اشعار وفات حضرت معصومه (س)
شعر وفات حضرت معصومه س,اشعار وفات حضرت معصومه س,شعروفات حضرت معصومه س,اشعاروفات حضرت معصومه س,شعر شهادت حضرت معصومه س,اشعار شهادت حضرت معصومه س,اشعارشهادت حضرت معصومه س,شعرشهادت حضرت معصومه س,شعر وفات حضرت فاطمه معصومه س,اشعار وفات حضرت فاطمه معصومه س
نوشته شده در تاريخ 1394/10/30 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت معصومه (س)

ای که بوی فاطمه آید ز خاک کوی تو

برتر از عطر بهشت است به جانها بوی تو

مسجد الحرام عشقی کعب را خود قبله ای

چون شرف دارد به کعبه خاک قبر و کوی تو

یادگار بی مثال مادری غم دیده ای

ثانی زهرا شدی و دیده ها شد سوی تو

فاطمه هستی و هم معصومه و مظلومه ای

فاطمه هستی ولی نیلی نباشد روی تو

فاطمه هستی و نورانی چو زهرایی ولی

کی شده بشکسته از ضرب جفا پهلوی تو

از میان کوچه های شهر قم کردی عبور

چادرت خاکی نشد خونین نشد بازوی تو

من نمی دانم تو هم قامت کمان بودی مگر

کز غمت خم شد فلک بر روضه مینوی تو

گرچه جان دادی ولی تا انتها پاینده ای

زنده می گردد مسیحا با نسیم هوی تو

چون نباشد محرمی در دفن جسم اطهرت

با جوادش آمده آن دلبر نیکوی تو

گر نمایی یک نظر بر خاک زیر پای خود

جان فدا کردن خوشا بر تربت دلجوی تو

با رضای خود بگو بر حال ما گردد رضا

تا شود راضی زما آن ساقی مه روی تو

زائرت چون زائر زهرا بود در رسم عشق

ای که بوی فاطمه آید ز خاک کوی تو

محمدعلي شهاب


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/10/30 توسط سلام |

اشعارشهادت حضرت معصومه (س)

و دانه ريخت بيايي کبوترش باشي

دوباره آينه‌اي در برابرش باشي

نه اينکه پر بکشي و به شهر او نرسي

ميان راه پرستوي پرپرش باشي

«مدينه» شهر غريبي براي «فاطمه»‌هاست

نخواست گم شده‌اي مثل مادرش باشي

خدا تو را به دل بی قرار ما بخشيد

و خواست جلوه‌اي از حوض کوثرش باشي

به «قم» رسيدي و گم کرد دست و پايش را

چو ديد آمده‌اي سايه‌ي سرش باشي

اجازه خواست که گلدان مرمرت باشد

و تا هميشه تو ياس معطرش باشي

نگاه تو همه را ياد او مي‌اندازد

به چهره‌ات چه مي‌آيد که خواهرش باشي

خدا نخواست تو هم با «جوادِ»کوچکِ او

گواه رنج نفس‌هاي آخرش باشي

نخواست باز امامي کنار خواهر خود ...

نخواست «زينبِ» يک شام ديگرش باشي

قاسم صرافان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/11/4 توسط سلام |
شعر وفات بنت موسی بن جعفر (ع)

بي هوايش پري نمي ماند

چشم هاي تري نمي ماند

واژه ي عاشقي وسط باشد

واژه ي بهتري نمي ماند

تا که قم هست و هست معصومه

بي حرم مادري نمي ماند

بانوي ما اگر اشاره کني

به تن ما سري نمي ماند

با ورود تو و امام رضا

عرصه ي محشري نمي ماند

يا بدون مقام خواهريت

عزت خواهري نمي ماند

اي کريمه همه فداي توأيیم

گريه کن هاي غصه هاي توأيیم

با غم و غصه آشنا بودي

مثل يک بغض بي صدا بودي

از همان کودکي همان اول

غرق درياي غصه ها بودي

زخم زنجير و ساق پاي پدر

به غم و درد مبتلا بودي

راهي ات کرد بغض دلتنگي

راهي ديدن رضا بودي

تو رسيدي به کشور ما و

مورد احترام ما بودي

همه گل ريختن روي سرت

گرچه از دلبرت جدا بودي

يادت آمد دلي که سوزان شد

خواهري را که سنگ باران شد

خواهري گفت اشک سهم من است

اي برادر چقدر دل شکن است ...

...اين که يک خواهري نگاه کند

به برادر که پاره پيروهن است

بدنت را محاصره کردند

حاصلش آه، زير و رو شدن است

در همت کرده اند و ميبينم

نيزه هايي که سهم يک بدن است

لشگر کوفه را کفن کردند

بدن تو هنوز بي کفن است

خواهرت مي رود ولي افسوس

دلبرش روي خاک پاره تن است

 

در گلو بغض بي صدا مانده

بدنت روي خاک جا مانده

مسعود اصلانی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/11/2 توسط سلام |

شعر شهادت بنت موسی بن جعفر (ع)

با همه عزت و مقام آمد

باز هم خواهر امام آمد

با سلام و درود وارد شد

قم که آمد به احترام آمد

 

همه اش احترام می کردند

دسته دسته سلام می کردند

همه جا مهر بود و گل باران

حق او را تمام می کردند

 

هیچکس ناسزا نگفت به او

جز درود و ثنا نگفت به او

هیچکس وقت آمدن غیر از

آیه انمّا نگفت به او

 

در دلش حول و التهاب که نیست

دست او بسته در طناب که نیست

لرزه بر جان او نیفتاده

حرفی از مجلس شراب که نیست

 

خوب شد که سری به نیزه ندید

خوب شد هیچ حرف بد نشنید

خوب شد وقت دست و پا زدنش

نیمه جان برادرش نرسید

 

قم عجب میهمان نوازی کرد

تا ابد ماند و سرفرازی کرد

قم عجب کرد آبرو داری

کوفه با آبرو چه بازی کرد

 

ای امان از غریبی زینب

وای از غم نصیبیِ زینب

هیچ چشمی به شام و کوفه ندید

دل قرار شکیبی زینب

 

بس که همچون حسین محو خداست

درد و غم پیش چشم او زیباست

تا خدا همچو زینبی دارد

پرچمش تا همیشه پابرجاست


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/11/2 توسط سلام |

شعر وفات دختر حضرت موسی بن جعفر (ع)

جود و کرامت از کرمش جاودان شده

هر چه دخیل هست به سویش روان شده

جبریل هم اگر برسد در حریم او

حس میکند که وارد صحن جنان شده

او ظاهرش بتول ولی باطنش علی است

در پشت آن جمال، جلالی نهان شده

از چه تمام فاطمه ها عمرشان کم است

دنیا چرا به "فاطمه " نا مهربان شده

خواهر حریف هجر برادر نمیشود

بیهوده نیست اینهمه قدش کمان شده

با احترام آمد و با احترام رفت

هر آنچه شأن اوست در اینجا همان شده

دور و برش فرشته نگهبان معجرش

پس ما فدای زینب بی پاسبان شده

گاهی میان محمل نامحرمان شهر

گاهی میان محمل بی سایبان شده

شکر خدا مقام تو زخم زبان نخورد

شکر خدا برادر تو خیزران نخورد

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/11/2 توسط سلام |
شعر وفات دختر امام موسی بن جعفر (ع)

و به همراه همان ابر که باران آورد

مهربانی خدا در زد و مهمان آورد

باز یک نامه ی بی واژه به کنعان آورد

بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد

به سر شعر هوای غزلی زیبا زد

دختر حضرت موسی به دل دریا زد

چادرش دست نوازش به سر دشت کشید

باز هم دفتر شعر من و باران شدید

چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید

من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید

باور این سفر از درک من و ما دور است

شاعرانه غزلی راهی بیت النور است

آمد این گونه ولی هرچه که آمد نرسید

عشق همواره به مقصود و به مقصد نرسید

که اویس قرنی هم به محمد نرسید

عاقبت حضرت معصومه به مشهد نرسید

آه بانو چه کشیدید نفس تازه کنید

خسته از راه رسیدید نفس تازه کنید

دل این شهر گرفته ست شما میدانید

تشنه ی آمدن است و شما بارانید

و کویر دل قم رحل و شما قرآنید

به دل شعر من افتاده شما می مانید

قم کویر است کویری که تلاطم دارد

چادرت را بتکان قصد تیمم دارد

صبح شب میشد و شب نیز سحر هفده روز

چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز

بین سجاده ولی چشم به در هفده روز

چشم در راه برادر شد اگر هفده روز...

...دم به دم چشم ترش روضه مرتب میخواند

شک ندارم که فقط روضه ی زینب میخواند

بمان تا پنجره ی باغ ارم وا باشد

و از آن آینه در آینه پیدا باشد

حرمش موجب آرامش دلها باشد

حرم او حرم حضرت زهرا باشد

تا که ما روضه ی بسیار بخوانیم در آن

روضه های در و دیوار بخوانیم در آن

 

روضه ی گریه ی مادر به سر سجاده

مادرم بر سر سجاده زمین افتاده

سید حمید رضا برقعی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/11/1 توسط سلام |
شعر وفات دختر امام موسی کاظم (ع)

آمدي و بهشت را با خود

به دل اين کوير آوردي

کوثرانه قدم زدي در شهر

خيرهاي کثير آوردي

 

آمدي و مشام هر کوچه

پر شده از شميم احساست

يادگاري مادرت زهراست

عطر نام تو، نفحه‌ي ياست

 

به لب مردمان غمديده

با حضورت تبسم آوردي

آمدي با فرشتگان از راه

آسمان را سوی قم آوردي

 

با تو بوي بهشت پيچيده

دم به دم در فضاي بيت النور

آسمان آمده به پابوسي

آمده تا حرای بيت النور

 

حرف رفتن که مي‌زني ناگاه

دل قم کوچه کوچه مي‌گيرد

يا کريمي که دل به تو بسته

از فراق تو آه مي‌ميرد

 

خاطر آسماني ات انگار

گاه گاهي غبار غم دارد

بغض هاي شکسته‌ي ناگاه

چشم هايي که دم به دم دارد ...

 

شعله‌ي آه و ... قلب بي تابت

در تب اشتياق مي‌سوزد

باز هم قصه‌ي جدايي ها

جگرت از فراق مي‌سوزد

 

چشم هايت دو چشمه کوثر شد

ياد داري وداع آخر را

دل خواهر چگونه تاب آورد

حسرت ديدن برادر را

 

زينب حضرت رضايي و

چشمهايي پر از شفق داري

ديدن غربت «ولي» سخت است

بانوي بي قرار حق داري

 

آمدي از مدينه تا ايران

برساني چنين پيامت را

که تحمل نمي تواني کرد

لحظه اي غربت امامت را

 

سيره‌ي ناب فاطمي اين است

راه را بر همه نشان دادي

تو شهيد ولايتي بانو

در هواي امام جان دادي

 

سيره‌ي ناب فاطمي اين است

مادرت پا به پاي مولايش...

محسنش جاي خود، خود مادر

پشت در شد فداي مولايش

 

بين کوچه کبود شد بازو

ولي اسباب رو سپيدي شد

آه دست شکسته‌ي مادر

باني نهضت رشيدي شد

 

سيره‌ي ناب فاطمي يعني

در شريعه رشادت عباس

تشنه لب از فرات برگشتن

دست و مشک و ... قیامت عباس

 

دست هايش قلم شدند آن روز

تا حديث حماسه بنويسد

همه‌ي شعر را اگر شاعر

در دو مصرع خلاصه بنويسد:

 

هر کسي شد فداي مولايش

نام او در جهان علم گردد

مرقدش در تمامي عالم

قبله و کعبه و حرم گردد

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/11/1 توسط سلام |
شعر وفات دختر حضرت موسی کاظم (ع)

دوباره آمده ام تا به من بها بدهی

مرا مریض کنی و مرا شفا بدهی

گره به کار من افتاده ای کلید بهشت

خدا کند که به من فرصت دعا بدهی

من از زیارت قبلی خراب تر شده ام

خداکند به من بی پناه جا بدهی

من از زبان رضا با تو درد دل دارم

مگر که پاسخ این اشفعی لنا بدهی

توآمدی و مقام رضا مشخص شد

تو خواستی که کلیدی به دست ما بدهی

دلم برای محرم چه زود تنگ شده

مگر که باز تو امضای کربلا بدهی

هزار عید فدای دو روز ماتم تو

اگر اشاره کنی٫رخصت عزا بدهی...

تمام سال برای تو روضه می گیریم

هزار مرتبه هم در عزات می میریم

مجید تال


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/11/1 توسط سلام |
شعر شهادت دختر حضرت موسی کاظم (ع)

بی بی هوائی ام به هوای تو می پرم

بی بی نظاره کن که برای  تو می پرم

بی بی مرا ببین که شدم یا کریم تان

بر روی بام مأذنه های تو می پرم

ای ضامن همیشگی آب و دانه ام

در آسمان لطف و عطای تو می پرم

وقتی که سیم سائل تان وصل میشود

بر روی شانه های گدای تو می پرم

من هفته ای دو مرتبه از مشهد الرضا

تنها به شوق صحن وسرای تو می پرم

گاهی برای عرض تبرک ز گریه ای

بی وقفه سوی بزم عزای تو می پرم

من تا ابد کبوتر وکارم پریدن است

اینجا وظیفه ، ناز شما را کشیدن است

نور خدای مایی و در رفت و آمدی

آری شما کریمه ی آل محمدی

ای رونوشت حضرت زهرای مرضیه

تو فاطمه ی چندم اولاد احمدی؟

بی شک وشبهه آیه ی تطهیر مال توست

پاکی مطهری تو ز هر رجس وهر بدی

شکر خدای عزوجل آمدی به قم

منت نهاده ای سرمان و خوش امدی

وقتی که میروی به طواف امیر طوس

ادرکنی یا حاجیه خانوم مشهدی

تو عمه جان خوب جوادالائمه ای

دارای لطف و جود  وکرامات بی حدی

ای عمه ی ولی خدا دست من بگیر

ای زینب امامِ رضا دست من بگیر

خانم شما دلیل پریشانی منی

شور میان شعر و غزلخوانی منی

این سیل پاگرفته زداغ تو جاری است

بانی اشک دیده ی طوفانی منی

قرآن بخوان دوباره که ایمان بیاوریم

تنهاتویی که باب مسلمانی منی

افسانه نه تو ماهیتی تو حقیقتی

لیلای قلب شاه خراسانی منی

خاک قدوم ناز تو بانو تبرک است

تو افتخار تربت ایرانی منی

بی استغاثه از تو نصیحت نمیکند

مبنای کار شیر جمارانی منی

شخصیت جهانیِ ادیانِ رایجی

اخت الرضا و دختر باب الحوائجی

میخواستی شبیه کبوتر... ولی نشد

از بام خانه ات بزنی پر...ولی نشد

میخواستی که بار سفر را ببندی و ...

تنها به عشق روی برادر...ولی نشد

میخواستی که وقت سحر جای نافله

بر روی پای او بنهی سر ولی نشد

میخواستی نشان بدهی باز خواهری

میخواستی نیابت مادر ...ولی نشد

میخواستی مخدره از روی عاطفه

شانه کنی محاسن دلبر ولی نشد

میخواستی که همچوقدیم موقع صلاة

بر دوش او عبای پیمبر...ولی نشد

میخواستی که برلب عطشان و کام او

گریه کنی و لحظه ی آخر ولی نشد

گیرم که میرسیدی و آنجا... چه فایده

ای یادگار حضرت زهرا... چه فایده

با اشک و آه و زمزمه امن یجیب گفت

یکبار دیگر از دم یابن الشبیب گفت

با یاد کربلای حسینی به سینه زد

از روضه های حضرت شیب الخضیب گفت

از اتحاد نیزه و شمشیر و دشنه ها

از پاره پاره پیکر خدالتریب گفت

از بوریا و آن تن عریان بر زمین

از آن حصیرهای عجیب و غریب گفت

از شمر و دارودسته ی بی دین و مفسدش

از تکه تکه های تن عندلیب گفت

با اینکه روضه های حسین شور محشری ست

اما گریز روضه ی من چیز دیگری ست

شکر خدا که هم به زیارت نرفته ای

هم در میان اهل شرارت نرفته ای

شکر خدا که زینب ثانی روزگار

بعد از برادرت به اسارت نرفته ای

ناموس کبریایی ابناء فاطمه

شکرخدا که بزم جسارت نرفته ای

شکر خدا که پای تو بر کوفه وا نشد

بازجر وبا سنان به عمارت نرفته ای

با دست و پای در غل و زنجیر و بی نقاب

مابین مردمان به اشارت نرفته ای

شکرخدا نخورده به گوش تو نام شمر

وای از نگاه زینب و وای از غلام شمر

علیرضاخاکساری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/11/1 توسط سلام |
شعر شهادت دختر امام موسی بن جعفر (ع)

 محملت با وقار می آمد

سبز تر از بهار می آمد

وه! عجب خوش خرام می آمد

با شکوه تمام می آمد

محملت بود و... خیل ِ استقبال

کم محلی نشد زبانم لال

دم قم گرم! سربلند شدیم

ازدعای ِ تو بهره مند شدیم

دم قم گرم ! احترام گذاشت

هرچه گل داشت،روی ِ بام گذاشت

قم نگاهش لبالب ازشرم است

شام ویران که نیست! خونگرم است

پاکی و حُجب،باورِ چشمش

قدم میهمان سرِ چشمش

چادرت ذره ای غبارندید

آفتابی به نی سوار ندید

با مَحارم به قم رسیدی ،شکر

سردروازه ای ندیدی، شکر

دست ِ بیعت به طبل جنگ نخورد

به غرورت کلوخ و سنگ نخورد

قم کجا کوفه ی خراب کجا

تو کجا زینب و رباب کجا

گوشه ی معجرت نمور نبود

خبر داغی از تنور نبود

ساربان محملت عجول نراند

چادرت زیرپای ِ شمر نماند

هرچه شد،شد! رسیده جان برلب

ای امان ازغریبی ِ زینب

عمه ات اشک ِ ارغوان را دید

خنده ی نحس ِ خیزران را دید

ته گودال ِ پربلا را دید

تن ِ پامال ِ چکمه ها را دید

کوفه را بی عصای ِ پیری رفت

خاک عالم سرم، اسیری رفت

وحید قاسمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/11/1 توسط سلام |
شعر شهادت دختر امام موسی کاظم (ع)

مهربانی ، کریمه ای خانم

بانوی بی بدیل ؛ معصومه

التماس قنوت گریه ی من

الدخیل الدخیل معصومه

 

شرف الشمس شهر قم هستی

از تبار و ذراری خورشید

پای دَرست ملائکه حاضر

ای پناه مراجع تقلید

 

صحن بالا سر تو منزل نور

مهبط جبرئیل این صحن است

بال جمله ملائک عرشی

زیر پاهای زائرت پهن است

 

حرم اهل بیت صحن شماست

حرم خانواده ی زهرا

کربلا و مدینه و مشهد

نجف و کاظمین و سامرّا

 

وقت تجدید عهد با زهرا

شهر یثرب اگر نشد قم هست

گره هایم نگفته واشده است

تا قسم به امام هشتم هست

 

گرچه چنگ خزان به جان تو و

جان ایل و تبارت افتاده

پاره پاره ولی نشد هرگز

نامه ای که رضا فرستاده

 

بین این کوچه ها خدا را شکر

محترم مانده گوشواره ی تو

لاأقل هلهله نشد بر پای

چشم گریان و پر ستاره ی تو

 

گرچه خم شد قدت ز فاصله ها

ذبح اطفال را ندیدی تو

حضرت زینب امام رضا

تلّ و گودال را ندیدی تو

 

تشنه ای را که زیر یک دشنه

دست و پا میزند که جان بدهد

حق او نیست شمر با پایش

جسم زخمیش را تکان بدهد

محسن حنیفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/11/1 توسط سلام |
شعر شهادت دختر حضرت موسی بن جعفر (ع)

           در سرد سیر شهر دل، روح بهاری            

در  شوره زار سینه ی من چشمه ساری

میخواهی امشب بر کویر دیده گانم

با روضه هایت باغی از شبنم بکاری

سهم تو از ارث پدر، خونجگر بود

از کودکی در ماتم او سوگواری

منزل به منزل در پی دلدار رفتی

در دشت های عاشقی محمل سواری

داغ عزیزانت بلای جانتان شد

تو زخمی تیغ جفای روزگاری

تا مقصدت مشهد، دگر راهی نمانده

ای کاش می شد اندکی طاقت بیاری

می سوختی از آتش تب، بین بستر

دلخسته راضی به رضای کردگاری

باید بیاید دلبرت، باید بیاید

در آخرین ساعات هم امید واری

چشمان اشک آلوده ات را تا دم مرگ

یک لحظه هم از درب حجره بر نداری

نام رضا از روی لب هایت نیفتد

با اینکه رو به قبله و در احتضاری

تو یادگار دلبرت را مثل زینب

با گریه روی سینه ی خود می فشاری

دیگر مخور غم، چون سرت را ای کریمه

بر دامن زهرای اطهر می گذاری

وحید قاسمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/29 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت معصومه (س)

( شعر زبانحال حضرت فاطمه معصومه )

ای سایه یِ بالا سر ِ خواهر، برادر

ای جانِ از جانِ خودم بهتر، برادر

خواهر همان احساس مادر بر برادر

دارم برایت می شوم مادر، برادر!

 

ای سوره چشمی بر من ِ آیه بیانداز

یعنی نگاهی هم به همسایه بیانداز

یك بار ِ دیگر بر سرم سایه بیانداز

بر خواهرانش سایه دارد هر برادر!

 

چیزی به غیر از چشم تر دارم، ندارم

از گوشه ی زندان خبر دارم؟ ندارم

اصلاً نمی دانم پدر دارم-ندارم!

دیدم كمالاتِ پدر را در برادر!

 

از جانب زُلفت صبایی می فرستی؟

با التماس من دعایی می فرستی؟

دارالشِفای من دوایی می فرستی؟

افتاده ام در گوشه ی بستر، برادر!

 

این جا مسیرِ كوچه ها خوب است خوب است

وقتی نگاهِ مردها خوب است خوب است

حالا كه احوالِ رضا خوب است خوب است

از بس فنا گردیده ام من در برادر

 

در كوچه ها با حالِ بیمارم نبردند

وقتی رسیدم، سمتِ بازارم نبردند

این معجری را كه سرم دارم نبردند

این جا چه شأنی دارد این معجر، برادر!

 

ای كاش مرغی را كسی بی پَر نبیند

جسمِ برادر را كسی بی سر نبیند

هر كس ببیند كاش كه خواهر نبیند

افتاده روی تلِّ خاكستر برادر

 

نه تو جسارت دیده ای نه من جسارت

نه تو اسارت دیده ای نه من اسارت

نه تو به غارت رفته ای نه من به غارت

پس ما دو تا قربانِ آن خواهر-برادر

 

با نیزه ای تا شاه را از حال بردند

یك یك تماماً رو سوی اموال بردند

هر آن چه را كه بود در گودال بردند

تسبیح، عبا، عمامه، انگشتر، برادر!

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/28 توسط سلام |
شعر زبانحال حضرت معصومه (س)

تا کی به تو از دور سلامی برسانم

ازتوخبری نیست برادر نگرانم

در میزند اینبار کسی...ازهیجانم...

شاید که تو برگشته ای ، ای پاره جانم

یک روز به یعقوب(ع)اگرجامه رسیده

حالا به من از سوی رضا(ع) نامه رسیده...

 
ای کاش که از تو خبری داشته باشم

در آتش عشق تو پری داشته باشم

باید به خراسان سفری داشته باشم

در راه به قم هم نظری داشته باشم

با خاطر آسوده بمان چشم به راهم

یک قافله محرم بخدا هست سپاهم!

 
این جادّه ها چشم به راه قدم ماست

این که نرسد قافله تا طوس، غم ماست

انگار که این خاک عراق عجم ماست

حالا که به قول پدرم، قم حرم ماست...

شاید که فراموش کنم دلبر خود را

باید که بسازم حرم مادر خود را


باید نرسیدن به رضا (ع) را بپذیرم

حالا به شهادت برسم یاکه بمیرم

وقتی که پریشانم و بیمار و اسیرم

خوب است که در حجره ی خود روضه بگیرم

بایاد غم فاطمه (س) هق هق بنویسم

بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسم...

 
با گریه ی من هیچ کسی کار ندارد

قم کار به مهمان عزادار ندارد

در کوچه دری هست که مسمار ندارد

معصومه ی (س) تو دست به دیوار ندارد

اینجا به عیادت همگی آمده باشند

آنجا به شکایت همه زخمی زده باشند

 
بین نظر آن همه با این همه فرق است

بین همه در پشت در و همهمه فرق است

بین اثر هلهله با زمزمه فرق است

مابین غم فاطمه با فاطمه (س) فرق است

نامحرم اگر هست در این کوچه غمی نیست

اینجا زدن فاطمه ها (س) حرف کمی نیست...

مجید تال


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/10/27 توسط سلام |
شعر وفات حضرت فاطمه معصومه (س)

رسیده ام به نفسهای آخرم دیگر

که دستهای خزان کرده پرپرم دیگر

میان سینه ی خود قلب پرپری دارم

نه سایه ی پدری نه برادری دارم

دو چشمِ من به در اما کسی نمی آید

برای دیدنم آیا کسی نمی آید

نشد که حرف دلم را به آشنا گویم

به روی بستر مرگم رضا رضا گویم

اگر چه داغ برادر شکست خواهر را

ولی به نیزه ندیدم سر برادر را

تمام زمزمه ام زینب است در دمِ مرگ

که دوخت سوی عزیزش نگاه آخر را

دوباره روضه به پا کرده ام در این خانه

دوباره می شنوم گریه های مادر را

سر پدر به نی و عمه در هجوم سنگ

کسی نبود بگیرد دو چشم دختر را

میان بزم شراب و کنار نامحرم

چو دید چشم ستمگر لبان پرپر را

به پیش چشم یتیمان شرر به جان میزد

بر آن لبان ترک خورده خیزران میزد

حسن لطفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1392/11/21 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت معصومه (س)

روی قبرم بنویسید که خواهر بودم

سالها منتظر روی برادر بودم

بنویسید گرفتار نباشم چه کنم؟

من اگر منتظر روی برادر نباشم چه کنم؟

روی قبرم بنویسید جدایی سخت است

اینهمه راه بیایم ،تو نیایی سخت است

یوسفم رفته و از آمدنش بی خبرم

سالها میشود واز پیرهنش بی خبرم

روی قبرم بنویسید ندیده رفتم

با تن خسته و با قد خمیده رفتم

بنویسید همه دور ربرم ریخته اند

چقدر دسته ی گل روی سرم ریخته اند

چقدر مردم این شهر ولایی خوبند

که سرم را نشکستند خدایی خوبند

بنویسید در این شهر سرم سنگ نخورد

به خداوند قسم بال وپرم سنگ نخورد

چادرم دور وبرم بود وبه پایی نگرفت

معجرم روی سرم بود وبه جایی نگرفت

 ...من کجا شام کجا زینب بی یار کجا؟

من کجا بام کجا کوچه و بازار کجا؟

بنویسید که عشاق همه مال هم اند

هر کجا نیز که باشند به دنبال هم اند

گر زمانی به سوی شاه خراسان رفتید

من نبودم به سوی مرقد جانان رفتید...

روی قبرش بنویسید برادر بوده

سالها منتظر دیدن خواهر بوده

روی قبرش بنویسید که عطشان نشده

بدنش پیش نگاه همه عریان نشده

بنویسید کفن بود،خدایا شکرت

هرچه هم بود بدن بود خدایا شکرت

یار هم آنقدری داشت که غارت نشود

در کنارش پسری داشت که غارت نشود

بنویسید سری بر سر نی جا میکرد

خواهری از جلوی خیمه تماشا میکرد

اوکجا نیزه کجا گودی گودال کجا؟

اوکجا ،نعل کجا ،پیکر پامال کجا؟

علی اکبر لطیفیان

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1392/11/21 توسط سلام |
شعر شهادت حضرت فاطمه معصومه (س)

در مجلس عزاي شما گريه مي كنم

امشب فقط براي شما گريه مي كنم

عطر گلاب مرقدتان بر مشام خورد

در گوشه ي سراي شما گريه مي كنم

چون اشك بين روضه به هر درد مرهم است

با نيت شفاي شما گريه مي كنم

با بال هاي بي رمق اشك ديده ام

در مشرق هواي شما گريه مي كنم

من هم مسافرم، وطنم مشهد الرضا ست

دنبال رد پاي شما گريه مي كنم

خواندم چگونه پير شدي در جواني ات

دارم ز غصه هاي شما گريه مي كنم

عمري براي هجر پدر گريه كرده اي

امشب منم به جاي شما گريه مي كنم

وحید قاسمی

برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون