحرمان كجا!

از دست داده ام به خدا اختيار را

اين بوي سيب چيست؟ دوباره گرفته اي-

بر روي دست پيرهن شهريار را

اكسير اشك روضه تان مس طلا كند

وقتش رسيده است بسنجي عيار را

وحيد قاسمي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/30 توسط سلام |
شعر مدح زينب صبور (س)

به روی دل، غم و داغ تو را گذاشته ام

به روی شانه ی خود كربلا گذاشته ام

برای آن كه مرا غُصه ی تو پیر كند

به روی كُلِّ جوانیم پا گذاشته ام

برای آن كه بگویم هنوز فكر توام

ببین كه پیرهنت را كجا گذاشته ام

شكسته تر شده این دل، دل بدون حسین

شكسته تر شده هر چه دوا گذاشته ام

اگر بناست ببینی مرا بیا گودال

که خویش را لب گودال جا گذاشته ام

هنوز خون گلوی تو رنگ موی من است

گمان مبر كه به مویم حنا گذاشته ام

نشد اگر چه تنت را كفن كنم اما

هنوز هم كفنت را سوا گذاشته ام

 

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/30 توسط سلام |

شعر مدح مفسر كربلا ، زينب كبري (س)

علی گویان عالم ، ذوالفقارم

و ای زهرائیان ، زهرا تبارم

اگر بارانی ام ابر بهارم

من از روز نخستین گریه دارم

علی مرتضی را کوکبم من

الا یا اهل العالم زینبم من

---

هجوم درد و غم پیرم نموده

و اینگونه زمین گیرم نموده

و از این زندگی سیرم نموده

به دام غصه زنجیرم نموده

به رنگ نیلی ام یاس کبودم

من از اول که اینگونه نبودم

---

از آن روزی که دیگر مادرم رفت

از آن روزی که باباحیدرم رفت

حسن نور دو چشمان ترم رفت

حسین تنها امید آخرم رفت

شدم در آسمان ها نجم ثاقب

شدم أم البکا أم المصائب

---

به چشم خود گلی پژمرده دیدم

و کتف و پهلويي آزرده دیدم

و یک بانوی سیلی خورده دیدم

و حتی کودکی افسرده دیدم

خودم دیدم هجوم وحشیانه

و جای زخم میخ درب خانه

---

خودم دیدم که دشمن دسته دسته...

خودم دیدم علی را دست بسته...

خودم دیدم علی فرق شکسته...

امیرالمومنین را زار و خسته...

خودم دیدم ولی الله میگفت

شبانه حرف دل با چاه میگفت

---

خودم دیدم ميادين خطر را

خودم دیدم نگاه شعله ور را

بساط کینه توزی و شرر را

حسن را طشت را خون جگر را

در آن ساعات پایانی حسن گفت

و از کرببلا با من سخن گفت

---

حسین خورشید و من ماه حسینم

به دنبال قدمگاه حسینم

شریک آه آه آه حسینم

خدا را شکر همراه حسینم ...

شدم کرببلایی آی مردم

وحتی نینوایی آی مردم

---

خودم دیدم که اکبر دست و پا زد

خودم دیدم که اصغر دست و پا زد

و فرزند برادر دست و پا زد

و عباس دلاور دست و پا زد

خودم دیدم که حلق شیرخواره...

خودم دیدم رباب و گاهواره ...

---

خود من با محن بیرون کشیدم

تبر را از بدن بیرون کشیدم

و تیری را ز تن بیرون کشیدم

و نیزه از دهن بیرون کشیدم

خودم دیدم که او بی حال افتاد

خودم دیدم ته گودال افتاد

---

خودم دیدم که بی وجدان دوید و ...

میان گودی مقتل رسید و...

و پیش چشم من خنجر کشید و ...

ز پشت گردنش سر را برید و...

دوازده مرتبه خنجر فرو شد

دل غمدیده ی من زیر و رو شد

---

خودم بال و پرش را جمع کردم

و گیسوی سرش را جمع کردم

بساط حنجرش را جمع کردم

ز کنجی مادرش را جمع کردم

خودم بودم که همواره شکستم

تن او را گرفتم روی دستم

---

امان از شور تزویر سم اسب

امان از روز تقدیر سم اسب

اشارات نفس گیر سم اسب

منم مانند او زیر سم اسب...

شبیه محتضر ها نیمه جان ها

فتادم آخر از پا ، استخوان ها...

---

فقط کم مانده بود آنجا حرم را...

فقط کم مانده بود آنجا پرم را...

میان دود و آتش خواهرم را...

سنان از من بگیرد معجرم را...

از آنجا هتک حرمت باب گردید

از آنجا روسری نایاب گردید

---

اگر یکسال و اندی بی قرارم

اگر یکسال واندی گریه دارم

تمام روز و شب شد گریه کارم

بگو با من که حق دارم ، ندارم؟

شعار من بود در هر دو دنیا

ابد والله ما ننسا حسینا

 

شاعر: عليرضا خاكساري


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/30 توسط سلام |

شعر وفات حضرت زينب كبري (س)

هنگامه وصال من و دلبرم شده

این الحسین زمزمه آخرم شده

چشمم به راه مانده کجایی عزیز من

پیراهن تو گرمی بال و پرم شده

از گریه پینه بسته دگر چشم های من

عالم سیاه پیش دو چشم ترم شده

موی سپید و قدکمانم چه دیدنیست

غم های کربلاست چنین یاورم شده

من پیرسالخورده ام و دست های من

محتاج شانه های علی اکبرم شده

از خاطرم نمی رود آن لحظه فراق

ناله زدی که وقت وداع از حرم شده

داغی بوسه از لب تو مانده برلبم

خون گلوی تو نفس حنجرم شده

من بین قتلگاه تو جان دادم ای حسین

این چند ماهه جان تو درد سرم شده

می خواستم بغل کنمت جان تو نشد

نیزه شکسته زحمت این پیکرم شده

من پا به پای پیکر تو ضربه خورده ام

سرتا به پا تمام تنم پر ورم شده

دشمن همینکه پا به روی چادرم گذاشت

گفتم به خویش ارثیه مادرم شده

جان خودت به زور کشیدند چادرم

شاهد ببین که پارگی معجرم شده

شاعر: قاسم نعمتي

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/30 توسط سلام |

شعر ياد مصائب حضرت زينب (س)

زینبم یار آشنای توام

جای مانده ز کربلای توام

شعله سر می کشد ز ناله ی من

من عزادار نینوای توام

تشنه لب لحظه های آخر عمر

یاد سقای با وفای توام

بسترم زیر تابش خورشید

روضه خوان یاد بوریای توام

یاد گل های پرپر باغ و

بدن زیر دست و پای توام

وای از آن دم که حنجر تو شکست

یاد آن آخرین صدای توام

یاد راس تو روی نیزه و آن

پیکر بر زمین رهای توام

زخم خورده ز وقت وا شدن

پای دشمن به خیمه های توام

دم آخر بیا به بالینم

که دوباره رخ تو را بینم

شاعر: رضا رسول زاده


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/30 توسط سلام |

شعر وفات بانوي قهرمان كربلا ، زينب (س)

و قبل از اینکه مرا هم از این سرا ببرید

کمک کنید مرا سمت کربلا ببرید

تمام قامت من را شکسته داغ حسین

کمک کنید مرا دست بر عصا ببرید

درآن غروب فدایش شدم قبول نکرد

اگر که قابلم اکنون مرا فدا ببرید

کمی زخون دل عمه رنگ بردارید

برای موی سفیدم کمی حنا ببرید

به خیمه سوختم اما دوباره می سوزم

در آفتاب اگر بستر مرا ببرید

کنار بستر من روضه ای بخوانید و

مرا میان همین اشک و گریه ها ببرید

همان که خون سرم پای نیزه اش می ریخت

مرا به دیدن خورشید نیزه ها ببرید

همان کسی که سرش زیر دست و پا افتاد

مرا به شکوه از آن شام پر بلا ببرید

مرا لباس اسیری کفن کنید و سپس

حسین حسین بگویید و کربلا ببرید

شاعر: رحمان نوازني


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/30 توسط سلام |

شعر وفات حضرت زينب كبري (س)

امشب به سبک کرب و بلا گریه می کنیم

همراه سیِّد الشُّهداء  گریه می کنیم

صاحب زمان گرفته عزا گریه می کنیم

از داغ روح صبر و وفا گریه می کنیم

مثل تمامیِّ علما  گریه می کنیم

آقا ببین که با رفقا گریه می کنیم

 

امشب به یاد عمِّه ی سادات مضطرم

گریه کن مصیبت و غمهای خواهرم

شد کهنه پیرهن همه ی عشق و باورم

مثل غروب غصِّه و غم فکر معجرم

راویِّ قصِّه های  غریبیِّ دلبرم

هجران سر آمده به خدا گریه می کنیم

 

در زیر آفتابم و مثل تو تشنه لب

جان دادن شبیه تو شیرینتر از رطب

از دوریِّ تو زینب غمدیده کرده تب

یکسال و نیم زندگیِّ بی تو  العجب!!!

کردم شکایت از غم هجران تو به رب

با حق به یاد فاصله ها گریه می کنیم

 

یکسال و نیم  درد جدایی کشیده ام

حالا ببین چگونه کنارت رسیده ام

هرگز عجیب نیست اگر قدخمیده ام

آخر به روی نیزه  سر یار دیده ام

چوبی به لب نشست و لبم را گــَزیده ام

ای زینبی بدان که کجا گریه می کنیم؟!

 

جایی که از حسین بخوانیم کربلاست

مهمان روضه ی غم گودال تو خداست

دارم یقین که مادر ارباب پیش ماست

همراه دخترش شده تب دار نینواست

شیب الخضیب غصِّه ی زهرا و مرتضاست

آهی کشید مادر و ما گریه می کنیم

 

آهی کشید و زیر لبش گفت  یا حسین

دیدم که می زنی گل من دست وپا حسین

دشمن سر تو برده روی نیزه ها حسین

زینب کجا و بزم حرامی کجا؟! حسین

چوب است مزد قاریِّ قرآن ما حسین

ما تا ظهور عدل و صفا گریه می کنیم

شاعر: حسين ايماني


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/2/30 توسط سلام |
شعر وفات حضرت ام امصائب ، زينب (س)

آه ای صبور قافله ی غم سفر بخیر

راوی روضه های محرم سفربخیر

خلوت نشین نیمه شب ندبه های اشک

دلگیر بغض های دمادم سفربخیر....

یکسال ونیم غربت و دلتنگی وفراق

یکسال ونیم گریه ی نم نم سفربخیر

ای شاهد مراثی گودال قتلگاه

ای وارث مصیبت اعظم سفربخیر

بغض غریب خاطره های کبودِشام

امن یجیب کوچه ی ماتم سفربخیر

روی کبود ونیلی وآشفته ی فراق

موی سپیدو خاکی و درهم سفربخیر

زلفی بخون نشسته سرِنیزه ها رهاست

بانو به زیر سایه ی پرچم سفربخیر


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون