X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal

ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار ولادت امام حسن (ع)
اشعار ولادت امام حسن (ع)
شعر ولادت امام مجتبی,اشعار ولادت امام مجتبی,اشعارولادت امام مجتبی,شعرولادت امام مجتبی,عاشقان شق القمر شد ماه رحمت شد دو نیم,عاشقان شق القمرشدماه رحمت شددونیم
نوشته شده در تاريخ 1394/3/26 توسط سلام |
شعر ولادت امام مجتبی (ع)

عاشقان شقُّ القمر شد ماه رحمت شد دونیم

آسمان شد در حریم آسمانیها مـُقیم

شد مشام جان عشّاق علی پر از شمیم

می تپد با این دعای ناب قلب هر ندیم

یاعلیُّ یا عظیمُ یاغفور ُ یا رحیم

می رسد روزیِّ ما همواره از دست کریم

 

سفره دار سفره ی درگاه غفران آمده

روزه دار روزهای ماه قرآن آمده

سرور اهل زمین و اهل رضوان آمده

جلوه ی روی محمّد جان و جانان آمده

وارث جاه و جلال شیر یزدان آمده

هستیِّ هستی گرفته هستی از هست ِ کریم

 

می چکد ابر کرم همواره بر کاشانه اش

او شده شمع و علیُّ و فاطمه پروانه اش

عشق عالم عاشق و شیداییُّ و مستانه اش

اوست جان عالمین و زینبش جانانه اش

حضرت عبّاس شاگرد شجاعتخانه اش

زینب و عبّاس و اربابند پابست کریم

 

صورتش پیغمبری ُّو ضربه هایش حیدریست

از ولادت مادری ُّو تا قیامت مادریست

صلح او تضمین برای حفظ دین داوریست

فاتح قلب حسین فرمانروای دلبریست

این مدال افتخار حجّة ابن العسگریست....

می زند آقا سر خصم بد و پست کریم

 

می رسد آقا بساط فتنه می گردد کــِساد

می شود صحن عمویش مجتبی آباد و شاد

می رود این روزهای سخت ِ ما از ذهن ویاد

می کِشد نام علی را در تمام شهر داد

می کند وا مثل مشهد در بقیع باب الجواد

شیعه پای روضه هایش می شود مست کریم

 

روضه می خواند نگار ما برای مجتبی

روضه ی بغض عمو جان و هجوم فتنه ها

روضه ی روزی که شد در کوچه دوش او عصا

چادر خاکی تکاند و ناله زد مادر بیا

دیده او چشمی پس از سیلی نمی شد وا خدا

العجل می گفت مادر دست در دست ِ کریم

حسین ایمانی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/21 توسط سلام |

شعر ولادت آقاي جوانان بهشت ، امام حسن (ع)

نذری کنید تا که دمی با خدا شویم

از این قفس که ساخته شیطان رها شویم

باری که روی دوش گرفتیم از گناه

روی زمین گذاشته و با صفا شویم

امشب شب در آمدن ماه فاطمه است

دیگر بس است باید از این خواب پا شویم

تا نیمه های ماه دگر صبر هم بس است

راهی بیت حضرت خیر النسا شویم

باید هزار سال عبادت کنیم تا

از سائلان واقعی مجتبی شویم

آقا عنایتی کن از این تن در آمده

قدری تو را صدا زده تا بی ریا شویم

قدری به ما نگاه کن آقا که تا ابد

گندم فروش صحن نگاه شما شویم

امشب به یمن آمدنت دست ما بده

آن باده ای که بر کرمت مبتلا شویم

حسنت مرا مقیم سرِ دار میکند

امشب علی ز لعل تو افطار میکند

وقتی تو را ز عرش فراتر گذاشتند

یعنی به روی دست پیمبر گذاشتند

در راه تو تمام خلائق نشسته اند

دل برده ای که نام تو دلبر گذاشتند

ماهی نبود تا که در این ماه گل کند

اینجا تو را به دامن مادر گذاشتند

خورشید را به امر خدا مثل هدیه ای

یک گوشه پیش هدیه حیدر گذاشتند

موسی برای مهد تو گهواره ساخت و

عیسی و دیگران روی آن پر گذاشتند

تا این که حاجت دل عالم روا شود

هفت آسمان به پای شما سر گذاشتند

امشب برای شادی زهرا و مرتضی

تاجی به روی فرق تو از زر گذاشتند

این افتخار ماست که با مقدم شما

ما را در آستان تو نوکر گذاشتند

با بودن تو فاطمه حس کرد مادر است

یعنی که اولین پسر چیز دیگر است

با مقدم تو دین خدا زنده میشود

ماه خدا کنار شما زنده میشود

عیسی به ناز مقدم تو ناز میکند

موسی که هیچ با تو عصا زنده میشود

ماه مبارک است در این نیمه های شب

با مقدم تو حال دعا زنده میشود

امشب که فاطمه به تو لبخند میزند

شهر مدینه غرق صفا زنده میشود

آقا خوش آمدی که در این لحظه های خوش

سلول های مرده ما زنده میشود

امشب تو آمدی و نبی گفت با علی

یک ضلع از حدیث کسا زنده میشود

وقتی شروع نهضت ارباب با شماست

با تو حسین و کرب و بلا زنده میشود

چشمان تو به چشم علی تا که وا شده

از آن به بعد نام شما مجتبی شده

شوری میان سینه من پا گرفته است

عشقی میان قلب و دلم جا گرفته است

مثل علی ست با نمک است و خدایی است

قنداقه ای که حضرت زهرا گرفته است

گویا دوباره موقع افطار آمده

با بوسه ای که از لبش آقا گرفته است

او که کریم خانه ی زهرا و حیدر است

رونق ز کار و بار مسیحا گرفته است

از سوی جنت آمده یا از سوی خدا

دسته گلی که حضرت موسی گرفته است

معمار گاهواره او دست جبرئیل

یعنی که کار عشق چه بالا گرفته است

یوسف رسیده است به پابوسی حسن

مجنون شده است و دامن لیلا گرفته است

با چشم خود دل از همه دل ها ربوده است

این ارث را ز ام ابیها گرفته است

آنقدر بیت حضرت زهرا شلوغ بود

یک هفته است نوح نبی جا گرفته است

ای برکت همیشه افطار ما حسن

خوش آمدی به خانه صدیقه یا حسن

از بس که مثل حضرت زهرا منور است

مست اند اهل خانه به قدری معطر است

حیدر ز شوق، محو تماشای روی اوست

گفتم که گفت فاطمه، او چیز دیگر است

گفته نبی عقیقه کند زودتر علی

آنقدر روی دلبر نوزاد محشر است

کی گفته است این که حسن مرد جنگ نیست

نیزه به دست حضرت فتاح خیبر است

گفتند نیست آشنا با فنون جنگ

جنگ جمل رسید همه دیدند حیدر است

با ضربه اش چو عایشه را زد به روی خاک

دیدند مستحق صد الله اکبر است

وقت نماز کنده شود از دل زمین

بیخود نبوده است که او مست کوثر است

در حلم و در عبادت و در سجده های شب

هم مثل مرتضی ست و هم چون پیمبر است

این را بدان کسی که به تن فخر میکند

محشر خدا به خلق حسن فخر میکند

مظلوم تر ز حیدر کرار یا حسن

ای نیمه شب به دوش شما بار یا حسن

ای صاحب تمام مکاتب ،امام عشق

استاد درس رزم علمدار یا حسن

ای قبله گاه خلق دو عالم بقیع تو

ای از دل شکسته خبردار یا حسن

پیری زود رس ز چه آمد سراغ تو

از غصه های کوچه عزادار یا حسن

ای زیر بار تهمت و دشنام بین شهر

ای از تمام شهر طلبکار یا حسن

آقا شنیده ام که قدت را شکسته اند

وقتی که سوخت آن در و دیوار یا حسن

آقا شب ولادت و روضه حلال کن

این روضه را زمینه عشق و وصال کن

مهدي نظري


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/21 توسط سلام |

شعر ميلاد كريم اهلبيت ، امام حسن (ع)

این خانواده آینه های خدائی اند

در انتهای جاده ی بی انتهائی اند

خیل ملک مقابلشان سجده می کنند

این ها خدا نی اند ولیکن خدائی اند

هر کس که می رسد سر اطعام می برند

فرقی نمی کند که فقیران کجائی اند

یک "السلام" و یک "و علیک السلامِ"سبز

این ها همان مقدمه ی آشنائی اند

صدها هزار مثل سلیمان در این حرم

مشغول لحظه های شریف گدائی اند

سوگند می خوریم كه پروانه زاده ایم

همسایه ی قدیمی این خانواده ایم

تو آسمان جودی، ما یاكریم تو

پرواز می كند دل ما تا حریم تو

احساس می كنم به تو نزدیك می شوم

وقتی كه می وزد سر راهم نسیم تو

وقت كرامت است كه از راه آمده است

آن آشنای كوچه نشینِ قدیم تو

قرآنِ بی بدیل، حروف مقطّعه!

كی می رسم به فهم الف لام، میم تو؟

سوگند می دهیم خدا را در این سحر

بر پینه های رحمت دست كریم تو

ما را همیشه سائل دست شما كند

ما را به زیر پای شما خاك پا كند

دست مرا بگیر كه عاشق ترم كنی

سلمان خانواده ی پیغمبرم كنی

من در قنوت نیمه شبت دور می زنم

شاید مرا بگیری و انگشترم كنی

آن شاخه ی گلم كه به دست تو داده اند

تا هر كجا كه خواست دلت پرپرم كنی

من آمدم كه بین سحرهای اشتیاق

بال مرا بگیری و خرج حرم كنی

بال و پر شكسته به دردم نمی خورد

انگار بهتر است كه خاكسترم كنی

روزی آب و سفره ی نان منی حسن

ماهِ مباركِ رمضان منی حسن

ای در هوای پاك نگاهت سلام ها

نامت نداشت سابقه ای بین نام ها

ای سبزی بهار خدا سیر می شوند

از عطر سفره های حضورت مشام ها

بیرون بیا و چشم مرا هم قدم بزن

هم سفره ی فروتن جمع غلام ها

«در كوچه ات كسی به كسی جا نمی دهد»

مكثی نما به شوق چنین ازدحام ها

سائل شدن كنار نگاه تو واجب است

وقتی گدا به چشم تو دارد مقام ها

تو سفره دار شهر خدا، ما گدای تو

مثل كبوتریم و اسیر هوای تو

آن كس كه پیش پای شما خم نمی شود

در خانه ی فرشته هم آدم نمی شود

آقای من! بدون توسل به نام تو

حالی برای توبه فراهم نمی شود

دست مرا بگیر و به سمت خدا ببر

چیزی كه از بزرگیتان كم نمی شود

آرامش تو باعث طوفان كربلاست

بی صلح تو قیام مُحرم نمی شود

هر كس كه بر نجابتِ صلح و سكوت تو

مؤمن نمی شود، به جهنّم نمی شود

تا كربلا رسید صدای سكوت تو

این قیل و قال ها به فدای سكوت تو

ای از هزار حاتم طائی كریم تر

لطف تو از تمام كریمان قدیم تر

می آوری به وجد، تو پروردگار را

ای از زبان حضرت موسی كلیم تر

تو ابتدای نسل طهورای كوثری

هر كس حسودتر به تو باشد عقیم تر

در این مسیر رو به خدایی ندیده ایم

از ردّ پای گیوه ی تو مستقیم تر

در كربلا به آینه ات سنگ می زنند

هر كس شبیه تر به تو جرمش عظیم تر

آقا تو در كلام خلاصه نمی شوی

در حضرت و امام خلاصه نمی شوی

ای یاكریم خسته چه كردند با پرت

این زهرِ پر شراره چه آورده بر سرت

از لحظه ای كه رنگ نگاهت كبود شد

رنگی دگر گرفته مناجات خواهرت

با این كه ای غریب! تو بودی امام شهر

اما كسی نخواند نمازی به پیكرت

تابوت را نشانه گرفتند به تیرها

آن هم كجا به پیش دو چشم برادرت

دل های ما به یاد تو ای بی حَرمترین

پر می زند به سمت بقیع مطهّرت

تا كِی لبم به خاك بقیعت نمی رسد

بر آستان پاكِ رفیعت نمی رسد

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/21 توسط سلام |

ای وسعت بهاری بی انتهای سبز

مرد غریب شهر ولی آشنای سبز

روح اجابت است به دست تو بسکه داشت

باغ دعای هر شب تو ربنای سبز

هر شب مدینه بوی خدا داشت تا سحر

از عطر هر تلاوت تو با صدای سبز

سرسبزی بهشت خدا چیست ؟ رشته ای

از بالهای آبیتان آن عبای سبز

از لطف اشکهای سحر غنچه داده است

در دامن قنوت شبم این دعای سبز

کی می شود که سایه کند بر مزار تو

یک گنبد طلا ئی و گلدسته های سبز

آن وقت تا قیام قیامت به لطفتان

داریم در بقیع تو یک کربلای سبز

یا می شود دلم گل و خشت حریم تو

یا می شود کبوتر تو ، یا کریم تو

تو سرو قامتی تو سراپا ملاحتی

آقا تو حسن مطلقی و بی نهایتی

خاک زمین که عطر حضور تو را گرفت

از یاد رفت قصه یوسف به راحتی

ایوب که پیمبر صبر و رضا شده

از لطف توست دارد اگرحلم وطاقتی

بی شک و شبهه دست توسل زده مسیح

بر دامنت اگر شده صاحب کرامتی

یاد پیامبر به خدا زنده می شود

وقتی که گرم ذکر و دعا و عبادتی

حتماً برای خواهش دست نیازمند

دست تو داشت پاسخ سبز اجابتی

وقتی میان معرکه شمشیر می کشی

تنها تویی که مرد نبرد و رشادتی

با تیغ ذوالفقار که در دستهای توست

بر پا شده به عرصه ی میدان قیامتی

بر دوش سید الشهدا بود رایتت

عباس بود آینه دار شجاعتت

خورشید آسمانی ماه خدا حسن

همسایه قدیمی دنیای ما حسن

پرواز بالهای خیالی فهم ما

کی می رسد به اوج مقام شما حسن

روشن ترین تجسم آیات و سوره ها

یاسین و قدر و کوثری و هل أتی حسن

صفین شاهد تو و شور و حماسه ات

شیر دلیر بیشه شیر خدا حسن

الله اکبر تو بلند است وقت رزم

آیات فتح روز نبردی تو یا حسن

صلح شکوهمند تو هرگز نداشته

چیزی کم از قیامت کرب و بلا حسن

صلحت حماسه بود نه سازش که اینچنین

شد سربلند پرچم اسلام راستین

در خانه  تو غیر کرامت مقیم نیست

اینجا به غیر دست تو دستی رحیم نیست

تو سفره دار هر شب شهر مدینه ای

جز تو کسی که لایق لفظ کریم نیست

از بسکه داشت دست شما روح عاطفه

شد باورم که کودکی اینجا یتیم نیست

جز سر زدن به خانة دلخستگان شهر

کاری برای هر سحرت ای نسیم نیست

اینجا که نیست گنبد و گلدسته ای بگو

جایی برای پر زدن یا کریم نیست؟

داغ ضریح و مرقد خاکیت ای غریب

امروزی است غربت عهد قدیم نیست

با این همه غریبی و دلتنگی ات بگو

جایی برای اینکه فدایت شویم نیست ؟

گل داشت باغ شانه تو از سخاوتت

آقا زبانزد همه می شد کرامتت

اینگونه در تجلی خورشید وار تو

گم می شود ستاره دل در مدار تو

روشن شده است وسعت هفت آسمان عشق

از آفتاب روشن شمع مزار تو

بوی بهشت، عطر پر و بال جبرئیل

می آورد نسیم سحر از دیار تو

دلهای ما زمینی و ناقابلند پس

یک آسمان درود الهی نثار تو

هر شب به یاد قبر تو پر می زند دلم

تا خلوت سحرگه آئینه زار تو

تا که شبی بیائی و بالی بیاوری

ماندیم مات و غمزده چشم انتظار تو

بالی که آشنای تو باشد ابوتراب !

یا وقف صحن خاکی و پر از غبار تو

بالی که سمت تربت تو وا کنیم و بعد

باشیم تا همیشه فقط در کنار تو

با عطر یاس تربت تو گریه می کنیم

آنجا فقط به غربت تو گریه می کنیم

چشمی که در مصیبتتان تر نمی شود

شایسته شفاعت حیدر نمی شود

چشم همیشه ابریتان یک دلیل داشت

هر ماتمی که ماتم مادر نمی شود

مرهم به زخمهای دل پر شراره ات

جز خاک چادر و پر معجر نمی شود

یک عمر خون دل بخورد هم کسی دگر

والله از تو پاره جگر تر نمی شود

یک طشت لخته های جگر پاره های دل

از این که حال و روز تو بهتر نمی شود

یک چیز خواستی تو از این قوم پر فریب

گفتند نه ....کنار پیمبر نمی شود

گل کرد بر جنازه تو زخم سرخ تیر

هرگز گلی شبیه تو پرپر نمی شود

پر شد مدینه از تب داغ غمت ولی

با کربلا و کوفه برابر نمی شود

....زینب کنار نیزه کشید آه سرد و گفت:

سالار من که یک تن بی سر نمی شود

دیگر تمام قامت زینب خمیده بود

از بسکه روی نیزه سر لاله دیده بود

يوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/21 توسط سلام |

شعر ميلاد حضرت حسن بن علي (ع)

اول تو را سرشته و انسان درست کرد

شرح تو را نوشته و قرآن درست کرد

بعداً گِل اضافیتان را افاضه کرد

تا از من خراب مسلمان درست کرد

می خواست رحمتش همه جا را بغل کند

با اشک های چشم تو باران درست کرد

باید برای بندگی سجده هایمان

یک مسجدی به نام حسن جان درست کرد

بالم اگر به درد پریدن نمی خورد

یک سایبان که می شود از آن درست کرد

من زندۀ نسیم مسیحا دم توأم

آدم اگرشدم به خدا آدم توأم

تو ابتدای نسل طهورای کوثری

تو رود خانۀ زهرای اطهری

باید علی و فاطمه ای ظرف هم شوند

تا اینکه آفریده شود چون تو گوهری

کار خداست این که پیمبر پسر نداشت

وقتی توئی نیاز ندارد به دیگری

نسل مطهر نبوی، نسل دختری است

با این حساب تو حسن ابن پیمبری

گفتند زاده ی اسد الله غالبی

صبح جمل که شد همه دیدند حیدری

می خواستند پیش همه کوچکت کنند

کوری چشم آیشه ها از همه سری

یک روز اشک و گریه برای تو میکند...

...با شصت روز اشک حسینی برابری

ای ارشد تمام پسر های فاطمه

ای اولین حسین سحر های فاطمه

ای آسمان تر از همه، بالاتر از همه

ای بی کران تر از همه، دريا تر از همه

تو زودتر به دامن زهرا نشسته ای

پس این توئی تو، بچه زهراتر از همه

ما از تو هیچ وقت نفرما ندیده ایم

ای سفره ي همیشه بفرماتر از همه

ما سال هاست رهگذر کوچۀ توأیم

مانند یک فقیر سرِ کوچۀ توأیم

مهتاب چشم های تو خورشید پرور است

هر کس که طالعش حسنی نیست کافر است

اصلاً نیاز نیست قیامت به پا کنی

یک قاسمی خدا به تو داده که محشر است

اصلاً شما نیاز نداری به معرکه

وقتی لب سکوت تو شمشیر حیدر است

قسمت نبود تا که ببینند مردمان

بازوی تو ادامۀ فتّاح خیبر است

فردا ملک به نام تو تکبیر می زند

صاحب زمان به جای تو شمشیر می زند

امشب اگر نگات هوای قَرَن کند

امید می رود که نگاهی به من کند

زیبنده است بال و پر صد فرشته را

زهرا ببافد و تن تو پیرهن کند

کُشتی بگیر پیش همه با برادرت

شاید کسی بیاید و جانم حسن کند!

بهتر همان که در به در هر گذر شود

بالی که روی بام تو فکر چمن کند

این یا کریم مثل همه قصد کرده است...

...بر روی گنبدی که نداری وطن کند

بعد از تو ای امیر کفن پاره ها کسی

لازم نکرده است تنم را کفن کند

علي اكبر لطيفيان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/21 توسط سلام |

عاشق شدن ز خیمه ی لیلا شروع شده است

دیوانگی ز دامن صحرا شروع شده است

مجنون شدیم و دربدر کوچه ها شدیم

آوارگی ما  هم از اینجا شروع شده است

ما را به سمت کوچه ی عشاق برده اند

جایی که جلوه های تمنا شروع شده است

دیگر زمان دربدری ها تمام شد

حالا زمان عاشقی ما شروع شده است

تو آمدی و حضرت حیدر پدر شده

دوران مادرانه ی زهرا شروع شده است

ای ابتدای سوره ی کوثر خوش آمدی

ای اولین حسین پیمبر خوش آمدی

تو آمدی و شاخه ی طوبی ثمر گرفت

آخر دعای سبز پیمبر اثر گرفت

ای بانمک ترین پسر های فاطمه

تو آمدی و بوسه ز رویت پدر گرفت

ای قوت  همیشه ی بازوی مرتضی

فتح الفتوح کردی و لشگر جگر گرفت

وقتی که می زنی به دل لشگر جمل

دیگر نمی شود دم تیغت سپر گرفت

از دست نعره های بلندت به معرکه

دشمن فرار کرده و راه مفر گرفت

بالا بزن نقاب خودت را یل جمل

معنا بده به جمله احلی من العسل

روزه گرفته ایم که باران بیاورید

از سفره ی کریم کمی نان بیاورید

عمری است روزی ام ز سر سفره ی شماست

از این به بعد نان فراوان بیاورید

ما را غبار کوی شما زنده می کند

بر این دل سیاه کمی جان بیاورید

یا ایها الکریم، تصدّق... گدا رسید

بر این گدا رحمت و احسان بیاورید

زهرا به گریه بر حسنش شاد می شود

لطفی کنید دیده ی گریان بیاورید

ای بانی همیشه ی اشک و بکا حسن

ای روضه خوان اول کرببلا حسن

سر را بگیر و راه خدا را نشان بده

وقت نماز مغرب ما تو اذان بده

هرجا که سفره ی کرمی پهن می شود

از آن بساط روزی افطارمان بده

قرآن بخوان تا که مسلمان تو شویم

دل را شبیه مردک شامی تکان بده

من گریه می کنم برای تو، پس تو هم

از کوری ام به روز قیامت امان بده

حالا که تو کریمی و آقای عالمی

ما را به کربلا ببر آنجا مکان بده

هر سفره ایی که سفره آقا نمی شود

هر بچه ایی که بچه ی مولا نمی شود

شان تو را خدای به موسی نداده است

از معجزات تو که به عیسی نداده است

شاهان روزگار گدای در تواند

رزق تو را به سفره ی آنها نداده است

صلحی که کرده ایی تو، کم از کربلا نداشت

دیگر به کس شبیه تو تقوا نداده است

باید عصای فاطمه باشی به کوچه ها

بی خود تو را خدای به زهرا نداده است

از اشک چشم توست اگر گریه می کنم

بر روضه های پاره جگر گریه می کنم

امیرحسین محمودپور


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/21 توسط سلام |

صدای شر شر باران شعر می آید

کسی دوباره به ایوان شعر می آید

غزل ،قصیده، نمیدانم، این که در راه است

چقدر ساده به دیوان شعر می آید

زبان روزه پیاده نزول فرموده

خبر دهید که مهمان شعر می آید

همیشه در وسط قحطی از دل دریا

به یاریم به بیابان شعر می آید

غزل به وزن دو ابروی او اگر گویم

دو وزن تازه به اوزان شعر می آید

کمیت لنگ غزل می شود چو شعر کمیت

اگر نظر بنماید کریم اهل البیت

خبر رسیده که امشب کریم می آید

به خاک صاحب روحی عظیم می آید

کسی که نفحه باغ بهشت نفحه اوست

چقدر ساده سوار نسیم می آید

کسی که بودن او تا همیشه خواهد بود

کسی که زمزمه اش از قدیم می آید

کسی که پشت سر خشم او بدون شک

هزار دسته عذاب الیم می آید

ز فیض چشم کریمش رحیم خواهد شد

دلی که مثل شیاطین رجیم می آید

اذان مغرب افطار پای سفره‌ی او

چقدر اسیر و فقیر و یتیم می آید

اگر رسیده در این مه برای خاطر ماست

خدا برای سر سفره اش نمک می خواست

مدرسی که ادب هم بود مودب او

نشسته هر چه پیمبر به پای مکتب او

به گرد پای صعودم نمیرسی جبرییل

اگر کبوتر جانم شود مقرب او

تمام عمر شده نام او مخاطب من

چه خوب می شد اگر می شدم مقرب او

چه راکبی که فلک هم ندیده مانندش

چه راکبی که رسول خداست مرکب او

مسیر خانه‌ی‌شان چند کوچه بند آید

برای خواندن قرآن چو وا شود لب او

فقط نه اهل زمین دل سپرده‌اش هستند

که عرشیان خدا کشته مرده‌اش هستند

هوای بزم کریمانه نگاه شما

دوباره سائلتان را کشیده است اینجا

چه خوب می شد از نخل چشمتان امشب

برای سفره‌ی افطارمان دهی خرما

در آستین شما دست فضل حضرت حق

و بر زبان شما معجز بیان خدا

اگر رسد به سراب تو می شود سیراب

هر آنکه تشنه برون آید از دل دریا

قسم به مهر لب روزه دارتان عمریست

که مُهر مِهر شما خورده روی سینه‌ی ما

کجاست یوسف صدیق تا خودش بیند

خداست مشتری حُسن یوسف زهرا

دل برادرت آقا اگر چه خواهری است

دل کبوتری تو عجیب مادری است

ببار ابر کرامت که خوب می باری

چقدر چشمه ز چشمان خود کنی جاری

بریز ، کاسه به دستان تو فراوانند

تبرک همه‌ی سفره های افطاری

مساحت دل ما نذر باغبانی توست

به اختیار خودت هر چه بذر می کاری

زمان دیدن تو مادرت چه حالی داشت

شب تولد خود را به یاد می آری؟

چه زود فصل زمستان گیسویت آمد

چه دیده ای وسط کوچه های بی یاری

چه بود آنچه شکست و سپس زمین افتاد

چه هست اینکه تو باید ز خاک بر داری

ببین شکسته شده ای ببین که تا شده ای

از آن زمان که تو با شانه ات عصا شده ای

محسن عرب خالقي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/21 توسط سلام |

ناگهان آسمان بهاری شد

عشق در کوچه ها جاری شد

نور ماه مدینه را تا دید

عرق شرم ماه جاری شد

عطر شوق ملک چکید از عرش

قطره قطره چه آبشاری شد

آسمان غرق بوسه اش میکرد

گونه هایش ستاره کاری شد

آسمان خنده کرد و خانه وحی

از غم روزگار، عاری شد

روی پیشانی اش که چین افتاد

خم ابروش ذوالفقاری شد

چه صف کفر را به هم میریخت

بر دل کفر، زخم کاری شد

لحظه ها ماندگار و زیبا بود

روزها مثل روزگاری شد . . .

. . . که خدا قلب کعبه را وا کرد

و جهان غرق بیقراری شد

اسوه صبر بود و صلح و صفا

او خداوند بردباری شد

---

زیر پایش خدا غزل می ریخت

غزلی را که از ازل می ریخت

آن امامی  که تا سحر امشب

روی لبهای من غزل می ریخت

شب شعر مرا چه شیرین کرد

بین هر واژه ای عسل می ریخت

آن که در جیب کودکان یتیم

قمر و زهره و زحل می ریخت

آن کریمی که در پیاله دهر

هرچه میریخت لم یزل می ریخت

از همان کوچه ای که رد می شد

حسن یوسف در آن محل می ریخت

تیغ خصمش ولی به وقت نبرد

رنگ از چهره اجل می ریخت

شتر سرخ را  به خون غلطاند

لرزه بر لشگرجمل  می ریخت

آن امامی که روز عاشورا

از لب قاسمش عسل می ریخت

---

روی لبهایتان دعا دیدیم

در نگاه تو ما خدا دیدیم

ای کریمی که پشت خانه تو

ملک لاهوت را گدا دیدیم

بخدا لحظه لحظه لطف تو را

تک تک ما تمام ما دیدیم

ای مقامت در آسمان بهشت

روی دوش نبی تو را دیدیم

با تو ما در میان خوف و رجا

جبر در اختیار را دیدیم

صبر گاهی حماسه مرد است

پشت صلح تو کربلا دیدیم

...

در نگاه تو یاس را عمری

خسته در بین کوچه ها دیدیم

سید حمیدرضا برقعی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/21 توسط سلام |

یک سرو، ولی سرو هزاران چمن است این

یک ماه، ولی ماه هزار انجمن است این

یک نور، ولی نور همه پنج تن است این

یک روح، ولی روح علی در بدن است این

زیبارخ و شورافکن و شیرین‌دهن است این

ای ماه خدا چشم تو روشن حسن است این

این خلق عظیم است عظیم است عظیم است

فرزنـد کریم است کریم است کریم است

گلبوسۀ احمد گل بستان جمالش

قرآن ورقی از صُحُفِ خُلق و خصالش

پیغمبر و زهرا و علی محو جمالش

شیری که به او فاطمه داده است، حلالش

بالاتر از اوهام همه اوج کمالش

جاری ز کف او کرم احمد و آلش

این محشر کبراست بیایید ببینید

این یوسف زهراست بیایید ببینید

خورشید دمیده به شب تار مدینه

گردیده چراغ دل بیدار مدینه

روئیده گل وحی ز دیوار مدینه

خیل ملک آیینه به دیدار مدینه

ارواح رسولان شده زوار مدینه

گردیده فلک غرق در انوار مدینه

تابد به سر دست محمّد، قمر امشب

تبریک بگویید علی شد پـدر امشب

ای صبح الهی اثرت باد مبارک

ای بحر نبوت گهرت باد مبارک

ای باغ ولایت ثمرت باد مبارک

ای ماه خدایی ثمرت باد مبارک

ای شمسۀ عصمت قمرت باد مبارک

میلاد گرامی پسرت باد مبارک

ای حُسن فروشان! حسن آمد حسن آمد

بـا آمـدنش جـان محمّد بـه تـن آمد

این است که در پاسخ دشنام دعا کرد

این است که از دشمن بی‌شرم حیا کرد

این است که پیوسته جفا دید و وفا کرد

این است که از خلق ستم دید و دعا کرد

در صبر، همان کار علی شیرخدا کرد

در صلح، همان معجزۀ کرب و بلا کرد

گر جنگ کند، صلح حرام است حرام است

ور صـلح کند، حکم قیام است قیام است

از صلح حسن، دین خدا یافت سلامت

این صلح قیامیست به معنای قیامت

با آنکه همانند علی داشت شهامت

هر ظلم که دید آن خلف پاک امامت

تا حفظ شود دین خدا کرد کرامت

چون کوه برافراشت به هر حادثه قامت

با آنکه غریب وطن و غرق مِحن بود

پیروزترین رهبر تـاریخ، حسن بود

او مَحکمۀ مُحکمۀ صبر و رضا داشت

با صبر و رضا پرچم توحید به پا داشت

در صلح و قیامش به زبان حکم خدا داشت

پیوسته ولایت به همه ارض و سما داشت

ده سال امامت به امام شهدا داشت

در حنجرۀ سوخته این طرفه ندا داشت

من کیستم احیاگر قانون خدایم

بنیـادگـر واقعۀ کرب و بـلایم

من وارث شمشیر علی رهبر صبرم

من ذات خدا را به خدا مظهر صبرم

من روح شکیبایی در پیکر صبرم

من وارث صبر پدر و مادر صبرم

من صاحب فتح و ظفر لشگر صبرم

هم حیدر شمشیرم و هم حیدر صبرم

این صبر همان صبر خدای ازلی بود

تفسیر کـلام الله و شمشیر علی بود

با آنکه بوَد بازوی من بازوی حیدر

با آنکه مرا دست خداییست به پیکر

این صبر بوَد سخت‌تر از غزه و خیبر

این صبر بوَد یک اُحد و خندق دیگر

این صبر بوَد نهضت ثاراللهِ اکبر

سوگند به اسلام و به قرآن و پیمبر

مـا بیـم زبیـداد معـاویـّه نداریم

حاشا که ستمگر را راحت بگذاریم

ما نخل ولاییم و شهادت ثمر ماست

بر جان عدو هر نفس ما شرر ماست

چون تیر برآید جگر ما سپر ماست

در بحر بلا موج خطر همسفر ماست

پیکار جمل نیز گواه دگر ماست

هرگز نهراسیم که حیدر پدر ماست

بـازوی عـلی حیـدر خیبـر شـکنم من

«میثم» حسنم من حسنم من حسنم من


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/21 توسط سلام |

این آینۀ حسن خداوند تعالاست

این پرتو حسن ازل از صبح تجلّاست

این سورۀ یاسین به روی دامن کوثر

این مصحف نور است که بر شانۀ طاهاست

این نجل علی اشرف اولاد محمّد

این خوب‌ترین سلسلۀ آدم و حواست

گه سورۀ «والیل» و گهی سورۀ «والشمس»

گه بر سر دست نبی و حیدر و زهراست

در مصحف زیبای رخش سورۀ مریم

در عطر بهشتی نفسش روح مسیحاست

او مثل علی بر همۀ خلق، امام است

حکمش همه جا حکم خداوند تعالاست

گر جنگ کند، جنگ بوَد بر همه واجب

ور صبر کند، صبر برای همه زیباست

هر نکته که او گفت خدا گفت خدا گفت

هر امر که او خواست خدا خواست خدا خواست

هر چند حیات دین، از خون حسین است

با صبر حسن، قامت اسلام بوَد راست

ما پیرو صلح حسن و جنگ حسینیم

امر است ز مولا و اطاعت همه از ماست

گر امر به صلح آید، یا حکم به نهضت

اسلام همان پیروی از گفتۀ مولاست

این صلح بوَد سخت‌تر از غزوۀ خیبر

این صبر همان صبر علی در دل اعداست

یارب تو گواهی که به هر واقعه ما را

بر دامن اولاد علی دست تولّاست

با خون دل شیعه نوشتند ز آغاز

دینی که خدا گفته تولّا و تبراست

یاران ولایت همـه‌جا عبد خدایند

آنان که جدا از حسنینند، جدایند


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/21 توسط سلام |

باز به من راه سخن باز شد

نای دلم زمزمه پرداز شد

روزه ام ،اما زمدیح حسن

یکسره قندست مرا در دهن

مرغ دلم نغمه خوش ساز کرد

تا حرم گمشده پرواز کرد

نیمه مهی کرده دلم اعتکاف

تاکه کنم گرد جمالش طواف

شهر نبی طور تجلا شده

غرق شعف خانه مولا شده

بهر علی نور بصر آمده

فاطمه را نیز پسر آمده

شمس نقاب از رخ خود وا نمود

تا که نگه بر مه زهرا نمود

قوس و قزح طاق دو ابروی او

بست زمین سلسله موی او

شمه ای ازنور رخش مهر و ماه

جمله گدایان درش شیخ و شاه

خیل ملک ساقی میخانه اش

عالمیان مست ز پیمانه اش

حضرت جبریل بود مست او

روزی میکال بود دست او

با ملک الموت اگر مرگ ماست

زندگی او به کف مجتبی ست

هست کریمان همه از هست اوست

بعد خدا رزق همه دست اوست

حاتم طائی به سر خوان او

حضرت داوود غزل خوان او

صد چو کلیم آمده بر درگهش

صد چو خلیل اند به قربانگهش

یوسف کنعان شده آواره اش

دست مسیحاست به گهواره اش

کیست حسن یوسف اهل ولاست

کیست حسن بانی کرببلاست

کیست حسن معنی حبل المتین

مرشد و پیر مه ام البنین

کیست حسن ثانی پیغمبر است

ثانی او نیز علی اکبر است

کیست حسن محرم اسرار مام

بعد علی حضرت دوم امام

کیست حسن نیست بجز یک کلام

حضرت زهراست علیها سلام

یاسر رحمانی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/21 توسط سلام |

شعر ميلاد حضرت امام حسن مجتبي (ع)

همدم یار شدن دیده تر می خواهد

پیر میخانه شدن اشک سحر می خواهد

عاشقی کار دل مصلحت اندیشان نیست

قدم اول این راه جگر می خواهد

بال و پرهای به دور و بر شمع ریخته گفت

بشنود هرکه ز معشوق خبر می خواهد

هرکه عاش شده خاکستر او بر باد است

عاشق از خویش کجا رد و اثر می خواهد

هنر آن نیست نسوزی به میان آتش

پرزدن در وسط شعله هنر می خواهد

در ره عشق طلا کردن هر خاک سیاه

فقط از گوشه چشم تو نظر می خواهد

ظرف آلوده ما در خور صهبای تونیست

این ترک خورده سبو رنگ دگر می خواهد

زدن سکه سلطانی عالم تنها

یک سحر از سر کوی تو گذر می خواهد

تا زمانی که خدایی خدا پا بر جاست

پرچم حسن حسن در همه عالم بالاست

در کرمخانه حق سفره به نام حسن است

عرش تا فرش خدا رحمت عام حسن است

بی حرم شد که بدانند همه مادری است

ورنه در زاویه عرش مقام حسن است

بس که آقاست به دنبال گدا می گردد

ناز عشاق کشیدن ز مرام حسن است

دست ما نیست اگر سینه زن اربابیم

این مسلمانی ایران ز کلام حسن است

هرکه خونش حسنی شد ز خودی حرف شنید

غربت از روز ازل باده جام حسن است

حرم و نام و وجودش همه شد وقف حسین

هرحسینیه که بر پاست خیام حسن است

اوچهل سال بلا دید بماند اسلام

صبر شیرازه اصلی قیام حسن است

ما گدائیم ولی شاه کریمی داریم

هرچه داریم ز تو یار قدیمی داریم

تاخدا با همه حسن خود املایت کرد

چون جلالیت خود آیت عظمایت کرد

تا که در صورت تو عکس خودش را بکشد

همچو نان روی نبی این همه زیبایت کرد

تا که قرص قمر ماه علی کامل شد

پرده برداشت ز رخسار و هویدایت کرد

تا ثمر داد نهالی که خدا کاشته بود

باهمه جلوه تورا شاخه طوبایت کرد

ریخت آب و سر مشک از کف هر ساقی رفت

بسکه مستانه و مبهوت تماشایت کرد

تاکه اثبات شود بر همگان ابتر کیست

پسر ارشد صدیقه کبرایت کرد

تاشوی بعد علی میر بنی هاشمیان

صاحب صولت و شخصیت طاهایت کرد

بسکه ذات احدی خاطر لعلت می خواست

شیر نوش از جگر حضرت زهرایت کرد

با توسرچشمه کوثر شده زهرا  یاهو

کوری عایشه مادر شده زهرا  یاهو

انقطاع تو زهر سوز و گدازت پیدا

فاطمی بودنت از عشوه و نازت پیدا

سر سجاده تو گوشه ای از عرش خداست

سیر عرفانی ات از حال نمازت پیدا

هرکه آمد به در خانه تو آقا شد

هرچه جود و کرم از سفره بازت پیدا

گریه دار است چرا زمزمه قرآنت

حزن زهراییت از صوت حجازت پیدا

آتشی بر جگرت مانده که پنهان کردی

ولی آثارش ازین سوز و گدازت پیدا

وارث پیر مناجاتی نخلستانی

این هم از ناله شبهای درازت پیدا

محرم مادری و از سر گیسوی سپید

دردپنهانی و یک گوشه رازت پیدا

کاش مهمان تو و چشم پر آبت باشم

روضه خوان حرم وصحن خرابت باشم

روح تطهیر کجا وسوسه ناس کجا

دلبری پاک کجا خدعه خناس کجا

خون دلها وسط تشت به هم می گفتند

جگری تشنه کجا سوده الماس کجا

در چهل غمی که جگرت را سوزاند

ضرب دیوار کجا برگ گل یاس کجا

خانه ای سوخته و دست ز کار افتاده

ورم دست کجا گردش دستاس کجا

ای کفن پاره شده علقمه جایت خالی

بوسه تیر کجا دیده عباس کجا

داغ عباس چه آورد سر اهل حرم

غارت خیمه کجا جوری اجناس کجا

چون دل سوخته و جگرم می سوزد

تن وتابوت تورا تیر به هم می دوزد

قاسم نعمتي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/21 توسط سلام |

این کیست که آقای جوانان بهشت است

نامی است که بر کنگرۀ عرش نوشته است

از نور محمّد تن این پاک سرشته است

عطر نفسش رایحۀ بال فرشته است

امشب شب رویش، شب میلاد بهار است

از جذبۀ این جلوه فلک آینه‌زار است

امشب نظر ساقی این میکده عام است

آیینه بیارید که این جلوه مدام است

نور است و نوید است و درود است و سلام است

ماه است و تمام است و امیر است و امام است

ای گمشدگان! جلوۀ خورشید هدایت!

ای سوختگان! چشمۀ جوشان ولایت!

بهر تن این طفل، ملک پیرهن آورد

چون فاطمه را خندۀ او در سخن آورد

پرسید چه نام از تو خدا نزد من آورد؟

جبریل ز عرش آمد و نام حسن آورد

تو حسن خداوندی و نام تو حسن شد

پس گفت پیمبر، حسن آیینۀ من شد

نور از فلک و گل به زمین جوش گرفته

تا عرش، گل نام تو در گوش گرفته

زهرات به صد بوسه در آغوش گرفته

احمد به برت خوانده و بر دوش گرفته

کای نور دل و دیده‌ام ای جان و تن من

جانم حسن من حسن من حسن من

مردم! چو برآنید مرا دوست بدارید

در راه وفای حسنم کم مگذارید

نور دل من آمده، آیینه بیارید

گر اهل ولایید، به او دل بسپارید

عهد حسنم، نقش دل و جان شما باد

در روز شفاعت ز شفیعان شما باد

ای چشم بهشت از گل لبخند تو روشن

ای دیدۀ خورشیدبه پیوند تو روشن

خورشید فلک نیست به مانند تو روشن

عالم شده از صورت دلبند تو روشن

لبخند بزن غنچۀ تو تازه‌ترین است

چون حُسن تو در عرش پرآوازه‌ترین است

مولا که سر سفرۀ بانوی فدک بود

از ذکر حسین و حسنش نان و نمک بود

روشن ز حسین، آینۀ چشم فلک بود

دیدار حسن، روشنی چشم ملک بود

شادی پیمبر، همه جان و دل مولا

روشن ز دو آیینه شده خانۀ زهرا

این کیست که در عرش خدا چشم و چراغ است

آری حسن است اینکه نخستین گل باغ است

ای آنکه تو را مادرِ خورشید سراغ است

بازار دل‌افروزی عالم ز تو داغ است

تا باد جهان مست می جام حسن باد

تا باد، بهار دل ما، نامِ حسن باد

محمد سعید میرزایی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/4/21 توسط سلام |

همای جان من سوی مدینه پر زند امشب

دلم در محفل قدوسیان ساغر زند امشب

گمانم ذات رب‌العالمین در این شب شیرین

تبسم بر تبسم‌های پیغمبر زند امشب

سلام‌الله بر این لیلۀ قدری که زهرا را

مبارک ماه در ماه مبارک سرزند امشب

محمد هم‌چو باغ لاله از هم واشده امشب

تعالی‌الله امیرالمؤمنین بابا شده امشب

شب است و نیمۀ ماه خدای داور است امشب

شب عید حسن، میلاد سبط اکبر است امشب

تعالی‌الله ای سادات عالم چشمتان روشن

که قرآن محمد روی دست کوثر است امشب

زیارتگاه پیغمبر بود آیینۀ رویش

که بر آیات رخسارش نگاه حیدر است امشب

ز پا تا سر همه میراث ختم‌المرسلین برده

خدایی طلعتش دل از امیرالمؤمنین برده

تعالی‌الله بر جسمش سلام‌الله بر جانش

که می‌بوسد محمد لحظه‌لحظه همچو قرآنش

سلام آفتاب و آسمان و اختران او

بر این ماهی که امشب فاطمه دارد به دامانش

از آن ترسم که گویم کفر، ورنه فاش می‌گفتم

که حتی از خدا دل می‌برد لب‌های خندانش

مبارک باد این مولود بر پروردگار او

الا ماه خدا امشب تو باش آیینه‌دار او

شب عید است ای یاران خبر سازید یاران را

به فرق روزه‌داران ابر رحمت ریخت باران را

جمال بی‌مثال خویش را بگشوده بی‌پرده

خدا در ماه روزه داد عیدی روزه‌داران را

امیرالمؤمنین در دست خود دسته‌گلی دارد

که باید کرد قربانی به پایش گلعذاران را

حسن نامش حسن خَلقش حسن خُلقش حسن خویش

همانـا حسن نامحـدود حـق پیداست بر رویش

سحر با ما جمال حی سرمد را تماشا کن

به خال و خط او قرآن احمد را تماشا کن

به قرص آفتاب فاطمه بر شانۀ حیدر

در این ماه خدا ماه محمد را تماشا کن

نه تنها در مدینه در تمام عالم هستی

به یمن مقدمش خلد مخلد را تماشا کن

تمام آفرینش مانده در حال سجود امشب

خدا هم جشن بگرفته است در ملک وجود امشب

الا ای روزه‌داران شافع فردایتان است این

جمال بی‌مثال خالق یکتایتان است این

هنیئا لک مبارک باد، چشم جانتان روشن

که جان جان عالم رهبر و مولایتان است این

به پا خیزید و جان گیرید بر کف ای سحرخیزان

فروغ دل، چراغ روشن شب‌هایتان است این

به شکر مقدمش با خنده باید ترک جان گفتن

نه ترک جان سزد با ترک جان ترک جهان گفتن

سلام‌الله بر صبر وی و صلح و قیام او

سماواتی زمینی هر دو تسلیم نظام او

اگر فرمان آتش‌بس کند صادر علی عینی

وگر از جنگ گوید وحی حق باشد کلام او

توان از قلعۀ خیبر کند در چون پدر آری

همانا صلح او تیغی است بران در نیام او

نشاید کرد انکار اقتدار و همت او را

که در جنگ جمل دیدیم عزم و قدرت او را

به هر عصر و زمان، تاریخ با ما این سخن دارد

قیام کربلا خود ریشه از صلح حسن دارد

حسن با صلح و صبر خود حمایت می‌کند دین را

اگرچه هم‌چو حیدر بازوی خیبرشکن دارد

به صلح و صبر و عزم و همت ایثار او سوگند

که شیعه هر چه دارد زآن امام ممتحن دارد

همانـا چشـم او بگـذشته و آینـده را بینـد

امامش خوانده پیغمبر چه برخیزد چه بنشیند

الا ای قبر بی‌شمع و چراغت کعبۀ دل‌ها

مزار بی‌چراغت تا ابد خورشید محفل‌ها

به قرآن می‌خورم سوگند کز اسلام و از قرآن

تو با ایثار و صبر خود شدی حلال مشکل‌ها

تو خوردی خون دل تا دین و قرآن جاودان ماند

ولی قدر تو را نشناختند افسوس! جاهل‌ها

شهادت می‌دهم مولا! تو بر عالم امام استی

نه بر عالم، حسین‌بن‌علی را هم امام استی

سلام انبیا بر اشک زوار بقیع تو

دلم عمری است گردیده گرفتار بقیع تو

به رضوان می‌فروشم ناز تا محشر اگر یک شب

گذارم روی خود بر روی دیوار بقیع تو

دری بگشا به رویم از کرم ای یوسف زهرا

که هم‌چون شمع سوزم در شب تار بقیع تو

خوشا آن شب که «میثم» همچو آه از سینه برخیزد

سرشک خویش را بـر خـاک پـای زائرت ریزد


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون