اشعار ولادت امام رضا (ع)
اشعار ولادت امام رضا ع,اشعار ولادت حضرت امام رضا ع,اشعار ولادت حضرت ثامن الحجج ع,اشعار ولادت حضرت علی بن موسی الرضا ع,اشعار میلاد امام رضا ع,اشعار میلاد حضرت امام رضا ع,اشعار میلاد حضرت ثامن الحجج ع,اشعار میلاد حضرت علی بن موسی الرضا ع
نوشته شده در تاريخ 1394/5/31 توسط سلام |

شعر میلاد حضرت امام رضا (ع)

باز در عرش خدا ولوله برپاشده است

دري از عرش به سمت دل ما واشده است

ازدحام است درِبيت امام هفتم

جن و انس و ملك آنجاست چه غوغا شده است

همگي با دلتان راهي آنجابشويد

همه تبريك بگوييد كه بابا شده است

آنكه عالم همگي محو جمالش هستند

به رخ گل پسرش محو تماشا شده است

آمده آنكه نوشتند شبيه زهرا

پاره جان و تن حضرت طاها شده است

پسر حضرت موسي به جهان آمده و

پاركابش همه جا حضرت عيسي شده است

السلام اي همه جا حضرت خورشيد شده

روز ميلاد تو در هر دو جهان عيد شده

با تو هر روز خراسان به خودش مي بالد

نه خراسان همه ايران به خودش مي بالد

نه خراسان و نه ايران به خداوند قسم

همه عالم امكان به خودش مي بالد

چونكه روي لب تو لحظه به لحظه جاريست

ثانيه ثانيه قرآن به خودش مي بالد

منتسب بر تو شده گنبد و ايوان طلا

اين شده گنبد تابان به خودش مي بالد

من قسم مي خورم اين واژه برازنده توست

با شما واژه سلطان به خودش مي بالد

چونكه درگوشه ايوان تو جا خوش كرده

برسرخوان تو مهمان به خودش مي بالد

يوسفان در دو سرا محو رخ ماه تو اند

پادشاهان جهان بنده درگاه تو اند

سجده در گوشه ايوان طلايي عشق است

نوكري بر سركوي تو خدايي عشق است

هر كسي عاشق پابوسي ليلاي خود است

در دم مرگ كنارم تو بيايي عشق است

ضامن آهوي صحرا شدنت جاي خودش

اينكه در روز جزا ضامن مايي عشق است

تا ابد قبله نماي دل من سمت شماست

اينكه در كشور ما قبله نمايي عشق است

همه عرش و زمين را به گدايي بدهند

باز مي گويد از اين خانه گدايي عشق است

كعبه و كرب و بلا هر يكشان عرش خداست

اينكه هم كعبه و هم كرببلايي عشق است

اي كه در كشور ما عرش معلا داري

آنچه خوبان همه دارند تو يكجا داري

اي كه در چهره خود شمس منور داري

در شجرنامه خود نام پيمبر داري

نوه صادقي و ذريه شيرخدا

خوش به حال تو كه چون فاطمه مادر داري

فرصت جنگ نشد تا كه بفهمند همه

تو به بازوي خودت قدرت حيدر داري

همه در صحن تو مشغول به کاري هستند

چقدر دور وبرت خادم ونوكر داري

چه بزرگان كه ميان حرمت خاك شدند

توخودت ماهي و دور و برت اختر داري

با جوادت برو در سوريه زينب تنهاست

تو حسين ابن علي هستي و اكبرداري

تيغ بردار و پناه حرم زينب شو

ماسپاهيم و تو صاحب علم زينب شو

تو خودت بر سر دوشت علمش را داری

در دلت روضه ی آن قد خمش را داری

گرچه در کشور ما از حرم او دوری

از همین دور هوای حرمش راداری

بارها سوریه رفتی به طواف حرمش

حتم دارم که غبار قدمش را داری

بار آخر که رسیدم حرمت، محزون بود

به گمانم که تو در سینه غمش راداری

بکش آهی که پلیدان همگی دق بکنند

مطمئنم که تو در سینه دمش را داری

بنویس عمه من خود سپرمولا بود

بنویس از ته دل، تو قلمش راداری

بنویس عمه ما مثل دری در صدف است

هر که توهین بکند با خود مولا طرف است

مهدی نظری

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/7 توسط سلام |

 

تا  کنم حرف عشق را آغاز

بسم رب الرضا  دَهَم آواز

بر حریر خیال  می پیچد

رشته فکر عاشقان  با ناز

جن وانس وملک به امرخدا

جمله سوی  مدینه در پرواز

همه غرق سرور و شور و شعف

کل عالم خصوص اهل حجاز

ساقی و ساغر و پیاله  و می

با دف و چنگ و نی شده دمساز

شکرلله  که  با  نگاه  نگار

درب رحمت بروی ماشد باز

ماه وخورشید و آسمان گران

جلوه حسن  او کنند  ابراز

من دخیلم گره نمی خواهد

تارضا هست صاحب الاعجاز

یارضا جان کسی مثالت نیست

همدم من  بجز خیالت  نیست

گوش جان  میشناسد این آوا

جمله عالم فدای موی رضا

هرکه دم زد ز تو شود احیا

ورنه  بی تو تمام غرق فنا

کاش روزی هزار مرتبه من

میشدم  با وجود بر تو فدا

با  نسیمی ز لطفت  افتادم

همچو کاهی براه کوی شما

لب منا تر که ما همه سازیم

خون خود را به تیغ تو اهدا

با محبت – کریم و بنده نواز

همه  اوصاف  تو مثال خدا

فوج حور و ملک به مرقد تو

داده بر طوس رتبه ای اعلا

شیث وموسی وخضروابراهیم

مشق تکلیفشان  رضا  مولا

این چه شاهیست میکند امضا

تا ابد  او جواز کرب و بلا

قسمش ده به فاطمه به جواد

کربلای  مرا نما  امضاء

درد خود را به او حواله بده

کن  تمنا  رضا  پیاله  بده

دل  شده مست ذات الا هو

مست مست از اشاره ابرو

عالمی با ندای رب العرش

همه مشغول حق حق وهوهو

وه که خورشیدوماه کرده غلاف

در حضور دو چشم ودو ابرو

گل  به گلزار میشود مغبون

تا تو هستی چنان گلی خوشبو

تا تو شمس الشموس میباشی

نور خورشید میشود کم سو

از خجالت عرق کند خورشید

گر شود با رخ تو رو در رو

کن ترحم  به  سائل  خسته

راحم  کلب  و  ضامن  آهو

تا خدا هست  عاشق رویش

قاتل  جان  ماست  ابرویش

السلام ای دلیل هر برهان

سالکان  را  معلم عرفان

استخاره همیشه خوب آید

تا تو هستی حقیقت قرآن

یا سریع الرضا که میگویم

جلب بنما رضایت رحمان

پرچم سبز گنبدت از لطف

سایه افکنده بر سر ایران

رو به راه خدا رود یکدم

گر ز کوی تو بگذرد شیطان

تا تو هستی امیر کشور ما

جراتی نیست بر همه عدوان

چشم آلوده  با عنایت  دید

در حریم تو روضه رضوان

با نگاهی رضا توانی کرد

بنده ها را ز لطف خود سلمان

یا رضا بر خودت دهم سوگند

نگهم دار  یا رضا  در بند

مهدي انصاري


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/7 توسط سلام |
شعر ولادت و مدح حضرت ضامن آهو ، امام رضا (ع)

دل سودا زده سامان نپذیرد هرگز

کافر چشم تو برهان نپذیرد هرگز

آنکه بیمار نگاهی شده هنگام سحر

منت مرهم و درمان نپذیرد هرگز

با نگاه تو اگر عاشقی آغاز شود

جز به دیدار که پایان نپذیرد هرگز

دل اگر خانه ی هر بی سر و پایی گردد

اثر از گفته ی خوبان نپذیرد هرگز

عمر بی معرفت آبی است که از جو رفته

این زیانی است که جبران نپذیرد هرگز

ما در خانه ی سلطان سر و سامان داریم

هرچه داریم ز آقای خراسان داریم

با دم قدسی معشوق نفس تازه کنم

تا که قدری سخن از یار خوش آوازه کنم

صحن گردی حرم وقت سحر می خواهم

تا صفای دل شیدا زده اندازه کنم

بین هشتی حرم گر بکشیدم بر دار

سر سودایی خود زینت دروازه کنم

سرگذشت من و تو گشته کرمنامه ی عشق

هر سحر پای مناجات دلی تازه کنم

تار گیسو طلبم تا که ورق های دلم

همچو یک مصحف پر درد به شیرازه کنم

نام این مصحف دل را بگذارم ز قضا

قصه ی یک سگ ولگرد و کرامات رضا

تا که بر گنبد تو دیده ام از دور افتاد

ناگهان در دل آلوده ی من شور افتاد

اولین بار که دیدم حرمت را گفتم

ای سلیمان به سرایت گذر مور افتاد

بی پناه آمدم و خوب پناهم دادی

راهم از حادثه در دولت منصور افتاد

تا به خود آمده دیدم که دل از دستم رفت

وسط آیینه ام چشمه ایی از نور افتاد

نه بگویم که کلیمم حرمت عرش خداست

اتفاقی ره موسی دل از طور افتاد

یک قدم سوی تو با عمره برابر گردد

کعبه هم دور سر گنبد تو می گردد

ای که ناگفته ز اسرار دلم آگاهی

دستگیر دل هر خسته دل و گمراهی

ز عنایات رئوفانه ی تو فهمیدم

که نه من بلکه همیشه تو مرا می خواهی

در بهشت تو نهم پای چو با کوهی درد

تو طبیبانه دوا می کنی اش با آهی

من گدا زاده و تو نسل به نسلت سلطان

خوش برازنده ی تو صحن و سرای شاهی

حاجت از دل نگذشته تو روا می سازی

ای که ناگفته ز اسرار دلم آگاهی

من مسلمان شده ی نمیه نگاهت هستم

لحظه ی مرگ بیادیده به راهت هستم

دل بیمار مرا فرصت درمانی ده

با دم قدسی ات ای دوست مرا جانی ده

قبل از آنی که گناهم نفسم را گیرد

آمدم توبه کنم مهلت جبرانی ده

همچنان زلف پریشان تو اواره شدم

به دل خانه خرابم سر و سامانی ده

شوری اشک چشیدم که نمک گیر شدم

سر این سفره به من رزق فراوانی ده

حمدلله به سر کوی تو زنجیر شدم

استخوانی به سگ خانه ات ارزانی ده

لحظه ی مرگ فدم رنجه کن و بر ما هم

فیض دیدار چون آن عاشق سلمانی ده

از تو من روزی شبهای محرم خواهم

چشم پر گریه ایی و سینه ی سوزانی ده

سفره ی عاشقی ام را تو بیا کامل کن

عصر روز عرفه فرصت قربانی ده

در حریمت خبر از عرش خدا می آید

بوی سیب حرم کرببلا می آید

آمدی تا که به نامت دل ما زنده شود

یادی از فاطمه و شیر خدا زنده شود

آمدی تا  سند شیعگی ما باشی

با نفس های تو تسبیح و دعا زنده شود

آمدی تا ز پی ات خواهرت اواره شود

یاد آوارگی شام بلا زنده شود

پلک زخمی تو از خاطره ی گودال است

آمدی آن روضه ی راس جدا زنده شود

امر کردی به همه گریه کنند بهر حسین

تا غم بی کفن کرببلا زنده شود

جد مظلوم تو را با لب عطشان کشتند

خواهرش دید و به گیسوی پریشان کشتند

قاسم نعمتی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/7 توسط سلام |

 

چه رودها که شب و روز عازم سفرند

به دست بوسی دریا همیشه مفتخرند

به نام رازق نان و رطب ملائکه هم

نشسته اند که از سفره تو نان ببرند

دعای خیر تو پشت تمام انسانهاست

کبوتران دعایت همیشه در سفرند

چه آهوان سپیدی که در حیاط حرم

به عشق صید نگاهت نشسته پشت درند

در این حیاط که عالم هبوط می کند و

مقدرات از این آستانه می گذرند

چقدر گل به کفم دادی و نفهمیدم

فرشته های حرم گلفروش رهگذرند

تو باغبان شجرهاي طيبه هستي

كه شيعيان شما ميوه هاي اين شجرند

شب تولد حج نيازمندان شد

امام كعبه رسيد و گدا فراوان شد

و کاسه های طلائی که آب می نوشند

به اعتقاد شفا آفتاب می نوشند

به چشمشان دو پیاله سلام می ریزند

و از تبسم آقا سلام می نوشند

در این حرم همه پاکند مثل روزی که

بدون هیچ گناهی ثواب می نوشند

و اشک های دم در اگر سرازیرند

از آسمان نگاهش شراب می نوشند

از این مشبکه هایی که شکل کندویند

موحدان چه عسلهای ناب می نوشند

پس از زیارت شبهای ماه می خوابند

و از خیال خوشش توی خواب می نوشند

شب وداع زیارت چنان زمین گیرند

که در فراق حرم التهاب می نوشند

شب تولد حج نيازمندان شد

امام كعبه رسيد و گدا فراوان شد

و از طلوع مدینه که صبح ایل شدی

به سمت مشرق اقوام ما گسیل شدی

تنور دهکده هامان دوباره گل دادند

به شوق اینکه در این سرزمین خلیل شدی

دو باره آمدی و مهربان تر از موسی

عصای معجزه ساکنان نیل شدی

و سنگ سرمه خاک تو را به دیده کشید

که جلوه کردی و فیروزه اصیل شدی

به شهر طوسی ما رنگ سبز عشق زدی

و مرهم دل خاکستری ایل شدی

به چشم عشق به چشم تمام آینه ها

همینکه آمده ای بهترین دلیل شدی

شب تولد حج نيازمندان شد

امام كعبه رسيد و گدا فراوان شد

زمین به خاک نشسته است آسمانش را

که باز پر کنی از عشق استکانش را

در انتظار هوای نسیم مشهد بود

اگر که نوح برافراشت بادبانش را

بخوان زیارت نامه در امتداد کلیم

که باز کرده در اینجا خدا بیانش را

بدون تکیه به لطف عصای خود موسا

نشسته تا که بگیری تو بازوانش را

گرفته بال فرشته به چشم زائر تو

که شسته است گناهان بیکرانش را

کبوترانه بپر مثل آن مسیحی که

عروج کرده بلندای آسمانش را

و جبرئیل نشسته است روی گلدسته

که سر دهد به حرم نغمه اذانش را

شب تولد حج نيازمندان شد

امام كعبه رسيد و گدا فراوان شد

به شوق صيد شما مي دوند آهوها

به پيش چشم شما و کمان ابروها

و در مسیر عبورت به خاک افتادند

به شوق آمدن تو از آن فراسوها

رواق های حرم هر کدام غار حراست

قیامتی است در این گوشه گوشه پستوها

چه سالها که ملائک به شوق گوشه نگاه

کنار چشم شما می زنند اردوها

چه کرده ای که زنان طلاپرست آقا

به پای مرقد تو ریختند النگوها

چه کرده ای که در این صحن ؛ قله های جهان

زمین زدند به پا بوسی تو زانوها

برای اینکه کبوتر شوند در حرمت

پریده اند به سوی حرم پرستو ها

سحر به سوي خراسان بليط مي خواهم

شب تولد تو با قطار شب بوها

شب تولد حج نيازمندان شد

امام كعبه رسيد و گدا فراوان شد

رحمان نوازنی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/7 توسط سلام |

 

ای مه ذیقعده امشب آفتاب آورده ای

یا جمال احمد ختمی مآب آورده ای

یا زجوف کعبه با خود بوتراب آورده ای

شادی و شور نشاط بی حساب آورده ای

در کویر تشنۀ توحید، آب آورده ای

با نسیم صبحدم بوی گلاب آورده ای

نور بخش دیده و روشنگر دل را ببین

پیش تر از نیمۀ مه، ماه کامل را ببین

دوستان عید آمده عید آمده عید آمده

عید دین، عید ولایت، عید توحید آمده

قبلۀ جان، کعبۀ دل، نور امّید آمده

جان به وجد و دل به شوق و لب به تمجید آمده

بر همه خورشیدها، تابنده خورشید آمده

فیض دائم عقل کامل علم جاوید آمده

شمع محفل آفتاب و نقل مجلس انجم است

لیلۀ میلاد مسعود امام هشتم است

نجمه ای خورشید و ماه و اختران پروانه ات

نجمه ای از بحر مواج ولا دُردانه ات

بوی گل نه بوی جنّت آید از ریحانه ات

می زند یک بحرکوثر موج در پیمانه ات

می وزد بر آسمان، نور خدا از خانه ات

یوسف زهرا نهاده سر به روی شانه ات

جان قرآن، پارۀ تن بر رسول است این پسر

نازنین فرزند زهرای بتول است این پسر

این نه یک طفل است، این فرماندۀ ملک قضاست

رهبر ملک قضا و شافع روز جزاست

خرّم از فیضش زمین و روشن از نورش فضاست

هم پیامش دل فروز و هم کلامش جان فزاست

روح قرآن جان احمد نور چشم مرتضاست

این پناه بی پناهان قبلۀ عالم رضاست

این ولیّ حق وصیّ هشتم پیغمبر است

هفت دریای ولایت را یگانه گوهر است

این پسر در بندگی کار خدائی می کند

این پسر بر اهل عالم کبریائی می کند

این پسر از انس و جان مشکل گشائی می کند

این پسر از آفرینش دلربائی می کند

این پسر پیر خرد را راهنمائی می کند

این پسر بر کلّ خلقت پیشوائی می کند

در گل رخسار او تصویر احمد را ببین

چشم بگشا عالم آل محمّد (ص) را ببین

ای مزارت خاتم و ملک جهان انگشتری

ای گدای درگهت را بر سلاطین سروری

می کند خورشید گردون را جمالت رهبری

مشتری گردیده در بازار حُسنت مشتری

در لباس بندگی داری جلال داوری

گنبد زرّین تو کرده زعالم دلبری

رهنمای آدم و روح و روان عالمی

ای نثار خاک زوّار تو جان عالمی

مهر تو گنج خدا و قلب ما ویرانه ات

روی تو شمع وجود و جان ما پروانه ات

خلق عالم تشنه کام جام سقّا خانه ات

طایران سدره را توفیق آب و دانه ات

می کند خلقت گدائی بر در کاشانه ات

شرمگین از مرحمت، هم خویش هم بیگانه ات

زادۀ موسی امام هشتمین شمس الشّموس

جان مائی گر چه باشد مرقدت در شهر طوس

اختران آسمان شمع شب تار تواند

خوبررویان زمین گل های گلزار تواند

صد چو یوسف با کلاف جان خریدار تواند

شهریاران دو عالم عبد دربار تواند

حوریان باغ رضوان خاک زوّار تواند

بی پناهان جهان در ظلّ دیوار تواند

انبیا گیرند قبرت را چو جان خود به بر

گاه در پائین پا و گاه در بالای سر

لطف تو لطف خدا و بیت تو بیت خداست

هر فقیر اینجاست سائل هر غنی اینجا گداست

هر چراغی در حریمت مشعل نورالهدی است

خادم درگاه تو بر شهریاران مقتداست

روز و شب جبریل را گرد رواقت این نداست

وای بر آن کس که از این خاندان راهش جداست

بوده حقّ را مقّتّی و زاهد و عابد بسی

بی ولای تو خدا راضی نگردد از کسی

گر چه من سر تا به پا، پا تا به سر آلوده ام

لحظه لحظه بر گناه خویشتن اَفزوده ام

چهره بر خاک قدوم زائرانت سوده ام

تا ببوسم تربتت را راه ها پیموده ام

دوستدار آل عصمت بوده ام تا بوده ام

در تمام عمر، جز مدح شما نسروده ام

عادت تو لطف و احسان، کار من جرم و گناه

ای همه احسان نگاهم کن نگاهم کن نگاه

ای همه وقف ثنایت طبع روح افزای من

دین من آئین من دنیای من عقبای من

نغمۀ من نالۀ من شور من آوای من

رهبر من هادی من سید و مولای من

کعبه و رکن و صفا و مروه و مسعای من

آستانت در دو دنیا جنّة الاعلای من

(میثم) سر تا به پا غرق گناهم یا رضا

مهر تو فرداست تنها تکیه گاهم یا رضا

غلامرضا سازگار


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/7 توسط سلام |

 

امشب به روی مأذنه نقاره می زنم

چشمه شدم برای تو فوّاره می زنم

تا صبح، مِی به عشق تو همواره می زنم

طرحی برای این دل آواره می زنم

از سمت نور، رایحه ی یار آمده

غوغای عاشقی ست به میدان رزم عشق

به به از این صلابت و این عزم و جزم عشق

گشتم نگرد نیست نظامی به نظم عشق

برخیز و بی درنگ بیا سمت بزم عشق

دل دل نکن که حضرت دلدار آمده

مستی زِ حد فراتر و باقیست باده ها

پُر از صدای شُرب شراب است جاده ها

گیرند دست رهگذران را فتاده ها

ای تکسوار جاده! نظر بر پیاده ها...

آن کس که خورده بر در و دیوار آمده

امشب شب توسل بر آستان مِی

ساقی گشوده است درِ بوستان مِی

حالا شروع شد به طنین اذان مِی

گردهمایی همه ی دوستان مِی

بر این بساط ، سایه ی گلزار آمده

شاهیم اگر ، گدای درِ آل حیدریم

دلدادگان خواهر و مست برادریم

تنها دلیل اینکه سرافراز محشریم:

سربازهای خانه ی موسی بن جعفریم

سربازها به دار که سردار آمده

وقتی نگاه ماه به گهواره ات فتاد

از شرم طرح چهره ی تو پای پس نهاد

مجنون شدند عاقل و دیوانه، ابر و باد

حرف جنون زدیم، زلیخا اشاره داد :

یوسف ترین قمر سر بازار آمده

خورشید از نقاب افق جلوه گر شده

این فجر صادق است، کمال سحر شده

خاک عین کیمیاست که وقت نظر شده

پژواک ذوالفقار علی بیشتر شده

چون جلوه ای زِ حیدر کرّار آمده

نور رضا رسید، مسیحا درست شد

دارالشفا زدند، مداوا درست شد

بست و رواق و صحن حرم تا درست شد

مکه، مدینه، عرش معلّا درست شد

یا کربلا دوباره به تکرار آمده

وقتی نگاه می کنم از راه دورتر

چشمم به گنبد تو شود جفت و جور تر

از هر کجا، ضریح شما پر عبورتر

باید صبور باشم، از این هم صبورتر

در این حریم، خیل گرفتار آمده

هر زائری برای زیارت رسیده است

اول هزار مرتبه منّت کشیده است

هرکس که بهر خویش گناه آفریده است

سلطان طوس آبرویش را خریده است

در توبه خانه ی تو گنهکار آمده

هرگاه در هیاهوی حاجت دعا گرفت

فریاد می زدند مریضی شفا گرفت

هرکس که درد داشت، زِ هر جا دوا گرفت

گفتند: از کنار ضریح رضا گرفت

دارو بیار، این همه بیمار آمده

فصل الخطابِ صحبتِ با یار کربلاست

تنها نشانه ی دل بیدار کربلاست

مشهد که می روم دلم انگار کربلاست

زائر شدم زیارتِ این بار کربلاست

در بزمتان (اسیر) علمدار آمده

حمید رمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/7 توسط سلام |

روز ولادت تو غزل آفریده شد

مفعول و فاعلات و فعل آفریده شد

پلکی زدی و معجزه ای را رقم زدی

از برق چشمهات زحل آفریده شد

ازشهد غنچه ی لب پر خنده ی شما

در چشمه ی بهشت عسل آفریده شد

عالم به رقص آمد و،از پایکوبی اش

ازطوس تا حجاز گسل آفریده شد

سینه به سینه؛ شکرخدا عاشق توایم

این عشق پاک روز ازل آفریده شد

ما از پدر ولای شما ارث می بریم

ایرانیان کشور موسی بن جعفریم

در جشن پایکوبی تنبورهای مست

در بزم میگساری انگورهای مست

نور خدایی تو چه اعجاز کرده است!

هو می کشند دوروبرت کورهای مست

شیرینی ولای شما چیز دیگری است!

این را شنیدم از لب ِ زنبورهای مست

دارد تمام شهر به دیوار می خورد!

درپیش ِ چشم قاصر مأمورهای مست

ازاین به بعد حرف خدایی نمی زنند

با دیدن جلال تو،منصورهای مست

اذن دخول میکده ورد زبان ما

بوی شراب می دهد امشب دهان ما

وقتی همه به عشق تو پروانه می شوند

پروانه ها کنایه و افسانه می شوند

روح بهارهستی و؛این بوته های خار

از عطر گامهای تو ریحانه می شوند

با دیدن جمال زلیخا کش شما

یوسف شناس ها همه دیوانه می شوند

شانه به شانه،شاه و گدا در سرایتان

مهمان سفره های کریمانه می شوند

شبها به عشق باده ی نابت شیوخ شهر

شاگردهای حوزه ی میخانه می شوند

عمری کتاب تزکیه تدریس کرده ای

در شهر طوس میکده تاسیس کرده ای

آن سوی شهر قبه ای از نور دیده ام

صحن و سرای کیست که از دور دیده ام!؟

هوش از سرم پریده و مستانه می دوم

حس می کنم که باغ ِ پرانگور دیده ام

دیگر چه احتیاج به نعلین و چوب دست!

موسی ِ پا برهنه شدم؛ طور دیده ام

مشهد کجا و این دل ناپاک من کجا!؟

خود را شبیه وصله ی ناجور دیده ام

درمحضرت جناب سلیمان شهر طوس

بال ملخ به شانه ی یک مور دیده ام

اینجا ندیده ایم گدایی که دلخور است

اینجا فقیرها چقدر جیبشان پر است

گریه بهانه ای است که عاشق ترم کنی

شاید مرا کبوتر جلد حرم کنی

آقای من! کلاغ به دردت نمی خورد!؟

از راه دورآمده ام باورم کنی

با ذوق وشوق آمده ام حضرت رئوف

فکری به حال رنگ ِ سیاه پرم کنی

زشتم قبول؛ بچه ی آهو که نیستم

باید نگاه معجزه بر جوهرم کنی

باید تورا به پهلوی زهرا قسم دهم

تا عاقبت به خیرترین نوکرم کنی

مادر سپرده است به دست شما مرا

گفته فقط شما ببری کربلا مرا

وحید قاسمی

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/7 توسط سلام |


آسمان بر آن شده تا با زمین ساغر زند

مهر خندد بر مه و مه خنده بر اختر زند

عرشیان را مرغ دل سوی مدینه پر زند

حضرت روح الامین بیت الولا را در زند

بوسه بر خاک سرای موسی جعفر زند

دم ز وصف بضعۀ زهرا و پیغمبر زند

در کنار نجمه ماه مرتضی پیدا شده

یا به طور موسی کاظم رضا پیدا شده

آفرینش را به تن روح مجرّد آمده

مژده در ذیقعده از عیدی موءّید آمده

عالم خلقت به از خلد مخلّد آمده

جلوه گر حسن خدای حیّ سرمد آمده

شیر حق در کعبه یا در مکّه احمد آمده

اهل عالَم عالِم آل محمّد (ص) آمده

کیست این استاد دانشگاه کل حق را ولی است

قبلۀ هفتم امام هشتم و سوّم علی است

این پسر مرآت حسن بی مثال داور است

این پسر هم مصطفی هم فاطمه هم حیدر است

این پسر قرآن بابا روی دست مادر است

این پسر از مدح و وصف و مدح ما بالاتر است

این پسر در هفت دریای ولایت گوهر است

این رئوف اهلبیت این بضعۀ پیغمبر است

نجمه الحق یک جهان جان در جهان آورده ای

خلق عالم را امام مهربان آورده ای

ماه آمد در زمین شد آسمان پروانه اش

اختران دلداده خورشید فلک دیوانه اش

مرغ دلم در بند دام و در هوای دانه اش

ملک دین از مقدمش آباد و دل ویرانه اش

خضر در بزم ولایت تشنۀ پیمانه اش

بحر رحمت جرعه ای از جام سقّاخانه اش

غیر از این مولا که عالم ملتجی بر او شود

کس ندیده شهریاری ضامن آهو شود

آتش از بهر مُحبّ او گلستان می شود

دوزخ از فیض نگاهش باغ رضوان می شود

اشک با یاد غمش دریای غفران می شود

درد با خاک رهش بی نسخه درمان می شود

سنگ در صحنین او لعل بدخشان می شود

ریگ در دست گدایش دُرّ و مرجان می شود

گر بخواهد از دل آتش عبیر آید برون

ور دهد فرمان ز نقش پرده شیر آید برون

مهر گیرد وام از مهر رخ تابان او

مه کم از خشت طلا در گوشه ی ایوان او

آسمانها قطعه  ای از سفره ی احسان او

آسمانی ها، زمینی ها، همه مهمان او

بوالحسن کنیه، علی نام و رضا عنوان او

شهریاران جهان خاک در دربان او

دوست در کویش نه تها سرفرازی می کند

دشمن ار آید از او مهمان نوازی می کند

ای جمال حضرتت آیینه ربّ جلیل

ای زبانت با خدا در گفتگو بی جبرئیل

زائر قبرت هزاران نوح و موسی و خلیل

ماه رویت مشعل انّا هدیناه السّبیل

مصطفی را بضعه و موسی ابن جعفر را سلیل

خاک کویت عطر جنّت آب جویت سلسبیل

ای تو را در آستین دست عطوفت اهلبیت

هم رضای اهلبیتی هم رئوف اهلبیت

من اگر خوارم به گلزار ولا خار توام

گر چه سربار شمایم عبد دربار توام

مستمندی دردمندی سر بدیوار توام

هم گرفتار دل استم هم گرفتار توام

یا بده جانی دگر یا جان من از تن بگیر

من تو را میخواهم از تو، تو مرا از من بگیر

کیستم من سائلی امیّدوارم یا رضا

تو گُل گلهائی و من خار خارم یا رضا

این امیدم این گناه بی شمارم یا رضا

این دل خون این دو چشم اشکبارم یا رضا

جز گنه بر درگهت چیزی ندارم یا رضا

شرمسارم شرمسارم شرمسارم یا رضا

هر چه بودم هر که هستم تو پناهم داده ای

کی جوابم می کنی اکنون که راهم داده ای

من ز دور کودکی دور شما گردیده ام

با شما از خردسالی آشنا گردیده ام

بر سر کوی تو ای مولا گدا گردیده ام

سائلی بودم که گرد این سرا گردیده ام

گر چه خم از بار سنگین خطا گردیده ام

شرمگین از اینهمه لطف و عطا گردیده ام

با شما بگذشته از آغاز شادیّ و غمم

هر که هستم خاک زوّار حریمت «میثمم»

غلامرضا سازگار

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/6/7 توسط سلام |

 

امشب مه ذیقعده خورشید به بر دارد

امشب حرم قرآن آذین دگر دارد

امشب شجر عصمت از نور ثمر دارد

امشب به بغل نجمه تابنده قمر دارد

امشب صدف عترت پاکیزه گهر دارد

امشب خبری تازه با خویش سحر دارد

سینا شجر آورده طوبا ثمر آورده

نجمه پسر آورده قرص قمر آورده

ای مرغ سحر اعجاز با حق حق و هو هو کن

از هر دو جهان بگذر در بیت ولا رو کن

صورت متبرّک از خاک سر آن کو کن

گلزار وجودت را خرّم کن و خوشبو کن

با نغمۀ خوش توصیف از ضامن آهو کن

آیینه ی جان روشن با مهر رخ او کن

انوار جلی را بین حسن ازلی را بین

با آل محمّد باش رخسار علی را بین

ای نجمه مبارک باد قرص قمر آوردی

خورشید ولایت را وقت سحر آوردی

یا موسی جعفر را نور بصر آوردی

از دامن ذیقعده ماهی دگر آوردی

انوار الهی را با این پسر آوردی

من هر چه کنم وصفش تو خوب تر آوردی

مرآت جمال حق توحید تمام است این

تا دهر خدا دارد بر خلق امام است این

مدحش سخن قرآن مدّاح خدای او

جنّ و ملک و آدم مرهون عطای او

خورشید جهان آرا خاک کف پای او

رضوان به درش سائل فردوس گدای او

تسبیح شود تکمیل از فیض دعای او

تهلیل شود مقبول از یمن ولای او

خلق نبوی دارد خوی علوی دارد

هستی ز جمال او نور رضوی دارد

ای سرمۀ حورالعین گرد سُم آهویت

ای ملک دو گیتی پر از بانک هیاهویت

ای درد همه درمان از خاک سر کویت

سی جزو کتاب الله بسم الله ابرویت

جان دو جهان بسته یکسر به سر مویت

تصویر خدا پیدا در آینۀ رویت

تو زادۀ موسایی تو یوسف زهرایی

والنّجمی والشّمسی، یاسینی و طاهایی

کی جز تو سه جا آید بر دیدن زوّارش

کی جز تو بگیرد دست از عبد گرفتارش

کی جز تو گدا جو شد پیوسته به دربارش

کی جز تو بود دائم احسان و کرم کارش

کی جز تو کرم کرده بر دشمن خونخوارش

کی جز تو نهد صورت جبریل بدیوارش

این ناله و آه ما این بار گناه ما

این روی سیاه ما الغوث پناه ما

توحید، ولایت، دین، ایمان، به تو می نازد

تورات، زبور، انجیل، قرآن، بتو می نازد

جود و کرم و عفو و غفران بتو می نازد

فضل و شرف و علم و عرفان بتو می نازد

جنّ و ملک و حور و انسان بتو می نازد

بیش از همه ای مولا ایران به تو می نازد

هم آینه ی هویی هو مصطفوی رویی

هم مرتضوی خویی هم ضامن آهویی

خورشید کند تعظیم بر گنبد زّرینت

ایمان خدا جویان تکمیل به آئینت

توحید شود توحید از منطق شیرینت

هم دوست به تعظیمت هم خصم به تحسینت

ای گردن نقش شیر در حلقۀ تمکینت

ما را مفکن مولا از چشم خدا بینت

ما و کرمت مولا خاک قدمت مولا

ظلّ علمت مولا طوف حرمت مولا

ای روح اجابتها نقش در و دیوارت

بال و پر حورالعین فرش ره زوّارت

صد یوسف کنعانی آواره به بازارت

با رشتۀ جان و دل گردیده خریدارت

تو مظهر عفو حق من عبد گنهکارت

مرگ است به من شیرین با لحظۀ دیدارت

گر خارم و گر پستم دل بر کرمت بستم

مسکین درت هستم کوتاه مکن دستم

هر کس به کسی نازد ما نیز رضا داریم

این فیض ولایت را از لطف خدا داریم

هم دامن آلوده هم اشک رجا داریم

هم پای به گِل مانده هم دست دعا داریم

هر چند گنهکاریم در کوی تو جا داریم

دوزخ چه کند با ما جایی که تو داریم

«میثم» به ثنای تو مرهون عطای تو

ای جان به فدای تو ماییم ولای تو

غلامرضا سازگار

برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون