X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
ســـــــــــــــــــــــلام - اشعار کاروان اسرا تا شام
اشعار کاروان اسرا تا شام
رباعی سر مطهر حضرت,رباعی زبانحال حضرت زینب با راس بریده برادر,شعر سر مطهر شاه لب تشنه و اوضاع شهر شام,شعر مدح و رشادت های حضرت زینب س,اشعار مدح حضرت زينب س,شعر رشادت های عقیله بنی هاشم س,شعر در وصف حال علیا مخدره زینب س,اشعار در وصف حال علیا مخدره زینب س
نوشته شده در تاريخ 1394/8/25 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت رقيه جان (س)

وای از نگاه بی خرد بی مرام ها

بر نیزه بود جاذبه انتقام ها

بازی کودکانه اطفال گشته بود

پرتاب سنگ از وسط پشت بام ها

آن روز از تمامی دیوار های شهر

با سنگ میرسید جواب سلام ها

در مدخل ورودی آن سرزمین درد

از بین رفته بود دگر احترام ها

وای از محله های یهودی نشین شهر

وای از صدای هلهله و ازدحام ها

یک کاروان به ناقه عریان گذر نمود

آهسته از میان نگاه امام ها

بر نیزه های گمشده در لابه لای دود

هجده سر بریده نشسته بدون خوود

در سرزمین شام خزانِ بهار بود

ازگریه جاده ها همگی شوره زار بود

ناموس اهل بیت به صحرای بی کسی

بر ناقه ی بدون عماری سوار بود

در بین ناقه های یتیمان هاشمی

هجده عدد ستاره دنباله دار بود

آن روز نیزه دار سر حضرت حسین

تنها به فکر جایزه و کسب و کار بود

در جمع کاروان کف پاهای دختری

زخمی تکه سنگ وَ یا اینکه خار بود

صف های چند بد صفتِ تازیانه دار

دور و بر کجاوه زینب قطار بود

گویا که بود لعل لب و مغز استخوان

آماده معانقه با چوب خیزران

دروازه پر ز لهو و لعب ساز و هلهله

رقاصه های شهر به دنبال قافله

تجار ها برای خرید و فروش سر

بنشسته اند بر سر میز معامله

از روی نیزه ها به زمین می خورد مدام

آن سر که با سه شعبه جدا کرد حرمله

از بس رقیه دخترمان تازیانه خورد

در استخوان گردنش افتاده فاصله

با چادری که پاره و یا تکه تکه بود

در زیر تازیانه اَدا کرد نافله

در بین بغض و ناله و فریاد بی کسی

گفتم میان آن ملاء عام با گله

نقل و نبات دور سر اهل کاروان

عید آمده برای تماشاچیانمان

یک عده در میان زمین های دور شهر

مشغول جمع آوری چوب خیزران

یک عده هم دوباره برای ادای نذر

می آورند مجمر خرما و تکه نان

انگار کاسب یکی از کوچه های شهر

طشت طلا فروخته با قیمت گران

اکبر مؤذن حرم آل فاطمه

وقت صلات بر سر گلدسته سنان

شب ها سه ساله دخترمان گریه می کند

از درد پا و درد سر و درد استخوان

با خود همیشه حجمه زنجیر میکشد

شب های سرد پهلوی او تیر میکشد

اسم خرابه آمد و روحم شرر گرفت

قلبم گرفته بود کمی بیشتر گرفت

در داخل خرابه نه گودال قتلگاه

گنجشک پر شکسته ما بال و پر گرفت

وقتی طبق برابر او خورد بر زمین

لکنت زبان حاد و درد کمر گرفت

انگشت های سوخته دختر حسین

خاکستر از محاسن سرخ پدر گرفت

رأس بریده با نگه گریه آورش

از ما سراغ مقتعه و زیب و زر گرفت

شکر خدا که حضرت شیب الخضیبمان

با پای سر دومرتبه از ما خبر گرفت

تا بوسه زد به گونه بابا رقیه مرد

مأمور سر رسید و طبق را گرفت و برد

خوابیده بود کودک معصوم بی صدا

دندانه های محکم زنجیر دور پا

بعد از زیارت سر در گردش پدر

افتاد روی خاک و سفر کرد تا خدا

گل یک طرف و بلبل آن یک طرف دگر

لب ؛ گونه نقطه های تلاقی جدا جدا

دختر درست مثل پدر بی کفن ترین

زیرا که دید واقعه تلخ بوریا

یک مشت گوش پاره و روی سیاه و زرد

سوغات ما برای شهیدان کربلا

از شعر هم توان بیان را گرفته اند

این واژه های سیلی و زخم و سه نقطه ها

من عارفم مجاور نخ های پرچمش

تا هر زمان اجازه دهد می نویسمش

علی زمانیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/9/1 توسط سلام |
شعر وصف کاروان اهلبیت پیامبر (ص) در شهر شام

ذکر مصيبت مي‌کند: الشام الشام

تا ياد غربت مي‌کند: الشام الشام

منزل به منزل درد و داغ و بي کسي را

يک جا روايت مي‌کند: الشام الشام

موي سپيد و چهره اي در هم شکسته

از چه حکايت مي‌کند: الشام الشام

هر روز با اندوه و آه و بي شکيبي

ياد اسارت مي‌کند: الشام الشام

در اين ديار پُر بلا هر کس به نوعي

عرض ارادت مي‌کند: الشام الشام

يک شهر چشم خيره وقت هر عبوري

ابراز غيرت مي‌کند: الشام الشام

هر سنگ با پيشاني مجروح خورشيد

تجديد بيعت مي‌کند: الشام الشام

قرآن پرپر روي نيزه غربتت را

هر دم تلاوت مي‌کند: الشام الشام

قلب تو را يک مرد رومي با نگاهش

بي صبر و طاقت مي‌کند: الشام الشام

هر جا که دارد خوف از جان تو، عمه

خود را فدايت مي‌کند: الشام الشام

جان مي دهي وقتي به لبهايي مقدس

چوبي جسارت مي‌کند: الشام الشام

کنج تنوري حنجري آتش گرفته

ذکر مصيبت مي‌کند: الشام الشام

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/29 توسط سلام |
شعر زبان حال امام زین العابدین (ع) از وقایع بعد از عاشورا

مثل من هیچکس در این عالم وسط شعله ها امام نشد

در شروع امامتش چون من اینقدر دورش ازدحام نشد

 

لشکری از مغیره می‌آمد، خیمه‌ غارت شد و در آتش ‌سوخت

غیر زهرا به هیچ معصومی اینقدر گرم احترام نشد

 

روضه از این شدیدتر هم هست: لحظه‌ای که حسین یاری خواست

و علی بود اسم من اما خواستم پا شوم ز جام، ... نشد

 

به لب تشنه علی اصغر به لب تیز ذوالفقار قسم

تا به امروز هیچ شمشیری اینقدر تشنه در نیام نشد

 

رفتن شاهزاده‌ای چون من به اسیری به یک طرف اما

در سفر اینقدر غل و زنجیر  گردن  بنده و غلام نشد

 

آهِ زینب و صیحه‌ی شلاق تا شنیدم، ... از اسب با زنجیر

خویش را بر زمین زدم اما باز هم آن صدا  تمام نشد

 

تل و گودال و نعل و علقمه ...آه! ذوالجناح و لب و گلو... انگار

مثل زینب کسی دلش اینقدر خون ز تکرار حرف لام نشد

 

آه زینب کجا و بزم یزید، او کجا و جواب ابن زیاد

باز هم صد هزار مرتبه شکر اینکه با شمر همکلام نشد

 

این چهل سال گریه ام شاید از همان روز اربعین باشد

هر قدر عمه سعی کرد صبور به حسینش کند سلام نشد

 

دیدم از زیر چادرش زینب گفت طوری که نشنود عباس

رنجها دیده‌ام حسین! اما هیچ جایی شبیه شام نشد

 

چه مسلمانی عجیبی بود که در آن بر عیال پیغمبر

نان و خرما حلال بود اما سنگ انداختن حرام نشد

 

من سجاد اینقدر خواندم در مدینه نماز و هیچکدام

آخرش مثل آن نمازی که عمه‌ام خواند  بی قیام نشد

 

غل و زنجیر و رشته  بر گردن ، یک نفس  باده‌ی بلا را من

سرکشیدم تمام، اما شکر!  سفر عشق ناتمام نشد

مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/29 توسط سلام |
شعر زبان حال بی بی زینب با حضرت عباس (ع)

رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی

عباس من! دیدی اما مانند خواهر ندیدی

آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را

وقتی غریبانه می‌رفت بی یار و یاور ندیدی

آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است

اما در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی

حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست

آن بهت و ناباوری را در چشم مادر ندیدی

شد پیش تو نا امیدی تیر نشسته به مشکت

مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی

بر گودی گرم گودال خوب است چشمت نیفتاد

چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی

دلخونی اما برادر دلخون‌تر از من کسی نیست

آخر تو بر خاک صحرا مولای بی سر ندیدی

قلبت نشد پاره پاره، آن شب خرابه نبودی

آنجا سر یک پدر را در دست دختر ندیدی

سقا! تو ساغر ندیدی، در تشت زر، سر ندیدی

جای نیِ خیزران بر لبهای دلبر ندیدی

قاسم صرافان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/20 توسط سلام |

شعر مدح عمه سادات (س)

وجودش مثل دریا بود عمه

دقیقا مثل زهرا بود عمه

اگرچه کربلا جا مانده بودی

حسین دوم ما بود عمه

هجوم یک سپاه تازیانه

ولی افسوس تنها بود عمه

خدا خیرش دهد این خواهرت را

کسی سیلی نخورد تا بود عمه

و بعداز ساقی آب آور ما

علم بر دوش و سقا بود عمه

تمام راه را مشغول ذکر

حسینم وا حسینا بود عمه

در اوج عاطفه چون مرد جنگید

اگر چه قامتش تا بود عمه

سرش بشگست اما دشمنش دید

سرش بالای بالا بود عمه

وبعد از این همه رنج و مصیبت

خدا را شکر بر پا بود عمه

یاسر مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/8/20 توسط سلام |

شعر در وصف حال علیا مخدره زینب (س)

تویی که شهره شهری به عشق ورزیدن

تویی که منتخب هستی به نیزه سر دیدن

بگو برای من از خاطرات خود بانو

کنار مقتل عشق و گلو و بوسیدن

زبعد کرببلا کودکان بی بابا

شنیده ام که همیشه گرسنه خوابیدن

الا مفسر قرآن چقدر لذت داشت

صدای قاری قرآن زنیزه بشنیدن؟!

بجز شما چه کسی می تواند ای خانم

شبیه ابر بهاری ز غصه باریدن

و ما رایتُ و الا جمیلتان یعنی

تویی که دیده نیالوده ای به بد دیدن

یاسر مسافر


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/29 توسط سلام |

شعر رشادت های عقیله بنی هاشم (س)

بر تلّ پايداري خود ايستاده اي

در کربلاي دوم خود پا نهاده اي

از اين به بعد بيرق نهضت به دوش توست

دريای استقامت و کوهِ اراده اي!

با پرچم سحر به سوي شام مي‌روي

صبح اميد قافله! خورشيد زاده اي

نشناخته صلابت زهرايي تو را

هر کس که فکر کرده تو از پا فتاده اي

داغ هزار طعنه به جانت خريده اي

در دست باد رشته‌ی معجر نداده اي

هر چند خم شده قدت از داغ کربلا

تو در مصاف کوفه و شام ايستاده اي

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/29 توسط سلام |

شعر مدح و رشادت های حضرت زینب (س)

دارد به دل صلابت کوه شكيب را

از لحظه اي كه بوسه زده زخم سيب را

با اقتدار فاطمي خود رقم زده

در کربلا حماسه ي أمن يجيب را

با كاروان نيزه چهل منزل آمده

اين راه پر فراز بدون نشيب را

كوبيد صبح قافله بر طبل روزگار

رسوايي اهالي شام فريب را

با خطبه هاي ناله و اشكش غروب ها

تفسير كرد غربت شيب الخضيب را

شد لاله پوش معجرش از حسرت فراق

تا ديد روي نيزه نگاه طبيب را

جانش رسيد بر لبش از دست خيزران

طاقت نداشت طعنه ي تلخ رقيب را

مي ريخت عطر سيب نفس هاي خسته اش

در جان باغ وعده ي صبحي قريب را

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/26 توسط سلام |

شعر زبانحال فرزندان امام حسین (ع) پس از شهادت امام

( زبانحال حضرت سکینه )
چشم وا کردم و پرپر شدنت را ديدم

نيزه در نيزه غريبانه تنت را ديدم

زير پامال کبود سم مرکب ها، نه

به روي دست ملائک بدنت را ديدم

گرچه نشناختمت وقت عبور از گودال

عمه مي‌گفت تن بي کفنت را ديدم

گيسويت بر سر ني شعر غريبي مي‌خواند

زلف خونين شکن در شکنت را ديدم

قاري من سر نيزه ز عجائب گفتي

شام، تفسير غريب سخنت را ديدم

آه يعقوب شده چشم من از روزي که

به تن تيره دلي پيرهنت را ديدم

خيزران شيفته‌ی ساحت لب هايت شد

چشم وا کردم و زخم دهنت را ديدم

تا سحر قلب تنور از غم تو آتش بود

عطر گيسوي تو و ... سوختنت را ديدم

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/24 توسط سلام |

قرآن بخوان از روي نيزه دلبرانه

ياسين و الرحمان بخوان پيغمبرانه

قرآن بخوان تا خون سرخت پا بگيرد

همچون درخت روشني در هر کرانه

بايد بلرزاني وجود کوفيان را

قرآن بخوان با آن شکوه حيدرانه

خورشيد زينب شام را هم زير و رو کن

قرآن بخوان با لهجه اي روشنگرانه

کوثر بخوان تا رود رود اينجا ببارم

در حسرت پلک کبودت خواهرانه

قرآن بخوان شايد که اين چشمان هرزه

خيره نگردد سوي ما خيره سرانه

اما چه تکريمي شد از لب هاي قاري

تشت طلا و بوسه هاي خيزرانه

گل داده از اعجاز لب هاي تو امشب

اين چوب خشک اما چرا نيلوفرانه

در حسرت لب هاي خشکت آب مي‌شد

ريحانه ات با التماسي دخترانه

آن شب که مي‌بوسيد چشمت را سه ساله

خم شد ز داغت نيزه هم ناباورانه

از داغ تو قلب تنور آتش گرفته

تا صبح با غمناله هايي مادرانه

یوسف رحیمی



برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/24 توسط سلام |

شعر سر مطهر شاه لب تشنه و  اوضاع شهر شام

دروازه ورودی شهر است و ازدحام

بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام

این ازدحام و هلهله ها بی دلیل نیست

یک کاروان سپیده رسیده به شهر شام

يک آسمان ستاره‌ی آتش گرفته و

یک کاروان شراره و غم های ناتمام

در این دیار، هلهله و پایکوبی است

انگار رسم تسلیت و عرض احترام

چشمان خیره و حرم آل فاطمه

سرهای روی نیزه و سنگ از فراز بام

خاکستر است تحفه‌ی پس کوچه های شهر

بر زخم های سلسله ، شد آتش التیام

بر ساحت مقدس لب های پرپری

با سنگ کینه سنگدلی می دهد سلام

پیشانی شکسته و خونی که جاری است

بر روی نی خضاب شده چهره‌ی امام

با کینه علی همه‌ی شهر آمدند

بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام

یوسف رحیمی



برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/24 توسط سلام |

رباعی زبانحال حضرت زینب با راس بریده برادر

تو که آرامبخش این قلوبی

خبر از حال من داری به خوبی

جواب اشک های زینب تو

شده در شام رقص و پایکوبی

---

شده زخم دل من سخت کاری

که از دستم نیامد هیچ کاری

به پیش چشم من در بارش سنگ

چه تکریمی شد از لب های قاری

---

 چرا از ظلم بی اندازه ي شهر

نمی پاشد ز هم شیرازه ي شهر

دل هفت آسمان را غرق خون کرد

سر خورشید بر دروازه ي شهر

---

غم و درد و بلا کوچه به کوچه

تب و اشک و عزا کوچه به کوچه

میان کوفه گرداندند سر را

به روی نیزه ها کوچه به کوچه

---

ندارد شام غم هایم سپیده

من و یک کاروان قد خمیده

رسیده وقت آغاز جدایی

خداحافظ تن در خون تپیده

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1393/7/24 توسط سلام |

رباعی سر مطهر حضرت

نگاهش را به چشمت دوخت زینب

ز چشمان تو صبر آموخت زینب

به لب های تو می زد چوب ، بوسه

به پیش چشم تو می سوخت زینب

---

فدای ذکر یارب یا رب تو

چه اشکی دارد امشب زینب تو

به لب آورده جان کاروان را

به هر چوبی که می زد بر لب تو

---

نگاه دشت خیره سوی نیزه

چه غوغایی شده پهلوی نیزه

فدای چشم های بیقرارت

نگاهی کن به من از روی نیزه

---

نگاهت دارد اعجاز مسیحا

قیامت می کند صحرا به صحرا

بخوان قرآن به روی نیزه و بعد

ببین تازه مسلمان های خود را

---

نه فریاد و نه شیون حرف می زد

شبیه روز ، روشن حرف می زد

چه از خورشید می فهمد مگر شام؟

نگاهت با دل من حرف می زد

یوسف رحیمی



برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون