مناسبت ها
شعر سر مطهر حضرت امام حسین و تنور خولی ملعون,شعر سر مطهر سید الشهدا و تنور خانه خولی لعنت الله,اشعار سر مطهر حضرت سید الشهدا و تنور خولی ملعون,شعر عصر عاشورا,شعر وصف گودال,شعر امام حسین در گودال قتله گاه,شعر حضرت زینب س در گودال قتله گاه
نوشته شده در تاريخ 1394/8/25 توسط سلام |

شعرشهادت حضرت رقيه جان (س)

وای از نگاه بی خرد بی مرام ها

بر نیزه بود جاذبه انتقام ها

بازی کودکانه اطفال گشته بود

پرتاب سنگ از وسط پشت بام ها

آن روز از تمامی دیوار های شهر

با سنگ میرسید جواب سلام ها

در مدخل ورودی آن سرزمین درد

از بین رفته بود دگر احترام ها

وای از محله های یهودی نشین شهر

وای از صدای هلهله و ازدحام ها

یک کاروان به ناقه عریان گذر نمود

آهسته از میان نگاه امام ها

بر نیزه های گمشده در لابه لای دود

هجده سر بریده نشسته بدون خوود

در سرزمین شام خزانِ بهار بود

ازگریه جاده ها همگی شوره زار بود

ناموس اهل بیت به صحرای بی کسی

بر ناقه ی بدون عماری سوار بود

در بین ناقه های یتیمان هاشمی

هجده عدد ستاره دنباله دار بود

آن روز نیزه دار سر حضرت حسین

تنها به فکر جایزه و کسب و کار بود

در جمع کاروان کف پاهای دختری

زخمی تکه سنگ وَ یا اینکه خار بود

صف های چند بد صفتِ تازیانه دار

دور و بر کجاوه زینب قطار بود

گویا که بود لعل لب و مغز استخوان

آماده معانقه با چوب خیزران

دروازه پر ز لهو و لعب ساز و هلهله

رقاصه های شهر به دنبال قافله

تجار ها برای خرید و فروش سر

بنشسته اند بر سر میز معامله

از روی نیزه ها به زمین می خورد مدام

آن سر که با سه شعبه جدا کرد حرمله

از بس رقیه دخترمان تازیانه خورد

در استخوان گردنش افتاده فاصله

با چادری که پاره و یا تکه تکه بود

در زیر تازیانه اَدا کرد نافله

در بین بغض و ناله و فریاد بی کسی

گفتم میان آن ملاء عام با گله

نقل و نبات دور سر اهل کاروان

عید آمده برای تماشاچیانمان

یک عده در میان زمین های دور شهر

مشغول جمع آوری چوب خیزران

یک عده هم دوباره برای ادای نذر

می آورند مجمر خرما و تکه نان

انگار کاسب یکی از کوچه های شهر

طشت طلا فروخته با قیمت گران

اکبر مؤذن حرم آل فاطمه

وقت صلات بر سر گلدسته سنان

شب ها سه ساله دخترمان گریه می کند

از درد پا و درد سر و درد استخوان

با خود همیشه حجمه زنجیر میکشد

شب های سرد پهلوی او تیر میکشد

اسم خرابه آمد و روحم شرر گرفت

قلبم گرفته بود کمی بیشتر گرفت

در داخل خرابه نه گودال قتلگاه

گنجشک پر شکسته ما بال و پر گرفت

وقتی طبق برابر او خورد بر زمین

لکنت زبان حاد و درد کمر گرفت

انگشت های سوخته دختر حسین

خاکستر از محاسن سرخ پدر گرفت

رأس بریده با نگه گریه آورش

از ما سراغ مقتعه و زیب و زر گرفت

شکر خدا که حضرت شیب الخضیبمان

با پای سر دومرتبه از ما خبر گرفت

تا بوسه زد به گونه بابا رقیه مرد

مأمور سر رسید و طبق را گرفت و برد

خوابیده بود کودک معصوم بی صدا

دندانه های محکم زنجیر دور پا

بعد از زیارت سر در گردش پدر

افتاد روی خاک و سفر کرد تا خدا

گل یک طرف و بلبل آن یک طرف دگر

لب ؛ گونه نقطه های تلاقی جدا جدا

دختر درست مثل پدر بی کفن ترین

زیرا که دید واقعه تلخ بوریا

یک مشت گوش پاره و روی سیاه و زرد

سوغات ما برای شهیدان کربلا

از شعر هم توان بیان را گرفته اند

این واژه های سیلی و زخم و سه نقطه ها

من عارفم مجاور نخ های پرچمش

تا هر زمان اجازه دهد می نویسمش

علی زمانیان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/7 توسط سلام |

اشعاركاروان اسرادركوفه

آورده ام در شهرتان خاکسترم را

آیات باقی مانده بال و پرم را

آورده ام ای کوچه های نامسلمان

مومن ترین فریادهای حنجرم را

دیشب مراعات حسینم رانکردید

در کوفه وا کردید پای مادرم را

من آیه های در حجاب نور هستم

خالی کنید ای چشمها دور و برم را

ای چشمهای پشت بام شهر کوفه

آیا ندیدید این طرفها معجرم را ؟

نذر سر این کعبه ی بالای نیزه

در شهرتان خیرات کردم زیورم را

من یک نفر در دو تنم اما دو روز است

از دست دادم نیمه ای از پیکرم را

یک نیمه ام را روی دست نیزه بردید

در محمل بی پرده نیم دیگرم را

اما به توحید نگاهم روی نیزه

زیباتر از هر روز دیدم دلبرم را

علي اكبر لطيفيان


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/8/7 توسط سلام |
                                       اشعاردوران اسارت حضرت زينب (س)
ای سرت سعیِ صفای سنگ ها

نیزه ات قبله نمای سنگ ها

روی نی قرآن نمی خواندی اگر

در نمی آمد صدای سنگ ها

تا که پیدایت نمایم، شهر را

گشته ام با ردّ پای سنگ ها

می خورند و می خورند و می خورند

وای از این اشتهای سنگ ها

دشمنانت بی حیا هستند، لیک

ای برادر کو حیای سنگ ها

گاه آتش، گاه خاکستر زدند

بر سرت از لا به لای سنگ ها

لحظه ای بر دامنم بنشین خودم

در مسیر بی هوای سنگ ها...

... هم سپر گردم برایت هم ز اشک

می نهم مرهم به جای سنگ ها

زخم می زد بر دلم زخم زبان

لحظه لحظه، پا به پای سنگ ها

محسن عرب خالقي

برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/7/25 توسط سلام |

شعرتوسل به حضرت اباعبدالله الحسين (ع)

دنیا بدون روضه آقا جهنم است

یعنی بهار نوکری ما محرم است

شکر خدا که خرج عزای تو می شوم

روضه به کار و زندگی ما مقدم است

ما نوکری به شرط نکردیم تا بحال

هر چند سینه از کم دنیا پر از غم است

ما را بدون کوثر اشکت رها نکن

گریه به زخم های شما عین مرهم است

تکلیف چشم های تمامی عاشقان

هر روز گریه به غم آقای عالم است

آقا بیا و نوکرتان را حساب کن

هر چند سهم نوکری این گدا کم است

من سینه چاک هر کس دیگر نمی شوم

تا نوکر توأم لقبم نام آدم است

حسن كردي


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/7/25 توسط سلام |

شعر كربلا

جام مرا ز عشق خودت پر ز باده کن

سر می دهم برای تو آقا اشاره کن

کم کم ز هجر کرب وبلا پیر می شوم

لطفی برای خادم این خانواده کن

عازم شدم به سوی خدا از ره شما

فکری برای عاشقتان بین جاده کن

عمری برای زینبتان گریه کردم

از من برای نوکریت استفاده کن

تو کشتی نجاتی و من غرق در گنه

مولا مرا به کرب وبلایت پیاده کن

علي حسني


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/27 توسط سلام |
رباعی نجوا با حضرت معبود

به سويت آمدم با رو سياهي

قدي خم دارم و بار گناهي

دلم را زنده کن با گوشه چشمی

«إلهـی یـا إلهـی یـا إلهـی»

 

شدم بي‌بال و پر بين قفس‌ها

دگر تنگ است در سينه نفس‌ها

پناه آورده ام سوي تو امشب

من از دست هواها و هوس ها

 

اگر اين راه و رسم بندگي نيست

نصيب من به جز شرمندگي نيست

پشيمانم پشيمانم پشيمان

مرام تو مگر بخشندگي نيست؟

 

شده پيمانه ام از خون دل پُر

امان از غفلت و جهل و تکبر

گنهکار آمده «يا غافرَ الذَنب»

پشيمان آمده «يا کاشفَ الضُّر»

 

از بس که ‌ر‌ئو‌ف و ‌مهر‌بانی یا ‌ر‌ب

تو ملجأ هر پیر و جوانی یا رب

هرگز نشنیده ‌ا‌م گنه ‌کاری را

از خانه ي ر‌حمتت برانی یار‌ب

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/27 توسط سلام |
شعر نجوا با خداوند در ماه رمضان

هر زمان افطار خود با آب که وا می کنم

دیده هایم را فقط از اشک دریا می کنم

علت بیچاره گی ام را خودم فهمیده ام

کم سحرها با خدای خویش نجوا می کنم

آن قدر بیچاره هستم می نشینم روز و شب

در گناه افتادن خود را تماشا می کنم

جای این که مایۀ آرامش آقا شوم

با معاصی خون به قلب زار آقا می کنم

هی گناه و توبه و هی پشت هم شرمندگی

با خودم دارم چرا این قدر بد تا می کنم؟!

این چنین باشد برایم مرگ خیلی بهتر است

من که می دانم خودم را خوار و رسوا می کنم

با تمام رو سیاهی تا که می گویم حسین

در دل تو باز هم من خویش را جا می کنم

آب می بینم نمی نوشم، لبم می سوزد و

بیشتر یاد لب عطشان سقا می کنم

یاد آن لحظه که هی می گفت مشکم واجب است!

مشک را من می رسانم، کار خود را می کنم

تیرها را با دل و جانم به چشمم می خرم

تا که خود را لایق دیدار زهرا می کنم

با لب تشنه به روی هستی خود پا گذاشت

عاقبت سر را به روی دامن زهرا گذاشت

مهدی نظری


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/27 توسط سلام |
شعر نجوا با حضرت حق در ماه رمضان

گرچه بار گنهم بُرده به تبعید مرا

باز با روی سیه یار پسندید مرا

با روی باز چنان بُرد در آغوش خودش

اصلا انگار گنه کار نمی‌دید مرا

چرخ‌ها را زده ام آمده ام خانه‌ی تو

خودمانیم کسی جز تو نفهمید مرا

بس که از بوی بد معصیتم بیزارند

یکی از لطف خود احوال، نپرسید مرا

نام رحمن و رحیم تو به من جرات داد

حال، دست خودتان هست نبخشید مرا

صاحب سفره کریم است که در وقت سحر

بنشاند بغلِ مرجع تقلید مرا

حُکم کردند بگویید سر سفره علی

یعنی از ناحیه‌ی او بپسندید مرا

ساده آن است که بر سینه زدن سنگ علی

تا به سنگ محک یار بسنجید مرا

حتم دارم که خدا محض گُل روی حسین

می برد کرببلا تا به شب عید مرا

آخر ماه عوض اینکه بگویید برو

پای شش گوشه‌ی ارباب ببندید مرا

هر حسینی که به روی لب من می‌آید

از دل عرش کُند فاطمه تمجید مرا


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/27 توسط سلام |
شعر نجوا با خدا

گوشه چشمی اگر از جانب دلبر برسد

دست من نیز به آن چشمه ی کوثر برسد

اگر از شانه ی من بار گنه بردارید

پای این بنده هم از عرش فراتر برسد

باز هم توبه شکستم! بگذارید فقط

باز هم فرصت یک توبه ی دیگر برسد

همه ی ترس من این است که هنگام گناه

عُمر این بنده ی آلوده به آخر برسد

بس که آلوده ام «أبکی لِخروج نفسی»

وای از آن لحظه ی سختی که اجل سر برسد

خیلی از تنگی و ضیق لحدم می ترسم

وحشت بیشتر آن است که مُنکر برسد

همه ی خواهشم این است که در موقع مرگ

سر این بنده روی دامن حیدر برسد

مطمئنّم که در آن لحظه ی سخت و حسّاس

حضرت فاطمه با آل پیمبر برسد

چادر مادر ما کار خودش را بکند

بگذارید فقط لحظه ی محشر برسد

مثل هر دفعه به ارباب توسّل کردم

حتماً ارباب به داد دل نوکر برسد

مثل یک باز شکاری طرف میدان رفت

قصدش این بود به داد علی اکبر برسد

به روی نیزه ی لشکر، جگرش را می دید

تکه تکه بدن گل پسرش را می دید

محمدفردوسی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/27 توسط سلام |
رباعی مناجات با خدا

به سويت آمدم با بي‌قراري

ندارم حاصلي جز اشک جاري

بعيد است از تو و آقائي تو

ببندي در به روي شرمساري

 

دلم آشفته و حالم مشوش

دو چشمم غرق خون، قلبم پر آتش

به درگاهت پناه آورده‌ام من

شکايت دارم از اين نفس سرکش

 

نگاهم خسته، قلبم دردمند است

به احسانت همیشه مستمند است

چگونه مي‌زني زنجير کيفر

به دستاني که سوي تو بلند است

 

فقير و بي‌نوا، اَشکُو اِليکَ

اسير و مبتلا، اَشکُو اِليکَ

نشد از خوف تو پُر اشک، هيهات

ز چشم بي‌حيا، اَشکُو اِليکَ

 

ندارد قلب عاشق تاب هجران

پريشانم پريشانم پريشان

دلي را که از عشقت سوخت عمري

دگر در آتش قهرت مسوزان

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/27 توسط سلام |
شعر مناجات با حقتعالی

در امتحان بندگی اش اشتباه کرد

برگ سپید دفتر دل را سیاه کرد

حتی به راز عطر خوش سیب پی نبرد

در محضر امام زمان هم گناه کرد

بیچاره آن کسی که جوانی خویش را

در راه سرکشی و معاصی تباه کرد

امثال ما مسبب این روضه ها شدند

یک عمر مرتضی سر خود را به چاه کرد

کو رزق گریه؟ دخل دلم خاک می خورد

این کسب را چگونه شود رو به راه کرد؟

با این همه گناه قیامت نمی شود

در چشم های حضرت زهرا نگاه کرد

وحیدقاسمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/26 توسط سلام |
شعر مناجات با امام زمان در ماه رمضان

بـاز هـوای سـحــرم آرزوســــت

خـلـوت و مـژگـان تـرم آرزوسـت

شـکـوه ی غـربـت نـبـرم ایـن زمـان

دسـت تـــو و روی تـو ام آرزوســت

خـسـتـه ام از دیـدن ایـن شـوره زار

چـشـم شـقـایـق نـگـرم آرزوســـت

واقـعـه ی دیـــدن روی تـــــو را

ثـانـیـه ای بـیـشـتـرم آرزوسـت

جـلـوه ی ایـن مـاه نـکـو را بـبـیـن

رنـگ و رخ و روی تـو ام آرزوسـت

ایـن شـب قـدر اسـت کـه مـا بـا همیـم؟

مـن شـب قـــــدری دگــــرم آرزوســـت

حـسِّ تـو را مـی کنم ای جـان مـن

عـزلـت بـیـتـی دگــــرم آرزوســــت

خـانـه ی عـشـِاق مـهـاجـر کـجـاست؟

در سـفــــرت بـــال و پـرم آرزوســـت

حـسـرت دل بـارد از ایـن شـعـر مـن

جـام مـیـی در حـرمـــم آرزوســـــت

احمد عزیزی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/26 توسط سلام |
شعر مناجات با پروردگار

شر‌مندۀ ‌لطف ‌بی‌کر‌ا‌نت ‌هستم

شر‌مند‌ه ‌تر‌ین بندگانت ‌هستم

«یا ‌ر‌ب اَنا ‌سَائِل ‌ا‌لَّذِ‌ی اَعطَیتَه»

عمر‌یست ‌د‌خیل ‌آستانت ‌هستم

 

از بس که ‌ر‌ئو‌ف و ‌مهر‌بانی یا ‌ر‌ب

تو ملجأ هر پیر و جوانی یا رب

هرگز نشنیده ‌ا‌م گنه ‌کاری را

از خانه ر‌حمتت برانی یار‌ب

 

هستیم همیشه از حضورت غافل

اما شده الطاف تو ما را شامل

«یا غافِر! شَرّنا اِلیکَ صاعِد

یا راحم! خَیرُکَ اِلَینا نازِل»

 

دنیا ‌و ‌تعلقات دنیا فانی ‌ست

لذات همه گذ‌شتنی و آنی ‌ست

جز لذت سجده و ‌سحرگاهی که

در ‌چشم ‌تر‌ت ‌هو‌ا‌ی ‌ا‌شک ‌ا‌فشانی ‌ست

 

از شوق اجابتت چنان ‌لبریز‌م

چون اشک به ‌خاک در‌گهت ‌می‌‌ریز‌م

«اِن اَنتَ ‌قَطَعتَ ‌حَبلَکَ ‌عَن ‌عَبد‌ِک»

درگاه امید کیست د‌ست آویز‌م

 

لبریز معاصی‌ام پر ا‌ز آ‌سیبم

سرگرم گناه، غافل از تهذیبم

ای ‌ر‌حمتِ ‌لایزا‌ل! ا‌ی ‌ر‌أفتِ ‌محض!

یارب ‌به ‌عقوبتت مکن تأدیبم

 

با این دل ‌مر‌ده ‌و ‌کویر‌ی ‌چه ‌کنم

با ‌ا‌ین ‌همه ‌جر‌م ‌و ‌سر ‌به ‌زیری چه ‌کنم

«مِن اَینَ لِیَ ‌ا‌لنَّجا‌ت یا ‌ر‌ب یا ‌ر‌ب»

تو دست مرا اگر نگیر‌ی چه ‌کنم؟

یوسف رحیمی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/26 توسط سلام |
شعر مناجات با پروردگار در ماه مبارک رمضان

دوباره سفره‌ی شب زنده دارها وا شد

دوباره خانه‌ی دلدار ، خانه‌ی ما شد

دوباره زمزمه‌ی دانه‌های تسبیحم

دوباره دست دعای من و مفاتیحم

دوباره با شهدا افتتاح می‌خوانم

و پای دین خدا با امام می‌مانم

دوباره بال گشایم دو دست خالی را

فرازهای ابوحمزه ثمالی را

ببار ابر خطاپوش! ماه رحمت شد

ببخش صاحبِ خانه دوباره زحمت شد

دلا بیا که خطا را به آه می‌بخشند

بیا که کوه گناه را به کاه می‌بخشند

صدای دعوت و این سفره‌های نورانی

منی که بی سر و پایم کجا و مهمانی

کنار سفره من آداب را نمی‌دانم

فقط  رسیده ام و خواب را نمی‌دانم

به روزه خوار بگو توبه در حضور اینجاست

هزار توبه شکستی بیا غفور اینجاست

کنار یار نشستن چه لذتی دارد

گناهکار هم انگار عزتی دارد

به جز کنار دعاخوان دلم نمی‌ماند

دلم گرفته چرا روضه ای نمی‌خواند

خوشا به حال هرآنکس که ناله ای دارد

و التماس به دخت سه ساله ای دارد


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/26 توسط سلام |

شعر ورود کاروان به کربلا

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین (ع)

کوی دل با کاروان کربلا دارد حسین

ازحریم کعبه جدش به اشک شست دست

مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم

بیش از این ها حرمت کوی منا دارد حسین

پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست

اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین

بس که محملها رود منزل به منزل با شتاب

کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند

تا بجایی که کفن از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب

ور نه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

سروران پروانه گان شمع رخسارش ولی

چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

سربه قاچ زین نهاد این راه پیمای عراق

می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سرکند سودا ولی

خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا

با کدامین سر کند؟ مشکل دو تا دارد حسین

سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست

هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند

عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت

داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین

بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشکست وخون

دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین

ساز عشقست و به دل هر زخم پیکان زخمه ای

گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز

با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا

جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار

کاندر این گوشه عزای بی ریا دارد حسین

شهریار


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/25 توسط سلام |

شعر مناجات با خدا در ماه رمضان

مرا به خلوت و ذکر شبانه راهی نیست

چرا که سهمیه ام غیر روسیاهی نیست

همیشه غیر تو را کرده ام طلب از تو

ببخش! نیت و مقصود من الهی نیست

مرا به سوی خودش می کشد چنان نفسم

که یک دو گام دگر تا خود تباهی نیست

فقط تو مشتری دست خالی ام هستی

اگرچه پیش تو دل گاه هست و گاهی نیست

اگر مرا نخری ورشکست خواهم شد

کمک که وضعیتم ، وضع رو به راهی نیست

تو دست یخ زده ام را گرفتی و انگار

به نامه ی عملم اصلاً اشتباهی نیست

دوباره بر سر سفره نشاندیم امسال

اگرچه بنده ی تو عبد دل بخواهی نیست

به روضه روزه ی خود باز می کنم زیرا

برای روزه که بی روضه جایگاهی نیست

سلام ماه خدا بر لب تو خون خدا

سلام بر لب زخم تو سید الشهدا

محسن حنیفی


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/25 توسط سلام |
شعر پایان ماه رمضان

آی اهل رمضان جا مگذارید مرا

بال من ریخته تنها مگذارید مرا

سر مجنون شدنم خار به پایم رفته

باز در کوچه ی لیلا مگذارید مرا

قطره ای هستم از رود عقب افتادم

در ره وصل به دریا مگذارید مرا

دست گیرید ز من دست نیاندازیدم

پاک بازان به تماشا مگذارید مرا

بعد سی روز چو بخشوده نباشم چه کنم؟

باز شرمنده و رسوا مگذارید مرا

جان زهرا سند بخشش من را بدهید

این قدر در اگر و شاید و اما مگذارید مرا

چقدر دست گرفتی در این یکماهه

بعد از این هم به خودم وا مگذارید مرا

گر بنا هست عذابم بکنی حرفی نیست

کاش که در بر زهرا مگذارید مرا

قافله ی جان به سوی کرببلا راه افتاد

آی اهل رمضان جا مگذارید مرا

خواهرش گفت: حسینم ،علی اکبر ،عباس

بین نامحرم و اعدا مگذارید مرا


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/25 توسط سلام |
شعر مناجات خداوند متعال در ماه رمضان

دل ما معتکف کوی خدا شد، الحمد

در این ماه به روی همه واشد، الحمد

رحمت و مغفرت از لطف خدا می بارد

دعوت عام ز هر شاه و گدا شد، الحمد

به گنه کار بگو ماه دعا شد برگرد

حاجت عبد خطا کار روا شد الحمد

آری یک عمر اگر توبه شکستی بازآ

توبه اینجاست که پر قدر و بها شد، الحمد

دست بردار تهی دستی ما عیبی نیست

که شفیع همه کنزالفقرا شد، الحمد

جوشش عفو کریم و نظر لطف رحیم

آنقدر هست که بر ما هم عطا شد، الحمد

خفتم و خواب مرا فیض عبادت دادند

لب فرو بستم و تسبیح خدا شد، الحمد

از سحر تا لب افطار لبم آب نخورد

پس نصیب عطشم آب بقاء شد، الحمد

جگرم سوخت کمی یاد حسین افتادم

نفسم هم نفس کرببلا شد، الحمد

ساقی‌ام حضرت سقای حرم، عباس است

مشک او اشک شد و گریه ما شد، الحمد

این گنه کار کجا و سحر کوی حسین

مستجاب عاقبت انگار دعا شد، الحمد

از شب قدر همان سال گذشته تا حال

بارها قسمت من صحن رضا شد، الحمد

عن قریب است که بگویند فلانی جا ماند

باز هم غافله رفت و دل ما اینجا ماند


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/25 توسط سلام |
شعر مناجات با خداوند

از سر هم نفسی با دو نفس آلوده

گشتم آغشته ی عصیان و سپس آلوده

مرغ باغ ملکوتم که به مرداب گناه

پر و بالم شده چون بال مگس آلوده

این گنه چیست که یک قطره ای از آن کافیست

تا شود از اثرش رود اَرس آلوده

قالی مسجد اگر فرش فقیهان نشود

شود از پا خور هر ناکس و کس آلوده

روز محشر که فقط گوهر خالص طلبند

ره به جایی نبرد خِیر هوس آلوده

مقصدم نور علی نور بود اما حیف

محمل آلوده،من آلوده،فرس آلوده

گر بنا هست نگاهت سوی پاکان باشد

چه کند بی نظرِ چشم تو پس آلوده؟

فقط از کرب و بلا فیض سلامش مانده

گشته این دیده بیمار، زبس آلوده

کربلا فیض عظیم است نظر می خواهد

راهپیمایی این جادّه سر می خواهد

کار هرکس نبود بچه به مسلخ بردن

این فقط کار حسین است جگر می خواهد

حسین قربانچه


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در تاريخ 1394/3/25 توسط سلام |
شعر مناجات با خالق هستی

اینجا کریمی هست که بسیار می بخشد

لب وا نکردی تا کنی اقرار می بخشد

تاثیر استغفار اوج باور عبد است

قبل از گنه کردن تو را غفار می بخشد

وقت گنه پرده به روی ما می اندازد

مشغول عصیانیم که ستار می بخشد

هر قدر هم دوری کنیم او در پی ما هست

گاهی به خلوت، گاه در انظار می بخشد

این صبر که دارد خدا، شرمندگی دارد

هر چه گنه را می کنی تکرار می بخشد

ظرف ترک خورده در اینجا بند خواهد خورد

رفتی و برگشتی اگر صدبار می بخشد

پیچیدگیِ زندگی تمرین رشد ماست

این ها مقاماتی است که دلدار می بخشد

مومن در امواج بلاها دم نخواهد زد

زیرا بلاها نخل او را بار می بخشد

در میهمانی ،هوشیاری ،جزء ارکان است

این صاحِب خانه به ما اسرار می بخشد

حب علی در سینه باشد کار ما جور است

ما را به مهر حیدر کرار می بخشد

آب حیاتی که خدا فرموده این اشک است

این هدیه را بر دیده ی بیدار می بخشد

فرموده است شیخ الائمه : " حق، کسی را که

اشکی بریزد در عزای یار می بخشد"

ذکر "حسین" در تشنگی تسبیح ما باشد

جان را صفا این ذکر گوهربار می بخشد

امشب خدا ما را به حق آن یتیمی که

افتاد از ناقه در آن بازار می بخشد

امشب خدا ما را به حق چشم هایی که

گردیده بود از ضرب سیلی تار می بخشد

رضا رسول زاده


برچسب‌ها: <-TagName->
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون